تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۹  ، 
شناسه خبر : ۴۲۹۰۲

علی معصومی (وزوایی)
در تمام طول تاریخ، یکی از آسیب‌ها و مصایب اساسی جوامع، گرفتار شدن آن‌ها به «اشراف‌سالاری» یا حکومت اشراف و اعیان می‌باشد. اشراف‌سالاری که در اصطلاحات غربی «اریستوکراسی» نامیده می‌شود، به این معنی است که طبقه‌ای بسیار محدود و کم شمار به طور مداوم بر کل جامعه حکمرانی کنند و توده مردم هیچ نقشی و هیچ حقی در حکومت و سرنوشت جامعه نداشته باشند.
یکی از ویژگی‌های اصلی طبقه اشراف، داشتن پول و سرمایه کلان و بی‌حد و حساب است. گرچه برای این طبقه ویژگی‌های دیگری نیز شمرده‌اند، ولی ثروت کلان و قدرت مالی گسترده، بیش از سایر عناصر سبب هویت اشرافیت است.
مناصب موروثی داشتن در حاکمیت، برخورداری از نفوذ و ارتباطات گسترده با حاکمیت و کانون‌های قدرت سیاسی و مالی جامعه، زندگی پرتجمل و سرشار از اسراف، ریشه سرطانی داشتن خود شخص و خانواده او در مواضع و کانون‌های متعدد قدرت، خود برتربینی شخصی و طبقاتی، تفاخر، احساس رابطه ارباب و نوکری داشتن با مردم، احساس اینکه توده مردم خاصیتی غیر از خاصیت ابزار بودن ندارند، احساس اینکه توده مردم فهم و شعوری ندارند و در نتیجه برای آن‌ها راهی به حوزه قدرت و حکومت نیست و... از دیگر ویژگی‌های اشرافی فکرکردن است.
گرچه آریستوکراسی و اشراف سالاری در طول تاریخ بلای همه جوامع بوده است، ولی فلاسفه جوامع غربی، اولین فلاسفه‌ای بودند که این نوع حکومت منحوس و سرشار از مصایب را تبیین فلسفی کردند و این نوع حکومت را بهترین حکومت شمردند فیلسوفانی مثل افلاطون، ارسطو و سایر فلیسوفان یونان باستان در این راه گام برداشتند و حکومت اشراف و اعیان را در اندیشه سیاسی خود گنجاندند و عملی شدن آن را توصیه کردند. بنای نحسی که فلاسفه غرب در آن زمان پدید آوردند، آثار آن نه تنها هرگز از بین نرفت بلکه سایر فلاسفه سیاسی مغرب زمین نیز افکار سیاسی خود را بر همان مبنای سابق استوار کردند و در نتیجه به تبیین نوع حکومتی که امروز از آن با عنوان «دموکراسی» یاد می‌شود، پرداختند.
گرچه مفهوم لغوی دموکراسی به معنای مردم سالاری و حکومت مردمی است، ولی آنچه عملا در غرب وجود دارد، همان آریستوکراسی و یا حکومت مداوم عده‌ای محدود و بسیار کم شمار به نام اعیان و اشراف و خاندان‌های پولدار در طول تاریخ غرب است و تاریخ غرب هیچ‌گاه از اشراف سالاری نجات نیافته است. اگر تاریخ سیاسی و حکومتی غرب را در همین سده‌های اخیر و عصر حاضر که ادعای دموکراسی خواهی آن‌ها گوش فلک را کر کرده است. مورد بررسی قرار دهیم به خوبی متوجه خواهیم شد که در تمام این دوره‌ها که به اصطلاح عصر دموکراسی است، فقط تعدادی از خاندان‌های خاصی که سرمایه‌دار بوده و از طبقه اشراف محسوب می‌شده‌اند، حکومت کرده‌اند و مردم عادی هرگز به کانون قدرت سیاسی و حکومتی دست نیافته‌اند. بنابر این، دموکراسی، دروغ بزرگی است که اشراف و سرمایه‌داران و آریستوکرات‌های غرب ساخته‌اند هیچ واقعیتی ندارد. اساسا نه تنها در غرب بلکه در سایر جوامع نیز اشراف سالاری پدیده‌ای بوده است که در طول تاریخ بلای جان بوده و همواره استمرار داشته است. همچنان که جامعه ایران نیز در تمام دوره‌های پیش از انقلاب، تحت فشار و آزار این بلا قرار داشت.
با پیروزی انقلاب اسلامی، اشراف سالاری به طور کلی منکوب شد و شیرازه و انتظام آن کاملا از هم گسست، زیرا امام خمینی به شدت و با قاطعیت تمام، مخالف اشراف سالاری بود و اعتقاد داشت که عرصه حکومت و مدیریت، عرصه خدمتگزاری افراد متعهد و با قابلیتی است که از متن مردم برخاسته‌اند و نباید هیچ نسبتی با اشرافیت فاسد داشته باشند.
امام خمینی به دلیل مخالفت شدید با اشراف سالاری، علاوه بر اینکه سامان اشرافیت فاسد گذشته را درهم کوبید، پیوسته به مسئولان، دولتمردان و کارگران نظام اسلامی تاکید شدید می‌کرد که هرگز به سمت اشرافی گری و اخذ خلق و خوی اشرافی‌گری نروند و بدانند که نخستین گام به سوی اشرافی گری،‌به معنای بازگشت از مسیر اصیل انقلاب و دست برداشتن از ارزش‌های اصیل انقلاب و پا نهادن در ورطه انحراف است. جالب این است که امام خمینی در همان سال‌هایی که اوج گرایش عمومی به ارزش‌های اصیل انقلاب بود و همه مردم و همه مسئولان و کارگزاران و دولتمردان سعی داشتند در گرایش به ارزش‌های اصیل انقلاب و در روی آوردن به سادگی و گریز از اشرافیت، از یکدیگر سبقت بگیرند، خطر گرایش به اشرافیت را مطرح می کرد تا اگر افراد معدودی در دل نیز رگه‌هایی از گرایش به اشرافیت و جلوه‌های مادی دارند، آن رگه‌ها را از بین ببرند تا در سال‌های و دهه‌های بعد، جامعه و انقلاب اسلامی از این نظر گرفتار مشکل نشود و آرام آرام اشرافیت جدیدی از دل انقلاب بیرون نیاید و نسل‌های بعدی انقلاب مجبور نشوند هزینه تازه‌ای و نیروی تازه‌ای صرف اصلاح و یا مبارزه با اشرافیت جدید بنمایند.
امام خمینی در هفتم شهریور سال1361 و در آستانه سالگرد شهادت شهید رجائی (رئیس‌جمهور) و شهید باهنر (نخست‌وزیر) که از همان زمان این ایام به هفته دولت مشهور و نامگذاری شد، در دیدار با هیات دولت، نجات ایران از اشراف سالاری را از عنایت‌های بزرگ خداوند و از نعمت‌های بسیار ارزشمند انقلاب اسلامی برشمردند و درباره برخی زیان‌ها مهلک اشراف سالاری و گرایش به اشرافیت چنین فرمودند:
من یک نکته‌ای عرض می‌کنم و این برای این نیست که از دولت یا از ارگانهای دیگر تعریف کنم، این یک واقعیتی است که من عرض می‌کنم و شاید شماها هم مطلع هستید و توجه دارید.
یکی از عنایات بزرگی که خدای تبارک و تعالی به جمهوری اسلامی و این نهضت اسلامی عنایت فرموده این است که متصدیان امور، چه آنهایی که در مجلس خدمت می‌کنند و چه آنهایی که در دولت خدمت می‌کنند، چه آنهایی که در ارتش هستند، همه اینها از آن قشر مرفه نیستند، از آن قشری که همه توجهشان به این است که برای خودشان مقام درست کنند و برای خودشان کارهایی انجام بدهند، ولو بر ضد خلق باشند.
شما اگر توجه کنید به حکومتهایی که در تاریخ بوده است و خصوصا در این پنجاه سال، ملاحظه می‌کنید که آنهایی که در راس امور بودند، آنها از این «ملک»ها و «سلطنه»ها و عرض می‌کنم که از این سنخ مردم و به اصطلاح – از اشراف بودند. وقتی که اشراف – به قول خودشان – و اعیان و متمکنین و یال و کوپالدارها متصدی امور یک کشور شدند. قهرا اینها مردم را به حساب نمی‌آورند. این یک امر قهری است و در مقابل یک قدرتمند بزرگتر، از خودشان خاضع‌اند و در مقابل ضعفا و ملت خودشان، جابر و ستمگر. شما اگر ملاحظه فرموده باشید. معامله این دولتهایی (را) که ما داشتیم سابق با مردم مقایسه کنید و معامله‌شان را با سفارتخانه‌های خارجی، اینها شخصیت خودشان را شخصیت هم نداشتند. بکلی از دست می‌دادند. و به آن چیزی که در ذهن من است، یکی از سفرا – حالا یا سفیر انگلیس بود،‌یا یک جای دیگر – آن صدراعظم وقت را پاشد گلویش را گرفت توی اتاق و زد او را به دیوار. در مقابل او، آنها سپر می‌انداختند، لکن در مقابل مردم، آن قدر به مردم ظلم می‌کردند و آن قدر به خیال خودشان به بزرگی و امثال ذلک رفتار می‌کردند که همه می‌دانید.
وقتی بنا شد که متصدی یک امور کشوری، قشر اشراف – به اصطلاح خودشان – اعیان، مرفه‌ها و صاحب اموال و – نمی‌دانم – پارک و اتومبیل‌ها و کذا و کذا، یا آن وقت کالسکه‌ها و آن حرفها باشد، این یکی از مصیبتهای بزرگی است که در یک ملت هست.
سرچشمه همه مصیبتهایی که ملتها می‌کشند این است که متصدیان امورشان از قشر مرفه و از اشراف و اعیان – به اصطلاح خودشان – از آنها باشد. و آنها این طور هستند، اشراف و اعیان این طور هستند که تمام ارزشها را به این می‌دانند که آنجایی که زندگی می‌کنند بهتر از دیگران باشد، آن رفتاری که مردم با آنها می‌کنند، رفتار عبید با موالی باشد، تمام افکارشان متوجه به این مسائل است، باید حتما چند تا پارک داشته باشد، چند تا باغ داشته باشد در شمیران، در تهران، در کجا، تا اینکه بشود یک نفر آدم – عرض می‌کنم که – نخست‌وزیر یا یک نفر آدم وزیرکذا. و اینها وضع روحیشان، به حسب نوع، وضع روحیشان این طور بود که چون قدرت را، تمام ارزشها را به قدرت می‌دانستند، تمام ارزشها را به قدرت مالی می‌دانستند، به قدرتهای دیگر می‌دانستند، در مقابل قدرت بالاتر از خودشان خاضع و عبد بودند، در مقابل ضعفایی که قدرت ندارند، فرمانفرما و حکومت بودند. این وضع طبیعی این است که یک قشر اشراف و اعیان به اصطلاح خودشان – و مرفه به یک کشوری حکومت کنند و قابل اجتناب نیست این. وقتی حکومت آن طور شد، دیگر نمی‌شود این را کسی خیال کند که قابل این است که این با مردم چه جور باشد، از آن‌ور با دولتهای خارجی چه جور باشد.
مقابل آنها، از باب اینکه می‌دیدند آنها قدرتشان بیشتر است. خاصع بودند. هر جایی که توهم می‌کردند که به قدرتشان یک قدرت بالاتری یک صدمه‌ای بزند، مقابل اولنگ می‌انداختند و همه جور تواضعی می‌کردند، برای اینکه آنجا را به دست داشته باشند. به مردم هر چه گذشت، گذشت و هر چه خواستند، بکنند با مردم.
این یکی از الطاف بزرگ خدا بود که حکومت جمهوری اسلامی را و متصدیان امور اسلامی را از قشر مرفه و از آن اشراف و اعیان و «سلطنه»ها و «ملک»ها و اینها قرار نداد. و این اسباب این شد و می‌شود که وقتی که بنا شد که یک اشخاصی زندگیشان یک زندگی عادی باشد و ارزش را در این زندگی هم ندانند، ارزش را به ارزش انسانی، ارزش اسلامی بدانند. ارزش اخلاقی بدانند، اگر یک حکومتی ارزشهایش این طور ارزش باشد که ارزش اسلامی باشد، بخواهد خدمت به نوع خودش بکند، خودش را خدمتگزار بداند، اگر دیدش این باش، قهرا ملت با اوست و قهرا نمی‌تواند یک قدرت خارجی او را تحت تاثیر قرار بدهد. همیشه قدرت خارجی برای اینکه بر مردم مسلط بوشد، این بالاتریها را می‌ترساند. آنها هم از باب اینکه تمام توجهشان به این بود که در بین ملت قدرتمند باشند، دارای یال و کوپال باشند، آنها را تسلیم می‌شد برای اینکه به اینها ظلم بکنند. این وضع طبیعی این جور حکومت است و وضع طبیعی حکومتی که از قشر غیرمرفه است، از خود این مردم درست شده، وضع طبیعی‌اش این است که با مردم باشد و خدمت بکند و ارزش را ارزش جاه و مقام نداند.
ارزش مقام در خدمتگزاری به مردم
شما می‌دانید که در جمهوری اسلامی، مقامات آن معنا که در سابق داشت از دست داده، نه رئیس جمهورش و نه نخست‌وزیرش و نه سایر وزرایش این طور نیست که خیال بکنند، خودشان خیال بکنند که ما یک مقام بالایی، والامقام هستیم و ما «حضرت اشرف» هستیم و نمی‌دانم کذا. این جور نیست. آنها می‌بینند که ارزششان در بین جامعه، در همه جا این است که خدمت بکنند.
خدمتگزار باشند، نه ارزش به این است که به مردم حکومت کنند. در جمهوری اسلامی، این معنا که هم مقامات آن مقاماتی که سابق تخیل می شد، نیست و هم اشخاصی که متصدی امور هستند، آن اشخاصی که در یک خانواده اشرافی بزرگ شده باشند و یک زندگی چه کرده باشند و نتوانند بسازند با مردم، نتوانند بسازند با یک زندگی عادی، آن طور هم نیستند.
من فیلمی که دیشت از مرحوم رجایی گذاشته بودند و منزلش را نشان می دادند – یک دفعه دیگر هم مثل اینکه دیدم این را – بعضی از اشخاصی که پیش من بودند، می‌گفتند: ما رفتیم منزل آقای رجایی، این خوب نشان می‌داد، آنجا به این اندازه نیست، واقع مطلب این طور نیست. این یک چیز بزرگی کانه نشان دارد می‌دهد و حال آنکه ما که رفتیم منزلشان دیدیم که، مسلئه این طور هم نیست. وقتی بنا شد که یک نفر رئیس جمهور شده یا یک نفر نخست‌وزیر است، آقا منزلش آنطوری است و وضع عادی‌اش این طوری است، این دیگر نمی‌شود که از یک قدرت بزرگی بترسد. برای چه بترسد؟ این را که از او نمی‌گیرند. آن باید بترسد که می‌خواهد چپاول کند و می‌خواهد یک حکومت کذایی بکند، آن باید بترسد. اما رجایی – خدا رحمتش کند – و امثال اینها و باهنر و اینهایی که ما از دست دادیم، که این طور نبودند که زندگیشان جوری باشد که مبادا یک وقتی از دست ما برود، خاضع بشوند پیش دیگران و برای اینکه زندگی را بیشترش بکنند زورگویی کنند به مردم صفحه امام، جلد 16، صی 242 تا 245)
بنابر آنچه که از بیانات امام خمینی درمی‌یابیم، اشراف سالاری و گرایش مسئولان و دولتمردان به اشرافیت، نه تنها در حوزه زندگی شخصی، یک انحراف از زندگی مومنانه است بلکه در بعد سیاسی و اجتماعی نیز اولا سبب ستم به مردم می‌شود، و ثانیا زمینه تسلط بیگانگان بر جامعه را پدید می‌آورد، اساسا ذات انباشته شدن ثروت در دست عده‌ای خاص و یا صنفی خاص و یا خاندان‌هایی خاص که نماد روشن اشرافیت است، به این مفهوم است که ثروت و امکانات کشور و جامعه به طرق پیدا و پنهان از دست عموم مردم ربوده شده و حق طبیعی محرومان سلب گردیده و در نهایت به جیب طبقه‌ای ویژه‌ای که اشراف هستند، انتقال یافته است. طبیعی است چنین پدیده‌ای، ظلمی بزرگ به عموم مردم است، همچنانکه در بعد تسلط خارجی نیز باید اذعان کرد که چون در جامعه‌ای طبقه اشرافیت پدید آمد، دو دلیل عمده سبب می‌شود که اشرافیت زمینه‌ساز تسلط خارجی شود. او به این دلیل که اشرافیت حکومتی به دلیل از دست دادن پشتوانه مردمی، مجبور می‌شود به بیگانگان تکیه کند تا بماند. دوم به این دلیل که جنس اشرافیت در همه جا یکسان است و هرگاه در جامعه‌ای طبقه اشرافیت شکل بگیرد، به طور طبیعی به سوی همجنس خود در خارج، تمایل پیدا می‌کند و چون آن همجنس خارجی، از خود او قوی‌تر است، به طور طبیعی سرسپرده‌اش می‌شود. اکنون حدود بیست و هشت سال است که جامعه ما از اشرافیت حکومتی نجات یافته و عنایات بزرگ خداوند نصیبش شده است، باید قدر این عنایت دانسته شود. بهترین قدردانی از این عنایت بزرگ این است که هم کارگزاران و دولتمردان همانند گذشته از اشرافیت بگریزند و حتی گامی به سوی آن نروند و هم اینکه مردم پاسدار این عنایت باشند و اجازه ندهند در هیچ موضعی نشانه‌های اشرافیت بروز یابد.