تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۴۳۱۵۹

محمدمهدی شیرمحمدی
یکم) جایی برای نفس کشیدن
تهران، دیگر حتی جایی برای نفس کشیدن نیست! تا چه رسد به فضایی مناسب برای اعمال حاکمیت مطلوب سیاسی، این پایتخت بازمانده از «کینه قجری» بیش از 200 سال است که به دیگر شهرهای ایرانی فخر می‌فروشد اما در غبار و دود ناکارآمدی‌ها مدفون می‌شود. در حالی که بحث تغییر پایتخت برای آخرین بار از پی زلزله مهیب بم مطرح شد اما باز هم با فروکش کردن احساسات جریحه‌دار شده مردم موضوع نیز فروکش کرد.
تغییر پایتخت‌ها همواره با تغییرات اساسی در شیوه کشورداری، فرهنگ و هنر هماهنگ بود چه آنکه مدیریتی توانمند که می‌توانست شهر نو را جستجو کند تغییرات اساسی را هم پیگیری می‌کرد. پس از انقلاب اسلامی همواره تغییر پایتخت از تهران مطرح بود و این شهر برای دوران گذار از «شبه مدرنیسم» تا «مدینه اسلامی» محل توقف بود، اما همواره عوامل اجازه تحقق چنین تصمیمی را نمی‌داد.
دوم) از عهد اساطیر
در دوران اساطیری پایتخت معنایی وسیع‌تر از دیروز و امروز داشت. پایتخت‌ها با مقرهای حکومتی؛ «ارگ» و «قلعه‌ای» بود که حاکم می‌ساخت تا در آن حکومت کند. ارگ‌ها،‌ گاه از دوران جوانی و ولیعهدی حاکمی ساخته می‌شد و در دوران سلطنت به مقر رسمی حکومت تبدیل می‌شد؛ اما گاه ارگ حاکمی پیشین به حاکم جدید منتقل می‌شد و حاکم جدید هنگامی که می‌خواست فصل جدیدی از کشورداری را تجربه کند ارگ جدیدی بنا می‌نهاد.
سنت کهن ساخت ارگ جدید برای فصل جدیدی از کشورداری و سازماندهی سیاسی و اجتماعی هنوز هم در کشورهای مختلف جهان به وقوع می‌پیوندد. چنانکه برآمدن شهرهایی چون «هگمتانه»، «پارس»، «مدائن»، در عهد باستانی ایران و نیز «مدینه النبی»، «کوفه»، «بغداد»، «سامرا» در صدر اسلام و نیز عصر خلفا، فصل جدیدی از کشور‌داری را در پی آورد. استقرار مقر حکومتی در شهرهایی چون مرو،‌ ری،‌ نیشابور، غزنه، ‌خوارزم، تبریز، ‌قزوین، اصفهان و شیراز فصول معینی از کشورداری سازمان‌دهی سیاسی فرهنگ، دانش، هنر و فنون را در پی‌داشت.
تا جایی که در برخی مقولات مانند فرهنگ و هنر می‌توان از مکتب و سبک اصفهانی و هروی سخن گفت: در این ادوار شاهد حکمرانی اسماعیل اول، (در تبریز) طهماسب اول، اسماعیل دوم و سلطان محمد هستیم. عباس اول نیز مدتی را در قزوین حکومت کرد و سپس تختگاه (مرکز سیاسی) را به اصفهان منتقل کرد. در این دوره، شاهد دوره تاسیس حکومت صفوی و نیز تلاش برای استقرار و ثبات سیاسی هستیم. در این دوره همچنین انسان شیعی صوفی منش مریدوار، با شفتگی بر مراد خویش (مرشد اکبر‌یا شاه) تضمین‌کننده ثبات حکومت است. فرهنگ شیعی به مدد حکومت، توان شکوفایی خود را باز می‌یابد تا جایی که فصل جدیدی از ادبیات نیز رخ می‌نماید و شاه (طهماسب) بی‌اذن شیخ کرکی حکمرانی نمی‌کند.
سوم) تجلی تمدن ایرانی
اما اصفهان، پایتخت جدید صفویان تجلی فرهنگ،‌ هنر و تمدن جدید ایران است. در حالی که نظامات اجتماعی و سیاسی نیز با انتقال پایتخت تغییر می‌کند. «روحانیت» از این پس نه به عنوان یک «قشر» فرهنگی ـ علمی ـ اجتماعی، بلکه در قامت یک «نهاد» فرهنگی ـ مدنی ـ علمی ظهور می‌کند. سازماندهی قزلباشی تعدیل می‌شود و دستگاه صوفی منشی افول می‌کند. شعر، ادبیات،‌ خط،‌ معماری و همه وجوه فرهنگی و تمدنی در اصفهان تبلور و تجلی دوباره‌ای می‌یابد. پایتخت جدید نمایشگر اوج شکوفایی تمدنی در عصر صفوی است. در دوره معاصر پس از تاسیس نظام صفوی، پایتخت حکومت در تبریز و سپس در قزوین مستقر شد.
با افول نظام سیاسی صفوی، ‌کلات و شیراز تختگاه می‌شوند و افشاریه و زندیه در این دو شهر هر یک سطحی نازل‌تر از حکمرانی مدل صفوی را نمایش می‌دهند تا اینکه با ظهور حکومت قاجاریه دوره جدیدی رخ می‌نماید.
چهارم) قریه‌ای بر سر راه
طهران در آغاز، قریه‌ای کوچک بود که در گذرگاه ری ـ قزوین و نیز ری و مازندران قرار داشت. آغامحمدخان، امیر فاتح تیره «قوانلو» از ایل «قاجار» پس از سرکوب اهالی خطه قفقاز، ‌در سر راه ری خواست وارد این قریه شود که با قهر اهالی مواجه شد؛ مردم دروازه‌های قلعه قریه را بر او بستند و خان قاجار با کینه‌جویی آن را گشود. طهران جای خوبی بر سر راه شمال و جنوب و شرق و غرب ایران بود؛ مانند ری باستانی‌ترین شهر مجاور آن. ری از زبان هرودوت مرکز جهان بود اما خان قاجار قریه حاشیه آن را به پایتختی برگزید؛ آغا‌محمد‌خان چون می‌خواست خاطره فتح را در این قریه پیش چشم داشته باشد آن را تختگاه خویش ساخت.
پنجم) تهران؛ مدرنیزاسیون در سه گام
تهران تا آغاز جنگ‌های ایران و روس شاهد نوع حکومت‌داری به شیوه نازل صفوی بود. اما با شکست ایران در این جنگ‌ها برق «انسان مدرن» چشمان حاکمان تهران‌نشین را گرفت.
عباس میرزا، قائم مقام و امیرکبیر نمایندگان نخستین توجه و البته نوع آگاهانه این توجه به غرب مدرن بودند. آنان گاه با عزام دانشجو و گاه با دعوت از معلمان فرنگی کوشیدند، تکنیک را مهمان تهران کنند.
تلاش آنان در سطحی نازل‌تر تا آغاز مشروطیت ادامه یافت و میرزا آقاخان و میرزا حسین‌خان سپهسالار کوشیدند واردات تکنیک غربی را تکمیل کنند اما این «روح مدرنیته» بود که همگام با تکنیک پای در تهران می‌گذاشت. مجلاتی چون «قانون» با ادبیات لیبرالیستی خود و نیز غلبه گفتمان «دموکراتیزاسیون» بر «نهضت عدالت‌خانه» در غوغای مشروطه‌خواهی حاکی از آمدن «روح مدرنیته» بود.
هنگامی که شیخ بر دار رفت و رهبران ملی مشروطه از دم تیغ گذشتند و دموکرات‌ها غربزده ناتوان از مملکت‌داری و کشورداری تمنای استبداد رضاخانی را فریاد کردند گام دوم مدرنیزاسیون آغاز شد و تهران شاهد این ماجراها بود رضاخان از پی مشاورت‌های مکرر، «شبه روشنفکران» به خلاف حکمرانان سلف خود کوشید با زور و اجبار مدرنیزاسیون را عملیاتی کند و اگر کسی این جلوه‌گری استبدادی را بر نمی‌تابید البته می‌توانست به شرق‌زدگی (کمونیسم) رو کند. ولی دولت شبه مدرن پهلوی دوم به هیچ روی بازگشت به فرهنگ اصیل ایرانی و تمدن اسلامی را برنمی‌تابید. در مقابل خود از گشودن درهای تمدن بزرگ دم می‌زد و سودای سیطره تکنولوژی،‌ فنون و فرهنگ بشرمداری را بر تهران در سر می‌پروراند.
ششم) تهران عاشق
همزمان با پروسه زمانی «عیان شدن گام دوم مدرنیزاسیون»، مدینه قم، شکوفاتر شد. نهاد روحانیت در این شهر مکتب سیاسی جدیدی را بنیان نهاد که بغل گوش پایتخت مراقب اوضاع باشد؛ تاسیس حوزه علمیه قم گرچه و به ظاهر رنگ سیاسی نداشت اما بی‌هیچ روی اقدامی غیر سیاسی نبود. قم درگام دوم مدرنیزاسیون نضج گرفت و به هنگامی که گام سوم برداشته می‌شد سیلی محکمی برگوش حکومت طاغوتی غربزده نواخت.
تهران این بار عاشق و شیفته شهری کوچک شد که آرمان‌هایی بزرگ را برای آینده اسلام می‌پروراند این بود که مردم تهران پیشتاز ملت ایران به یک باره به احیای فرهنگ و سنت‌های اسلامی لبیک گفت و به علوم و معارفی که در قم احیا می‌شد سلام گفت تا انقلاب اسلامی رخ دهد.
هفتم) مدینه‌ای دیگر
تهران دیگر ظرفیت برداشتن گام‌های بلند را ندارد. این شهر به رغم شفتگی مردمش به احیای فرهنگ و تمدن اسلامی مدام در شیوه‌های کشورداری مدرن دست و پا می‌زند و راه به جایی نمی‌‌برد.
تهران پس از انقلاب، از تهران عصر پهلوی بزرگ‌تر شده است. هنوز ابعاد نظام‌سازی الگوبرداری از غرب،‌ مانند معماری پست مدرن، مدیریت آمریکایی، ‌هنرپست‌مدرن، بانکداری فرانوین و البته غیراسلامی دست از سر این شهر برنمی‌دارد. هنگامی که بنا شد از پی فراغت از جنگ تحمیلی مرکز سیاسی از تهران منتقل شود، ‌مشتی فن‌سالار (تکنوکرات‌های غربزده‌ای که متشبه به اسلام بودند) را «سیم» دادند تا تهران را پایتخت نگه دارند، آخرین جلوه‌های زیبای معماری اسلامی،‌ رو‌به تخریبی نهاد تا پروژه‌های این فن‌سالاران غربزده در برجها و پل‌های غول‌پیکر و دهشتناک عملیاتی شود.
تهران از زمان مدیریت آنها آلوده‌تر، شلوغ‌تر و دهشتناک‌تر شده است. تمرکزگرایی شدید همزمان با شعارهای دروغین تمرکزگرایانه، تهران ـ این ام‌القرای عالم اسلام ـ را فربه‌تر، کم‌تحرک‌تر و جهنمی‌تر کرده است؛ اکنون یکی از مهمترین دغدغه‌های مسئولان عالی کشور اداره شهر شده است و آنان ناچارند از کشورداری به شهرداری بسنده کنند باید این شهر را اندکی به حال خویش رها کرد. اگر مسئولان دست از سر شهر بردارند و مقرخویش را در جایی دیگر قرار دهند فرصتی دیگر برای کشورداری نو، معماری نو، تمدن‌سازی نو و ساختن تهرانی نو خواهند یافت.