بحرانی که از اوایل سال 2003 گریبانگیر این منطقه شد و باعث کشته شدن بیش از 200 هزار نفر و آواره شدن بیش از 2 میلیون نفر گردید، ریشه در برخی عوامل دارد که بخشی از آن تاریخی و برخی دیگر مربوط به سالهای اخیر است.
به اعتقاد آگاهان سیاسی، خشکسالی پیدرپی و پیامدهای آن، منازعات قبیلهای بر سر چراگاهها، آب و زمین، غارتهای مسلحانه و یورش به روستاها همزمان با خشکسالی دهه 80، اختلاف و تضاد میان 2 گروه نژادی اعراب و آفریقایی سیاه در دارفور، بیمهری حکومت نسبت به دارفوریها، بهرهمند نبودن دارفوریها از ثروت و قدرت، عقبماندگی از روند توسعه کشور، حمایت دولت از اعراب منطقه و چشمپوشی از خواستههای سیاهان دارفور، دامن زدن به اختلافات قومی در دارفور از سوی کشوهای چاد و آفریقای مرکزی، وجود منابع عظیم نفت و گاز و توانمندی نداشتن دولت در بهرهبرداری از آن، صلح جنوب و کوتاه آمدن دولت مرکزی در مقابل خواستههای جنوبیها، الگوبرداری دارفوریها از روند صلح جنوب و نیز اقدام دولت مرکزی در مسلح کردن گروهی عربتبار با عنوان «جنجویدها» و عملکرد خشونتآمیز آنان که موجبات نارضایتی و بدبینی مردم نسبت به دولت را فراهم کرد، از جمله عوامل تاریخی و معاصر ریشههای بحران در دارفور عنوان شده است.
پس از اوجگیری بحران دارفور، دولت مرکزی تلاش کرد از بینالملی شدن بحران جلوگیری کند و مانع از دخالت کشورهای غربی در این بحران شود؛ اما ابعاد انسانی و مادی بحران چنان گسترده بود که برخلاف تصور دولت سودان، بزودی توجه سازمانها و کشورها متوجه دارفور شد و تحولات آن در صدر اخبار رسانههای جهان قرار گرفت. پس از آن تلاشهای منطقهای و جهانی به منظور حل و فصل اختلافات شروع شد و نشستهایی در چاد، لیبی، اتیوپی، فرانسه و نیجریه برپا شد تا به مکانیزمهایی برای برقراری صلح و ثبات در دارفور دست یابند.
مهمترین نقش را در این میان اتحادیه آفریقا ایفا کرد و با مدیریت 8 دور مذاکرات صلح در ابوجا، سرانجام موفق شد پیمان صلحی را میان دولت مرکزی و مهمترین گروه شورشی دارفور به امضا برساند و تا اندازهای آرامش را به منطقه بازگرداند. در حالی که برخی طرفهای درگیر در بحران تصور میکردند با این اقدام اتحادیه آفریقا، صلح در منطقه دارفور برقرار شد؛ اما دستهای پنهان و نیتهای سلطهجویانه نخواست این بحران حل و فصل شود؛ چرا که آنها به دنبال دستیابی به منابع این منطقه و رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده خویش بودند که در صورت ثبات دارفور نیل به این اهداف مقدور نبود.
یکی از بازیگران جهانی که طی سالهای اخیر در سودان، تحولات جنوب این کشور و در بحران دارفور نقش برجستهای ایفا کرد، ایالات متحده آمریکا بود. آمریکا با اعمال فشار به دولت مرکزی و مجبور کردن آن به برقراری صلح جنوب توانست به هدف خویش که همان جدا کردن جنوب مسیحی از شمال مسلمان بود دست یابد. هماکنون نیز بحران دارفور بهانه دیگری بود تا این کشور حضور و نفوذ خویش را در سودان گسترش دهد و نسخه جنوب را برای دارفور نیز بپیچد.
از زمان اوجگیری بحران دارفور، آمریکا تلاش کرد با اطلاق عنوان نسلکشی در دارفور، موضعگیریهای تند، اعزام مقامات رسمی این کشور به سودان و داروفور و اعمال فشار از طریق سازمان ملل، شورای امنیت و گروههای حقوق بشری جهانی بر دولت مرکزی سودان، این کشور را مجور به پذیرش خواستههای جهانی کند. بر کسی پوشیده نیست که همه حساسیتهای آمریکا نسبت به بحران دارفور، رسیدن این کشور به اهدافی است که در این منطقه از جهان برای خویش ترسیم کرده است.
جایگاه سودان در سیاست خارجی آمریکا
از سال 1956 که حکومتی انقلابی و اسلامگرا در سودان روی کار آمد، جایگاه این کشور در سیاست خارجی آمریکا از اهمیت قابل ملاحظهای برخوردار شد. تحولات سالهای اخیر بویژه پس از حوادث 11 سپتامبر و حضور بنلادن در سودان در سالهای پیش از 2000 باعث شد تا توجه و تمرکز آمریکا بر این کشور بیشتر شود و نسبت به تحولاتی که در این کشور اتفاق افتاد بیتفاوت نباشد.
از سوی دیگر با نگاهی به سند راهبردی ملی مبارزه با تروریسم سنای آمریکا که بتازگی منتشر شد و سودان نیز در این سند به عنوان یکی از کشورهای حامی تروریسم مطرح شد، میتوانیم به عمق حساسیتهای آمریکا به سودان پی ببریم. همچنین موقعیت برجسته ژئوپلتیکی سودان در شاخ آفریقا و کرانه دریای سرخ به عنوان یکی از دروازههای مهم ورود به قاره آفریقا از دیگر ویژگیهای مهم سودان است. این کشور که محل تلاقی و برخورد 2 رویکرد مذهبی و فرهنگی مسیحی و مسلمان میان شمال آفریا و جنوب این قاره است مورد توجه سیاستگذاران آمریکایی است.
سیاست جدید آمریکا مبنی بر حل بحرانهای مهم منطقهای با رهیافت کلی بسط هژمونی این کشور در شاهراههای حیاتی منطقهای بویژه پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 منجر به مداخله مستقیم این کشور در قضایای سودان و بحران جنوب و هم اینک بحران دارفور شد. به نظر میرسد با شروع دوران جدید در دارفور، زمینه حضور آمریکا و کشورهای غربی در این منطقه به منظور بهرهبرداری از منابع نفت و اورانیوم فراهم شود، موضوعی که در جنوب سودان در حال اتفاق است. بنابراین به نظر میرسد روند گفتمان سیاسی و نوع واکنش سیاستمداران دولت سودان طی سالهای اخیر با نوعی نقصان مواجه گردید که نتیجه آن تقویت تلاشهای آمریکا و غرب برای تضعیف اسلام و گرایشات اسلامی در سودان بوده است.
آمریکا و کشورهای غربی از بحران دارفور برای فشار به دولت سودان استفاده کردهاند و به این ترتیب در صدد استحاله ساختار حکومت اسلامی سودان از درون برآمدهاند. طی سالهای اخیر سودان یکی از مناطق مورد نظر آمریکا برای برانگیختن جنگ داخلی در این کشور بوده است. آمریکا مرتب در امور داخلی این کشور مداخله میکند و بر تشدید بحرانهای این کشور دامن میزند، به صورتی که این کشور را با خطر تقسیم و تجزیه روبهرو کرده است.
آمریکا و اسرائیل ابتدا آتشی فتنه و جنگ را به مدت 20 سال میان جنوب و شمال شعلهور ساختند تا آن که توافقنامه نمادینی میان آنان امضا شد که براساس آن حق جدایی از سودان در صورت تمایل به اهل جنوب داده شده است. این مساله 6 سال پس از امضای قرارداد صلح به رفراندوم گذاشته خواهد شد که بدون تردید، آمریکا و اسرائیل در این همهپرسی از همه ابزارها برای تثبیت جدایی جنوب از سودان استفاده خواهند کرد. پس از امضای توافقنامه صلح جنوب، بحران دارفور شکل گرفت و آمریکا به همراه فرانسه و برخی از کشورهای غربی تلاش کردند جامعه بینالمللی را بر ضد دولت سودان با ادعای بیتوجهی این کشور به کشتار جمعی برخی از گروههای درگیر در دارفور برانگیزند. ادعایی که براساس همه تحقیقات نهادهای داخلی، منطقهای و بینالمللی تاکنون ثابت نشده است.
اهداف آمریکا در دارفور
برخی تحلیلگران معتقدند از زمان فروپاشی شوروی سابق، آمریکا کمکم نه تنها به قدرت جهانی واحد تبدیل شود؛ بلکه به سمت رفتار امپراتوری گام برداشت و پس از حوادث 11 سپتامبر این طرز فکر به نوعی فعال شد. طرح موسوم به خاورمیانه بزرگ در واقع نبرد آمریکا برای ایجاد امپراتوری مورد نظر خویش و ترسیم مجدد نقشه سیاسی منطقه براساس محدودهای امتداد یافته از غرب چین تا شرق در نزدیک مغرب و موریتانی و اقیانوس اطلس است. تحلیلگران برای این دیدگاه 2 گونه توجیه دارند.
توجیه نخست این که این منطقه، منطقه خطر واقعی، تروریسم اسلامی و درگیری طایفهای و نژادی است که بعدها عامل جنگهای آینده خواهد شد و آمریکا باید بر آن سلطه پیداکند و توجیه دوم این است که این منطقه مکانی برای پیدا کردن دستاوردهاست، به این معنا که آمریکا باید نفوذ گستردهای در این منطقه داشته باشد؛ زیرا منطقه و کانون انرژی جهان به حساب میآید و مساله انرژی از موضوعات اساسی آینده است و هر کس که در قرن 21 بر منابع انرژی سلطه داشته باشد بر جهان سیطره پیدا خواهد کرد. در همین خصوص آمریکا در پی ایجاد امپراتوری برای سلطه بر منابع انرژی کشورها از جمله آفریقا و سودان است. بنابراین کشور سودان که هم در قالب توجیه اول و هم توجیه دوم میگنجد را میتوان در کانون توجه سیاستهای آمریکا جای داد.
تحلیلگران سیاسی بر این باورند که یکی از مهمترین اهداف آمریکا از گسترش نفوذ در سودان، ایفای نقش برجسته در دارفور، اعمال فشارهای سیاسی و اقتصادی به دولت مرکزی این کشور و رایزنیهای وزارت خارجه آمریکا به منظور پایان دادن به درگیریهای قومی و قبیلهای در دارفور، دستیابی این کشور به منابع نفتی و گازی در این منطقه از سودان است. آمریکا همچنین تلاش میکند تا با سیطره و تسلط بر این منابع نفتی و ارتباط دادن منافع خود در شرق و غرب آفریقا، از سیاستهای بلندپروازانه فرانسه که سعی در ورود به منطقه دارفور را دارد جلوگیری کند.
حضور آمریکا در دارفور بخشی از سیاستهای کلان این کشور به منظور حضور در کشورهای در حال توسعه بویژه کشورهای آفریقایی دارای منابع نفتی است و با توجه به این که امنیت منطقه آفریقا کمتر از امنیت منطقه خاورمیانه نیست، این کشور با اجرای این سیاست میتواند نفت آفریقا را از طریق اقیانوس هند به بازارهای داخلی خود انتقال دهد.
یکی دیگر از مهمترین اهداف نهایی آمریکا برای کنترل دارفور بخشی از سناریویی است که از آن به عنوان سناریوی تجزیه گام به گام سودان یاد میکنند. براساس این سناریو سودان به عنوان پهناورترین کشور قاره آفریقا و تحت حاکمیت اسلامگراها باید تجزیه شود تا اسباب نگرانی از ابرقدرتها و در راس آنها آمریکا را فراهم نیاورد. تجزیه سودان که پیش از این با امضای توافقنامه صلح و خودمختاری جنوب جلوهای عینی و عملی به خود گرفته است، بخشی از پازل خاورمیانه بزرگ واشنگتن نیز میتواند باشد.
براساس معاهده صلح جنوب که اوایل سال 2005 میان دولت مرکزی و شورشیان جنوب به امضا رسید، این منطقه مسیحینشین برای مدت 6 سال به خودمختاری دست یافت و مقرر شد پس از این دوره، سرنوشت جنوب دایر بر استقلال از سودان یا باقی ماندن در آن یک رفراندوم تعیین شود. دولت خارطوم در هنگام امضای قرارداد صلح جنوب هدفی را جز مدیریت مطلوب جنوب به گونهای که در نهایت، جنوبیها به سودان متحد رای دهند در نظر نداشت؛ اما اینک این پرسش مطرح میشود که با توجه به اشتغال فکری و عملی خارطوم برای مدیریت بحران دارفور، مقامات سودانی کدام طرح زیربنایی را در جنوب به ثمر رساندهاند که در نهایت انگیزه جنوبیها برای ماندن در سودان و نه جدایی از آن را تقویت کند.
از این دیدگاه فشار بر خارطوم در پرونده دارفور با هدف منحرف کردن توجه مقامات سودانی از جنوب صورت گرفته تا در نهایت همان هدف تجزیه کشور از طریق استقلال جنوب محقق شود. به طور کامل مشخص است که اگر دولت مرکزی نتواند برنامههای توسعه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خود را در جنوب اجرا کند در پایان دوره 6 ساله، جنوب با همهپرسی از سودان جدا میشود و این هدفی است که ابرقدرتها با معطوف کردن توجه خارطوم به دارفور دنبال میکنند.