* جامجم: غالبا پیروزی انقلاب اسلامی را مرهون رهبری امام خمینی میدانند. زمینههای مبارزه در مردم در مقاطع مختلف وجود داشت؛ اما فقدان یک رهبر مردمی و مقتدر و دارای توان رهبری در مقاطع مختلف تاریخ ایران سبب شده است تا جنبشهای مردمی به انقلابی موفق تبدیل نشوند.
همچنین این پرسش هم مطرح است که چرا این انقلاب، اسلامی شد و چرا رهبری آن را روحانیت به عهده داشت . برخی اعتقاد دارند این انقلاب را طیفهای متفاوتی پیش میبردند و در شرایط خاصی از جمله بر اثر سرکوب ملی مذهبیها، روشنفکران، چریکها و...، روحانیت رهبری مردم را به دست گرفت و قدرت یافت.
لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مسائل بیان بفرمایید.
** دکتر قادری: به اعتقاد من، دین از عناصر اصلی فرهنگ ایران زمین است و از زمان ظهور زرتشت، دین در کنار زندگی مردم، نبود بلکه عین زندگی مردم بود و این سابقه باعث پذیرش اسلام با نابترین دیدگاه در میان مردم شد و به ایدئولوژی و مکتب آنان بدل شد.
ظهور مولانا، عطار و فردوسی به عنوان شاعران بزرگ شیعی ماحصل تلفیق و فرامرزی شدن دین در اندیشه ایرانیان است.
از طرفی ایران از معدود کشورهایی است که از دیر باز به معنای امروزی، کشور بوده است. حاکم داشته و تقسیم کار در حکومت صورت میگرفته و طبقات مختلف از موبدان و کشاورزان و پیشهوران در اداره امور نقش داشتهاند و بالاتر از آن حضور نخبگان اندیشهساز چون مولوی، حافظ و سعدی بود که به فرهنگ و ذهن مردم نقش میدادند.
شاهان آنقدر حضوری پررنگ نداشتند و اگر چنین میشد، مردم شورش میکردند و تحرکی پیش میآمد و حکومت تغییر می کرد. بنابراین حضور این گونهای دین در متن زندگی مردم سبب شده است تا هر وقت ندایی به نام انقلاب بلند شد، ریشه در دین داشته باشد.
* جامجم: برخی این پرسش را مطرح میکنند که اساسا چرا انقلاب رخ داد؟ آیا شرایط طوری بود که بدون رخ دادن انقلاب و انجام نوعی رفرم و اصلاحات تدریجی نمیتوانستیم به همان اهداف ملت برسیم و حتما تغییر نظام سیاسی باید صورت میگرفت؟
** قادری: در این خصوص موضوع را از 2 دیدگاه و با دو معرفت میتوان بررسی کرد.
با معرفت درجه دو و نگاه از بیرون ما، به یک نتیجه ممکن است برسیم و با معرفت عمیقتر و درجه یک یعنی نگاه از درون به نتایجی دیگر.
اگر به نام علم،روانشناسی اجتماعی و اقتصاد بخواهیم به موضوع بنگریم، این قالبها خود به خود ما را هدایت میکنند به الگوهایی که خودشان از پیش تعیین کردهاند و ممکن است توضیحاتی بدهیم؛ اما به اصل موضوع نرسیم.
وقتی واژه انقلاب را به کار میبریم، برای بعضیها بار منفی و برای برخی بار خنثی دارد. اما خود انقلاب برای انقلابیون بار مثبت دارد و یک ارزش تلقی میشود. دکتر شریعتی در کتابهایش وقتی درباره انقلاب و آدم انقلابی مینویسد، این مقوله را یک ارزش تلقی میکند. آدم انقلابی آدمی است که ارزشمند است، به وضعیت موجود رضایت نمیدهد و اهداف و آرمانهایی بالاتر از سطح جامعه دارد. بیهدف و محافظهکار نیست و با جرات، شهامت و کرامت است.
در آن دوران، آدمها به آدمهای بیخاصیت و تن داده به ذلت و آدمهای نوگرا،انقلاب، تجدد خواه و آرمانگرا تقسیم شده بودند. اتفاقا هر چه آدمها، نخبهتر میشدند، انقلابیتر هم میشدند.
این انقلاب را نخبگان شروع کردند. بچههای تحصیلکردهای که در امریکا و اروپا درس میخواندند، وارد انقلاب شدند. انقلابی بودن هدف شده بود. مگرمیشد دانشگاه رفت و انقلابی نشد؟ جوانهای تحصیلکرده آن روز ضد انقلابی بودن را یک نوع فحش تلقی می کردند، آرمانها آنقدر لذتبخش بود که گریزی از انقلاب نبود. عرفان و نشاط و شیدایی ما هم انقلاب میزاید و روشنفکران ما در پی انقلاب بودند. مسائل مسائل اقتصادی و سیاسی از اهمیت چندانی برخوردار نبود. انقلاب ما آمیزهای بود از آرمانها و خود همین امر تبدیل به یک هدف شده بود.
اولین گروههایی که انقلاب کردند مثل گروهی که از نیروی هوایی در مقابل امام رژه رفتند، کسانی بودند که تحصیلات عالیه داشتند و در خارج از کشور دورههای خلبانی دیده بودند. با مهندس بازرگان، دکتر شریعتی و آیتالله طالقانی و حرفها و آثار آنها آشنایی داشتند. آنها مشکل معیشت نداشتند بلکه میخواستند آدم بشوند و این امر را در انقلاب جستجو میکردند.
* جامجم: آیا اگر نظام شاه تمهیداتی میاندیشید که بسیاری از نیازهای مردم در آن مقطع بر آورده شود،باز هم انقلاب با این شور مطرح بود؟ اگر برخی خواستههای نخبگان از سوی رژیم عملی میشد، باز هم اینقدر ایده انقلاب را ترویج میکردند؟ مثلاً اگر نصایح امام راحل در سال 40 تا 42 عملی میشد و از قدرت شاه و دربار میکاست و بر قدرت مردم میافزود و نخبگان سیاسی را هم در امور دخیل میکرد، باز هم انقلاب با همین شدت مطلوب بود؟
** قادری: حتما نمیشد. اما این بحث هم مهم است که اولین رژیمی که به طور رسمی و آشکار از سوی بیگانه انتخاب شد، رژیم پهلوی بود و مردم هم این را میدانستند. محمدخان قاجار را هم انگلیسیها پیشنهاد کردند که به قدرت برسد؛اما این موضوع خیلی کمرنگ بود و از مردم پوشیده بود. قاجاریه را بیگانه سر کار نیاورد. رژیم پهلوی، اولین رژیمی بود که بیگانه آورد.
ایرانی خصلتی داشت که بیگانه را یا حذف یا دفع میکرد. یک بار این کشور بین روس و انگلیس تقسیم شد،اما مردم اعتنایی نکردند و به روی خودشان نیاوردند و قرار داد عملی نشد. این کشور هرگز مستعمره نشد. هند با آن عظمت،200 سال زیر چکمه انگلیسیها بود؛ اما ایران با وجود دخالت روس، انگلیس و در مقاطعی پرتغال،ایتالیا و آلمان، هرگز مستعمره نشد؛ زیرا نگاهش بینالمللی است و توان دفاع از تمامیت ارضی خود را دارد. در جاهایی نیز خاکش را از دست داده، اما توان فرهنگی خود را حفظ کرده است.
ادبیات انتقادهای امام در سالهای 41 و 42 چیزی غیر از اصلاحات را نشانه رفته است. ظاهرا به شاه نصیحت میکند، اما امریکا، انگلیس و اسرائیل را هدف میگیرد.
مگر شریف امامی حقوقها را زیاد نمیکرد؟ مگر نمیگفتند اذان را از تلویزیون پخش میکنیم، شکنجه را حذف میکنیم و در زندانها را باز میکنیم و مجلس مسائل را اصلاح میکند؟ شاه مگر برای جلوگیری از انقلاب و کمونیسم کارهایش را با هدایت کندی شروع نکرده بود؟ پیش آقای بروجردی رفت و گفت باید اصلاحات انجام دهیم و آیتالله بروجردی گفت کار خوبی است؛ اما کشورهایی که اصلاحات را انجام دادهاند، اول جمهوری اعلام کردهاند که شاه با این درایت سیاسی آیتالله بروجردی، کاری نتوانست بکند. البته بیسروصدا اصلاحاتش را شروع کرد. اصلاحات ارضی با دخالت بیگانگان در ایران مطرح شد، اما جوابگو نبود.
* جامجم: آقای فیروز دولت آبادی! خیلی از حرکات مردمی به دلیل ضعف رهبران متوقف ماندند؛ اما انقلاب ایران با رهبری امام خمینی به اوج موفقیت رسید. چه ویژگیای در این رهبری نهفته بود؟
** دولتآبادی: ملت ایران ملت ناآرامی است و روح تاریخیاش هرگز مناسبات اجتماعی ناعادلانه را نپذیرفته است. هر وقت این مناسبات در معرض تهدید بوده، مردم همراهی کردند اما هر وقت هویت کشور در معرض تهدید بوده،در مقابلش ایستادند.
شکست ایرانیها در مقابل مسلمانان با گذشته تاریخی ایران هیچ سنخیتی نداشت. به این دلیل این شکست رخ داد که مردم فکر میکردند این مناسبات اجتماعی غلط است که در معرض حمله است، نه روح تاریخی و هویت ملیشان و همین طور نیز بود.
ایران هویت فرهنگی خود را حفظ کرد و مناسبات اجتماعی با حضور و پذیرش اسلام، دگرگون شد. همیشه ایران در مقایسه با کشورهای عربی در مسائل جهان اسلام موثرتر بوده است.
پس از این مراحل نیز هرگاه رهبری ظهور میکرده که به مناسبات اجتماعی نادرست حمله میکرده، مردم در کنارش بودهاند. صفویان نیز به همین شکل ایران را توانستند احیا کنند.
ما در 100 ساله اخیر، مناسبات خارجی ایران را نیز باید به این مولفهها اضافه کنیم که با تحقیری بسیار بیش از تحقیر دولتمردان ایران به مردم،همراه بوده است. از دوره مشروطه میبینیم نه مناسبات داخلی مورد پذیرش است و نه مناسبات خارجی و این امر در دوره رضاشاه و شاه به اوج خود رسید. چنین خفتی برای مردم قابل پذیرش نبود.
شدیدترین حملات علیه اسرائیل همواره در ایران بود با این که شاه متحد اسرائیل بود و فلسطینیان عرب بودند و از نظر ناسیونالیسم نیز با ما نسبتی نداشتند و مذهب و جغرافیای متفاوتی نیز داشتند. مبارزه با اسرائیل در ایران نهادینه شده بوده در حالی که در کشورهای عربی، این گونه نبوده است.
رابطه امریکا با شاه برای ایران ظاهرا به عنوان ژاندارم منطقه اعتبار میآورده؛ اما به دلیل نوع ارتباط مورد پذیرش باورهای دینی و هویت فرهنگی و تاریخی مردم ما نبوده است. لذا این که چرا انقلاب شد جواب آن را باید در تاریخ 100 ساله،مشروطه و مشروطه صغیر، دوران رضاشاه و شهریور 1320، سال 32 و سال 42 جستجو کرد که این جوششها، خیلی عمیقتر و سریعتر میشوند و در 22 بهمن 1357 به پیروزی انقلاب اسلامی ایران میانجامید. در واقع این پیروزی، پیروزی مردم ایران بر مناسبات غلط و غیرقابل پذیرش گذشته است در حالی که کلیات مناسبات کنونی را میپذیرد.
درباره رهبری حضرت امام باید عرض کنم که هر بار در ایران پرچمی بلند میشده که شعار مثبتی در کنار آن بوده، مردم در کنارش جمع شدهاند،اما رهبران در مقاطعی به دلیل ضعف شخصیتی یا بینشی خود نتوانستهاند این حرکتها را تا آخر پیش ببرند؛ لذا ملت ایران پس از طی این مسیر سخت در نقاطی که باید به نتیجه میرسیده، دچار مشکل شد.
درباره این که چرا روحانیت پرچمدار این نهضت شد، از نظر سیاسی، حرفهای زیادی میشود زد ولی از نظر واقعی، آزاداندیشترین قشر رهبری ایران، روحانیت بود. در جریان مشروطه،وقتی جریانهای روشنفکری غرب زده پیش آمد و شعارهایی را مطرح کرد که مردم با آن شعارها ظاهرا همراه شدند، روحانیت بود که با کمترین هزینهای به لحاظ سیاسی کنار رفت تا این اتفاق با هزینه سنگین روی ندهد.
در دوره رضاشاه و پس از او، قشرهای مختلف روحانی آمدند؛ ولی هرگز کنار رفتنشان هزینهای برای ملت نداشت. در دوره مصدق و آیتالله کاشانی باز آیتالله کاشانی بود که از حقوق مردم دفاع کرد؛ اما حاضر نشد عامل درگیری باشد. کنار رفت و هزینهای را تحمیل نکرد، خرداد 42 نقطه اوج در کشور ماست و نقطهای است که در ایران حس رهبری تبدیل به طلا میشود. یعنی همه جریانهای انحرافی و التقاطی را ملت ایران تجربه کرد و آنها نیز ملت ایران را تجربه کردند. مثل جبهه ملی که رهبری مردم را تجربه کرد و جریانهایی چون تقیزاده که مشروطه را به دست گرفتند تا این که به رهبری امام میرسیم و ماجرای 15 خرداد اتفلاق میافتد، حادثهای که نه هیچ آلودگیای در باور دارد و نه هیچ التقاطی در رهبری و نه هیچ جریان غیر اصیلی در بعد داخلی و خارجی این حرکت را تایید کرده است. به همین دلیل، این یک حادثه منحصر به فرد است که یک روحانی که در طول تاریخ اثبات کرده آزادمنشترین، آزاداندیشترین و همراهترین قشر با ملت است، با مردمی که جریانهای مختلفی را تجربه کرده بود، در خرداد 42 به هم رسیدند. ملت هم 15 سال فرصت برای تجربه داشت که آیا امام از این آرمانها و اعتقادهای مشترکی که با مردم دارد، کنار میرود یا کوچکترین لغزشی پیدا میکند؟ اعتقادش را از ملت به قشر نخبگان معطوف میکند؟ یا به جریانهای مسلح و جریانهای خارجی و گروههای مختلف شرقی غربی معطوف میشود یا نه؟! اما سر سوزنی تزلزل دیده نشد. این دو، طی این پروسه به هم نزدیک شدند،توسعه یافتند و نقاط داغی که طی 15 سال شکل گرفته بود، در سال 56 پس از درج مقاله رشیدی مطلق در مورد امام بسرعت توسعه یافت. این 15 سال رابطه عاطفی اعتقادی میان مردم و رهبری، به تمام مردم ایران تسری مییابد. به همین علت است که در ایران این رهبری منحصر به فرد است.
طی دوره انقلاب هم رهبری هیچ تزلزلی نداشت. همه جریانهایی که ادعای سیاسیگری و رهبری سیاسی داشتند، حتی تا بهمن 57 معتقد بودند شاه بماند و پادشاهی کند؛ ولی حکومت نکند. این امام بود که سر حرف خود باقی ماند. حتی جریانهایی چون مهندس بازرگان که در سلامت و درستی شان تردیدی نبود، همین اعتقاد را داشتند.
شنیدم نزد امام میروند و میگویند مهندس بازرگان سازشکار است؛ اما امام میگوید: «او سازشکار نیست، اگر بود با من سازش میکرد.» این قشر اعتقادشان این بود که میتوانند با نظام سلطه همراهی کنند و شاه میتواند سلطنت کند، اما حکومت نکند و باقی بماند. آنها ضعف خود را نشان دادند و تنها حضرت امام بود که تا آخر ایستاد و ملت هم ایستادند و توانستند هم انقلاب را به پیروزی برسانند و هم این فرآیند را به صورت قانونی طی کنند و آن مناسبات اجتماعی از سوی امام برای همیشه پروندهاش بسته شد.
نظام سیاسیای که اما ایجاد کرد، ویژگیهای منحصر به فردی دارد. این نظام ادامه حکومت در غرب نیست، در حالی که تمام نظامهای سیاسیای که در کشورهای جهان سوم یا کشورهای انقلابی سرکار آمده، به شکلی ادامه حکومت در غرب بودهاند، غیر از انقلاب ما که منحصر به فرد و مناسب با هویت فرهنگی، تاریخی، دینی و اسلامی و ایرانی شیعی و موقعیت ژئوپلتیکی ایران است.
ایران در این انقلاب مناسبات سیاسی گذشته را دور انداخت و مناسبات سیاسی جدیدی ایجاد کرد که 2500 سال برای آن جنگیده بود.
امام نظام سیاسیای را ایجاد کرد که بی بدیل و خواست مردم ایران بود. امام معتقد به مردم بود و بر این اعتقاد که در طول تاریخ شناخته بود، باور داشت و ذرهای از آن عدول نکردو برای خواسته ملت ایستاد و مناسبات سلطه را نفی و چیزی را جایگزین آن کرد که حتی با جنگ نتوانستند آن را بردارند، بلکه مستحکم ترش کردند و اگر آن اعتقاد نبود، هیچ رهبری نمیتوانست در مقابل جنگ آن طول با دست خالی بایستد و همزمان در مقابل امریکا و شوروی و دیگر قدرتها مقاومت کند و همزمان روسها را درافغانستان محکوم کند و لانه جاسوسی را تعطیل کند، اروپاییان را از ایران بیرون کند و حکم قتل سلمان رشدی را بدهد. امام یقین داشت یک رودخانه جاری دائمی در کنارش هست و مردم هم باور داشتند که عنصری در آنجا هدایت را به عهده گرفته که هیچ وقت خواستههایشان را نمیفروشد و نه ضعف شخصی و شخصیتی دارد و نه ضعف بینشی و اعتقادی و به همین دلیل، رهبری و مردم با هم گره خوردند و نتیجهاش همین است که میبینید.
* جامجم: آقای قادری! بحث به جای خوبی رسید. میخواهیم شما بحث آقای دولتابادی را تکمیل بفرمایید. چرا امام توانست نقشی را که ایشان فرمودند، بازی کند؟ از لحاظ شخصیتی، فکری و حیات سیاسی- اجتماعی چه ویژگیهایی در این مرد وجود داشت که امکان بروز این نقش را به او داد؟
** قادری: امام در پیری کار جوانی را آغاز کرد در حالی که بسیاری از رهبران انقلابی از جوانی میکوشند خود را به مردم نزدیک کنند امام پیش از این مباحث، عرفان خوانده است. عرفان ایرانی، اروپایی و هندی را میداند ولی عرفان او رنگ ایرانی دارد و به فکر مردم است و با آن، ادبیاتش را شکل میدهد و با مردم مراوده برقرار میکند و با آنها بیگانه نیست.
او فیلسوف است و فلسفه تدریس کرده و ذهنش منظومهای بدون تضاد است. عرفان و فلسفه را چنان با هم تلفیق کرده که به شرک معرفتی نرسیده بلکه به توحید معرفتی رسیده است. امام مرجع مردم است،مرجع دینی مردم پشتوانه او تاریخ است و در کتابخانه پدرش کتابهای فراوان هست و روزنامه وقایع را در دوران نوجوانی خوانده است. همچنین حوادثی چون کمونیسم، کمیته مجازات ، نهضت جنگل، نهضت مشروطه و استبداد صغیر، حضور رضاخان، جنگهای جهانی و انقلاب هند را شاهد بوده است. چنین انسان مجرب، فیلسوف، عارف،فقیه و با تجربه وقتی بروز میکند مگر میشود دنبالش نرفت.
چنان که دکتر شریعتی در امت و امامت میگوید وقتی چنین رهبری ظهور میکند طبیعتا قلهای میشود و این خصوصیات بروز میکند و نمیشود دنبال کسی دیگری رفت.
به قول آقای دولتآبادی، مردم 15 سال او را تجربه کردند و دیدند که از این باورها عدول نکرد، بنابراین طی این مدت، اعتماد مردم و رهبری به هم بیشتر شد. اما با مردم بودند و از اتکا به مردم هرگز عدول نکردند. او عارف و فیلسوفی بزرگ بود در عین حال پس از سال 24 نخبگان مذهبی نیز رهبری پیدا کردند که به عشق او تولیدات فرهنگی خود را منتشر میکردند. انجمنهای اسلامی در سراسر جهان با امام در ارتباط بودند و امام تنها متعلق به ایران نبود بلکه جهان اسلام نیز رهبر پیدا کرده بود. مستضعفان جهان هم مخاطب او بودند و نخبگان فکری دنیا بسیج شدند و برای او امکانات فراهم کردند. وقتی امام وارد فرانسه شد،مطبوعات را در اختیار گرفت؛ زیرا جاذبه شخصیتی او طوری بود که مطبوعات را در اختیارش قرار میدادند. هیچ خبرنگاری نبود که میل نداشته باشد با او گفتگویی داشته باشد. در آنجا از طریق رسانه با مردم دنیا حرف زد و نخبگان جهان را پشتوانه انقلاب ایران کرد.
کمونیستی به نام ژوکوف کتابی نوشته است با عنوان در ایران آسمان هنوز آبی است. او برای من تعریف میکرد وقتی به ایران آمدم، عاشق امام شدم. عاشق مردی که میایستد و میگوید نه شرقی نه غربی، هم ما را محکوم میکند هم غرب را.
به خدا گفتم خدایا وجود خود را این گونه به من ثابت کن که وقتی این مرد که از شرق تا غرب با او دشمن هستند، به تهران پرواز میکند سالم برسد و اینچنین هم شد.
وقتی انقلاب داشت پیروز میشد، آدمهای آزاده و مستقل از حکومتها، پشتوانه انقلاب شده بودند چون امام داشت طرحی نو در دنیا ایجاد میکرد.
لوموند بعد از این که 200 سال برای جدا کردن دین از سیاست در کشورهایشان تلاش کرده بودند، از قول امام چنین تیتر زد: «آزادی را خدا داده است». این کلمه با وجدان بشریت چه میکند و چگونه دین و آزادی را با هم پیوند میدهد. امام، کلام را آنقدر حکیمانه کرده است که از روستایی تا نخبه، از آن هزار حرف در میآورد چون کلام را به نزدیک وحی رسانده است. وقتی مینویسد بسیار زیبا مینویسد و مرتبط با فطرت و وجدان سخن میگوید، کاری که پیامبران از عهده آن بر میآیند یا عرفانی مثل مولانا.
چنین تجربهای با پشتوانه علمی، عرفانی و مذهبی امام، وقتی در مقام رهبری مردم میگوید شاه باید برود، دیگر باید برود و چارهای نیست. ولایت او چنان با نظام اجتماعی و طبیعت سازگار شده است که راه به ولایت تکوینی پیدا کرده است لذا آنچه میگوید لاجرم باید صورت عمل به خود بگیرد. این توانمندیها مختص اوست و چنین جامعیتی با این زمینهها در کسی جز او فراهم نبوده است. تامین مالی نهضت هم در دنیا توسط مردم عادی و کم درآمد صورت میگرفت و وجوهات مردم بحرین، کویت، مصر و نقاط مختلف دنیا به امام میرسید در حالی که خود او در شرایط سادهای زندگی میکند. این امر، اعتماد همه را جلب میکند.
* جامجم: یکی از عوامل موفقیت هر رهبر، داشتن سازمان است، ساختاری که خیلی از نهادها و تشکلهای سیاسی باید داشته باشند تا بتوانند در میان مردم حضور پیدا کنند. شاید یکی از بزرگترین دلایلی که روشنفکران چپ، لیبرال یا حتی دینی نتوانسته بودند این مقبولیت را در میان مردم بیابند همین نداشتن سازمان بوده است . ساختار مورد استفاده رهبری که فراگیری روحانیت از تهران و قم تا دورترین روستاها را سبب میشد، چه بود؟
** دولتآبادی: در نیم قرن اخیر، وجه مکانیکی و مادی این موضوع مطرح است. یعنی یک سازماندهی بین عناصر و امکانات برای این که بتواند مدیریتی یا انجام کاری را ممکن کند. اما ساختارهای غیرمکانیکی نیز وجود دارد که نوعی پیوندها و ارتباطات باطی است و کشف و شهود آن هنوز برای دانشمندان جامعهشناسی روشن نشده است زیرا هنوز در «الف» کار ماندهاند.
این ساختار در پیروزی انقلاب اسلامی و خیزش و ادامهاش حداقل تا زمانی که خود امام در قید حیات بودند و حضور داشتند، مشهود است.
این جنبه نقش مهمتری داشته است. به علاوه ساختار آزاد روحانیت هم بسیار موثر بوده است زیرا در این ساختار، براساس یک باور مشترک، فرد خودش را با یک مجموعه مرتبط نگه میدارد مثلا روحانیای که ایام سوگواری همیشه به روستاها میرود و سخنرانیهایی دارد و از منابع فکری مشترکی تغذیه میشود. ساواک تمامی عناصر مرتبط با امام را تحت کنترل داشت، اما یک چیز غیرعادی و یک جریان پیوسته عاطفی بین امام و مردم را چگونه میشود تحت کنترل داشت؟ در این باره، نوعی ساختارشکنی مکانیکی وجود داشت که هنوز در موردش مطالعه نشده و میتواند باب تازه را برای اهل معرفت باز کند.
* جامجم: اما برای معرفی حضرت امام به مردم، ما به نخبگان میانی، نیاز داشتیم و این نخبگان نیز نقش خود را ایفا کردند. این در شرایطی بود که سازوکارهای خبری نیز در اختیار امام وجود نداشت و بیشتر ساز و کارهای نهادینه شده غیررسمی در تاریخ تشیع، این نقش را انجام میداد. ساختار روحانیت تشیع در واقع تودههای مردم را در دور افتادهترین نقاط کشور با نخبگان مذهبی انقلاب و مرجعیت دینی پیوند میزد. همان طور که وجوهات شرعیه و فتاوی از طریق این ساختار به مرجعیت و مردم منتقل میشد، پیام انقلاب نیز از طریق همین ساختار به مردم میرسید.
** دولتآبادی: امام از جمله روحانیونی بودند که چنین شبکهای را بر خلاف دیگر روحانیون ایجاد نکرده بودند. آنچه همه را تحت تاثیر قرار داده بود، بیشتر خواست ملت بود. این خواست و ارتباط طوری به هم گره خورده بود که گویی روح، جسم را دنبال خود میکشد.
دانشجویان و جوانان تحت تاثیر فضای فکری ایجاد شده توسط دکتر شریعتی یا شهید مطهری و تجربهای که از امام پیدا شده بود، به صحنه آمده بودند و جوششی را ایجاد کرده بودند که آن ساختاری را هم که شما اشاره کردید، به خدمت خودش میگرفت به طوری که در نظر مردم، اگر یک منبری در مسجد، حرفی از امام نمیزد، اصلا نماز خواندن پشت سر او اشکال داشت. باور مردم این گونه شکل یافته بود و من به این جنبه بیشتر اهمیت میدهم. اصلی بود که فرع را در خدمت خودش گرفته بود.
* جامجم: آقای قادری! نظر شما در این باره چیست؟
** قادری: زمانی که خانم آلبرایت وارد تشکیلات آقای کلینتون شد، گفت و من یک حیوان سیاسی هستم. بعضی ها تصور کردند که منظورش این است که میخواهد مانند حیوانات عمل کند. در حالی که منظور وی برخاسته از یک فلسفه بود.
بر مبنای این نحله فکری فلسفی، به جای تعریف انسان به عنوان حیوان ناطق، انسان به عنوان حیوان سیاسی معرفی میشود. یعنی انسان اگر سیاسی نباشد،چیزی کم دارد.
در تعبیرات فلسفی امام، چنین معنایی به صورت پختهتر وجود دارد. امام انسان را این گونه تعریف میکند که اگر سیاست و سرنوشت خودش دخالتی نداشته باشد چیزی از انسانیت کم دارد. امام معتقد بود که هیچ فضیلتی حاصل نمیشود مگر در پرتو انتخاب آزادی راستگویی زمانی فضیلت است که انسان میتواند دروغ بگوید و نمیگوید. کرامت نفس و بخشندگی هم همیطور. امام چنین نگاهی به انسان دارد و خودش به حدی رسید که میتواند بالقوههای انسان را بالفعل کند و سخنگوی فهیم مردم شود. امام به دنبال سازوکار،تشکیل حزب و ساختار نبود، البته بیتشکل کار نمیکرد و دائم بر جلسات مداوم و ارتباط هماهنگ روحانیت و انقلابیون تاکید داشت؛ ولی این شکل سازمانی به خود نمیگرفت زیرا معتقد بود اگر مردم در سرنوشت خود مشارکت داشته باشند، راه جور کردن امکانات را هم بلدند. به همین دلیل با این که اتکای زیادی به رسانهها نداشت اما سه ساعت بعد از سخنرانی ایشان در پاریس، تودههای مردم درایران از محتوای سخنان ایشان آگاهی داشتند. در جنگ هم شیوه امام همین بود. بسیج نیز با همین هدف تشکیل شد چون بسیج هم از درون خود میجوشد و امکانات جدید به وجود میآورد.