تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۰۸  ، 
شناسه خبر : ۴۱۶۶۴
از بحران موشکی کوبا تا بحران موشکی کره

سیروس غفاریان
بحران فعلی موشکی در شبه‌جزیره کره بر تئوری پایان جنگ سرد که با دکترین سیاسی‌ «گورباچف» ‌آخرین رهبر کشور شوراها که در قالب «گلاسنوست» (اصلاحات سیاسی) و «پروسترویکا» (بازسازی اقتصادی) سبب‌ساز آن شد، مهر باطل زد. این باور سیاسی که جنگ سرد دوره‌اش به پایان رسیده است از زمانی در اذهان بعضی از مفسرین سیاسی رسوخ کرد که در 9‌ نوامبر 1989‌ به دستور گورباچف دیوار برلین شکسته شد و رژیم‌های توتالیتر جناج چپ یکی پس از دیگری در کشورهای اروپای شرقی سقوط کردند و رهبران کمونیست این کشورها داوطلبانه استعفا کردند و فقط در این میان «نیکلای چائوشسکو» رهبر رومانی تمکین نکرد و در جریان کودتای ارتش در دسامبر 1989 اعدام شد.
اندیشه پایان یافتن جنگ سرد زمانی قوت بیشتر گرفت که در‌16 ژوئیه‌1990رهبر شوروی، اصل وحدت آلمان و عقب‌نشینی قوای نظامی شوروی را از آلمان شرقی و سایر کشورهای اروپای شرقی پذیرفت و در اول ژوئیه1991پیمان ورشو را منحل کرد. آن دسته از مفسران سیاسی که معتقد به اروپا محوری بودند و به بیان دیگر همه مسائل مهم جهان را از دریچه منافع قدرت‌های اروپایی و به ویژه اعضای ناتو (پیمان آتلانتیک شمالی) می‌دیدند، اظهار داشته که عصر جنگ سرد پایان یافته است. دلیل آنها قبول عضویت اعضای سابق پیمان ورشو در «ناتو» و «اتحادیه اروپا» و ایجاد و گسترش همزیستی مسالمت‌آمیز در یک قاره و بالاخره ایجاد اروپای واحد با پول واحد بر طبق مصوبات کنفرانس «ماستریخت» بود.
اما فروپاشی شوروری و سقوط رژیم‌های مارکسیستی در یمن جنوبی، آنگولا، اتیوپی و کم شدن نفوذ دولت جدید روسیه به رهبری «بوریس یلتیس» تعادل سیاسی بین‌المللی را به نفع اروپا و آمریکا برهم زد به طوری که همه مفسران از نظام یک قطبی در سیاست بین‌المللی سخن به میان آوردند. دخالت مستقیم آمریکا و متحدانش در خلیج‌فارس، افعانستان و عراق به این وضعیت جلوه بیشتری در عرضه سیاست بین‌المللی بخشید. این موقعیت جدید فدراسیون روسیه (اتحاد شوری سابق) تحت ریاست بوریس یلتسین باعث نارضایتی کمونیست‌های سابق و حتی احزاب جدید ضد‌کمونیست در کشور شد.
نابسامانی‌های شدید در چچن و نفوذ آمریکایی‌ها در آذربایجان و جمهوری‌های آسیای میانه که روسیه هنوز از آنها به عنوان حوزه و حریم امنیتی خود یاد می‌کنند، قابل قبول نبود لذا بوریس یلتسین بیمار که به وسیله یک تیم جراحی قلب آمریکا مورد عمل جراحی قرار گرفته بود و قادر به کار نبود به وسیله «ولادیمیر پوتین» سیاستمدار جوان و پرانرژی که سال‌ها در سازمان KGB در آلمان شرقی کار کرده بود کنار گذاشته شد و شخصاً قدرت را به دست گرفت. استراتژی پوتین در سیاست خارجی بازگردانیدن حیثیت و قدرت سابق شوروی و باور این موضوع بود که فدراسیون روسیه عظمت و قدرت دوران شوروی سابق را دارد.
از این جهت بود که از سال ‌2004‌ تا 2006 چندین بار بزرگترین و قوی‌ترین موشک قاره‌پیمای جدید روسیه را با موفقیت آزمایش کرد. این موشک‌ها از غربی‌ترین نقطه روسیه یعنی بندر مورمانسک در کنار دریای بارنتز به شرقی‌ترین منطقه روسیه یعنی شبه جزیره کامچاتکا پرتاب می‌شد و مواضعی را که در فاصله بیش از ده هزار کیلومتر بود به درستی مورد هدف قرار می‌داد. در خلال آخرین آزمایش موشکی روسیه، پوتین اعلام کرد که قدرت رهگیری موشک‌های فدراسیون روسیه به حدی است که موشک‌های دشمن قبل از رسیدن به آسمان روسیه در فضا نابود خواهند شد.
پوتین توانست از نظر سیاسی اقتصادی نیز موقعیت روسیه را با شرکت کشورش در جرگه هفت قدرت صنعتی تحت عنوان «گروه 1+7‌» به اندازه‌ای بالا ببرد که در خلال این کنفرانس‌ها، انتظارات سیاسی اقتصادی فدراسیون روسیه را در حضور قدرت‌های صنعتی غربی و ژاپن مطرح کرده و منافع این کشور را تامین و در تعیین سرنوشت و خط‌مشی سیاسی اقتصادی جهان اوایل قرن بیست و یکم برای خود سهم بسزایی داشته باشد. به موازات قدرت‌نمایی روسیه از نظر نظامی که باعث نگرانی مقامات پنتاگون شد، دستیابی کره شمالی به سلاح هسته‌ای از 1993‌ آغاز و در 2003 کامل شد و مسلح شدن سیستم پدافندی و آفندی این کشور به موشک‌های دور‌پرواز بالستیک که یک نوع آن را در 1998 مورد آزمایش قرار داد و این موشک توانست منطقه‌ای از اقیانوس آرام را هدف قرار دهد.
بروز این واقعه باعث نگرانی ژاپن و کره‌جنوبی و ایالات متحده آمریکا شد به طوری که ایالات متحده آمریکا ضمن تماس‌های مکرر دیپلماتیک با مقامات جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه با تاکید بر آنکه جمهوری دموکراتیک خلق کره (کره شمالی) متحد سنتی و ایدئولوژیک آنها بوده و در دوران اوج جنگ سرد، فناوری ساخت سلاح هسته‌ای و موشک‌های بالستیک را آن دو کشور در اختیار کره شمالی گذارده‌اند، لذا بایستی روسیه و چین مقامات پیونگ یانگ را متقاعد سازند تا از تولید چنین سلاح‌هایی دست بردارند. از این جهت مقامات پیونک‌یانگ قبول کردند که طی اجلاسیه شش جانبه (روسیه، چین، ایالات متحده آمریکا، کره شمالی، کره جنوبی و ژاپن) شرکت نمایند.
این کنفرانس‌های شش‌جانبه به علل گوناگون از جمله دشمنی و وجود حالت نه جنگ و نه صلح بین کره شمالی و جنوبی و سابقه خصومت بین ژاپن و کره شمالی و جنوبی که در حکم زخم کهنه‌ای است که به دوران جنگ جهانی دوم و اشغال شبه جزیره کره توسط ارتش امپراتوری ژاپن مربوط می‌شود و بالاخره اختلاف دیرینه بین ژاپن و روسیه بر سر مالکیت ژاپن بر مجمع الجزایر کوریل و آن که مقامات کره شمالی نسبت به وعده‌های کره جنوبی و ایالات متحده نسبت به کمک‌های اقتصادی به جمهوری خلق کره (کره شمالی) در مقابل تعطیل کردن خط تولید سلاح‌های هسته‌ای و موشک‌های دور‌پرواز بی‌اعتماد بوده و حتی نسبت به تضمین‌های احتمالی امنیتی که به کره شمالی داده خواهد شد، سست ‌باور شده‌اند نتیجه گردهمایی‌های شش جانبه به کلاف سردرگمی تبدیل شده است که باعث امتناع کره شمالی در اجلاسیه شش جانبه شده است.
بحران در شرق آسیا وقتی شدت گرفت که در ‌26 ژوئن 2006 مقامات دولتی پیونگ یانگ از طریق رادیو و تلویزیون به مردم کره‌شمالی اطلاع دادند که به زودی کره شمالی دورپروازترین موشک خود را آزمایش خواهد کرد. مقامات آگاه نظامی و سیاسی ایالات متحده اعلام کردند که موشک نسل جدید کره شمالی یک سلاح پدافندی نیست بلکه به منزله یک سلاح تهاجمی است که می‌تواند از طریق قطب شمال و آلاسکا هر منطقه از خاک آمریکا و حتی کالیفرنیا را هدف قرار دهد. مقامات نظامی در پنتاگون (وزارت دفاع) ایلات متحده اظهار داشته‌اند که این کشور سیستم‌های رهگیر در آلاسکا تا کالیفرنیا را آماده کرده است تا در صورت بروز هرگونه حمله‌هوایی، سیستم‌های رهگیر موشک‌های دشمن را در فضا منفجر کند.
اعلام مقامات پیونگ‌یانگ در باره پرتاب چنین موشکی مقامات ژاپنی را نگران‌تر کرده است. «کویزومی» نخست‌وزیر ژاپن طی سفر به کانادا به ویژه ایالات متحده آمریکا محور مذاکرات خود را مسئله موشکی کره شمالی قرار داده است. شدت این بحران به حدی است که با بحران موشکی کوبا قابل مقایسه نیست زیرا در بحران موشکی کوبا که در 22 اکتبر 1962 به شدیدترین وضع خود رسید کندی رئیس جمهور آمریکا دستور داد تا جزیره کوبا توسط نیروی دریایی ایالات متحده محاصره دریایی شود تا کشتی‌های روسی که حامل موشک‌های برد متوسط جهت نصب در کوبا بودند، نتوانند به ساحل کوبا برسند.
در آن زمان آمریکایی‌ها به وسیله هواپیماهای جاسوسی U-2 (یو-2) به این موضوع پی برندند که در جزیره کوبا با پایگاه‌های موشک‌های برد متوسط نصب شده که قادر است نه تنها شبه جزیره فلوریدا بلکه قلب خاک ایلات متحده را هدف قرار دهد. در آن زمان فیدل کاسترو به تازگی با انقلابی که منجر به سقوط حکومت «باتیستا» شده بود به عنوان متحد اتحاد شوروی در کوبا به حکومت رسید.
این بحران طولی نکشید که پایان یافت زیرا مقامات آمریکایی قبول کردند که سکوهای پرتاب موشک‌های ژوپیتر خود را در خاک ترکیه بخش‌های‌جنوبی خاک شوروی را نشانه‌روی کرده بود برچینند و اتحاد شوروی به رهبری خروشچف در 28 اکتبر 1962 طی تماس تلفنی با کندی، تضمین امنیت کوبا و خودداری آمریکا از حمله به کوبا را خواستار شد و از این جهت اتحاد شوروی نیز پایگاه‌های موشکی خود را در کوبا برچید. از زمان به قدرت رسیدن کاسترو در جوار آمریکا، فعالیت‌های دیپلماتیک بین آمریکا و شوروی آغاز شد و طی مذاکرات وین که از 3‌تا‌4‌ژوئن‌1961‌بین خروشچف نخست‌وزیر شوروری و کندی رئیس‌جمهور آمریکا صورت گرفت درباره همه مسائل جهان از جمله کوبا به توافق‌های اصولی رسیده بودند.
تفاوت بسیار بارز بین بحران موشکی کوبا و کره شمالی در این است که اتحاد شوروی در طول حیات سیاسی خود از‌ 1959 تا 1991 یعنی در مدت 32 سالی که با فیدل کاسترو مناسبات بسیار نزدیک سیاسی و ایدئولوژیک داشتند فناوری تولید موشک‌های بالستیک و کلاهک‌های هسته‌ای را در اختیار کوبا قرار ندادند و علت آن که چین و اتحاد شوروی سابق فناروری تولید سلاح‌های هسته‌ای و موشک‌های دورپرواز را در اختیار کره‌شمالی قرار داده‌اند بایستی مناسبات بین‌الملل را از زمان آغاز جنگ سرد برسی نماییم و پس از بررسی چگونگی تقسیم جهان به دو قطب متضاد و بروز جنگ کره به بحران‌های موشکی در خلال جنگ سرد بپردازیم تا به وضعیت فعلی برسیم.
جنگ سرد و مناسبات سیاسی بین‌المللی
واژه جنگ سرد پدیده‌ای بود که از پایان جنگ جهانی دوم به وسیله دولتمردان قدرت‌های بزرگ و بعضی از مفسرین سیاسی و روزنامه‌نگاران در فرهنگ علوم سیاسی برای خود جایی باز کرد. جنگ سرد در واقع به حالتی از صلح خصمانه گفته می‌شود که قدرت‌های بزرگ سیاسی ـ نظامی دنیا برای ایجاد رعب و وحشت در طرف مقابل سعی در مسلح کردن خود می‌نمایند. این جریان مسلح شدن همراه با نبردهای تبلیغاتی و جنگ روانی و بحران‌های منطقه‌ای است.
اگر جنگ سرد را صلح خصمانه بدانیم می‌توانیم دوره «صلح مسلح» در فاصله 1871 تا 1914 را که دو گروه از کشورهای اروپایی یعنی اتحاد مثلث و اتفاق مثلث (آلمان و طرفدارانشان در برابر فرانسه و متحدانشان) خود را به طوری مسلح کردند که توانستند با کوچکترین بهانه یعنی کشته شدن ولیعهد اتریش که جزء متحدین بود، جنگ گرم عالمگیر آغاز شود. جنگ سرد در واقع از زمان کنفرانس یالتا و سپس پوتسدام آغاز شد.
در جریان کنفرانس یالتا که از 3 تا 11 فوریه 1945 در شبه‌جزیره کریمه با شرکت سران دولت‌های ضد‌محور یعنی روزولت، چرچیل و استالین تشکیل شد که در تاریخ روابط بین‌الملل و دیپلماسی عمومی به کنفرانس محرمانه تقسیم جهان معروف است، چون متفقین پیروزی خود را بر هیتلر و امپراتوری ژاپن حتمی می‌دانستند، آنان ضمن آنکه متحد یکدیگر بودند ولی مذاکرات و گفت‌وگوهای پرخاشگرانه برای تقسیم مناطق اشغال شده در آینده را آغاز کردند. در یالتا روزولت از استالین خواست که علیه ژاپن در شبه‌جزیره کره وارد جنگ شود و قوای نظامی خود را در شمال مدار ‌38‌ درجه عرض شمالی در شبه‌جزیره کره مستقر کند.
روزولت نیز برای جلوگیری از هجوم احتمالی قوای شوروی به جنوب مدار 38‌ درجه، قوای آمریکا را در جنوب این مدار مستقر کرد و در واقع صلح خصمانه دو ابرقدرت متحد بر سر نفوذ کره آغاز شد و هر دو قدرت برای حفظ تعادل قدرت در کره می‌کوشیدند.
چرچیل بعد از پایان جنگ جهانی دوم ضمن سفر به آمریکا در ایالت میسوری در 5 مارس 1946، طی نطقی به نقشه‌های توسعه‌طلبانه شورو‌ی در جریان کنفرانس یالتا حمله کرد و گفت که شوروی‌ها قرار بود که در شمال مدار 38‌ درجه عرض شمالی واقع در کره قوای شکست خورده ژاپن را خلع سلاح و تسلیم خود گردانند و متحدین غربی یعنی ما و ایالات متحده در جنوب این مدار بقیه قوای ژاپن را که در کره مستقر بودند تسلیم گردانند ولی روس‌ها در شمال این مدار ماندند و اکنون پرده آهنین از بندر تریست (Trieste) در مرز یوگسلاوی و ایتالیا در جنوب تا شمال اروپا در لهستان، این قاره را به دو قسمت تقسیم کرده است و ما در مورد این تقسیم اروپا به دو بخش غربی و شرقی اعتراض کردیم.
استالین در جواب گفت که کشورهای مجارستان، بلغارستان، رومانی، شرق آلمان، لهستان و چکسلواکی حریم امنیتی شوروی هستند و هر نیرویی که به قصد تصرف این مناطق اقدام کند توسط ما تارومار خواهد شد. روس‌ها و آمریکایی‌ها با استقرار در شمال و جنوب مدار 38‌ درجه عرض شمالی عملاً شبه‌جزیره کره را به دو منطقه نفوذ تقسیم کردند و در واقع آغازگر بحرانی شدند که تا به حال ادامه دارد. ولی شکست ژاپن پس از به کار بردن بمب اتمی توسط ایالات متحده تعادل قدرت را به نفع آمریکا بر هم زد و باعث شد که در قضیه آذربایجان ایران که روس‌ها آن را اشغال کرده بودند، به اشغال آن خاتمه دهند و قوای خود را به پشت رود ارس عقب برانند.
در تاریخ روابط بین‌الملل بعد از جنگ جهانی دوم برای اولین بار به ویژه در تاریخ جنگ سرد نوشته آندره فونتن از قول «برنارد باروک» دیپلمات بلندپایه آمریکایی و مشاور سابق روزولت در 14 ژوئن 1964 این شیوه رقابت در مناسبات بین‌المللی را صلح خصمانه خواند و بعد از این بود که «والتر لیپمن» روزنامه‌نگار آمریکایی اولین کسی بود که صلح خصمانه را جنگ سرد خواند و سلسله مقالاتی در این مورد نوشت. او و مفسرین دیگر روی این نکته اصرار داشتند که هدف بزرگ جنگ سرد، ایجاد «موازنه وحشت» (Balanced of Terror) و نهایتاً «توازن قدرت» (Balance of power) است.
زمانی که اتحاد شوروی در 14 ژوئیه 1949 اولین بمب اتمی خود را آزمایش کرد طی همین سال بود که کمونیست‌های چین به رهبری مائو بر این کشور پرجمعیت مسلط شدند و متحد آمریکا یعنی ژنرال چیان کایشک مجبور به فرار به جزیره فورموز شد. توازن قدرت به نفع بلوک کمونیست در جهان درهم ریخت. ترومن رئیس‌جمهور آمریکا که در 1947 طرح کمک‌ به ترکیه و یونان را به تصویب کنگره رسانیده بود، سیل کمک‌های نظامی و اقتصادی خود را به این دو کشور سرازیر کرد و در قالب طرح مارشال در بازسازی اروپای غربی شرکت کرد تا از نفوذ کمونیسم به این کشورها جلوگیری کند.
دولت ایالات متحده آمریکا به اتفاق کشورهای اروپای غربی و کانادا برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم در غرب اروپا در 4 آوریل 1949 پیمان ناتو (آتلانتیک شمالی) را ایجاد کرد و طولی نکشید که در ابتدای دهه 1950 کشورهای خاورمیانه به غیر از افغانستان وارد پیمان بغداد شدند (سنتو) که این پیمان با هدف جلوگیری از توسعه‌طلبی کمونیست‌ها و دست‌اندازی به مناطق نفت‌خیز خاورمیانه ایجاد شد.
در همان زمان در شهر بانکوک پایتخت تایلند، کشورهای شرق آسیا پیمانی به نام پیمان آسیای جنوب شرقی (سیتو) با شرکت استرالیا، زلاندنو، فلیپین، پاکستان، تایلند و عضویت فعال کشورهای فرانسه، انگلستان و ایالات متحده در حالی منعقد کردند که کمونیست‌ها در شرق آسیا به ویژه ویتنام مدار 17 درجه عرض شمالی را مرز بین دو کشور ویتنام شمالی و جنوبی قرار دادند و فرانسوی‌ها را طی شکستی در ناحیه «دین ـ بین ـ فو» (Phu-Bien-Dien) مجبور کردند که این منطقه را ترک نمایند و ویتنام شمالی تحت نظر حکومت «هوشی مین» درآمد و در شبه‌جزیره کره نیز کمونیست‌ها در شمال این منطقه توانستند تا مدار 37 درجه عرض شمالی را اشغال نمایند.
سه پیمان تدافعی ناتو، بغداد (سنتو) و سیتو در واقع در حکم یک کمربند تدافعی بود که از اروپای شمالی آغاز می‌شد و پس از گذشتن از جنوب روسیه در منطقه خاورمیانه، چین کمونیست را زیر‌نظر می‌گرفت تا بدین وسیله قدرت جهان کمونیسم تحت کنترل بلوک غرب درآید. به علت مسلح شدن آمریکا و سپس شوروی به سلاح هسته‌ای در ابتدای جنگ سرد، رهبری بلوک کاپیتالیست (سرمایه‌دار) یعنی آمریکا و رهبری بلوک کمونیست (اتحاد شوروی) از رویارویی مستقیم با یکدیگر همواره پرهیز می‌کردند و سعی می‌کردند با فروش اسلحه و بحران‌سازی در مناطق استراتژیک جهان و بالاخره با ایجاد بلوک‌بندی‌های نظامی تعادل قدرت را به نفع خود حفظ نمایند. زیرا درگیری مستقیم دو ابرقدرت به کار بردن سلاح هسته‌ای را اجتناب‌ناپذیر می‌کرد و نتیجه آن نابودی کامل یکی از طرفین و یا هر دو می‌شد.
بی‌جهت نبود که «اوپن هایمر» پدر بمب اتمی آمریکا که یک فیزیکدان آلمانی‌الاصل آمریکایی بود می‌گفت: «بعد از سال 1950 مخرب‌ترین سلاح‌ها متعلق به دو قطب جهانی شوروی و آمریکا بود به طوری که موازنه قدرت به موازنه وحشت تبدیل شد. برای اردوگاه‌های شرق و غرب با صرفه نبود که دست به یک جنگ اتمی بزنند، چون این دو قدرت در حکم دو عقربی بودند که درون یک بطری قرار داشتند. به عبارت دیگر قدرت هسته‌ای اتحاد شوروی و ایالات متحده به دو عقرب می‌ماند که در استکانی در کنار هم جای دارند و هر کدام فقط به قیمت جان خود می‌تواند با نیش مرگ‌زای خود دیگری را از پای درآورد. در این صورت هیچ نفعی به چنین قیمتی نمی‌ارزد.»
آندره فونتن معتقد بود که مهمترین مشخصه دائمی جنگ سرد بین شوروی و آمریکا ناشی از طبیعت این دو رژیم بود که یکی سوسیالیستی و دیگری کاپیتالیستی و هر دو در فکر جهانی کردن اندیشه خود بودند. می‌توان در حقیقت بیان کرد که جنگ سرد مظهری از مبارزه برای برتری حیاتی بین دو کشور بزرگ بود با مکانیسم‌های مختلف تبلیغاتی. گلوله‌های تبلیغاتی که دو طرف به یکدیگر شلیک می‌کردند، شعارهای تبلیغاتی هر یک از دو طرف بود.
از جانب اردوگاه شرق گلوله‌های تبلیغاتی عبارت بودند از رسالت جهانی مارکسیم لنینیسم، انقلاب جهانی پرولتاریا، ایدئولوژی در خدمت منافع اقتصادی طبقه کارگر، کارگران جهان متحد شوید، عاقبت دیکتاتوری طبقه پرولتاریا جهان را فرا خواهد گرفت، ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک سرنوشت دنیا را رقم خواهد زد و ... از طرف دیگر یعنی غرب نیز الفاظ لیبرالیسم، دموکراسی، حقوق بشر، اومانیسم (انسان‌گرایی)، آزادی، رهایی از پشت پرده‌آهنین، آزادی اندیشه برای روشنفکران و ... مطرح می‌شد. علت آنکه دو طرف نیش زهرآلود خویش را با بار تبلیغاتی به یکدیگر نشان می‌دادند، آن بود که بعد از پایان جنگ جهانی دوم به ویژه از 1950 به بعد دو بلوک صاحب مخرب‌ترین سلاح‌های هسته‌ای شدند.
رادیو مسکو و رادیوهای کشورهای اروپای شرقی از یک طرف مدافع اردوی شرق و رادیوی اروپایی آزاد در اروپای شرقی از یک طرف مدافع اردوی شرق و رادیوی اروپای آزاد در اروپای غربی نیز تا جایی که قادر بود شوروی و اروپای شرقی را زیر پوشش امواج تبلیغاتی خود قرار می‌داد. از جانب دیگر مسابقه تسلیحاتی شدید بین دو بلوک و مانورهای نظامی مکرر دو پیمان ورشو و ناتو و نشان دادن نیش زهرآلود خود به طرف مقابل دنیا و جو بین‌المللی را در حالت نه جنگ و نه صلح و در عین حال بحران رو به گسترش، جهان را در تب و تاب انداخته بود.
سخن دیگر این که دنیا بستر واحدی بود که دو رویا (دو ایدئولوژی) در مقابل یکدیگر قرار گرفته بودند و هر کدام برای مردم جهان قرن بیستم مژده ناکجاآباد (آرمان شهر) (اتوپیا) می‌دادند که هرگز تحقق نیافت. اگر چند قرن به عقب برگردیم و نظریه سیاسی «توماس هابز» فیلسوف انگلیسی و «ژان ژاک روسو» فیلسوف فرانسوی را به دقت مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم به واقعیت مناسبات بین‌المللی و سیاست جهانی در مقاطع مختلف پی خواهیم برد.
این دو فیلسوف اعتقاد داشتند که: «کشورها پیوسته با یکدیگر در حال جنگ به سر می‌برند و تنها به مقتضیات در دوره‌های مختلف، میزان یا سهم چانه‌زدن و تحت فشار گذاشتن حریف یا طرف مقابل تغییر کرده است.» این نظریه نشان می‌دهد که در اروپا همزمان با زندگی فلاسفه فوق، چیزی به نام جنگ‌سرد عنوان نشده بلکه جنگ‌سرد را در قالب تحت فشار گذاردن طرف مقابل عملاً به کار می‌برده‌اند.
از جنگ کره تا بحران موشکی کوبا
بحران کره در واقع سومین بحران در ا بتدای جنگ سرد بود. اولین بحران مسئله آذربایجان ایران در 1946 بود که در نتیجه اولین شکایتی که ایران از تجاوز شوروی در سازمان ملل متحد مطرح کرد بر سر قضیه آذربایجان بود. دومین بحران، محاصره برلین توسط قوای ارتش سرخ در 1948 بود که غربی‌ها به رهبری ایالات متحده با احداث چند خط هوایی (پل هوایی) و رسانیدن تجهیزات «لجستیکی» (Logistics) یعنی وسایل حمل و نقل، تجهیزات نظامی و مواد غذایی خط محاصره را عملاً از میان بردارند و سپس با نیروی زمینی پل‌های هوایی را تضمین امنیتی نمایند.
در این دو بحران یعنی آذربایجان و برلین تهاجم روس‌ها توسط آمریکایی‌ها به سرعت پاسخ داده می‌شد و به عبارت دیگر در صحنه مخاصمات سیاسی نظامی بین‌المللی فشار سیاسی نظامی بیشتر از جانب آمریکا اعمال می‌شد و در این دو عرصه پرمخاطره توپ جنگ سرد در زمین اتحاد شوروی بود و استالین در مقابل آمریکا عقب‌نشینی می‌کرد. اما به علت آنکه در قضیه آذربایجان و محاصره برلین روس‌ها دچار شکست شده بودند استالین مصمم شد که گلوگاه آمریکا را در شرق آسیا یعنی شبه‌جزیره کره بفشارد و با قرار دادن توپ در زمین ایالات متحده توازن قدرت را به نفع شوروی به هم ریزد. شبه‌جزیره کره در شرق آسیا از نظر «ژئوپولتیک» برای روسیه و هم آمریکا یک منطقه حیاتی بود.
بعد از آن که این نکته فاش شد که در جریان کنفرانس یالتا آمریکایی‌ها به رهبری روزولت این امتیاز را به روس‌ها دادند که قوای خود را به شمال مدار 38 درجه عرض شمالی برسانند تا تسلیم آن دسته از از نیروهای ژاپنی واقع در شمال این خط توسط ارتش سرخ انجام گیرد، عده‌ای از سیاسیون و نظامیان آمریکایی از جمله ژنرال «مک آرتور» و ژنرال «پاتن» با دادن هرگونه امتیازی به روس‌ها نه تنها مخالف بودند بلکه ژنرال پاتن پیشنهاد کرد که بعد از سقوط برلین چون روس‌ها به کلی از رمق افتاده‌اند باید با استفاده از فرصت، به قوای خسته روسیه یورش برده، کمونیست‌ها را به عقب برانیم.
از آنجایی که روس‌ها به این موضوع آگاه شدند به دستور ژنرال آیزنهاور فرمانده کل نیروهای متفقین، ژنرال پاتن فرمانده ارتش سوم آمریکا مقیم اروپا عزل و به آمریکا فرستاده شد. پس از تسلیم ژاپن، روس‌ها به خاطر آن که شبه‌جزیره کره برای حفظ مرزهای شرقی روسیه در برابر هجوم‌های احتمالی مصونیت داشته باشد به‌رغم آنکه استالین مصوبات کنفرانس قاهره در 26 دسامبر 1943 ‌که با شرکت چرچیل، روزولت و مارشال چیان کایشک رئیس‌جمهور چین دایر بر اعطای استقلال به شبه‌جزیره کره بعد از پایان جنگ را قبول کرده بود، تصمیم گرفت که قوای شوروی را همچنان در شمال شبه‌جزیره کره نگه دارد.
با آنکه در جریان کنفرانس یالتا در فوریه ‌1945‌ روزولت در مورد تقسیم شبه‌جزیره کره یک طرح موقتی ارائه کرد که طبق آن قوای شوروی در شمال مدار 38‌ درجه عرض شمالی مستقر شود و قوای آمریکایی در جنوب آن و همچنین طبق توافقی که در دسامبر 1945 بین آمریکا، شوروی، انگلستان و چین (در آن زمان چین هنوز کمونیست نشده بود و رهبر آن ژنرال چیان کایشک بود) به عمل آمده بود، مقرر شد که فاتحین جنگ در استقرار یک حکومت دموکراتیک بکوشند ولی پس از پایان جنگ دوم استالین در این مورد تعلل می‌کرد زیرا به علل زیر شبه‌جزیره کره حریم‌امنیتی روس‌ها محسوب می‌شد.
اولاً ایالات متحده ژاپن را اشغال کرده و در منطقه «اوکیناوا» پایگاه‌های نیرومند نظامی ایجاد کرده بود و چون قوای آمریکا همچنان در مجمع‌الجزایر فلیپین مستقر بود بنابراین یک خط قوسی شکل بزرگ که ابتدای آن در آلاسکا آغاز می‌شد و پس از گذشتن از ژاپن و جزیره «فورموز» (Formose) تا فلیپین و جزایر ماریان، برای ایالات متحده یک خط دفاعی و حتی نقاط تهاجمی در مقابل روسیه شوروی ایجاد کرده بود. ثانیاً روسیه جهت ایجاد یک خط دفاعی برای خود جزیره «ساخالین» را بعد از تسلیم ژاپناشغال کرد و متعاقب آن مجمع‌الجزایر «کوریل» را که متعلق به ژاپن بود تصرف کرد تا بر جزیره هوکایدو که شمالی‌ترین جزیره ژاپن است اشراف داشته باشد.
ثالثاً دولت شوروی حادثه تلخ جنگ روس و ژاپن که منجر به شکست روسیه در تنگه «توشیما» در 1905 شد و سپس ژاپنی‌ها در 1910 رسماً همه شبه جزیره کره را تصرف کردند فراموش نکرده بود. از جانب دیگر شبه‌جزیره کره به منزله دروازه‌ای است که به وسیله آن می‌توان بر بندر ولادی وستک و خاک منچوری و بخش شرقی راه‌آهن سرتاسری روسیه که از اروپا به ولادی وستک ختم می‌شود، دست یافت و ارتباط روسیه آسیا در بخش خاور دور را با مرکز روسیه قطع کرد. لذا استالین تصمیم گرفت که نه تنها شمال شبه‌جزیره کره را حفظ کند بلکه به کمک حزب کمونیست کره‌شمالی، حتی کره‌جنوبی را نیز اشغال کند.