تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۴۲۲۷۲

دکتر محمود سریع‌القلم
دغدغه پیشرفت توسعه‌یافتگی و ثبات سیاسی ایران همچنان ادامه دارد. در حالی که بسیاری از کشورهای هم ردیف ما راه و افتهای خود را پیدا کرده‌اند،‌ ما هنوز در نزاعهای فکری و سیاسی غوطه‌ور هستیم. جالب این است که مباحث توسعه و پیشرفت را قبل از کره جنوبی،‌ مالزی و حتی چین آغاز کرده‌ایم و امروز این کشورها سامان پیدا کرده‌اند اما منابع ملی، وقت و انرژی ما صرف اقناع یکدیگر می‌شود. در تاریخ سه قرن اخیر در نظام اقتصادی بین‌الملل شاید هیچ تحولی مهمتر از صنعتی شدن وجود نداشته است. از همین روست که صنعتی شدن را مهمترین رکن توسعه‌یافتگی می‌دانند. صنعتی شدن ارتباط مستقیمی با استقرار و رشد نظام سرمایه‌داری دارد. در این مقاله توجه من به پیامدهای صنعتی شدن است و فرایندی که در این دوره برای رشد به یک جامعه کمک می‌کند. نتیجه‌ای که به خصوص در نیم قرن اخیر در آسیا، شرق اروپا و بخشی از آمریکای لاتین به دست آمده این است که بدون صنعتی شدن یک جامعه نه به طرف رشد اقتصادی حرکت می‌کند و نه حتی رشد اجتماعی و فرهنگی می‌یابد. به عقیده اینجانب جامعه مدنی و مشارکت فزاینده مردم در سرنوشت خود به نوعی با صنعتی شدن پیشرفته ارتباط دارد. اگر فرض کنیم که کشوری تصمیم می‌گیرد که پیشرفت کند باید تاکید کرد که این امر امروزه بدون صنعتی شدن امکان ندارد. در اینجا من پیش شرط‌های فکری و تصمیم‌گیری را ثابت فرض می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که صنعتی شدن برای پیشرفت اجتناب‌ناپذیر است. در واقع مثل این است که بگوییم اگر کسی می‌خواهد متخصص بشود باید دوره‌های دانشگاهی را بگذراند. کسی نمی‌تواند بگوید من خودم با کتاب خواندن متخصص می‌شوم و به بازار کار می‌روم. این تجربه‌ای جهان شمول است که بدون صنعتی شدن و ورود فناوری در صحنه تلولید، زندگی کردن تحت تاثیر علم،‌ محاسبه، زمان‌شناسی و تولید ثروت ممکن نیست. امروزه اگرچه که ممکن است کشورهایی مانند یونان، مجارستان،‌ برزیل یا هند در زمینه صنعتی شدن به سرعت حرکت کنند و راهی را که اروپا در چند قرن طی کرده در نیم قرن طی کنند. اما همچنان طراحی فناوری در کشورهای غربی انجام می‌گیرد. در واقع سازوکار سیاسی و فکری در یک کشور باید برای صنعتی شدن مستعد باشد یعنی بایستی گروه‌های مختلف سیاسی یک کشور به اجماع برسند که برای پیشرفت کشور ایجاد زمینه‌های رشد و توسعه عمومی و تولید با ارزش افزوده باید به سمت صنعتی شدن حرکت بکنیم این اجماع سیاسی اهمیت بسیار زیادی دارد. به عبارت دیگر صنعتی شدن و پیشرفت اقتصادی فزاینده یک تصمیم سیاسی است. گروهها، احزاب سیاسی و جریان‌های مختلف باید به اجماع برسند و تصمیم بگیرند که به سمت صنعتی شدن حرکت کنند و البته به این تصمیم پایبند باشند. اما اصول توسعه‌یافتگی از یک کشور به کشور دیگر متفاوت است. بنابراین نمی‌توان گفت الگوی واحدی برای توسعه و صنعتی شدن وجود دارد. به عبارت دیگر هر چند تمامی کشورها از چارچوب فکری خاصی بهره‌مند‌ باشند ولی به تناسب فرهنگ، تاریخ و مقدورات خود تحت تاثیر الگوهای مختلفی هستند. بنابراین اصول توسعه‌یافتگی از یک کشور به کشور دیگر متحول نمی‌شود بلکه بستر‌های کاربردی و عملی تغییر می‌کند. از این منظر اصول توسعه‌یافتگی جهان شمول است در همان حال الگوهای توسعه‌یافتگی قابلیت بومی شدن را دارد به عنوان مثل یک کشور علاقمند به توسعه نمی‌تواند میان صنعتی شدن و صنعتی نشدن انتخاب کند در حالی که می‌تواند در نوع، مراحل، کیفیت، شیوه سرمایه‌گذاری و اولویت‌بندیهای آن برنامه‌ریزی کند و به الگو و استراتژی بومی و ملی خود دست پیدا کند.
اگر یک کشور در حال توسعه یا جهان سومی بخواهد و تصمیم بگیرد که متحول بشود در چارچوب واقعیتها و نظریه‌های موجود جهانی دو رهیافت قابل تصور و اجرا است یکی رهیافت جامعه محور است و دیگری رهیافت نخبگان محور. رهیافت اول در صورتی که جامعه با تشکلی آگاه از نظر سیاسی و از طریق سیستم حزبی و انتخابات آزاد، دولت را انتخاب کند به وقوع می‌پیوندد و با نظام قانونی، پاسخگویی به مردم و نقد معقول رسانه به صورت تدریجی دستیابی به توسعه را محقق می‌کند. این رهیافت در صورتی موفق خواهد شد که در یک کشور نظام حزبی وجود داشته باشد؛ اکثریت مردم به لحاظ مالی به دولت وابسته نباشند و رسانه‌ها مستقل از دولت باشند. به عبارت دیگر مجموعه تشکل‌های حزبی، رسانه و سیستم قانونی قویتر از مجموعه حاکمیت سیاسی و نظام اقتدار یک کشور باشد. این شرایط تقریبا در هیچ کشور جهان سومی وجود ندارد و تنها هند است که بعد از جنگ جهانی دوم با رهیافت جامعه محور همزمان با استقلال سیاسی جامعه دموکراتیک ایجاد کرده و به سمت توسعه حرکت می‌کند. رهیافت دوم که توسعه نخبه محور است به معنای نخبه‌سالاری نیست بلکه به معنای ورود بهترین‌ها و باسوادترین‌ها به حوزه سیاست و تصمیم‌گیری برای اداره یک کشور است. نخبه‌گرایی عین شایسته‌سالاری است و توانمندترین افراد را با عنایت به حاکمیت روش و منطق علمی به کار می‌گیرد و با چارچوب حل‌المسائلی و نه فلسفی به حل و فصل مسایل می‌پردازد اساسا نخبه‌گرایی به معنای شایسته‌سالاری همان ستانده و نتیجه‌ای است که یک نظام مردم سالار نهایتا به آن دست پیدا می‌کند. در رهیافت نخبه‌گرایانه به تناسب افزایش سطح آگاهی‌های مردم،‌ شکل‌گیری طبقات اجتماعی و اقتصادی و افزایش ثروت فردی، طبقاتی و ملی قوی‌تر می‌شود و به گونه‌ای ناگزیر توسعه سیاسی و گردش قدرت در مقابل دولت محقق می‌شود. بنابراین کشورهای در حال توسعه باید استراتژی دوم را انتخاب کنند. البته انتخاب نخبه‌گرایی به عنوان استراتژی‌ توسعه به صورت خودکار موفقیت را به ارمغان نمی‌آورد بلکه تابع شرایطی است که در همه کشورهای جهان سوم یک پیام مهم در بر دارد و آن این است که اولین قدم در پیشرفت و توسعه یافتگی خانه تکانی نهاد دولت است. این روش تنها رهیافت جامع و کارآمد در کشورها‌ی جهان سوم مانند ایران است. با توجه به اینکه در جهان سوم جامعه ضعیف است و تشکل حزبی شکل نگرفته است و فرهنگ فردی حاکم است ناگزیر نخبگان سیاسی یک کشور با همراهی نخبگان فکری باید مسوولیت موقت توسعه‌یافتگی را بر عهده بگیرند. توسعه مالزی، سنگاپور و کره جنوبی،‌ چین و برزیل از این دسته است. البته چند نکته جالب در زمینه علل عقب‌ماندگی ایران وجود دارد نکته اول این است که جامعه ایرانی برای دستیابی به توسعه هنوز به اجماع نرسیده است اگر جامعه ایرانی را مطالعه کنیم و چند گروه مؤثر و تاثیرگذار را شناسایی کنیم می‌بینیم که اجماع برای صنعتی شدن در میان این گروه‌ها وجود ندارد د رکره جنوبی سال‌ها دیکتاتوری نظامی حاکم بوده اما این کشور هم‌اکنون در حال حرکت به سمت رقابت حزبی است. با وجود آنکه حکومت نظامی بوده اما نظامیانی که حاکم بوده‌اند به این اجماع رسیده‌اند که کره‌جنوب صنعتی بشود. در واقع کره جنوبی نظام دیکتاتوری که رشد بخش خصوصی اعتقاد داشته حاکم بوده است. میان بخش خصوصی کره جنوبی و ارتش یک نوع ائتلاف شکل گرفته است. ارتش مسوول تامین امنیت شد و بخش خصوصی مسوول تامین معاش مردم شد. همین اتفاق در ترکیه هم افتاد و امروز نقش نظامیان در ترکیه به مراتب کمتر از ده سال گذشته است و روندهای اقتصادی و سیاسی اموز ترکیه نشان می‌دهد که در ده سالآینده نقش ارتش ترکیه تنها امنیتی خواهد بود نه تصمیم‌گیری برای کشور. در برزیل، آرژانتین و مکزیک هم ارتش نقش موثر داشته اما راه را برای رشد بخش خصوصی هموار کرده است. در ایران متاسفانه در این مورد اجماع نداریم. اولویت‌های گروه‌های منتفذ سیاسی ما با یکدیگر بسیار متفاوت است و در مجموع ذهن ایرانی، ذهن قیاسی و غیر کاربردی است. ایران بعد از غرب اولین کشوری است که جریانهای اجتماعی آزادی خواهانه در آن شکل گرفته است اما امروز کشورهای آمریکای لاتین، شرق اروپا و آسیایی در این زمینه از ما جلوتر هستند علت هم این است که آنها کاربردی‌تر به این قضیه نگاه می‌کنند. در حالی که ما هنوز به بحث‌های کلامی مشغول هستیم آنها عملا توسعه یافته‌آند. از سوی دیگر حوزه اندیشه سیاسی و اجتماعی در ایران وجهه اقتصادی نداشته است یعنی روشنفکران ما دچار بحث‌های ذهنی هستند. در هیچ کجای دنیا نمونه‌ای وجود ندارد که در آن روشنفکران جامعه مدنی ایجاد کنند بلکه محرکه اصلی جامعه مدنی در تمام کشورهای دنیا بخش خصوصی بوده است. علت هم این است که بخش خصوصی برای اینکه بتواند کاوش را به خوبی انجام بدهد باید جامعه سامان پیدا بکند. در جامعه مدرن صنعتی در تمام زمینه‌ها رقابت وجود دارد، رقابت اندیشه، رقابت در روش و رقابت میان سیاستمداران و همین امر است که به پویایی جامعه کمک می‌کند. در غیر این‌صورت با برگزاری میز گرد و مناظره‌های روشنفکران تا به حال در هیچ کجای دنیا جامه مدنی و صنعتی شکل نگرفته است. روشنفکران می‌توانند تسهیل کننده راه توسعه باشند اما محرک اصلی توسعه رشد اقتصادی است. اما در میان گروه‌های اصلی سیاسی در کشور ما هنوز این اجماع وجود ندارد. بدون استراتژی ملی و اجماع گروه‌ها که نتیجه تعلق آنها به این فرهنگ و سرزمین است نمی‌توانیم به صنعتی شدن دست پیدا کنیم. بنابراین مهمترین مشکل ما این است که با هم اجماع نداریم. در دوره اول ریاست جمهور شیراک در فرانسه رییس‌جمهور از حزب محافظه‌کار و نخست‌وزیر از حزب سوسیالیست انتخاب شد اما اینها با هم اختلافات فلسفی ندارد بلکه اختلافشان در چگونگی تخصیص بودجه است. اما تفاوت میان گروه‌های سیاسی در کشور ما فلسفی است و مربوط به جهان‌بینی‌ها است. یک جهان‌بینی معتقد است که مردم باید با حداقل‌ها زندگی کنند و گروه دیگر معتقد است که باید به طرف رشد و حداکثر خوشبختی برویم. البته در کشورهای دیگر هم این تجربیات وجود داشته است اما یک عامل در آن کشورها باعث شده که گروه‌ها که نتیجه تعلق آنها به این فرهنگ و سرزمین است نمی‌توانیم به صنعتی شدن دست پیدا کنیم. بنابراین مهمترین مشکل ما این است که با هم اجماع نداریم. در دوره اول ریاست جمهوری شیراک در فرانسه رییس‌جمهور از حزب محافظه‌کار و نخست‌وزیر از حزب سوسیالیست انتخاب شد اما اینها با هم اختلافات فلسفی ندارد بلکه اختلافشان در چگونگی تخصیص بودجه است. اما تفاوت میان گروه‌های سیاسی در کشور ما فلسفی است و مربوط به جهان‌بینی‌ها است. یک جهان‌بینی معتقد است که مردم باید با حداقل‌ها زندگی کنند و گروه دیگر معتقد است که باید به طرف رشد و حداکثر خوشبختی برویم. البته در کشورهای دیگر هم این تجربیات وجود داشته است اما یک عامل در آن کشورها باعث شده که گروه‌ها به اجماع رسیده‌اند و ما آن عامل را که «کشور دوستی» است، به میزان زیادی نداریم. به عقیده من مهمترین عاملی که مانع صنعتی شدن و به معنای کلان‌تر توسعه در ایران است،‌ شخصیت ایرانی است. تاریخ دو قرن اخیر ایران حاکی از این واقعیت است که ایرانیان چه در سطح مدیریتی و چه در سطح روشنفکری،‌ مشکل تشخیص موقعیت و وضعیت خود را داشته‌اند. بالاخره هر چه سریعتر ما باید ارتباط منطقی میان سه منبع هویتی دینی، ‌ایرانی و جهانی خود برقرار کنیم. به دلیل پیچیده و چند لایه بودن منابع هویت فرهنگی ما، پیوسته تمایلی برای حفظ همزمان این منابع و در عین حال استفاده از منابع جهانی وجود داشته است. ایده‌آلیسم نیز نقش مهمی در صحیح و منطقی فکر نکردن ایرانیان داشته است. فرهنگ شفاهی و هیجانی در تقویت افکار و رفتار ایده آلیستی بسیار تعیین‌کننده است. اینکه ما در کجای تاریخ قرار داریم و جهان اطراف ما در چه شرایطی است و چگونه می‌توان میان این دو انطباق ایجاد کرد و آهسته و با مطالعه و به صورت ترتیبی و پله‌ای از وضع موجود به وضع مطلوب حرکت کرد حتی در پیچیده‌ترین عناصر سیاسی و فکری ما بسیار ضعیف است. در سال‌های پس از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اینکه کشور ما می‌خواست خصوصی‌سازی اقتصادی را انجام بدهد و به توسعه سیاسی دست یابد حاکی از نوعی توهم و عدم درک واقعیت‌های اقتصادی جامعه و ساختار‌های فرهنگی از یک سو و فهم غیرواقعی از خصوصی‌سازی اقتصادی و توسعه سیاسی در بستر تاریخی و غربی از سوی دیگر بود. اما باید توجه کرد که بدون آماده‌سازی‌های فرهنگی و تحول در شخصیت ایرانی نه خصوصی‌سازی، نه صنعتی شدن و نه توسعه میسر خواهد بود. به نظر می‌رسد مشکل فرهنگ یاران در برنامه‌ریزی منطقی به سمت صنعتی شدن از دو عامل بیرون نیست: یا بحران در افکار و پارادایم‌های فکری و نارسایی‌های فکری است یا بحران در افراد و شخصیت و خلقیات و روحیات آنها است. البته در هر صورت،‌ اینها نتایج ساختارهای حاکم بر جامعه است و سوال اساسی این است که ترتیب تحول در ساختارها چگونه است. به عقیده من تا زمانی که ساختارهای مربوط به شخصیت را تغییر ندهیم. ساختارهای سیاسی و اقتصادی متحول نخواهد شد. در غرب ساختارهای اقتصادی، مردم را منطبق با ساختار کرده‌اند اما در کشور توسعه‌نیافته‌ای مثل ایران ساختار مشخصی شکل نگرفته و اگر هم وجود داشته؛ شخصیت قبیله‌ای و ضد توسعه ما را تغییر نداده است. به عبارت دیگر ما افکار مدرن داریم اما شخصیتی غیر مدرن. اما چه کسی مسئول این تحول است؟
با توجه به فقدان نظام رقابتی حزبی و در نتیجه جامعه ضعیف،‌ دولت مسئولیت اصلی تحول را در ایران بر عهده دارد. دولت نوساز و حاکمیت کارآمد که نسبت به آینده کشور احساس مسئولیت عمیق بکند کلید توسعه ایران است. اما افزایش آگاهی‌های عمومی در کیفی‌تر شدن انتخابات در کشور و وظیفه‌اصلی روشفکران و دانشگاهیان است. از سوی دیگر اگرچه بر اساس نظریه انسجام درونی،‌ انتخاب، تصمیم و اهتمام در درون ما است اما بدون ارتباطات جهانی نمی‌توانیم رشد و توسعه پیدا کنیم از آنجا که فرهنگ اعتقادی ما در جهان حاکم نیست و بلکه با آن تضادهایی هم دارد برای حفظ لایه‌های مختلف فکری (دین، ایرانیت و توسعه‌یافتگی) ناچار در هاله‌هایی از ابهام و تناقض باید عمل کنیم؛ به اندازه‌ای که در درون انسجام داشته باشیم مانند چین می‌توانیم در داخل خود باشیم و در ضمن از بیرون و جهان، مدبرانه و آگاهانه و هنرمندانه بهره‌برداری کنیم. اما انرژی توسعه ایران در کجاست؟ بخش خصوصی،‌ گروه‌های سیاسی، نیروهای مسلح، بخش کشاورزی، روحانیت، افراد خاص...؟ خیلی روشن نیست که برای حرکت به سمت صنعتی شدن و توسعه‌یافتگی باید از کجا شروع کرد؟ این تمرکز انرژی و اجماع نخبگان در ایران به دست نیامده است و این مشکل ایران است. فقدان تجمع و اجماع جمعی از گروه‌های نافذ نوساز مشکل بزرگی در راه توسعه ایران است. مشکل توسعه‌نیافتگی ایران در سرزمین، خاک،‌ نفت و حتی خارجیها نیست. در بیست و سه سال گذشته کشور ما 300 میلیارد دلار درآمد از محل صادرات نفت داشته و در این دوره افراد مختلف، دلسوز و بعضا توانمندی‌ نیز مدیریت اجرایی کشور را به عهده گرفته‌اند؛ خارجی‌ها هم دخالت نکرده‌اند اما مشکل ما در شخصیت ایرانی نهفته است. به عبارت دیگر مهمترین عامل محرک ایران به سمت صنعتی شدن روی کار آمدن دولت کارآمد است که به خودی خود منجر به تحول فرهنگی هم می‌شود در واقع به عنوان یک طرح میان‌مدت، مهمترین لایه تحول در ایران از جانب دولت‌های کارآمد،‌ تحول فرهنگی خواهد بود. مشتق مهم این تحول فرهنگی در فرهنگ سیاسی است. همانطور که عنوان شد مهمترین عامل، تحول در شخصیت ایرانی و در نتیجه تحول در فرهنگ سیاسی ایران است؛‌اما دولت کارآمد می‌تواند در کنار مدیریت روزمره مسایل کشور به فکر تحول استراتژیک در فرهنگ سیاسی و شخصیتی ایرانیان هم باشد. بدون این تحول فرهنگی تغییر در ساختارهای دیگر میسر نخواهد بود. از زمانی که ایران در معرض تفکرات و روش‌های غربی قرار گرفته است تفکر و روش شبکه‌ای و استراتژیک را برای تطبیق معقول با شرایط جدید جهانی پرورش نداده است. حکومت محتاج تفکر استراتژیک و مغزافزاری است تا مقدورات و واقعیت‌های داخلی را با روند‌ها و تحولات جهانی به نفع مردم و افزایش سطح استاندارد زندگی تطبیق دهد. به این وسیله قاعده‌مند کردن تفکرات و روش‌های مملکت‌داری منجر به ایجاد یک سیستم خواهد شد و نقش فرد و استنباط‌های فردی را به شدت کاهش خواهد داد. در دنیای جدید که سرعت آن غیر قابل تصور است بدون یک سیستم اجتماعی قاعده‌مند نمی‌توان حکومت کرد. کارآمدترین حکومت‌ها آنهایی هستند که قواعد بر آنها حاکم باشد تا افراد تفسیرهای فردی نداشته باشند.