تاریخ انتشار : ۲۱ آبان ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۴۲۸۱۴

ناصر فکوهی، روزنامه سرمایه، ۱۳ اردیبهشت ۸۵: درک انسان از جهان پیرامونی او که عامل اصلی شکل‌گیری فرهنگ، در رابطه‌ای بیولوژیکی (انتسابی) و آموزشی (اکتسابی) است، از خلال حس‌های پنجگانه‌ای انجام می‌گیرد که شنوایی یکی از آنها و سکوت به معنی قطع موقت یا دائم آن است. از این لحاظ سکوت با مفاهیمی‌ چون رکود، باز ایستاندن و ساکن شدن (در برابر حرکت به مثابه نشانه زندگی)، خاموشی، مرگ و نیستی و... هم‌پوشانی دارد، در عین حال که در بسیاری از ادیان و نظام‌های اعتقادی، سکوت دارای شکوه و جلالی مناسکی است و جایگاه ویژه‌ای را عرضه می‌کند که رابطه استعلایی می‌تواند از خلال آن به انجام برسد.
سکوت صومعه‌های مسیحایی و تقدسی که آنها به خاموش ماندن می‌دهند، از این دست است. با این وصف نمی‌توان از سکوت بنا به افراد و فرهنگ‌ها و تفاوت‌های زمانی ـ مکانی مختلف درک و برداشت یکسانی داشت و به همین دلیل نیز در برخورد با پدیده‌ای همچون سکوت باید نخست دست به گونه شناسی آن زد. نخستین و ابتدایی‌ترین تقسیمی که می‌توان در این مفهوم با آن برخورد متمایز کرد، سکوت انسانی از سکوت سایر موجودات اعم از جانوران و اشیاست.
 «بی‌زبانی» و «زبان بستگی» جانوران یا آن چه به هر رو ما چنین می‌پنداریم (و رفتارشناسان حیوانی دائماً و هر چه بیشتر در پی نفی آن بر اساس مشاهدات تجربی خود هستند)، جانوران دیگر را به جهان گیاهی و حتی بی جان نزدیک کرده و فاصله آنها را با جهان انسانی به صورتی پیوسته افزایش می‌دهد: «انسان‌ها دائماً سخن می‌گویند و راه اصلی ارتباط آنها با یکدیگر رابطه ای «صوتی» است. از این رو جهان انسانی جهانی پرهیاهوست که بیشترین و رایج‌ترین صداها در آن نیز همان صدای خود انسان‌هاست.
در حالی که جهان حیوانی و جهان اشیا و دقیق‌تر بگوییم اشیایی که در چارچوب‌های فناورانه یعنی انسانی قرار نمی‌گیرند، جهانی است که در آن، به صورتی کاملا ًنسبی، بیشتر با سکوت روبه‌رو می‌شویم تا با صدا: سکوت جنگل‌ها، بیشه‌زارها، سکوت آب‌ها، خاموشی حیوان‌ها، سکوت سنگ‌ها، خاک، علفزارها و... با این همه، سکوت در این معنا نیز چندان وجود خارجی ندارد: محیط‌های طبیعی، چه جاندار و چه بی‌جان، محیط‌هایی در معنایی پرسروصدا هستند. خاموش‌ترین جنگ‌ها نیز آکنده از صدای جانوران، صدای بادها، حرکت شاخه‌ها و... هستند؛ صداهایی که به گونه‌ای پرمعنا با سکوت آمیخته‌اند و صرفاً به صورت‌هایی بسیار صرفه‌جویانه تولید می‌شوند. گویی تعمدی در کار است که صدا در کمترین و تنها در ضروری‌ترین و اجتناب‌ناپذیر‌ترین موارد تولید شود و آن‌گاه نیز که صدایی تولید شده و سکوت به ناگزیر شکسته می‌شود، گویی تعمدی در کار بوده است که این شکستن در کوتاه‌ترین زمان و در کمترین برد جغرافیایی اتفاق بیفتد؛ موجودات بی‌جان در سکوتی سحرآمیز فرو رفته‌اند و «انجماد» در آنها برای ما انسان‌ها ظاهراً از فقدان «روحی صدادار» خبر می‌دهد، هر چند که بروز و بیان آنها می‌تواند اشکالی کاملاً پرمعنا و آکنده را در خود داشته باشد: رنگ‌ها، بوها، سختی و نرمی‌لایه‌ها، طعم و مزه اشیا به آنها معنا‌هایی بی پایان داده و از همین طریق آنها را درون جهان نمادین ما وارد می‌کند. به گونه‌ای که انسان‌ها هرگز نمی‌توانند بدون اشاره‌های بی‌پایان خود به همین اشیای به ظاهر بی‌روح زبان خود را گویا کنند: زبانی که در صفات، در قیدها و افعال و توصیف‌هایش آکنده از واژگانی است که با نمادسازی از اشیا پدید آمده‌اند.
در نتیجه نمی‌توان و نباید «سکوت اشیا» را به معنی عدم توانایی آنها در ایجاد «ارتباط» قلمداد کرد. «انجماد» از این لحاظ، در حقیقت واژه‌ای بی‌معناست زیرا هر شیئی در رابطه‌ای با ساختارهای اندیشمند (چه انسانی و چه حیوانی) به «زبان» آمده و درون ساختارهای شناختی کمابیش پیشرفته‌ای وارد می‌شود و بخشی اساسی از این ساختارها را (در حافظه‌های فردی و جمعی و نمادها) می‌سازد.
سکوت جانوران نیز به گونه‌ای بسیار پررنگ تر از اشیا با سازوکارهای جبران‌کننده حیاتی که به آنها در اصطلاحی کلی «شیوه‌های غیرکلامی ‌ارتباط» نام می‌دهیم، بسیار پر معنا بوده و امکان ایجاد ارتباط میان آنها با یکدیگر با سایر موجودات و به خصوص با انسان را فراهم می‌کند. هر چند جز در مورد پاره‌ای از حیوانات که به آنها خانگی نام داده و در نتیجه درون منطق ابزاری ـ عقلانی ـ سودمندانه خود تعریفشان می‌کنیم، ما ترجیح می‌دهیم چشم خود را بر حیوانات، بر حقوق و بر بیان و بروز درونیت آنها ببندیم و آنها را از خلال مفهوم «حیوانیت» از جهان اخراج کرده و تنها شایسته کشتار شدن برای پاسخ دادن به نیاز‌های خود بدانیم. به این ترتیب در جهان موجودات جاندار و بی‌جانی که ما آن را در مفهوم «طبیعت» تعریف می‌کنیم و خصوصیت اصلی آن را نیز در سکوت می‌دانیم، سکوت در معنایی متضاد با «فهم‌پذیری» با «بیان» و با «ارتباط» قرار نمی‌گیرد، بلکه جزیی اصلی در همه ابعاد آن است. در این حال جهان انسانی بیش از هر چیز با «صدا» تعریف می‌شود. گویی انسان بر آن بوده است که همه موجودات را به «صدا» درآورد. اشیایی که در چارچوب طبیعت در خاموشی کامل و گویی بی‌پایانی غرق شده‌اند، به محض ورود در جهان فناورانه انسانی به موجوداتی پرسروصدا تبدیل می‌شوند؛ از سنگ‌های آهن خاموش، دستگاه‌های پرسروصدای فلزی ساخته می‌شود که صدایشان گوش خراش و آزاردهنده است؛ از جانورانی که در طبیعت در سکونی آرامش بخش به زندگی و تلاش برای حفظ بقای خود مشغولند، موجوداتی پرسروصدا در مکان‌هایی تحمل‌ناپذیر همچون مرغداری‌ها، گاوداری‌ها و پرواربندی‌ها یا از آن هم بدتر، در مکان‌هایی نفرت‌آور و دردناک همچون کشتارگاه‌ها ساخته می‌شود. همه چیز در روابط انسانی پرسروصدا شده و سکوت را به مثابه موقعیتی بدون تنش و آرامش‌بخش از دست می‌دهد تا درون هیاهویی جهنمی ‌و ظاهراً بی‌پایان وارد شود.
و اما شاید آنچه انسان با طبیعت و موجودات دیگر می‌کند باز هم کمتر از بلایی باشد که بر سر خود می‌آورد. ظاهراً انسان با به دست آوردن فناوری (ابزارسازی) و زبان (سخنوری) از جهان حیوانی خارج می‌شود و با به دست آوردن نظام‌های تدوین، پردازش و ضبط و ثبت و انباشت اطلاعات و مهارت‌ها (خط، کتابت و هنر) به درون تمدن راه می‌باید. کمااینکه با انبوه کردن تولید این قابلیت‌ها به جهان صنعتی و با بدل کردن آنها به مجموعه‌ای از داده‌های اطلاعاتی به عصر کنونی می‌رسد. در این فرآیند چند میلیون ساله، آن چه بیش از هر چیز می‌تواند برای ما پرمعنا باشد، افزایش پیوسته صداها و خروج بیش از پیش انسان‌ها از سکوت به مثابه موقعیتی آغازین و آرامش بخش است. انسان‌ها نه تنها هر چه بیشتر و بیشتر «صدا» تولید می‌کنند و همه چیز را وادار به «صدادار شدن» می‌کنند، بلکه هر چه بیشتر و بیشتر، مشروعیت سکوت را از میان می‌برند.