ترجمه و تلخیص: وحید ولیزاده
مدرنیته یکی از پرکاربردترین واژهها در سراسر دهه 80 و 90 است. همچنین مفهومی تناقصانگیز است که با تعریف متنوع او رقیب از مدرنیته منعکس میشود. به نظر میرسد بسیاری از اشکال مدرنیته گفتمان روشنگری را منعکس میکنند.
به نظر میرسد گفتمان روشنگری از مدل استانداردی از مدرنیته بهره میگیرد. کسانی پایان مدرنیته و پیدایش پستمدرنیته را اعلام کردند (لیوتار 1984). و برخی نیز بر مدرنیته بعد از یک پروژه ناتمام و در حال پیشروی پافشاری میکنند (هابرماس، 1985) اما به سختی میتوان این مسأله را که متفکران روشنگری مدل استاندارد با نمونهآی از گفتمان و اصلاحاتی استفاده کردند که اکنون برای تصور کردن چیستی مدرنیته به کار میرود.
مدرنیته، حداقل به یک معنا، پروژه روشنگری است (باومن 1987) به بیانی دیگر، مدرنیته این پروژه در عمل است. در هسته تفکر روشنگری اصول عقلانیت و خرد است. برای متفکران روشنگری، مدرن بودن به معنای عقلانی بودن بود. هیچ کس یا اندیشهای نمیتواند از قضاوت عقلانیت و خرد درامان بماند. همه چیز باید به معیار عقلانیت و خرد سنجیده شود و همه چیز باید مطابق با عقلانیت و خرد باشد عوامل غیرعقلانی، که شامل خرافات، خیرهسری، جهالت، امر خود به خودی و غیره باید سرکوب شوند و از میان بروند.
به بیان دیگر، گفتمان روشنگری اعتقاد به سنتی از عقل داشت که میتواند آنرا در فلسفه کهنیونان به خصوص ارسطو رد گرفت. بر طبق این سنت، جوهره انسان لوگوس (خرد و عقلانیت) است. نمونه آرمانی انسان کسی است که جانش توسط عقل کنترل و اداره میشود. پروژه مدرنیتهای که توسط متفکران روشنگری صورتبندی شده در واقع مدلی عقل بنیاد از مدرنیته بود و یا بطور خلاصه مدرنیته عقل هژمونی خود را برقرار میکرد.
لوگوس واژهای یونانی است و طیفی وسیع از معناها را شامل میشود. بر طبق کتاب راهنمای آکسفور برای فلسفه (هوندریخ، 1995. (115.P لوگوس ابتدائاً در زمینه مباحث فلسفی بر اصول. ساختار یا نظمی عقلانی و فکری دلالت میکند که حاکم است بر چیزی، یا منبعی از نظم، یا تحلیلی از آن نظم میدهد. ارسطو لوگوس را برای دلالت بر خود، بخشی از جان که هدایت و رهبری دیگر اجزای جان (احساسات) را دارد به کار میبرد. بنابراین، در تفکر غربی لوگوس به مشابه استعمارهای که به خود عقلانیت ارجاع میدهد، عمل میکند. در هنگام صحت از مدرنیته عقل بنیاد، نهادهای مدرنی نیز که اصول خرد و عقلانیت را متجسم کردهاند و نظمی اجتماعی را نمایش میدهند که سر چشمههای آن در خرد و عقلانیت (لوگوس) است نیز مورد اشارهاند.
مدل عقل بنیاد مدرنیته میراث اندیشه روشنگری است. از آن پس، به عنوان تنها مدل مدرنیته بدیهی فرض شده، طبیعی انگاشته شده و مورد قبول واقع شده است. برای مثال بنیانگذاران کلاسیک جامعشناسی، وبر، دورکیم و مارکس به طرق مختلفی فرآیندهای مدرنیزاسیون را که در آن خرد و عقلانیت هژمونی خود را برقرار میکند و خود را در نهادهای اصلی مدرنیته از جمله دولت بوروکراتیک (وبر) صنعتیگرایی (روکیسم) و سرمایهداری (مارکس) متجسم میکند توصیف و بررسی کردهاند. (نگاه کنید به گیه 1990). برای آنها آنچه فرآیند مدرنیزاسیون را مشخص میکند، عقلانیسازی است. فرآیندی که خرد و عقلانیت عوامل غیرعقلانی را مهار میکنند. چنین مدل عقل بنیادی از مدرنیته توسط جامعهشناسان معاصری همچون کیدنز (1990) نیز پذیرفته شده است. برای آنها آنچه فرآیند مدرنیزاسیون را مشخص میکند. عقلانیسازی است. فرآیندی که خرد عقلانیت عوامل نیز عقلانی را مهار میکنند. چنین مدل عقل بنیادی از مدرنیته توسط جامعهشناسان معاصری همچون گیدنز (1995) نیز پذیرفته شده است.
به بیان کلیتر، مدل عقل بنیاد مدرنیته داستان چگونگی پیروز شدن غلبه عقلانیت و خرد را برای عوامل غیرعقلانی و مهار، سرکوب و کنترل موفقیتآمیز عوامل غیرعقلانی را توسط قدرت عوامل عقلانی (مانند مدیران نوین) و مکانیزمهای عقلانی (مانند سازمانهای رسمی) میگوید. البته ضرورت نیست که همه عوامل و مکانیزمهای عقلانیت قرار گیرند. برخی عوامل احساسی همچون تعهد احساسی پروتستانی در کار، میتواند با اهداف عقلانی همزیستی داشته باشد (وبر 1930) معهذا، درون قلمروی نهادهای عمده مدرنیته، همچون سازمانهای رسمی، فضای کوچکی برای عوامل غیرعقلانی وجود دارد (غرائز، سوائق خود به خودی، هوسها و…) برای مثال، نایلورسیم، آموزهای که فرهنگ مدرن مدیریتی را شکل داد، علیه عوامل غیرعقلانی و خودانگیخته درون کارخانه اعلان جنگ داد. مشاغل میبایست به صورت عقلانی طراحی شوند، کار میبایست بصورت علمی مدیریت شود و کارگردان میبایست توسط مقررات کاری منضبطکننده، محدود شوند. به بیان دیگر سوائق و احساسات خودانگیخته و غیرعقلانی باید توسط مدیریت علمی از کارخانه بیرون ریخته شوند.
مدل عقل بنیاد مدرنیته معجزات سازمانی و فکری و عقل را که در تمدن پدیدار شد جشن گرفت اما جالب توجه است که پایبندی مدل عقل بنیاد مدرنیته نیز یک جهتگیری انتقادی به مدرنیته عقل بنیاد را فرض میگرفت. برای مثال در حالیکه مارکس، وبرو دورکیم پیشرفت مدرنیزاسیون را جشن میگرفتند، اما انتقادات مستقیمی نیز به محدودیتهای مدرنیته عقل بنیاد داشتند. پس مارکس وضعیت بیگانهکننده کاپیتالیسم را مورد انتقاد قرار داد، و بر قفس آهنین دولت بوروکراتیک را مطرح کرد، و دورکیم آنومی را در جوامع صنعتی آشکار کرد. پیامدهای تراژیک دو جنگ جهانی در این قرن به انتقادات جدیتری از مدرنیته عقل بنیاد منجر شد (مکتب فرانکفورت با مکتب نظریه انتقادی شاید مهمترین نمونه آن باشد). برخی از انتقادات بر مدرنیته عقل بنیاد را میتوان بصورت زیر خلاصه کرد. اول؛ مدرنیته عقل بنیاد ترجیحاً عنصر بازی را از فضای خود بیرون راند. کار و زندگی درون فضای مدرنیته عقل بنیاد تا حد معینی بیگانه شده است. دوماً، از طریق آنچه توسط تایلور برتری عقل ابزاری نامیده شده است (1991)، مدرنیته عقل بنیاد، هدف معینی را از طریق مؤثرترین راههای در دسترس تعقیب میکند، بدون در نظر گرفتن اهداف جامع و فراگیرتر. در نتیجه اغلب عقلانیت جزء، به عدم عقلانیت کلی منتهی میشود. (باومن 1987) برای مثال، جنبه منفی صنعتیگرایی در تخریب محیط زیست، تاراج منابع تجدیدناپذیر و تخریب لایه ازن خود را آشکار کرد لیوان 1994،. (6 P سوماً: مدرنیته عقل بنیاد ممکن است برخی نتایج و پیامدهای غیرانسانی را تولید کند که مخالف اهداف اصلی خود است. به بیان برنشتاین 4. p )، 1991) خود که راهی برای برآوردن اهداف انسان بود خود به هدف تبدیل شد و در نتیجه تبدیل شد به مخالف اهداف درست روشنگری: آزادی به اهداف ابزاری به هزینه(خرج) امیال غنایی و زندگی ارگانیک دارد. توصیف فروم PK )، 1976) از نظام اقتصادی مدرن را میتوان برای مدرنیته عقل بنیاد به کار برد. این نظام دیگر توسط این پرسش که چه چیز برای انسان خوب است تعیین نمیشود. بلکه با این پرسش تعیین میشود. چه چیز برای رشد نظام خوب است؟ از یک طرف لوگوس مطلق (در کنار گذاشتن اروس) و در نهایتش، میتواند به تاثیرات غیرانسانی بینجامد. برای مثال بر طبق خود زندگینامه فیلسوف اجتماعی انگلیسی جان استوارت میل، آموزش به شدت عقلانی او در منطق و اقتصاد منجر به پریشانی عصبی او شد. تنها با خواندن اشعار ارزشمند بود که او توانست سلامتی خود را بازدید (نگاه کنید به کریس ولد، 5. p، 1994) از یک طرف، لوگوس آنچنانکه به مثابه برتری خرد ابزاری توصیف شده، میتواند علیه خودش قرار بگیرد. همچنان که لیون (1994، (6 P میگوید، خرد منجر شد به بسیاری از اوهام و عدم عقلانیت مواد مخدر و دینهای نوینی که نوید زندگی بهتر را میدادند. نیز نمیتوان اشاره نکرد به تراژدی کشتارهای جمعی که پیوند خورده است با عقلانیت ابزاری و مدرنیته (باومن 1989)
در واقع، حامیان مدل عقل بنیاد مدرنیه به درستی جنبههای نامناسب و ناخوشایند مدرنیته عقل بنیاد را آشکار میکنند و بنابراین پایههایی برای اعتلای بعدی تک بعدی بودن مدرنیته عقل بنیاد را فراهم میآورند. اما آنها در بازشناسی مقاومت عملی و واقعی بر علیه تک بعدی بودن مدرنیته عقل بنیاد که توسط اروس در تمام طول مدرنیته انجام میشد. فرو میمانند. مدل عقل بنیاد مدرنیته موجود با ایدهآل نایپ مدرنیته عقل بنیاد اشتباه گرفته شد. درست است که مدرنیته عقل بنیاد بر جوامع مدرن غربی تسلط داشت اما در درجه اول مدرنیته عقل بنیاد یک ایدهآل نایپ است. به بیان واگنر (1994، (41.P مدرنیته تخیل مدرن است که توسط روشنفکران نخبه تبلیغ میشود. هستی آن در جهان واقعی بیش از آنکه وضعیتی مطلقاً ناب و کال باشد مسألهای از درجه است. مدرنیته شهروندان بسیار کمی در 1800، شهروندان نه چندان زیادی در1900 داشت و حتی امروز به سختی کلمهای مناسب برای اشاره به بسیاری از اعمال جاری است (واکثر 1994، (41.P به بیان دیگر، یک جامعه میتواند حوزهای کوچکتر یا بزرگتر باشد که توسط اوگوس مشخص میشود اما هیچ جامعهای در غرب نیست که کاملا توسط عقل به شکل مطلقش اداره شود. همیشه جاهایی در جوامع غربی وجود دارد که لوگوس فضایی را به اروس تسلیم کرده باشد. مدل عقل بنیاد مدرنیه تنها یکی از مناظری است که برای تصور جوامع غربی به کار میرود. منظر بدیلی نیز از سمت دیگر جامعه مدرن امکانپذیر است، سمتی که از جانب غالب مدل های عقل بنیاد مدرنیته نادیده گرفته شده نیز قابل توصیف است. این جانب دیگر جامعه مدرن اروس است، مقاومتی که از جانب اروس (امیال و خواستههای غیرعقلانی) میآید و منطقه بینابینی که توسط لوگوس در ارتباط با اروس ساخته میشود. در حالی که منتقدان به مدل عقل محور مدرنیته بدرستی شرح میدهند که چگونه امیال و نیازهای غیرعقلانی ارضاء میشوند و یا به مناطق پذیرفتهشدهای برای ارضاء هدایت میشوند و در درون جامعه مدرن، سکوت میکنند. به عبارت دیگر، مدل عقلمحور مدرنیته در بازشناسی جنبه غنایی مدرنیته فرو میماند. و از توجه کافی به جنبههای رمانتیک، کارناوالی و بازیگوشانه مدرنیته قاصر میشود و در نتیجه از اهمیت لازم برای مطالعه، سرگرمی، بازی، فراغت و توریسم باز میماند. چرا موفقیت صنعتی شدن در قرن هیجدهم تقریباً همزمان است با برانگیختن جنبش رمانتیک؟ چرا روح مصرف گرایی و لذتجویی در جوامع غربی مدرن با اخلاق پروتستانی همزیستی دارد؟ (کمپبل 1987) چرا مدرنیته بر اشتیاق برای جستجوی لذت در شکل فراغت نهادی گواهی میدهد؟ علاوه بر کارهای منضبط؟ آیا این عوامل نشانگر این مسأله هستند که بعد دیگری نیز در کار مدل عقلمحور مدرنیته وجود دارد؟ به بیانی دیگر آیا مدرنیته عقل بنیاد واقعاً تنها مدرنیته است؟ یا شاخه دیگری از مدرنیته نیز علاوه بر شاخه مدرنیته عقل بنیاد وجود دارد؟ برای پاسخ به این پرسشها ما میتوانیم از بحث لوفور (1991) درباره دوقطبی لوگوس ماروس بهره بگیریم.
بحث لوفرو درباره دیالکتیک عظیم لوگوس ـ اروس
لوفور در کتاب محصول فضا (1991) پیکان میان فضای انتزاعی و فضای تفکیکی را به پیکار میان لوگوس و آنتی لوگوس (اروس) مرتبط میکند. لوفور مینویسد (1991،91ـ2 ) در لوگوس فهرستها، طبقهبندیها آرایشها را میسازد: دانش را میپرورد و آنرا در خدمت قدرت میآورد. در سمت لوگوس، عقلانیت است، مداوماً تصفیه میشود و مداوماً خود را به شکل فرمهای سازمانی، جوانب ساختاری صنعت و نظام بیان میکند و تلاش میکند هر چیزی را نظاممند کند در این سمت چیزها نیروهایی که سودای سلطه و کنترل فضا را در سردارند قرار دارند: تجارب دولت، نهادها، خانواده، مؤسسات، نظم مستقر
کاملاً آشکار است که پاراگراف نقل شده مفهومی از مدرنیته عقل بنیاد را به کار میگیرد. از نظر لوفور، فضای مدرنیته عقل بنیاد را به کار میگیرد. از نظر لوفور، فضای مدرنیته تحت سلطه لوگوس است. لوگوس نه تنها مطمئن است که ما دسترسی به دانش عینی برای ایجاد نظم در دنیا را داریم بلکه خود را در شماری از نهادها (تجارب، دولت، خانواده و…) متبلور کرده است. به کلام لوفور، مدرنیته عقل بنیاد با فضای کمی. انتزاعی یاهمگون که توسط آن نظم به بیان خرد ابزاری ساخته میشود توصیف میشود. اما غنا تمایل به ایجاد فضایی تفکیکی در تقابل با فضای همگون شده با انتزاعی دارد. این فضای بیشتر فضای تخصیص است تا سلطه (لوفور، 1991، (293 p بیشتر فضایی است تا کمی.
بر طبق نظر لوفو، پیکار میان لوکوس واروس دیالکتیک بزرگی را شکل میدهد. این دیالکتیک بخشی حیاتی از تمدن ما را توضیح میدهد. برای مثال، تضاد میان تکنولوژی از یک سو و شعر و موسیقی از سمت دیگر.
تضاد میان تکنولوژی از یک طرف و شعر و موسیقی از طرف دیگر بصورت ضمنی در دیالکتیک لوگوس اروس و کشمکش میان سلطه و تخصیص وجود دارد.
در دیالکتیک لوگوس ـ اروس و در تضاد میان سلطه و تخصیص، تلویحا تضادی بین تکنولوژی از یک طرف و شعر و موسیقی از طرف دیگر وجود دارد. یک تضاد دیالکتیکی، مطمئناً نیازی به دوباره گویی نیست، دوگانگی را به اندازه تضاد فرض میگیرد. این چنین چیزی بصورت تکنولوژی به حالت مطلق یا ناب وجود ندارد، که هیچ نشانهای از تخصیص را در بر نداشته باشد، اگر چه تکنولوژی تمایل به خودمختاری متمایز و تقویت سلطه بیش از تخصیص دارد. بصورت مشابه اگر چه همه شعرها با موسیقیها با درامها جنبههایی تکنیکی ـ و حتی تکنولوژیکیـ دارند، این گرایشات توسط تخصیص در قلمروی کیفی جذب میشود (لوفورP 293 ،1991)
پس بر طبق دیالکتیک اروس ـ لوگوس، بایستی دو فضای متفاوت در مدرنیته وجود داشته باشد. از یک طرف فضای مدرنیته عقل بنیاد، که با فضای انتزاعی توصیف میشود که در آن کمیت بیش از کیفیت، بهرهوری بیش از شاعرانگی. ابزاری بیش از حیاتی، سلطه بیش از تخصیص، تسلط دارد. در طرف دیگر فضای تکنیکی است. این فضا بخصوص به این دلیل مهم است که فضای اروس یا آنتی لوگوس است. اگر فضای لوگوس منبعی کلی برای نظم و کنترل است، فضای اروس منبع خرسندی از زندگی است. بدون فضایی برای او، این جهان به طور گستردهای بیمعنا است و زندگی ملامتبار است. در واقعیت، اروس همیشه در برابر لوگوس میایستد و مقاومت میکند چرا که اروس بخش پویا و اساسی هستی ماست. پس مدرنیته همیشه شامل فضای شاعرانه، فضای امیال، فضای لذت، فضای بازی و خلاصه فضای اروس است. اگر چه چنین فضایی در مدرنیته حاشیهای باقی مانده، اما فضای بدیل مدرنیته است (شلیه 1991) مدرنیتهای که میتوان به آن گفت مدرنیته غنایی.
مدل غنایی مدرنیته
در اساطیر یونانی، اروس خدای امر عشق است. هم فروید (1963) و هم مارکوزه (1953) این واژه را به معنای عزیزه زندگی به کار بردهاند. برای مارکوزه اروس دو معنا دارد. نخست به بعد عزیزی و ارگانیک حیات اشاره دارد. این بعد زندگی منبع لذت است. برخلاف فروید، ماکوزه به اروس به مثابه چیزی بیش از سکسچوالیته مینگرد اگر چه بسیاری به آن مرتبط است. اروس به مثابه غریزه زندگی، بر غریزه عظیمتر بیولوژیکی دلالت دارد بیش از حوزه بزرگتر سکسچوالیته (مارکوزه 147، 1955) دوم این که اروس وضعیت ایدهآلی را معنا میدهد که خرسندی از لذت غریزی دیگر در تقابل با خرد و عقلانیت است. به عبارت دیگر عقل سرکوبگر جای خود را به عقلانیت نوینی میدهد که به جای محدود کردنها، لذت را تقویت میکند. (مارکوزه 158،1955) مارکوزه همچون فروید. معنایی هستی شناسانه به اروس ملحق میکند. (مارکوزهb9 ،1955). اگر اندیشه مسلط غرب از بقراط و ارسطو عقل را به مثابه جواهره هستی مینگریست، مارکوزه پیرو فروید جوهره هستی را اروس میدید: هستی ماهیتاً برای لذت است. (مارکوزه، 59p، 1955). اروس سازنده فرهنگ است.
تاریخ تمدن چیزی بیشتر از تاریخ مبارزه میان اروس و لوگوس نیست، یا تاریخ تحمیل محدودیت و سرکوب لوگوس بر اروس یا سوائق لذت. مارکوزه(1955، (92 p
تمدن به پیشرفت تاریخ بشر به طریقی که در آن سوائق و انگیزشهای غریزی توسط خرد یا عقل مهار شده است راجع است. اما به نام خرد. تمدن سرکوب اضافهای را بر غرایز یا اروس در جهت سلطه اعمال کرده است. بنابراین تمدن به شدت دو جنبهای است. دستاوردهای بزرگ ان به هزینه اروس بدست آمده است. در اروس و تمدن، مارکوزه امکان وجود وضعیتی ایدهآل را کشف کرد که در آن ارضای غرایز و اروس میتواند همراه شود با خرد با عقلانیت (غیر سرکوبگر) بصورتیکه دیگر سرکوب اضافه اروس ضرورت نداشته باشد. کلیه این وضعیت آرمانی برای مارکوزه شرایط غیر سرکوبگر است.
در واقع در شرایط تعالی غیر سرکوبگر، سکسچوالیته به اروس تبدیل خواهد شد (مارکوزه01ch، 1955). پس اروس فرهنگی غیر سرکوبگر را در برمیگیرد که غرایز و خرد رابطه نوینی را شکل میدهند.
«اخلاقیت متمدن شده از طریق هماهنگ کردن آزادی غریزی و نظم دگرگون میشود. رها شده از ستم خرد سرکوبگر. غرایز گرایش به آزادی و روابط وجودی پایا دارند. آنها اصل واقعیت نوین را تولید میکنند (مارکوزه،241 p ،1955)
بنابراین در شرایط آرمانی یک فرهنگ غیر سرکوبگر (برای مثال وضعیت زیبایی شناختی) و اروس خرد را به واژگان خود تعریف میکند(مارکوزه،851.p، 1955) از آنجا که اصل لوگوس اصل واقعیت است و اصل لیبیدو اصل لذت است (رضامندی نامحدود)، اصل اروس، اصل هستی است. (مارکوزه 59. p ، 1955)
همانطور که در بالا اشاره شد، مارکوزه اروس را بعنوان حالت آرمانی هستی در شرایط یک فرهنگ غیر سرکوبگر میبیند، که ارضای لذت غریزی منطبق است با لوگوس و بنابراین مجاز، قابل قبول یا تقویت شده است. این آرمان توسط بسیاری از مفسران نقد شد و بعنوان یک اتوپیا کنار گذاشته شد، گر چه ارضای غنایی او شکل اتوپیا به خود میگیرد، اما بعضی منابع در واقعیت دارد. بحث او درباره اروس به ما این راهنمایی را می کند که باید مدرنیته غناییای وجود داشته باشد که در آن الزامات خرد/ عقلانیت و ارضای اروس یا لذت غریزی همگرا شود، به بیان او به شیوهای که خرد و شادمانی همگرا شوند851.p)،1955) همانطور که برخی شواهد وجود دارد که نشان میدهد مدرنیته اروس را نیز در فضای معینی تغذیه میکند. در واقعیت، مدرنیته تنها گواه فرآیندی که عقلانیت، عوامل غیر عقلانی را مهار و محدود میکند (مدرنیته عقل بنیاد) نیست، بلکه فرآیندی را نیز شامل میشود که در آن عوامل غیر عقلانی (اروس) پذیرفته شوند و کانالیزه میشوند به نواحی ساختاراً جداگانه مورد پذیرش، برای تحقیق یافتن و جشن گرفتن بیش از سرکوب و محدودیت (شیلدز 1991) در چنین نواحی مشروعیـ اگر چه حاشیهای و آستانهایـ عوامل غیرعقلانی (همچون غرایز، انگیزشها، امیال، سوائق بازی و لذت، احساسها، تخیلها و…) دیگر مهار، محدود و کنترل نمیشود بلکه تحقق مییابند، ارضاء میشوند و مصرف میشوند. برای مثال مدرنیته را میتوان ظهور و خصوصیسازی احساسی آزاد فراهم میآورد. (کیدنز 1991)، ظهور نهادینهسازی، ورزشهای تماشایی که کانال بیضرر و سالمی برای تحقق انگیزشهای خشونتآمیزی است که در حوزههای اصلی نهادی جوامع متمدن خطرناک تلقی میِود است. (الیاس 1978، الیاس و دونینگ 1986)، ظهور محدودیتهای آزادی که در آنجا قوانین عقلانی محدودکننده نفس ضعف میشود و اعمالی که با ملزومات عقلانیت سازگار نیست مجاز میشود (سرگرمیها، بازیها، سکس، تعطیلات آخر هفته، مواد مخدر و…) که از نظر فرهنگی از طرف مرکز عقلانی و جدی جامعه منع شده است(شلیدز 1991). میتوان گفت، علاوه بر مدل عقل بنیاد مدرنیته، در واقعیت مدل بدیلی از مدرنیته وجود دارد. در حالیکه مدرنیته بدیل غرایز بیولوژیک، انگیزشها، امیال، هیجانها، احساسها، شهوتها، تخیلها و خلاصه اروس را بزرگ میشمرد. در نتیجه این مدرنیته بدیل رامیتوان مدرنیته غنایی نامید.