تاریخ انتشار : ۱۳ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۴۲۶۴۸

عمادالدین باقی / www.emadbaghi.com
اگر نبود پافشاری برخی دوستان به ویژه آقای محمدجواد مظفر، حکایت زیر را نمی‌نوشتم. هنگامی‌که گفتند ابوذر نباید به گناه اینکه برادر تو است و بیم‌داری دیگران گمان برند اگر برادر تو نبود از حقوق وی دفاع نمی‌کردی در سکوت ستم بیند. کمتر کسی است که نداند برای دفاع از حقوق بسیاری که ناآشنایند سال‌ها است که گریبان چاک می‌کنی. در انجمن دفاع از حقوق زندانیان یا پاسداران حق حیات از حقوق آنان که حتی مجرمند حمایت می‌شود اما سکوت در برابر ماجرای کسی که نه تنها مجرم نیست بلکه مظلوم واقع شده روا نیست و به عنوان کسی که در دقایق ماجرای او قرار دارد مطلوب است درباره‌اش اطلاع‌رسانی شود. من همچنین برای نشان دادن جلوه‌ای از یک بی‌هنجاری عمیق و تراژیک که گویی به طور روزمره در اشکال دیگری برای هزاران شهروند دیگر رخ می‌دهد و با بی‌اعتنایی تمام روبه‌رو است بر آن شدم گزارش زیر را بنویسم:
روز شنبه بود. با دوستان سخت در تدارک مقدمات برگزاری همایش سیر تحول حقوق زندانیان بودیم که قرار بود روز یکشنبه برگزار شود. ساعت 45/11 دقیقه پیش از ظهر بود. همسرم اطلاع داد: «داوود تلفنی گفت برادرت ابوذر تیر خورده و به بیمارستان منتقل شده» مصیبت پارازیت‌ها و ناصافی‌های صدای موبایل و شبکه نامناسب سرویس دهی و قطعی‌های مکرر موجب ناتمام ماندن پیغام شده بود و همسرم نمی‌دانست مصدوم در چه وضعی است. ابوذر برادر کوچکترمان که در کتابخوانی سختکوش و مترجمی‌پرکار است و در روزنامه شرق نوشته‌ها و ترجمه‌های مکرر او را با امضای محمدحسین باقی خوانده‌اند و کتاب‌هایی را ترجمه کرده یا در دست انتشار دارد، جوانی است آرام و محجوب. خبر تیر خوردن او ناگهان جهان ذهنی‌ام را دگرگون کرد و بی درنگ همه چیز را زمین گذاشتم و به همراه همکارمان آقای محمودیان به سرعت عازم بیمارستان شدم. او از ناحیه چانه و دست تیر خورده بود. آن روز به همراه مادر و زن برادرمان به دفتر اسناد رسمی‌خیابان خوش مراجعه کرده و برای پرداخت مبلغ فیش دفتر اسناد به بانک ملی شعبه رضوان خیابان خوش رفتیم. جوان 30 ساله‌ای که ماسک بر صورت زده و کیفی بر دوش دارد وارد بانک شده و مشغول قدم زدن می‌شود. شک ابوذر برانگیخته می‌شود. ناگهان جوان 30 ساله یک اسلحه جنگی کلاشینکف از ساک بیرون آورده و فریاد می‌زند: «سرقت مسلحانه است همه بر زمین بخوابید.» همه دراز می‌کشند به جز ابوذر. سارق که علاوه بر کلاشینکف دو قبضه کلت کمری داشته به سراغ کارمند بانک می‌رود و اسلحه را بر شقیقه زن می‌گذارد و خواستار تخلیه گاوصندوق می‌شود. پس از خروج سارق از بانک، ابوذر به قصد دستگیری سارق در پی او می‌رود. در فاصله چهار قدمی، سارق متوجه می‌شود و به سوی او بازگشته و در حالی که سر ابوذر را نشانه می‌گیرد گلنگدن را می‌کشد و شلیک می‌کند. گلوله به انگشت دست راست و سپس به چانه ابوذر اصابت می‌کند. در لحظاتی که سارق با این سوژه درگیر می‌شود برخی از مردم که در برابر گلوله، حاضر به درگیری نبودند از فرصت استفاده کرده و از پشت به سارق حمله ور می‌شوند و او را با چوب و چاقو بر زمین می‌اندازند. پول‌ها به صندوق بانک بازمی‌گردد و سارق دستگیر می‌شود و همدست او که با وسیله نقلیه برای فراری دادن شریک خود منتظر بود، می‌گریزد. رئیس بانک ابوذر را در داخل بانک می‌نشاند تا آمبولانس برسد. ماموران نهادهای مختلف در این لحظه بر سر اینکه ما بودیم که سارق را گرفتیم و هر کدام می‌خواستند او را با خود ببرند و موفقیت دیگری در کارنامه شان ثبت شود کشمکش داشتند. هیچ کس در این میان در اندیشه فرد آسیب دیده حادثه نیست. ابوذر روانه بیمارستان می‌شود و مادر و عروس او نیز با اتومبیل دیگری مضطرب و هراسان در پی او روان می‌شوند. به بیمارستان رسیدم. آنها را پریشان دیدم. ابوذر از اورژانس به بخش دیگری منتقل شده بود. بیمارستان آموزشی بود و می‌گفتند استاد آنها فردا می‌آید. یا باید عمل جراحی را به فردا موکول کنند یا اینکه دانشجویان به عنوان یک سوژه آزمایشگاهی روی او عمل انجام دهند. ظرافت و حساسیت صورت برای یک جوان اجازه نمی‌داد ریسک این کار را بپذیریم. تصمیم گرفتیم وی را به بیمارستان دیگری انتقال دهیم. گفتند بیمارستان اجازه خروج نمی‌دهد و باید نیروی انتظامی‌ حضور داشته باشد. شگفت این بود که نه نماینده‌ای از بانک و نه ماموری از نیروی انتظامی‌حضور داشت. با پیگیری فراوان خود ما، دو مامور آمدند. آنها گزارش حادثه را داشتند. درخواست کردیم اقدام لازم را برای انتقال مصدوم انجام دهند. یکی از آنها اوراق بازجویی را درآورد و شروع کرد: اسم، اسم پدر، شغل، آدرس محل کار و...
ابوذر قادر به تکلم نبود و من به جای او پاسخ می‌دادم. شغل: مترجم، محل کار: خانه. مامور با تعجب می‌پرسد مگر می‌شود محل کار در خانه باشد. توضیح دادم او مترجم آزاد است.
سوالات بعدی این بود که دزد چگونه وارد بانک شد؟ لباسش چه رنگی بود؟ چه اسلحه‌ای داشت؟ چند نفر بودند؟ و...؟ شگفت‌زده بودم زیرا در چنین موقعیتی فوری‌ترین کار پلیس و پزشک و هر شهروندی این است که ابتدا مصدوم را به درمان و پانسمان و جراحی برسانند.
به او گفتم مشاهده می‌کنید که ایشان قادر به سخن گفتن نیست. مامور گفت اگر نمی‌تواند حرف بزند با پلک‌ها و چشم‌هایش جواب آری و نه بدهد. سوالات او سوال باز بود نه سوال بسته که با پلک بتوان جواب داد. خونریزی مصدوم ادامه داشت. آقای محمودیان که پی در پی دستمال‌های خون‌آلود را از زیر چانه مریض بر می‌داشت و دستمال تازه می‌گذاشت برافروخت و اظهار داشت: آقایان وقت برای این بازجویی‌ها بسیار است. این کار را به بعد از پانسمان و درمان او واگذار کنید. فردا و پس فردا هم می‌توانید پرسش کنید. انسانی‌ترین کار، نجات مریض است.