تاریخ انتشار : ۱۲ آذر ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۶  ، 
شناسه خبر : ۴۲۲۸۵
امروز با...
«اشاره»: گروه فرهنگ و هنر- سایر محمدى: «شناخت داستان» جدیدترین کتاب جمال میرصادقى است که در زمینه تئورى داستان نوشته شده و از سوى نشر مجال چاپ و منتشر شده است. همین انتشاراتى رمان «کلاغ ها و آدم ها» که در سال ۶۸ و مجموعه داستان «پشه ها» که در سال ۶۷ منتشر شده بودند تجدید چاپ کرده است. جمال میرصادقى نویسنده اى است که نزدیک به پنجاه سال قلم مى زند و در عرصه نقد، داستان کوتاه و رمان صاحب بیش از سى کتاب است که جدیدترین کتابش در عرصه نقد «داستان نویسى هاى نام آور معاصر ایران» نام دارد که به بررسى داستان هاى سى و یک نویسنده از آغاز تا امروز مى پردازد. جدیدترین رمان او «زندگى را به آواز بخوان» سال گذشته از سوى انتشارات نیلوفر به بازار آمد. جمال میرصادقى متولد ۱۳۱۲ تهران و فارغ التحصیل دانشکده ادبیات و علوم انسانى دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسى است و صاحب مشاغل گوناگونى از کارگرى و معلمى تا کتابدارى و مسؤول اسناد قدیمى در سازمان اسناد ملى ایران بود. آثار داستانى این نویسنده به بسیارى از زبان ها چون انگلیسى، آلمانى، روسى، چینى، رومانیایى و مجارى ترجمه و منتشر شده است.

* آقاى میرصادقى، شما نوشتن را در دهه چهل شروع و مسیر پرفراز و نشیبى را طى کرده اید. اگر امروز در دهه چهل مى بودیم آیا همین مسیر را انتخاب مى کردید؟
** نه. دهه چهل تا پیش از انقلاب دوره شکوفایى ادبیات داستانى و شعر در کشور ما بود. دلیل اش این است که در آن زمان نویسنده یا شاعر بیشتر آرمانگرا بود، یعنى براى ساختن دنیاى بهترى مى نوشتند. جو زمانه و فضاى فرهنگى هم طورى بود که این گونه مى طلبید. اوضاع و احوال جامعه ما هم با نظریات ژان پل سارتر پیرامون ادبیات متعهد تطبیق داشت، یعنى رسالت نویسنده و تعهد در ادبیات چنین اقتضا مى کرد که اهل قلم غالباً این گونه باشند. غیر از دوره اى کوتاه که نوعى واخوردگى در جریان کودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ داشتیم و نویسندگانى پیدا شدند و چهره اى پیدا کردند مثل بهرام صادقى، بعد از آن مقطع یا به روایتى از آغاز دهه چهل نوعى ادبیات ستیز شکل گرفت وجلوه کرد. در آن دوران نویسندگان و شاعرانى چهره مى شدند و مورد توجه قرار مى گرفتند که اندیشه آرمانگرایى در آثارشان متبلور بود. البته در همان زمان معدود نویسندگانى هم بودند که توجهى به این مسائل نداشتند و چندان مورد اعتناى جامعه نبودند. مثلاً گلستان با همه آن نثر قشنگى که در آثارش دیده مى شد، کتابهایش اصلاً مورد توجه نبود، آثار اولیه گلى ترقى هم چنین وضعیتى داشت.
* شما در آن زمان چگونه به ادبیات نگاه مى‌کردید؟
** من هم مثل اغلب نویسندگان آرمانگرا بودم. افرادى مثل گلشیرى و ابراهیم گلستان به همان راهى رفتند که سیاست را از هنر جدا مى داند. البته گلشیرى حرف هاى سیاسى اش را هم مى زد. ولى در آثار خودش جامعه را کنار مى گذاشت و از سیاست فاصله مى گرفت. نوعى نگاه در ادبیات حاکم بود که دیوارى بین آثار امثال من و دولت آبادى و احمد محمود مى کشید با امثال گلشیرى و گلستان و بهرام صادقى و... نه من از داستان هاى آنها خوشم مى آمد و لذت مى بردم، نه آنها از آثار من و امثال من. با این که با هم دوست بودیم و سلام و علیکى داشتیم، در آن دوران چنین وضعیتى وجود داشت.
ادبیات آرمانگرا جهان بهتر و آینده روشن ترى را پیش روى خواننده ترسیم مى کردند در آن زمان دو نظریه در عرصه ادبیات ستیز وجود داشت، نظریه اول مذهب بود که آل احمد پرچمدارش بود. نظریه دوم سوسیالیسم و اندیشه چپ بود که به آذین در رأسش قرار داشت. کانون نویسندگان را هم این دو مى گرداندند. چون هدف مشترکى داشتند، با یکدیگر همکارى هم مى کر دند. آرمانگرایى همچنان ادامه داشت تا رسیدیم به دوران انقلاب خب انقلاب هم آن چیزى نبود که خواست روشنفکران چپ را برآورده کند. در نتیجه شکست نظریه روشنفکران سبب شد آن آرمانگرایى هم به بوته فراموشى سپرده شود. من معتقدم بعد از انقلاب تاکنون ویژگى هاى مشخصى در آثار نسل سوم یعنى نویسندگان امروز با نویسندگان نسل دوم که ما باشیم پیدا شده است و آن هم آرمان گریزى و سیاست گریزى است.
ادبیات نسل امروز نوعى بازگشت به خود است، و این بازگشت هم مضامین آثار نویسندگان را متنوع کرده است. مثلاً ما در زمان خودمان شرم داشتیم که به مسائل خصوصى و به سوژه هاى عاشقانه بپردازیم به خاطر همین است که مى بینیم آل احمد به شاملو مى پرد که این عاشقانه سرایى ها چیست که مى نویسى من شخصاً در صحنه اى حضور داشتم که آل احمد به شاملو حمله کرد که چرا این قدر به مسائل عاشقانه مى پردازى. دیگر آن وضعیت در ادبیات امروز جامعه ما وجود ندارد. ادبیات به ذات خودش بازگشت. وقتى بازگشت به خود باشد درست است که تنوع به وجود مى آید اما انسان را هم از جامعه خودش جدا مى کند. و ملتى که آرمان نداشته باشد و در چشم اندازش آرمانشهرى نباشد، به بن بست مى رسد و دچار فرهنگ ایستا مى شود و از درک تاریخ باز مى‌ماند.
* شما در آثار بعد از انقلاب خود همچنان آن آرمانگرایى را دارید؟
** همچنان آن آرمانگرایى در آثارم وجود دارد. حالا ممکن است گاهى به شکل پنهان بروز کند گاهى هم خیلى روشن و آشکار باشد. بعد از انقلاب در رمان «بادها خبر از تغییر فصل مى دهند» نوعى آرمانگرایى دیده مى شود. «آتش از آتش» هم یک نوع داستان سیاسى است. «اضطراب ابراهیم» که خودش هست، یعنى آدمى است که دچار دگردیسى مى شود. آدمى است که بین پرداختن به خود یا پرداختن به اجتماع دچار تردید است و همین موجب یک اضطراب روحى براى ابراهیم شخصیت اصلى رمان مى شود. همان اضطرابى که ابراهیم هنگام قربانى کردن اسماعیل به او دست مى دهد، حضرت ابراهیم در این اضطراب که قربانى بدهد یا به خودش بپردازد مردد بود. چنین وضعیتى را ابراهیم رمان من هم دارد. رمان «زندگى را به آواز بخوان» من باز هم چنین خصوصیتى دارد. ولى در رمان جدید من که در دست حروفچینى است به اسم «دخترى با ریسمان نقره اى» دیگر آن مضمون سیاسى را ندارد. نوعى داستان هنرمندانه است. گونه اى از رمان هنرمندانه مثل رمان هاى «ژان کریستف» و امثالهم است. از مسأله سیاست و تعهد دیگر دور مى‌شود.
* در ابتداى گفت وگو مطرح کردید که اگر نوشتن را تازه شروع مى کردید و به عنوان نویسنده اى در دهه چهل تازه کارتان را آغاز مى کردید مسیر دیگرى را مى پیمودید. چرا؟
** براى این که جهان عوض شده و اوضاع و احوال ادبیات طور دیگرى است. شرایط اجتماع است که شخصیت هنرمند را مى سازد. من اعتقاد به این مسأله دارم. این که مطرح مى شود هنر از سیاست جداست مورد قبول من نیست. من معتقدم انسان وقتى در این اجتماع زاده شد، وابسته به اجتماع و مردم اش هست. یعنى نمى تواند خودش را از اجتماع و مردم جدا بداند. من در شروع همین گفت وگو هم مطرح کردم که ما نمى توانیم خودمان را با یک نویسنده مثلاً فرانسوى یا آلمانى مقایسه کنیم. براى این که نویسندگان اروپایى گرفتارى هاى جامعه ما را ندارند. ما وقتى در کشورهاى پیرامونى به دنیا مى آییم خود به خود مشکلات هم با ما زاده مى شود و با ما هست. البته من آن تعهد سارترى را قبول ندارم. من از آن تعهدى حرف مى زنم که با خود انسان هست. من در یک خانواده تنگدستى بزرگ شدم. طبیعتاً سعى مى کنم چه آگاهانه چه ناآگاهانه در جهت برداشت موانع پیشرفت گام بردارم یعنى غیرمستقیم متعهد باقى مى‌مانم.
* اولین کتاب شما «مسافرهاى شب» در سال ۴۱ منتشر شد و به دنبال آن سه مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده اید تا برسید به اولین رمان خود «دراز ناى شب» که در سال ۴۹ به بازار آمد. رسیدن از داستان کوتاه به رمان را چگونه تبیین مى کنید؟
** اولین کتاب من به اسم «مسافرهاى شب»نبود، چاپ اول این کتاب «شاهزاده خانم سبزچشم» نام داشت. چاپ اول این مجموعه که منتشر شد، آقاى بهمن فرهى انتشاراتى دایر کرد. این کتاب را چاپ کرد و تیراژش هم پانصد نسخه بود. چون این کتاب اغلب به خاطر اسمش با کتاب هاى کودکان اشتباه مى شد. در چاپ دوم در مقدمه کتاب به این تغییر نام اشاره مى کنم. تاکنون هم دو - سه بار تجدید چاپ شده است.