سرزمین عراق در جنگ جهانی اول توسط انگلیسیها اشغال شد. انگلیسیها به دلیل موقعیت ژئوپولتیک عراق در منطقه و همچنین به علت ذخایر عظیم نفتی آن ترتیباتی دادند تا تسلط خود را محکم کنند و لذا فیصل (پسر شریف مکه) را به سلطنت عراق نشاندند و برادر او به نام عبدالله را شاه اردن کردند.
ملک عبدالله پدربزرگ ملک حسین، شاه قبلی اردن، است. انگلیسیها قصد داشتند بخش مهمی از دنیای عرب (عراق، اردن و سوریه) را به وسیله خانواده هاشمی حجاز اداره کنند و در بخش دیگر (سرزمین حجاز) خانواده سعودی، که رقیب خانواده هاشمی بود، را به قدرت رساندند. این همان سیاست معروف انگلیسی «تقسیم کن و حکومت کن» است.
پس از جنگ جهانی دوم نفوذ انگلیسیها در عراق محکم بود، تا بالاخره با همکاری آمریکا در سال 1333 پیمان بغداد را تشکیل دادند و به نوعی برای عراق در منطقه مرکزیت قائل شدند. در این زمان شاه عراق، ملک فیصل دوم بود، ولی در واقع کشور توسط نخست وزیر او به نام نوری سعید اداره میشد که عامل درجه اول انگلیسیها بود. ملک فیصل را چند بار در کاخ محمدرضا دیدم. بسیار جوان بود و احتمالا ازدواج نکرده بود (مطمئن نیستم). خود فیصل بسیار مودب و مظلوم بود و همهکاره دربار ولیعهد به نام عبدالاله بود که احتمالا پسرعموی او بود. عبدالاله حدود 10 سال از فیصل بزرگتر بود و روابط بسیار نزدیک با انگلیسیها داشت و در واقع مامور آنها در دربار محسوب میشد.
نوری سعید نیز فرد بسیار مقتدری بود و هر چند نخست وزیر بود ولی یک دیکتاتور واقعی به شمار میرفت و قابل تعویض نبود. فرد بسیار مسلط به خود و کاردان باهوشی بود و همه رجال عراق از او حساب میبردند. نوری سعید به صورت ظاهر مقام سلطنت را حمایت و شدیدا به شاه دوستی تظاهر میکرد.
در این زمان روحیات ضدانگلیسی در عراق بسیار رشد کرده و به خصوص افسران عراقی تحت تاثر کودتای ژنرال نجیب و سرهنگ عبدالناصر و ناسیونالیسم عربی ناصر قرار گرفتند و روسها نیز این ناسیونالیسم را به شدت مورد تشویق قرار دادند. بدین ترتیب در سال 1337 کودتای سرتیپ عبدالکریم قاسم صورت گرفت و رژیم سلطنتی در عراق سقوط کرد.
زمانی که کودتای قاسم انجام شد، روز بعد ارتشبد جم در یک ملاقات دوستانه به من گفت زمانی که او رئیس هیات نظامی ایران در سنتو بود. قاسم در ترکیه دوره دانشگاه جنگ را میگذراند و به عنوان یک افسر عراقی در تمام میهمانیهای پیمان که عراق عضو آن بود شرکت میکرد. جم به کرات با قاسم صحبت کرده و او را از نظر نظامی افسر مسلطی میدانست. در آن زمان درجه قاسم سرهنگ بود. به هر حال در سال 1337، به علت ناآرامیهایی که در مرز عراق و سوریه بود ستاد ارتش عراق یک تیپ را به فرماندهی سرتیپ قاسم و معاونت سرهنگ عبدالسلام عارف به این منطقه اعزام میکند. تیپ کمی از بغداد خارج میشود و شب توقف میکند. قاسم و عارف طرح حمله به بغداد و کودتا را آغاز میکنند. ساعت 5/3 صبح، تیپ به جای حرکت به سمت سوریه، به بغداد مراجعت میکند. قاسم با تیم انتخابی خود به طرف کاخ میرود و عارف با تیم مربوطه به سمت رادیو. قاسم عبدالاله (ولیعهد)، فیصل (شاه) و کلیه اعضای خانواده سلطنتی را، پس از خلع سلاح گارد در سینه دیوار تیرباران میکند و پس از مدتی نوری سعید را که فرار کرده و در غاری مخفی شده بود، دستگیر و او را نیز تیرباران میکند. اجساد همگی را به گاری میبندد و در خیابانهای بغداد نمایش میدهد.
کودتای عراق در آن زمان بزرگترین حادثه منطقه تلقی میشد و هم غرب و هم محمدرضا را به وحشت انداخت و از آن زمان تیرگی روابط رژیم محمدرضا و جمهوری عراق آغاز شد که تا سال 1353 ادامه یافت.
کودتای قاسم پیشرفت مواضع شوروی در منطقه تلقی میشد و توسعه فعالیت کمونیستها در عراق ثبات منطقه به نفع غرب را به خطر میانداخت.
لذا آمریکا و انگلیس به تقویت رژیم محمدرضا و رژیم اردن دست زدند، ولی همزمان نیز تلاشهایی صورت گرفت تا با نفوذ در ارتش عراق به تدریج نیروهای متمایل به شوروی و یا ناسیونالیستها پس زده شوند. بدین ترتیب قدم به قدم راه برای صعود صدام حسین هموار شد. قاسم پس از حدود 4 سال حکومت در سال 1340 توسط عبدالسلام عارف برکنار و کشته شد و سرانجام حزب بعث عراق به قدرت رسید.
درباره علت قتل قاسم «کلود ژولین» ناشر و سردبیر لوموند دیپلماتیک در کتاب امپراتوری آمریکایی نوشت: هنگامیکه با اعلام قانون 81 ژنرال قاسم 95 درصد سهام کمپانی نفت عراق را به دولت واگذار کرد. واشنگتن شدیدا به این عمل اعتراض نمود. سپس عراق از پیمان بغداد خارج شد. در فوریه 1963 ژنرال عارف، به کمک سیا، ژنرال قاسم را سرنگون و او را به قتل رساند، این به اصطلاح انقلاب یک کشتار واقعی... در پی داشت، سفیر ایالات متحده در بغداد حتی از تحویل فهرست عناصر مزاحم به پلیس عراق خودداری نمیکرد.
معهذا سیا هیچگاه به نقش خود درکودتای عارف و قتل عبدالکریم قاسم اعتراف نکرد و تنها در سال 1975 در تحقیقات سنای آمریکا (کمیسیون چرچ) روشن شد که اداره کل عملیات اجرائی سیا طرحهای متعدد برای قتل قاسم داشته است.
به هر حال این قدم اول به سود آمریکا تلقی میشد. اما پس از چندی عارف (در سال 1345) در سانحه هوایی کشته شد و برادرش سپهبد عبدالرحمن عارف، رئیسجمهور شد و بالاخره (در سال 1347) حسن البکر، عبدالرحمن عارف را بدون مقاومت از کشور خارج کرد و عازم انگلستان نمود و قدرت را به دست گرفت.
در این زمان صدام حسین دبیر شورای انقلاب و معاون رئیسجمهور شد.
این نشانگر آن بود که ارتش عراق صدام را برای ریاست جمهوری قبول نداشت و باید فرد خوشنامیبه قدرت میرسید. لذا سرتیپ حسن البکر، که مورد قبول ارتش بود، برای این نقش انتخاب شد؛ ولی به تدریج صدام نقش فائقه را در حکومت عراق به دست گرفت و خیلی زود روشن شد که همهکاره عراق است.
در این که طرح دیکتاتوری صدام (مهره مورد نظر آمریکا) از مدتها پیش برنامهریزی شد و قدم به قدم اجرا شد، تردید ندارم. زمانی که هنوز البکر رئیسجمهور بود، صدام با قدرت کامل ناگهان در مراسم افتتاح دوره دانشگاه جنگ بغداد با لباس ارتشبدی ـ بالاترین درجه نظامی ـ ظاهر شد. صدام فردی غیرنظامی بود و این عمل عجیب او سبب شد تعدادی از افسران حاضر به عنوان اعتراض مراسم را ترک کنند.
چرا آمریکا در سال 1354 خواهان پایان شورش کردهای عراق شد و محمدرضا را برای انعقاد قرارداد 1975 (موسوم به قرارداد الجزایر) تشویق کرد؟ چرا انعقاد این قرارداد مصادف با زمانی بود که صدام در نقش نفر اول و قدرت فائقه عراق ظاهر شد؟ چرا و به توصیه چه کسی محمدرضا پذیرفت به جای البکر، رئیسجمهور، با صدام قرارداد مهم فوق را امضا کند؟
پاسخ همه این پرسشها روشن است: تا زمانی که هنوز صدام (مهره مورد نظر آمریکا) قدرت کافی نداشت، محمدرضا عملیات اکراد عراقی را علیه دولت بغداد تقویت میکرد.
فعالیت اکراد بارزانی یک خطر جدی بالفعل برای دولت مرکزی عراق به شمار میرفت و بیش از 10 سال حداقل یک سوم ارتش عراق را به خود جلب کرد.
در این میان ارتش عراق تلفات انسانی و تسلیحاتی زیادی داد. ولی در سال 1354 آمریکا تصمیم گرفت به فعالیت شورشیان کرد عراق پایان دهد و لذا با وساطت بومدین قرارداد 1975 الجزایر بین محمدرضا و صدام (دبیر شورای انقلاب عراق ) منعقد شد. این قرارداد بیش از همه به سود صدام بود و خواست آمریکا نیز همین بود وگرنه دلیلی نداشت که به جای حسن البکر، صدام قرارداد را امضا کند. قرارداد 1975 موجب شد 90 هزار کرد طرفدار بارزانی به ایران خواسته شوند و پس از سالها جنگ با کردها پایان یابد. بنابراین صدام در نقش ناجی ارتش عراق ظاهر شد. قرارداد الجزایر هیچ شبهه ای در آمریکایی بودن صدام باقی نمیگذارد. افرادی که در زمان انعقاد قرارداد حضور داشتند، برایم تعریف کردند که صدام چه پیش از امضا قرارداد و چه پس از آن، مانند یک چاپلوس درباری رفتار میکرد و زمان امضا میخواست دست محمدرضا را ببوسد که قضیه با روبوسی فیصله یافت. او نقطه ضعف محمدرضا را به خوبی میدانست.
نقش آمریکایی صدام در مساله اتحاد سوریه و عراق نیز ظاهر شد. گفته میشد البکر موافق اتحاد دو کشور است و لذا حافظ اسد به بغداد رفت اما روشن است که اتحاد سوریه و عراق به سود شوروی تمام میشد و آمریکا و انگلیس سفارت انگلیس در تهران صراحتا به من گفت که MI مخالف آن بودند. رئیس 6 ـ دولت انگلستان خواستار عراقی مستقل و بدون اتحاد با سوریه است. در نتیجه، صدام به دستور آمریکا ظرف 24 ساعت این طرح را به هم زد و حافظ اسد را محترمانه به فرودگاه برد و به خانه اش فرستاد. او سپس حسن البکر را به بهانه ضعف مزاج در خانه بستری کرد و شبانه 21 نفر از مقامات عالیرتبه عراق از جمله جناح بعثی هوادار سوریه، را تیرباران کرد و خود را رئیسجمهور اعلام نمود (1357 ) همه این حوادث بدون تردید نشان میدهد که در پشت صدام از آغاز دست سرویسهای اطلاعاتی غرب پنهان بوده است.
درباره نقش بسیار فعال سازمان اطلاعات اسرائیل در عراق و شبکههای برون مرزی آن قبلا توضیح دادم.
واضح است که از همان سال 1337 و کودتای سرتیپ قاسم، اسرائیل از میان کشورهای عربی منطقه به عراق توجه درجه اول داشت و طرحهای درازمدتی را برنامهریزی میکرد
از سال 1354، که خیال صدام از مساله اکراد راحت شد و موقعیتش در میان ارتش تقویت شد، حزب کمونیست را نیز به شدت قلع و قمع کرد. کمونیستهای عراق نیرومند نیستند و روحیه سازشکاری سیاسی در آنها قوی است. آنها هرگاه تحت فشار دولت مرکزی قرار میگرفتند، به ملا مصطفی «بارزانی» پناه میبردند و هرگاه مورد تحبیب بغداد بودند، به دولت روی میآوردند و به همین دلیل نیز نتوانستند در میان مردم پایگاهی به دست آورند.
سپس رژیم البکر ـ صدام به تقویت ارتش عراق دست زد. طبق گزارشات اداره دوم ارتش، به نسبت جمعیت و وسعت خاک ایران و با توجه به این که ایران ژاندارم خلیج (فارس) محسوب میشد هزینههایی که عراق در آن سالها صرف ارتش خود میکرد بیشتر بود: در سال 1357 عراق دارای 8 لشکر و 2 یا 3 تیپ مستقل بود و تعداد افراد ارتش 75 هزار نفر گزارش میشد که کمی بیش از نصف پرسنل ارتش ایران بود. از نظر هواپیماهای مختلف نظامی، عراق حدود 300 ـ 350 فروند کمتر از ایران داشت. از نظر تعداد تانک و زره پوش عراق 1800 دستگاه (در مقابل 2400 دستگاه ایران ) داشت. ولی ارتش عراق یک مزیت آشکار داشت و آن آمادگی جنگی بود که طی سالها جنگ با اکراد کسب کرده بود در حالیکه ارتش ایران اصولا ورزیدگی کافی برای جنگ واقعی نداشت و جنبه تشریفاتی آن بیش از جنبه نظامی بود. این مسئله به خوبی در شورش عشایری فارس (معروف به غائله فارس در سال 1341) دیده شد.
بعلاوه، عراق دارای یک ارتش شبهنظامی متشکل از سه سپاه بود که آمادگی نسبی جنگی نیز داشت و حداقل برای حفاظت شهرها مناسب بود. این نیرو نیز حداقل سی هزار نفر برآورد میشد. پس، در سال 1357 عراق در میان کشورهای عربی منطقه دارای قویترین ارتش بود.
در این سالها، عراق به دستور آمریکا در نقش یک کشور تندروی عربی در برابر اسرائیل ظاهر شد و از این طریق سعی کرد خود را سپر بلای اعراب وانمود کند و در میان شیخنشینهای خلیج فارس محبوبیت کسب نماید؛ ولی در عین حال، عراق قدرت خود را در خلیج فارس بر پایه رعب و وحشت هم قرار داد.
طبق گزارشات اداره کل هفتم ساواک، در حاکم نشینهای خلیج فارس عراقیها بسیار گستاخانه عمل میکردند و بغداد برای ایجاد ناامنی و رعب عراقیهای زیادی را به این مناطق اعزام میداشت.
در سال 1357 وضع بنحوی شده بود که کشورهای کوچک از عراق حساب میبردند در حالی که در مقابل روابط خوبی با ایرانیان ساکن این کشورها داشتند.
عراق به کرات ادعای مالکیت جزیره بوبیان ـ متعلق به کویت ـ را نمود که با اعتراض شدید کویت مواجه شد و حاکم نشینهای خلیج فارس نیز از کویت حمایت کردند. پس از چند سال دعوی، زمانی که عراق متوجه شد به نتیجه نمیرسد، خواستار اجاره بوبیان از کویت شد که کویت با آن هم مخالفت کرد و همین مساله زمینهساز یک کدورت ریشه دار میان دو کشور شد. موقعیت جزیره بوبیان چنان است که عراق میتواند با چندین پل آن را به خاک خود وصل کند و با ایجاد اسکلههای متعدد ظرفیت پذیرش کشتی را چند برابر نماید و اگر جزیره فوق به تصرف عراق درآید امکانات دریایی آن توسعه چشمگیر خواهد یافت.
بنابراین، در سال 1357 رژیم عراق استعداد کافی داشت که خلاء سقوط محمدرضا را برای آمریکا و انگلیس در منطقه پر کند و نقش ژاندارمی خلیج فارس را ایفا نماید. این نقش عراق ناظر بر چند هدف بود: جلوگیری از نفوذ شوروی در کشورهای عربی از طریق ایجاد اختلاف در میان اعراب، حفظ موقعیت عراق به عنوان سردسته کشورهای عربی علیه اسرائیل و در نتیجه تامین کنترل غرب بر ناسیونالیسم عربی، و بالاخره جلوگیری از نفوذ انقلاب اسلامی در میان مسلمانان منطقه با تحریک روحیات قومی اعراب در مقابل روحیات مذهبی آنها. (خاطرات فردوست، صص 554 ـ559)