تاریخ انتشار : ۱۱ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۴۲۹۱۸
بحران هویت و درمان آن از دیدگاه اسلام
غلامرضا متقی‌فر «اشاره»: بحران هویت پدیده‌ای روانی است که از اوایل نوجوانی آغاز می‌شود و در دوران جوانی به اوج خود می‌رسد. یکی از مسایل عمده‌ای که نوجوان با آن روبرو می‌شود، مسأله «شکل‌گیری هویت فردی» است. این بدان معناست که باید به سؤالهایی نظیر «من کیستم؟» و «به کجا می‌روم؟» پاسخ دهند. جستجوی هویت متضمن این است که شخص تشیخص دهد برای او چه چیزهایی مهم و چه کارهایی ارزشمندند و نیز متضمن تنظیم معیارهایی است که براساس آنها بتواند رفتار خود و دیگران را هدایت و ارزیابی کند. آنچه می‌آید نگاهی به زمینه‌های ظهور بحران هویت در انسان و نیز دیدگاه اسلام درباره حل این بحران خواهد داشت که با اقتباس از مجله «معرفت»، فرا روی خوانندگان قدس قرار می‌گیرد.

هویت انسانها؛ ثابت یا قابل تغییر؟
آیا هویت انسانها پس از شکل‌گیری ثابت می‌ماند یا پیوسته تحت تأثیر متغیرهای محیطی در حال تحول است. بر فرض تغییر، متغیرهای تأثیرگذار بر هویت کدام است. به تعبیر دیگر، چه عواملی ممکن است هویت انسانها را تحت تأثیر قرار داده، دچار تحول کنند.
در این باب، ‌اندیشه‌های متفاوتی ابراز شده است از جمله، می‌توان به مقاله‌ای با عنوان: «تحول هویت در محتوای فرهنگی» اشاره کرد. به عقیده نویسنده این مقاله در جوامع سنتی،‌ به دلیل ایستایی و تغییر ناپذیری نقشها و عدم تحرک طبقاتی و اجتماعی، هویت انسانها ثابت و بدون تغییر باقی می‌ماند. وی معتقد است: براساس عقاید سنتی انسان‌شناسانه، هویت افراد در جوامع سنتی، ثابت، استوار و مستحکم است. هویت تابعی از نقشهای اجتماعی از پیش تعریف شده و نظام سنتی است که منشأ آن دستورهای دینی بوده که جایگاه افراد را در جهان دیکته کرده، به صورت قطعی قلمرو و اندیشه و رفتار را تعیین می‌کند. در جوامع سنتی، هر کس به عنوان عضوی از یک قبیله و در نظام بسته یک خانواده می‌زیسته و می‌مرده است. در جوامع پیش از مدرن نیز هویت امری مسأله‌ساز نبوده، در معرض تأمل یا گفتگو قرار نداشته است. انسانها در آن دوران یا در معرض بحران هویت نبودند یا اساساً خود را درمان می‌کردند. فرد از ابتدا شکارچی و عضو قبیله‌ای خاص بود و تا آخر عمر، بدون تغییر به همان صورت باقی می‌ماند. اما در جوامع مدرن، هویت از تحرک، چندگانگی، فردیت، وابستگی به خود و تغییر و تحولات بیشتر برخوردار شد. به همین دلیل است که در جوامع مدرن فرد در شبکه‌های متفاوت گاه متضادی از نقشها گرفتار می‌آید، به گونه‌ای که خود هم نمی‌داند کیست. در این صورت، هم هویت و هم مسایل مربوط به آن در جوامع مدرن به صورت فزاینده‌ای مسأله‌ساز خواهند بود.
براساس این تحلیل، هویت انسانها ثبات ندارد، بلکه تابع متغیرهای محیطی و اجتماعی است و به پیروی از تغییر شکل جوامع، تغییر می‌کند. علاوه بر این، عنصر زمان و موقعیتهای خاص را می‌توان از عوامل مؤثر در تغییر هویت انسانها دانست. به هر حال، متغیرهای گوناگونی در شکل‌گیری هویت انسانها دانست. به هر حال، متغیرهای گوناگونی در شکل‌گیری هویت انسانها دخیل هستند که هر متغیر به نوبه خود، قادر است احساس هویت آدمی را دچار فراز و نشیب‌هایی نماید.
در جوامعی که سرعت تحول در آنها سریع است، به آسانی نمی‌توان هویتی ثابت بر مبنای عوامل خارجی مانند ثروت و دارایی یا جایگاه رسمی اجتماعی کسب کرد. فقط توانایی های خود فرد، اعم از توانایی‌های علمی، خلاقیت، توانایی‌های عقلانی و اخلاقی هستند که می‌توانند مبنای هویت امن آدمی قرار گیرند. بنابراین،‌ در جامعه‌ای که به سرعت در حال تغییر است، تحقیق برای یافتن معنا در زندگی معمولاً معطوف به کسب هویت ثابت است. نارضایتی گسترده غربیان به دلیل گامهای سریع تحولات فنی و اجتماعی است و نیز بدین دلیل است که نقشهای سنتی که به ایجاد احساس هویت کمک می‌کرده، دچار تحول شده‌اند. کسانی که از چنین تهدیداتی احساس خطر می‌کنند، با احساس هویت خود مشکل دارند. انسانهایی که بر موج این تحولات سوار می‌شوند، قادرند به احساس قدرت دست یابند.
نویسنده یاد شده در این باره که چگونه و در چه موقعیتهایی آدمی هویت خاصی را مورد توجه قرار می‌دهد، می‌نویسد: شیوه‌هایی را که انسانها در زندگانی خود برای مواجهه با بحرانهای بزرگ به کار می‌گیرند، تعیین می‌کند کدام سطح هویت برای آنان مهمتر است. برای مثال، برای کسانی که از مذهب برای آرامش‌بخشی خود استفاده می‌برند، مرحله هویت دینی بیشترین اهمیت را دارد. اگر از حمایت اجتماعی بهره می‌برند، هویت اجتماعی کانون توجه خواهد بود. اگر فقط بر توانایی و قدرت خود اتکا دارند، هویت فردی تفوق خواهد داشت.
همان گونه که ملاحظه می‌شود، دیدگاه مزبور بصراحت بر تحول مداوم هویت انسانها تأکید دارد. در عین حال، برخی پژوهشگران با این اندیشه موافق نیستند و اعتقاد دارند: عنصر زمان و شرایط زمانی در تغییر هویت انسان دخالت ندارد و هویت آدمی از ابتدا تا انتهای عمر ثابت است. یکی از جنبه‌های مهم درک هویت، ثبات هویت افراد در گستره زندگی است. انسانها به صورتی عمیق و آشکار، در طول زندگانی تغییر می‌کنند، اما با وجود این تحولات، انسان هشتاد ساله همان انسان هنگام تولد است. تجارب حضوری، این ادعا را که هویت آدمی دستخوش تغییرات می شود، تأیید می‌کند. به تعبیر دیگر، ادعای ثبات و بدون تحول بودن هویت آدمی قابل اثبات نیست. اگر فراموش نکرده باشیم که هویت اقسام فراوانی دارد و می‌توان آن را به هویت جنسی، اجتماعی، فرهنگی، روان‌شناختی، فلسفی و مانند آن تقسیم کرد، پاسخ به این سؤال چندان مشکل نخواهد بود؛ زیرا متغیرهای فراوان فردی، روان‌شناختی، فرهنگی و اجتماعی می‌توانند احساس هر فرد از هویت خویش را تغییر دهند. صعود یا نزول آدمیان از طبقه سنی، تحصیلی، اجتماعی و فرهنگی به طبقه پایین‌تر یا بالاتر، بی‌تردید احساس یا درک آدمی از خویشتن را متحول خواهد کرد؛ به تعبیر دیگر، در احساس هویت آدمی تغییر ایجاد خواهد کرد.
ممکن است تحلیل مزبور که با وجود تحولات روزگار، هویت انسانها همچنان ثابت است، به جنبه دیگری از موضوع اشاره داشته باشد و آن ثبات حقیقت روانی انسانهاست. به هر حال حقیقت روح آدمی از ابتدا تا انتهای خلقت ثابت است. این سخن بدین معناست که روح، خواص ماده را ندارد، مانند جسم مرکب نیست، غبار زمان آن را دچار فرسایش عناصر نمی‌کند، به کهنگی نمی‌گراید. به تعبیر دیگر، انسان هشتاد ساله امروزین همان انسان دوران تولد است؛ زیرا اگر این همان نباشد، معنا ندراد که از ابتدا تا انتهای عمر، او را با یک نام صدا بزنیم یا به خاطر جنایتی که سالیان پیش انجام داده است، او را مجازات کنیم و بهشت و جهنم و نعمت و عذاب، بیهوده خواهند بود. از دیدگاه فلسفی، حقیقت روح، همان است که از ابتدا آفریده شده است و یکی از ادله فلسفی متقن معاد نیز همین است. اما سخن آن است که تغییر شرایط و موقعیتها تا چه حد بر روان آدمی تأثیر می‌گذارد؟ به تجربه دریافته‌ایم که گاهی احساسات عجیبی به انسان دست می‌دهند. برای مثال، احساس بی‌هویتی، خودباختگی، حقارت و تکبر، همه این تغییرها و تحول ها، توجیه خاص خود را دارند. روان‌شناسان به دنبال بررسی این قضیه‌اند که براساس چه ساز و کاری این تحولات در هویت انسانها رخ داده و چه عواملی موجب تغییر حالات روانی آنها می‌شود.
هویت چگونه شکل می‌گیرد؟
واقعیت آن است که هویت از ابتدایی‌ترین دوران خلقت شکل می‌گیرد، مقصود دورانی است که فرد از دوران ابهام به تعین می‌رسد و به عنوان موجودی جدای از پدر و مادر خودنمایی می‌کند، بتدریج همراه با توسعه جسمانی، عقلانی، عاطفی و اجتماعی بیش از پیش توسعه می‌یابد و به حدی می‌رسد که قادر است استقلال کامل یافته، تمام اندیشه‌ها و رفتارهای آدمی را تحت سلطه درآورد. بدین‌سان می‌توان گفت شکل‌گیری هویت در دوران کودکی مبنای توسعه آن در دوران نوجوانی است. رابطه بین دو مرحله نوجوانی و جوانی نیز از همین قرار است؛ یعنی دوران اول مقدمه‌ای برای رسیدن به دوران بعد از آن است. در کتاب «زمینه روانشناسی» در این باره آمده است: احساس هویت شخصی در نوجوان بتدریج، بر پایه همانندسازیهای گوناگون دوران کودکی تکوین می‌یابد. ارزشهای معیارهای اخلاقی کودکان خردسال تا حد زیادی همان است که والدین آنها نیز دارند. اصولاً احساس عزت نفس در کودکان از نگرش والدین نسبت به آنها نشأت می‌گیرد. با ورود به دنیای وسیع دبیرستان، کودکان به صورت فزاینده‌ای به ارزشهای گروه همسال خود و همچنین به ارزیابی‌های بزرگسالان ارج می‌نهند. نوجوانان از راه جمع‌بندی این ارزشها و ارزیابی‌ها می‌کوشند تصویر یکپارچه‌ای از خود به دست آورند. هر اندازه ارزشهایی که از سوی والدین، معلمان و همسالان ابراز می‌شود همخواهی بیشتری با هم داشته باشند، به همان نسبت، کار هویت‌یابی نوجوان آسانتر پیش می‌رود. در مواردی که نظرها و ارزشهای والدین به میزان چشمگیری با ارزشها و نظرهای همسالان و دیگر افراد مهم در زندگی نوجوان متفاوت باشد، احتمال پیدایش تعارض در نوجوانی فزونی می‌گیرد و وی دچار حالتی می‌شود که «سردرگمی نقش» نامیده می‌شود. در چنین وضعیتی، وی هر از گاهی تن به نقشی تازه می‌دهد و به دشواری می‌تواند با جمع‌بندی این نقشهای متفاوت، هویتی واحد برای خود کسب کند.
در جامعه ساده‌ای که در آن الگوهای همانندسازی و نقش‌های اجتماعی محدودند، هویت‌یابی به آسانی صورت می‌گیرد. اما در جوامع پیچیده که به سرعت‌رو به تغییر است، هویت‌یابی برای بسیاری از جوانان کاری دشوار و طولانی است. در چنین جامعه‌ای، برای آنکه نوجوان بداند چگونه رفتار کند و چه کاری را در زندگی دنبال کند، باید راههای تقریباً نامحدودی را در نظر بگیرد.
دیدگاه اسلام در باب شکل‌گیری هویت
تردیدی نیست که شکل‌گیری هویت، امری تدریجی است که هر چه زمان بر آن می‌گذرد، بیشتر به تثبیت و شکل‌گیری نهایی نزدیک می‌شود، به گونه‌ای که سرانجام، منشأ تمام رفتارها و کردارهای انسان خواهد شد؛ و یا رفتار انسان را تحت سلطه خویش درخواهد آورد؛ به تعبیر دیگر، انسان براساس برداشتی که از خود دارد یا هویتی که از خویشتن احساس می‌کند عمل می‌نماید.
قرآن کریم در مقام بیان شکل‌گیری جسم آدمی، به تدریجی بودن آن اشاره می‌کند و در مجموع، مراحل شکل‌گیری جسم را چنین بیان می‌دارد:
1- خاک؛ 2- نطفه؛ 3- علقه؛ 4- مضغه؛ 5- جنین؛ 6- طفولیت؛ 7- دوران جوانی؛ 8- مردن یا رسیدن به دورانی که همه چیز، حتی نام خود، را از یاد خواهد برد. (1) بنابراین، با فرض پیوستگی هویت آدمی و مراحل رشد جسمانی، می‌توان نتیجه گرفت که هویت آدمی طی مراحلی و بتدریج شکل می‌گیرد.
درباره تحت سلطه گرفتن اندیشه رفتار و کردار انسان توسط هویت آدمی، به آیه کریمه ذیل می‌توان اشاره کرد: «بگو هر کس طبق روش و خلق و خوی خود عمل می‌کند. پروردگار شما آنها را که راهشان نیکوتر است، بهتر می‌شناسد.» (2) این آیه با تمام وضوح، به حقیقت مزبور اشاره می‌کند. این واقعیت زمانی آشکارتر می‌شود که معنای واژه‌های به کار رفته در آیات را متوجه شویم.
بیان قرآن کریم، که هر انسانی براساس شاکله خویش عمل می‌کند، بدین معناست که رفتارهای انسانی ریشه در منشأ ناپیدا دارد که می‌توان آن را همان «هویت» انسان دانست.
نتایج و پیامدهای بحران هویت در انسان
سؤال این است که بحران هویت چه نشانه‌هایی دارد؟
پاسخ به این سؤال به سادگی امکان ندارد؛ زیرا اگر قرار است هویت اقسام گوناگونی داشته باشد، هر یک از اقسام آن آثار و نتایج ویژه خود را خواهد داشت و این امر موجب پیچیدگی پاسخ خواهد شد. اما نظر به اینکه برترین هویت آدمی، هویت فلسفی اوست و در صورت دچار شدن به این بحران، تمام ابعاد وجود انسان تحت تأثیر قرار خواهد گرفت، لازم است آثار و پیامدهای بحران هویت فلسفی مورد بررسی قرار گیرد:
به گفته روان‌شناسان، اولین رهاورد تحقق هویت انسانی، دستیابی به فرایندی ارزشمند با عنوان «عزت نفس» است. مقصود از «عزت نفس» آن است که آدمی برای خویشتن حرمت قایل شده، ارزش و کرامت انسانی خویشتن را دریابد و رفتار متناسب با ارزشهای انسانی از او صادر شوند. این همه در صورتی ممکن است که آدمی خودپنداره مناسبی از خود داشته باشد. انسانی که خود را توانا و دانا می‌داند نحوه رفتار و اعمالش با کسی که – در عین برخورداری – چنین تصوری از خویشتن ندارد، تفاوت دارد.
منشأ بسیاری از گناهان، خودباوری ضعیف؛ به تعبیر دیگر، نداشتن عزت نفس است. حضرت علی(ع) در این باره می‌فرماید: «کسی که خود را بزرگ شمرد، خواسته‌های دل یا شهوات نفسانی پیش او کوچکند.»(3) روشن است که انسان اصالتاً موجودی با کرامت است. کرامت، ذاتی انسانی است؛ زیرا به فرموده قرآن کریم ما آدمی‌زاده را تکریم کردیم، او را در دریا و خشکی حمل کردیم و از بهترین خوردنی‌ها روزی کردیم و بر بسیاری از آفریده‌های خود برتری بخشیدیم. بنابراین، آدمیان از ارزش تکوینی برخوردارند.(4)
امام علی(ع) احساس کهتری و حقارت در انسان را به نوعی مورد توبیخ قرار می‌دهد و او را از جهت عظمت و بزرگی به دنیایی با آن همه بزرگی تشبیه می‌کند: «آیا خود را موجود کوچکی می‌پنداری، در حالی که جهان با آن همه بزرگی درون تو نهفته است.»
علاوه بر این، انسانها از نوعی کرامت دیگر به عنوان کرامت تشریعی نیز برخوردارند، با این تفاوت که در کسب این گونه کرامت یا عدم کسب آن آزاد و مختارند. متأسفانه روان‌شناسان به این روی سکه توجه کافی نکرده و فقط کرامت تکوینی انسان را مدنظر داشته‌اند. این در حالی است که نوع دوم کرامت به دلیل اختیاری بودن کسب آن، به مراتب ارزشمندتر از نوع اول است.
اگر آدمیان به کرامت خویشتن واقف باشند و آن را پاس دارند، به عزت نفس موردنظر دست یافته‌اند. واقعیت آن است که براساس احادیث اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و همچنین یافته‌های روان‌شناختی، یکی از عوامل اصلی ناهنجاری اجتماعی از بین رفتن عزت نفس و احساس کرامت است. کرامت و عزت نفسانی، خمیرمایه هر نوع ارزشمندی و فقدان آن مایه بسیاری از ناهنجاری‌هاست. به تعبیر دیگر، شاید کمتر گناهی بتوان پیدا کرد که اثری از احساس بی‌ارزشی، بی‌کفایتی و به تعبیر روان‌شناسان، کهتری خویشتن در آن نباشد. این سخن علاوه بر دلایل روان‌شناختی، از تأیید روایات نیز برخوردار است. امام معصوم(ع) به روشنی می‌فرماید: «از شر کسی که برای خود ارزش و احترام قایل نیست، در امان مباش.» (5)
بنابراین، اولین صدمه ناشی از احساس بی‌هویتی یا بحران هویت ضربه‌ای است که بر عزت نفس آدمی وارد می‌شود و از این جاست که بستر برای هر شر و فسادی آماده می‌شود؛ زیرا از کسی که برای خویشتن ارزشی قایل نباشد و نزد خویشتن آبرو و احترامی نداشته باشد، نمی‌توان انتظار داشت برای حریم دیگران احترام و ارزش قایل باشد. در تعریف علمی «عزت نفس» گفته‌اند: عزت نفس عبارت است از احساس ارزشمند بودن. این حس از مجموع افکار، احساس‌ها، عواطف و تجربیاتمان در طول زندگی ناشی می‌شود. می‌اندیشیم که فردی باهوش یا کودن هستیم، احساس می‌کنیم که شخصی منفور یا دوست داشتنی هستیم، خود را دوست داریم یا نداریم. مجموعه هزاران برداشت، ارزیابی و تجربه‌ای که از خویش داریم باعث می‌شود نسبت به خود احساس خوشایند ارزشمند بودن یا به عکس، احساس ناخوشایند بی‌کفایتی داشته باشیم.
احساس بی‌ارزشی در انسان او را به هر کاری وادار می‌کند و از همین روش بوده است که یاغیان ستمگر استفاده کرده و ملتهای خویش را به تسلیم وادار می‌نموده‌اند. قرآن کریم می‌فرماید: «شیوه فرعون آن بود که قوم خویشتن را بی‌مقدار می‌شمرد، در نتیجه آنان نیز از او اطاعت می‌کردند.» (6) این سخن بدین معناست که برای بار کشیدن از فرد یا امتی باید ارزش و کرامت انسانی او را پایمال کرد؛ زیرا اگر احساس عزت و کرامت در آنها زنده باشد، هرگز تن به تسلیم و سازش نمی‌دهند. این حقیقت را نیز می‌توان از شعارهای حضرت امام حسین(ع) و یاران او در روز عاشورا نیز استنتاج کرد. از کلام هیچ کدام آنها ذلت و خاکساری احساس نمی‌شد، بلکه هر کدام از آنها از خود و خاندان خود به بزرگی و عظمت یاد می‌کردند. این امر موجب می‌شد که احساس عزت و افتخار آنان فزونی گیرد و اندیشه تسلیم در برابر دشمن از جان آنان رخت بربندد و در برابر، دشمن را به نوعی تحقیر کرده و از آبا و اجداد آنان با بدی یاد می‌کردند که این امر به نوبه خود، تأثیر نامطلوبی بر روحیه دشمن بر جای می‌گذاشت.
آثار بحران هویت در انسان
علاوه بر آثاری که بحران هویت در کاهش عزت نفس دارد، تأثیرات فراوان دیگری نیز در پی دارد که در ذیل به برخی از آنها اشاره می‌شود:
1- از دست دادن زمان: انسانی که به بحران هویت مبتلاست، به دلیل درگیری درونی و پیوسته با خویشتن، قادر نیست توانها و استعدادهای نهفته خویشتن را کشف نموده یا برای پیشرفت و خلاقیت از آنها استفاده کند. به تعبیر دیگر، او فرصتها را به آسانی از دست می‌دهد و در طی زمان، به موجودی راکد و ثابت تبدیل می‌شود و این یکی از خسارتهای مهمی است که ممکن است در طول زندگی گریبانگیر هر انسانی شود. به تعبیر امام علی(ع) کسی که دو روز عمر او مساوی باشد، دچار خسارت شده است.» (7)
2- غلبه حزن و ناامیدی: بحران هویت یکی از عوامل مهم ناامیدی و افسردگی است. پیشینیان بجا گفته‌اند که «آدمی به امید زنده است.» زندگانی بدون امید ارزش زیستن ندارد. حرکت، تلاش و نشاط آدمی ناشی از امید اوست. امید نیروی محرکی است که چرخهای زندگانی را به حرکت وامی‌دارد و بدون آن سکون و رکود و جمود، جانشین نشاط، حرکت و سرزندگی خواهد شد. البته امید نیز باید دارای حد و مرزی باشد؛ زیرا امید زیاد نیز آدمی را از گردونه تعادل خارج می‌کند. در روایات معصومان(ع) تعادل روانی، حالتی بین سرمستی و ناامیدی دانسته شده است؛ زیرا به نظر می‌رسد افراط و تفریط در هر یک از دو جانب قضیه، آدمی را از حالت تعادل روانی خارج و به یک سمت متمایل خواهند کرد و هر یک از این دو پیامدهای خاص خود را خواهد داشت. قرآن می‌فرماید: «بر آنچه از دست داده‌اید (یا در حال حاضر در اختیار ندارید) ناراحت نباشید و بر آنچه خدای متعال به شما عنایت فرموده (یا در اختیار دارید سرمست و شاد نگردید.»(8)
3- فقدان فلسفه زندگی: کسی که قدرت پاسخ‌گویی به مسایل مهم زندگانی را نداشته باشد، به طور طبیعی، دچار بحران هویت خواهد شد. البته لازم نیست بتواند بر وجود خویش و بر هستی پیرامون خود استدلال منطقی به صورت عقلانی و قیاس صغری و کبرایی اقامه کند، همین اندازه کافی است که رابطه علی و معلول هستی و رابطه آن نسبت به خالق هستی و مرتبط بودن خود و ممکنات به علة‌العلل هستی را – هر چند به صورت وجدانی – بپذیرد و بدان باور داشته باشد. کسی که این رابطه برایش ابهام دارد و نتواند موقعیت خویشتن را نسبت به خالق هستی و همچنین نسبت خود به سایر موجودات درک کند، طبیعی است که دچار گم‌گشتگی نقش و بی‌معنایی در زندگی شود. زندگی برای چنین انسانی بی‌معناست؛ به تعبیر دیگر، مبتلا به نوعی بی‌معنایی در زندگی است و این همان امری است که فرانکل از آن به «بی‌معنایی زندگی» یاد می‌کند. فرانکل معتقد است راه درمان «بی‌معنایی زندگی»، معنا بخشی زندگی است که از آن با عنوان مکتب «لوگوتراپی» یاد می‌شود. وی معتقد است باید به شخص بیمار روانی که دچار نابسامانی است القای معنا و هدف کنیم. در این صورت وضع روانی او بهنجار می‌شود.
وقتی در زندگیمان معنایی نیست، هر بخشی از وجود آدمی به نظر می‌رسد که ساز مخصوص خود را می‌زند. اما به ورود معنا به زندگی خواستها و سلوک ما به یک هدف معطوف می‌شود و سراپای وجودمان طالب یک چیز می‌شود. در واقع، تقریباً تمام نابسامانی‌های روانی مربوط به بی‌معنا بودن زندگانی ماست و درمان همه این نابسامانی‌ها آن است که معنایی به زندگی ببخشیم. از این نظر، به این روش «معنا درمانی» می‌گویند. اگر انسانی به چند سؤال درباره معنا جواب بدهد و در یکی بماند، بزودی زندگانی او از هم خواهد پاشید.
4- از بین رفتن توان خلاقیت: از پیامدهای بحران هویت آن است که شخصیت آدمی به جای فعال بودن به انفعال، و به جای رهبر بودن به رهروی، و به جای ابتکار به تقلید، و به جای احساس بزرگی به احساس کهتری تن می‌دهد. این از آن روست که دارای نظام ارزشی ثابت نبوده و از دیدگاه خود او قابل اثبات نیست. از این رو، به اجبار، رفتارها و ارزشهای خود را بر اساس دیدگاه تنظیم می‌کند و همین امر زمینه را برای نفوذ اندیشه‌های نادرست دیگران مهیا می‌سازد و ابتلای جامعه به این وضعیت، بستر تسلط همه جانبه فکری، اقتصادی و فرهنگی بیگانگان را فراهم می‌آورد. به همین خاطر،‌ می‌توان گفت: یکی از راههای جلوگیری از سلطه فرهنگی بیگانگان افزایش عزت نفس جوانان و آگاهی بخشیدن آنها نسبت به هویت فردی و هویت ملی و پیشینه افتخارآمیز آنهاست.
5- فرار از مسئولیت: مؤولیت‌پذیری و پاسخگو بودن در برابر رفتارها، فرع احساس ارزشمندی است. این سخن بدین معناست که اگر انسانی احساس ارزشمندی نداشته باشد، نمی‌توان به مسؤولیت‌پذیری، همچنین احساس تعهد او در برابر وظیفه امید بست. بنابراین، برای آنکه جوانانی مسئولیت‌پذیر داشته باشیم، لازم است احساس عزت نفس، خودباوری و احساس توانایی را در آنها تقویت کنیم.
6- از خود بیگانگی: انسانی که از احساس ارزشمندی تهی است، نمی‌تواند خودش باشد بلکه با خویشتن خویش بیگانه است. این مفهوم را اولین بار هگل در فلسفه خویش مطرح کرد، سپس بتدریج، وارد دنیای روان‌شناسی شد. در کتاب «تاریخ فلسفه غرب» می‌خوانیم، از خود بیگانگی یک مرتبه در مورد خود مطرح است و مرتبه دیگر در مورد دیگران. «از خودبیگانگی در مورد خود» معنایش این است که انسانی که از خود بیگانه نیست، انسانی است که در هر اوضاع و احوالی و در هر مکانی به صرافت طبع خود عمل می‌کند؛ یعنی به دل خود رجوع می‌نماید و آنچه را واقعاً دلش می‌خواهد عمل می‌کند و می‌کوشد واکنشی که به اوضاع و احوال نشان می‌دهد دقیقاً خواسته دلش باشد. کسی که هویت او تحقق پیدا نکرده یا از هویت منسجم برخوردار نیست، در بهترین وضعیت، ممکن است درصدد باشد آن گونه عمل کند که دیگران می‌خواهند. این بدین معناست که آنچه واقعاً می‌خواهد باشد، با آن گونه که خود را نشان می‌دهد، متفاوت است. به تعبیر دیگر، چون دیگران از او انتظار دارند که فلان گونه عمل کند، او عمل می‌کند. کمترین خطر این حالت آن است که ممکن است آدمی خود را به هر رنگ و شکل درآورد و قدرت مقاومت در برابر هر امر خلاف واقع را – که خواست خود او نیست، بلکه خواست دیگران است – از دست بدهد.
دیدگاه اسلام درباره درمان بحران هویت
اسلام دیدگاهی توحیدی از جهان عرضه می‌کند که براساس آن، ذرات جهان با اهداف از پیش تعیین شده به سیر خود ادامه می‌دهند. «آیا گمان کردید که ما شما را از راه بیهوده و عبث آفریدیم؟» (9) و نیز «و آنچه در آسمان و زمین و مابین آنهاست بیهوده و باطل نیافریدیم»(10) بنابراین، انسانهایی که مفاهیم دینی در وجودشان جای کرده و به این باور توحیدی رسیده باشند، امکان ندارد از موقعیتهای بحران‌زا آسیب‌زده شوند.
2- یکی از عناصری که نگرش کلی، همچنین رفتارهای جزئی آدمی را معنادار می‌کند، اعتقاد به این واقعیت است که سایه پرمهر خدای متعال بر همه سستی سایه افکنده است و مفاهیمی از قبیل صبر، رضا، تسلیم، قضا و قدر، توکل، ابتلا و فتنه، خون حیات و امید را در رگهای آدمی جاری می‌کند.
در این باره قرآن کریم در آیه 155 سوره بقره می‌فرماید: «بی‌تردید، تمام شما را با پیشامدهایی از قبیل ترس، گرسنگی، کمبود در اموال، جانها و کاستی درآمدها آزمایش می‌کنیم و مژده باد بر صابران؛ کسانی که وقتی مصیبتی به آنها برسد، می‌گویند: ما از آن خداییم و به سوی او باز می‌گردیم.» (11)
در این میان به دو عنصر مهم نیاز است: «شناخت» و «ایمان»؛ اگر دارویی با همه توان شفابخشی، شناخته نشد و به موقع مورد استفاده قرار نگرفت،‌نباید انتظار درمان داشت. داروی معنوی «شناخت» و «ایمان»؛ اگر دارویی با همه توان شفابخشی، شناخته نشد و به موقع مورد استفاده قرار نگرفت، نباید انتظار درمان داشت. داروی معنوی «شناخت» و «ایمان» که مجموعه‌ای از مفاهیم مذکور را به همراه دارد، قادر است مانعی جدی در برابر بحران به شمار آید و معنابخشی را به ارمغان آورد. این امر ادعای صرف نیست. بلکه علاوه بر مبانی تعبدی، از پشتوانه تجربی نیز برخوردار است.
بدین‌سان، به آسانی می‌توان سخن کسانی را که معتقدند اندیشه و ایمان دینی، انسان را از ابتلا به بحران محافظت می‌کند و بر فرض ابتلا، سرعت درمان‌پذیری را افزایش می‌دهد، حق دانست. امروزه در میان مقالات فراوان مربوط به مشاوره و روان‌شناسی، بخش قابل توجهی به روان‌درمانی دینی اختصاص یافته است.
بی‌تردید یکی از ساز و کارهایی را که دین از طریق آن عمل می‌کند، می‌توان معنابخشی به حیات و رفتارهای انسان – اعم از امور کلی یا جزیی – دانست. برای مثال، در سخن معصومان، حتی درباره جزیی‌ترین رفتار انسانها – که مثلاً خوردن و آشامیدن باشد – توصیه به معناداری شده است. در این رابطه حضرت رسول(ص) خطاب به ابوذر می‌فرمایند: «در هر عملی باید دارای نیت باشی، حتی در خوابیدن و خوردن» (12)
جوهره معناداری افعال، «نیت» است. نیت الهی همان عنصری است که رفتار انسانها را معنادار می‌کند. معنای از اویی، برای اویی و به سوی اویی از نیت ناشی می‌شود و رفتار به ظاهر کم‌ارزش را به منبع ارزش و قدرت، یعنی خدای متعال، پیوند می‌زند.
از آیات قرآن کریم نیز می‌توان برداشت کرد که معنا در زندگی به مثابه نور و فقدان معنا به منزله تاریکی و حیرت است.
نور فطرت الهی، زندگانی را معنادار کرده و راه انسان را روشن می‌کند، اما به واسطه اعمال منافقانه، بتدریج نابود شده و در میان تاریکی که خود ایجاد کرده – بدون اینکه جایی را ببیند – همچنان حیران می‌ماند. به هر حال ابهام در فلسفه زندگی یا گم کردن معنای آن، جز حیرت و سرگردانی نتیجه‌ای ندارد. کمترین پیامد آن دوری از واقعیات زندگی است.