تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۶  ، 
شناسه خبر : ۴۱۱۶۲

محمدمهدی شیرمحمدی
یکم) این قاره کهن
اجلاس هفتم انجمن مجالس آسیایی فرصتی دست داده است تا یک بار دیگر نسبت قاره کهن را به دنیای متجدد و مدرن تبیین کنیم و درباره هویت و ماهیت تمدن خویش تامل کنیم.
مشرق، یعنی جایی که امروز تحت تاثیر اقلیم‌شناسی جدید آسیا نامیده می‌شود، مهد تمدن‌هایی کهن و شکوهمند است. تمدن‌هایی که مظاهر آن هنوز در جهان، شگرف و شگفت‌انگیز می‌نماید. این شکوه شگفت را می‌توان در آثار به جا مانده از ظهور پیامبران و ادیان بزرگ، غنای فرهنگی و تاریخی و شیوه زیست اجتماعی و نظام‌سازی سیاسی مردمان اقالیم آسیایی مشاهده کرد. هنوز هم ادیانی که در آسیا پدید آمده‌اند ادیان فراگیر جهان بشری هستند و توانسته‌اند در برابر توفان خداگریزی و انسان‌مداری مدرن خود را حفظ کنند. اما بیش از دویست سال است که سطوت مدرنیت و غربیت هر روز به رنگی و نیرنگی می‌کوشد آسیا را در کام گیرد.
پریروز مسیونرها و کمپانی‌های تجاری استعمار را به ارمغان آوردند. هنگامی که نهضت‌های آزادی‌بخش به مقاومت دست زدند مارکسیسم و ناسیونالیسم ماهیت این نهضت‌ها را تغییر دادند و استعمار نو پدید آمد و امروز استعمار فرانو با تمسک به جهانی‌سازی و تکنولوژی ارتباطات جمعی می‌خواهد میراث باقی مانده آسیا را ببلعد.
دوم) چیستی غربیت
غربیت چیست؟ ما شرقی‌ها دویست سال است می‌کوشیم ضمن تلاش برای پیشرفت و تعالیم و پاسداشت فرهنگ بومی، به این پرسش پاسخ دهیم. "یوکیشی" صاحب نظریه "تمدن" و "نظریه‌پرداز" انقلاب می‌جی می‌گفت: تمدن غرب جدید حاصل تلاش، نظم و تجمیع تزها و سنتزها و کوشش برای مهار تعارضات درونی جامعه است. وی براین اساس پیشنهاد می‌کرد برای مهار اختلافات و تعارضات باید الگوی دیالکتیکی را بپذیریم و بگوییم هر دو راست می‌گوییم. چون اختلافات برخیزد و نظم حاکم شود و برای آیینه سخت بکوشیم، ژاپن متمدن خواهد شد.
اما چند دهه بعد و حدود 99 سال پیش یک ژاپنی نو مسلمان در گفتگو با روزنامه دره النجف چاپ عراق از تخریب فرهنگ و سنن ژاپنی و انهدام فرهنگ و تمدن بومی هموطنانش تحت تاثیر توفان غربی‌‌شدن گلایه می‌کرد و از ایرانیان می‌خواست به جای مشروطیت به مدرنیزاسیون نپیوندند و به پاس داشت فرهنگ خود برخیزند.
دغدغه‌های پاس داشت فرهنگ و تفکیک محصولات غرب از غربیت و هویت مدرنیت و استخدام مظاهری از غرب که به هویت فرهنگی ما آسیب نرساند در آثار و گفتار امیرکبیر و میرزای شیرازی، سید‌جمال و محمد عبده، اقبال و گاندی و در ایران معاصر در بیانات و مکتوبات علامه طباطبایی، جلال آل احمد، شریعتی و از همه مهمتر امام خمینی ( ره ) و شاگردانش و در شرق دور در آثار ایزوتسوتوشیهیکو، ای شی ئی اکیرا و ماتسوموتو دین پژوهان ژاپنی آمارتیاسن، اقتصاددان و اندیشمند هندی و... مشاهده می‌شود همه اینان ماهیت غربیت و مدرنیت را نه یک اقلیم جغرافیایی بلکه یک اقلیم نظری تبلور یافته در غرب جغرافیایی می‌بینند.
در این اقلیم انسان نه تنها خدا را از خداوندگاری خویش معزول می‌داند بلکه براین باور است که می‌تواند در زمین خدایی پیشه کند. نگاه او به هستی نگاهی مبتنی بردانش حسی و دریافتهای تحصل گرایانه (پوزیتویستی) است. او تنها برای خرد جزئی اعتبار قائل است و عقل شهودی و وحیانی را فاقد ارزش می‌داند. برهمین اساس اباحه‌گرایی پیشه می‌کند و به جای شریعت الهی، شبه شریعت (قانون موضوعه) را بر زیست خود حاکم می‌کند. نمی‌خواهم بگویم که غربیت اکنون چه بر سر انسان و جهان آورده است چرا که این دیگر از اعترافات مکرر اندیشمندان غربی ‌‌است.
سوم) زادروز غربیت
غربیت کی بدنیا آمده است؟ غربیت ریشه‌های تمنای خویش برای سیطره برجهان را تا دوران اساطیری عقب می‌برد. زمانی که آتنیان با اسب خود ساخته چوبین، تروا را گشودند گمان کردند که می‌توانند شرق را فتح کنند.
گشایش تروا در آسیای صغیر آغاز ورود سپاه غرب به شرق است. شاید غرق شدن آتلانتیس نزد افلاطون همان آغازی بر پایان عمر شرق باشد. بعد از افلاطون اشارات ارسطو دیگر به زمین است. بشر غربی‌‌از این زمان اراده می‌کند چشمها را از آسمان برگیرد و تنها ساحت زمینی را بنگرد و همین زمان است که غرب خود را برای فتح شرق آماده می‌کند. بعد اسکندر که فرزند خوانده اندیشه ارسطویی است برای این مهم آماده می‌شود. بنابراین می‌توانیم نضج‌گیری نطفه غربیت را یونان کهن عقب ببریم.
چهارم) نوزایی غرب
بعدازاینکه صلیبیان با سرداری ریچارد شیردل تصمیم گرفتند دوباره به شرق بتازند، گمان می‌کردند می‌توانند نه تنها خرابه‌های تروا بلکه ویرانه‌های شامات و عراق را هم برای همیشه زیر چکمه بگیرند. اما ابتدا از صلاح‌الدین ایوبی‌‌و بعد از سلطان محمد فاتح سیلی سختی خوردند. این سیلی البته برای آنان بیش از آنکه دردآور بود تنبیه‌گر نیز بود چرا که بیداری بعد از آن موجب شد بازیابی‌‌یونان و روم کهن را اراده کنند. ماکیاولی در نظریه‌پردازی سیاسی، اراسموس در افسانه‌پردازی، هابز در فلسفه سیاسی، مونتسکیو در حقوق اساسی، کالون در تصویرپردازی دینی و مبتنی بر سوداگری و... برای ترسیم اقلیم غربیت پیشتاز شدند و انسانی نو را پدید آوردند که اکنون داعیه جهانداری و جهانخواری دارد.
پنجم) گفتارهای تخدیری
غرب در عین حال برای تخدیر شرق می‌کوشید صورتی که مبتنی بر اراده جهانداری خویش است از شرق بسازد. طبیعی بود که در این صورت جدید، گفتارهای تخدیری و سکرآوری که شرق را به خواب مستدام فرو برد و موجبات سیطره مدام غرب را فراهم کند لازم بود. این گفتارها نه تنها از سوی برخی شرق شناسان بلکه از سوی برخی نظریه‌پردازان ملل شرق نیز مدام تکرار می‌شود؛ تاکید مکرر بر اینکه پیشرفت و نهایت سعادت بشر، غربیت است و غرب پایان تاریخ بشریت است و فرهنگها و تمدن‌های شرقی در انحطاط مداوم فرو می‌روند و برای باروری جامعه باید تنها چنین و چنان کرد که غربیان کرده اند، پس همین دست می‌باشد.
ششم) نظر و گذر
برای نوزایی تمدنهای بومی در آینده شرق باید ابتدا با تفکری مستقل از بتهای ذهنی فراهم آورده از غرب و تابوهای برتری غربیت، به کار نظریه‌پردازی در تمامی حوزه‌های زیست بشری پرداخت. این تاکید بر ابتدا را برای اهمیت و اولویت مسئله نظریه‌پردازی می‌دانم. نه از آن رو که ابتدا دست از هر کاری بشوییم و تنها به اندیشه ورزی بپردازیم. تنها با اصلاح پندارهای خود درباره فرهنگ و تمدن خویشتن می‌توان به آینده مبتنی بر گذشته گذر کرد.