ایرج همتی
تجمع و هماندیشی مجموعهای از نخبگان شناخته شده کشور در دفتر دبیر کل حزب اعتماد ملی، تحول مهمی بود که نگاههای نگران بسیاری، رخداد آن را بدون آنکه بدانند کجا و چگونه، انتظار میکشیدند. 1- نگاهی به ترکیب نخبگان حاضر در این نشست، ظاهرا گویای تلاشی اگر چه کمرنگ، برای گسترش ظرفیت اجماع در درون نخبگان همه جریانها و جناحهای سیاسی است و دست کم نمیتوان آن را حرکتی در جهت باز تولید آرایش صرفا دوقطبی نیروهای سیاسی تفسیر نمود. دلیل اولیه این رویکرد، رابطه غیرفروتنانهای است که دولت نهم کموبیش با کلیت نخبگان دارد.
نخبگان محذوف یا در حاشیه جای خود دارد اما رابطه دولت با اجزای مختلف نخبگان جناح موسوم به اصولگرا نیز مطلوب و معنادار نبوده است. براین اساس نشست سعدآباد را باید حرکتی بر پایه رویکردی تعاملگرایانه با همه نیروها و گرایشهای به ویژه معتدل در زمانهای دانست که شیوه مالوف دولت، بیاعتنایی به کار ویژه احزاب و نگرشهای نخبگان کشور است. این شیوه اگر چه ظاهرا با تمسک به مرجعیت مستقیم تودههای مردم در تعیین سیاستها، رویهها و ستمگریهای دولت توجیه میپذیرد اما ضمنا با تصور خاصی از رفتارهای حمایتی ثابت مردم، فراتر از مجاری احزاب و نخبگان همراه بوده است.
انتخابات شوراها موقتا به اعتبار این اندیشه خاتمه داد ولی دوباره در توالی صحنهها و اجتماعاتی که جلوههایی مسحور کننده از کارکردهای حمایتی تودهها را به نمایش میگذارد، بازآفرینی و تجدید روحیه و اعتماد به نفس به منزله سوختی که صرفا باید به مصرف بلندپروازیها، یکسویهنگریها و تندرویها برسد، منجر گردید اما شاید بتوان برداشتهای بیرویه از ذخایر حمایتی نظام در مسیری پرهزینه را با به حرکت درآوردن ذخایر عقل جمعی کشور که احتمالا نشست سعدآباد اولین تبلور آن است، متعادل نمود.
2- برحسب اتفاق، خبر این رویداد زمانی انتشار پیدا کرد که رئیس جمهور محترم در برنامه گفت و گوی ویژه بخش خبری 30/10 سیما، همگان را ـ که قاعدتا نخبگان اندیشه و سیاست را نیز شامل میشود ـ به پرهیز از چند صدایی شدن فضای عمومی و رسانهای در پیگیری پرونده هستهای ایران دعوت و تا آنجا بر این ضرورت پای فشرد که چند صدایی را موجب دودستگی در سیاستهای کشور و خدشه در یکپارچگی مردم عنوان کردند. از آنجا که ممکن است وی یا ملازم فکری ایشان، نشست سعدآباد را نیز با همین معیار یکصدایی شدن فضا در قضایای مهمی چون برنامه هستهای کشور ارزیابی کنند، جا دارد پرسیده شود که اصل چنین ضرورتی از کجا ناشی میشود.
با این فرض که این ضرورت به منزله استثنایی بر قاعده و ناظر بر شرایط معینی است که حداکثر ضریب اطمینان از موفقیت پروژهای بزرگ با اهمیت ملی و تاریخی مورد انتظار باشد، باز باید پرسید چه تضمینی وجود دارد که یکصدایی دست کم در زمینه روشهای حصول به هدفی چنین خطیر، اتفاقا به اتخاذ شیوه و رفتاری بسیار پرهزینهتر برای ثبات و منافع اساسی کشور کمک نکند؟
دقیقا اجماع این بخش از نخبگان در نشست سعدآباد حاکی از پرهزینه شدن روند جاری تعقیب فعالیتهای اتمی ایران و فقدان تناسب هزینههای حاصله با منافع متصور است و گمان میرود که روند گذشته در پیگیری این فعالیتها، توازن مخاطرات و منافع احتمالی را به گونهای پیش برده بود که بنا به اظهارنظر یکی از دیپلماتهای قبلی مرتبط با پرونده هستهای ایران در نشست سعدآباد، خروج پرونده از دستور کار آژانس را بسیار محتمل و قریبالوقوع ساخته بود، و حال آنکه امروز آرزومند بازگشت پرونده به آژانس بینالمللی اتمی هستیم و با ساز و کارهای سختگیرانه موجود به ویژه پس از قطعنامه 1737، دیگر حتی احتمال خروج پرونده ایران از دستور کار شورای امنیت سازمان ملل نیز سخت شده است.
پرسشی دیگر اینکه از باب نمونه در کدام یک از کشورهای درگیر منازعه کنونی با ایران بر سر مساله هستهای، احزاب و نخبگان سیاسی یا اصحاب رسانه به انتظار فرجام سیاستی حتی از نوع حاد یا «High Policy» نشسته و موضع نقد خود را به تعلیق درمیآورند تا آنگاه پس از فرصتی که به دولت مستقر در به اجرا درآوردن اینگونه سیاستها داده شده، برحسب آثار و هزینههای مترتب بر آن به اتخاذ موضع بپردازند؟ قاعدتا اگر باید روشنگری صورت گیرد یا هشداری داده شود و اگر باید افکار عمومی در جهت اصلاح و تعدیل برنامه و سیاستی برانگیخته شوند، پیش از فرجام کار میکنند و البته عقل سلیم آنان را به دلیل ترویج چند صدایی مورد ملامت قرار نمیدهد.
3- تحولات منطقه محور دیگر نشست سعدآباد بود. به باور نخبگان حاضر، شرایط جدید منطقه آهنگ تغییرات و چرخشهایی تند علیه جایگاه و موقعیت منطقهای ایران دارد. بخشی از این تغییرات در استراتژی جدید آمریکا در عراق صورتبندی شده است. استراتژی منطقهای قبلی آمریکا به بحران دموکراسیخواهی به ویژه در میان طبقه متوسط، تکنوکرات و تحصیلکرده اعراب دامن زده بود و چالشی را متوجه ماهیت نظامهای سیاسی آنان کرده بود.
سیاست جدید آمریکا که شاید در آینده نزدیک شکل یک استراتژی مدون را به خود گیرد، مرکز ثقل تغییرات را به نقطه دیگری غیر از کشورهای عربی انتقال میدهد و چه چیزی بهتر از مرگ برای همسایه و چه فرصتی مغتنمتر از این برای نظامهای عربی است تا ساختارهای سنتی خود را از گزند تحولات جدید و تمرکز فشارهای اجتماعی در جهت استقرار نظم دموکراتیک دور سازند. این همان اتفاقی است که گری سیک از آن به عنوان پایان دموکراسیخواهی آمریکا در خاورمیانه یاد میکند. سناریوی جدید سهم عنصر نژادگرایی عربی را نیز ملحوظ داشته و به انگاره وحدت و ناسیونالیسم عرب، جانی دوباره میبخشد.
شکلگیری یک وحدت عربی تازه به مانند هر وحدت هویتی نیازمند «دگر» یا هویتی «غیری» است. اگر واقعی یا توهمی فرقی نمیکند، مهم آن است که قوامبخش این انگاره باشد. برای این منظور محور دموکراسیخواهی به منزله محوری ایجابی، اختلافزاست تا وحدت آفرین و برای هدف تازهای که آمریکا به دنبال آن است تحریک انگیزههای قومگرایانه نیازمند محوری سلبی و تقریبا غیرعربی مثل شکلگیری و گسترش هلال شیعه با مرکزیت ایران است. در حافظه تاریخی اعراب، غالبا اسرائیل نقش محور غیرعربی را برای قوام دادن به انگاره وحدت عربی ایفا کرده است و حال آنکه در دورههایی آلترناتیو دیگری برای آن جستوجو شده است.
گزارش دیپلماتهای ارشد سابق نظام در نشست سعدآباد حاکی است که انگاره هویتی مزبور یک ساله است که در ناهشیاری دستگاه دیپلماسی ایران یا حتی به کمک ابتکارات استراتژیک(!) آن در مناطقی چون لبنان در حال احیا و قوامیابی است و آمریکاییها گرچه ابتکار عمل در تحریک و انگیزش آن را نداشته اما با احساس شکلگیری از موقعیت پیش آمده بهره گرفته تا سویههای تهاجمی ضدایرانی استراتژی جدید خود را با کمک آن تضمین و بار سنگین هزینههای احتمالی برخورد با ایران را با شرکای عرب تقسیم کنند.
4- بالاخره اینکه مفهوم را اجماع نخبگان با تامل درباره اتفاقی چون نشست سعدآباد، به منزله پایان رقابت و یا انحلال مرزبندیهای درونی نخبگان کشور در طرح وفاقی تازه نیست. مهم این است که اجزای مختلف نخبگان در حوزهها و مسائلی اساسی که استعداد بحرانی شدن دارد، به اجماعی کارکردی دست یابند. اجماع اصولا در شرایطی مقدور است که بازخورد سیاستها، برنامهها و رویههایی خاص آشکار شده باشد. محورها و موضوعات طرح شده در نشست سعدآباد اعم از مسائل منطقهای خاص همچون اوضاع عراق و لبنان یا مسالهای داخلی مثل اوضاع اقتصادی، همگی به این دلیل ظرفیت اجماع را دارند که بازخوردهایی پرمخاطره برای کلیت نظام و کشور داشتهاند.
اتفاقا یکی از مباحث جدید مورد توجه اندیشمندان حوزه جامعهشناسی سیاسی در خصوص تعمیق و تقویت زمینههای مردم سالاری به ویژه در شرایط ضعف سازماندهی حزبی، صورتبندی نخبگان از لحاظ انسجام و همبستگی ساختاری (وجود شبکه روابط رسمی و غیررسمی اجزا مختلف نخبگان) و ارزشی (توافق بر قواعد رسمی و غیررسمی کردار سیاسی) است به گونهای که زندگی سیاسی را عرصه مبارزه مرگ و زندگی و صحنه منازعات حیاتی نپندارند بلکه عرصه برد و باخت نسبی بدانند. در این فرآیند، نخبگان حاضرند منافع یا خواستههای پیروان خود به ویژه گروههای رادیکال را به منظور رسیدن به هدف نادیده بگیرند.
این دیدگاهها با فاصله گرفتن از پیش شرطها و هنجارهای کلان ساختاری در تحقق مردم سالاری، برآنند که نزاع مستمر در میان جناحها و اجزای مختلف نخبگان حاکم در ایران و عدم توانایی حذف کامل یکدیگر حتی با توان به حاشیه بردن دورهای یکدیگر، استقلال عمل نسبی هر جناح از شعارهای تودهای و بالاخره احساس تهدید علیه کلیت جناحها، احتمالا منجر به گذار از صورتبندی نخبگان گسیخته به گونهای از صورتبندی نخبگان منسجم گردیده که مالا به غلبه بر آنومییابی هنجاری سیاسی منجر خواهد شد. این الگو یعنی الگوی مصالحه و سازش چند جانبه نخبگان سیاسی احتمالا جانشین الگوهای رادیکالی چون اعمال قدرت یکجانبه، قدرتیابی جریانهای پوپولیست و مردمانگیز و نیز انقلابهای سیاسی حاد خواهد بود.
منظور از این مباحثات، اصالت دادن به مدلی نخبهگرایانه برای دموکراسی و مردمسالاری در ایران نیست بلکه حتی با وجود مقبولیت عمومی مردم سالاری، ابتدا رویهها، رفتارها و آیینهای مردم سالار حول محور نخبگان سیاسی جریان یافته و به تدریج پایه نوعی فرهنگ سیاسی مردم سالار گذارده میشود. به عبارت دیگر احترام به قواعد رقابت و مشارکت در سطح محدودی در میان گروههای نخبه ـ تا در مقام حذف یکدیگر نباشند و اختلافات را مدیریت کنند ـ به استقرار هنجارها و مولفههای فرهنگی مردم سالاری، در سطح عام کمک خواهد نمود.* کوتاه سخن اینکه شاید نشست نخبگان سعدآباد، نمودی از این واقعیت در حال شکلگیری باشد.