فرهنگهاى زبان فارسى، واژه قدرت را در مفاهیم «توانستن»، «توانایى داشتن» که معنى مصدرى آن است و «توانایى» که اسم مصدر است به کار بردهاند (علىاکبر دهخدا، لغتنامه). گاهى نیز مرادف با کلمه «استطاعت» و به معنى قوهاى که واجد شرایط تأثیرگذارى باشد به کار رفته است (محمد معین، فرهنگ معین). و همچنین به «صفتى که تأثیر آن بر وفق اراده باشد» معنا شده است (محمد معین، فرهنگ معین). مىتوان گفت، این معنا با مفهوم قدرت در علم کلام شباهت زیادى دارد.
کلمه قدرت در اصل از زبان عربى به فارسى انتقال یافته است.
«قدرت» در فرهنگهاى عربىزبان، در اصل از ماده «قدر» به معناى «ظرفیت واقعى و حدّ نهایى و کامل هر چیز» گرفته شده است. بعضى از ارباب لغت «قدرت» را با توجه به رابطه آن با «قدر» معنا کردهاند، از جمله: قدرت خداوند بر آفریدگانش به این معناست که ظرفیت و حد نهایى که خود خواسته و اراده کرده است به آنها مىدهد.
قدرت، با «عَلى» متعدى مىشود و در مفهوم تمکن و تسلط بر کسى یا چیزى به کار مىرود (احمد بن فارس، معجم مقاییس اللّغة و طریحى، مجمعالبحرین) و بعضى دیگر آن را به معنى غنا و ثروت گرفتهاند (احمد بن فارس، معجم مقاییس اللّغة) که طبعا با نوعى مجازگویى همراه است و در واقع در اینگونه موارد «قدرت» را بر عوامل قدرت اطلاق کردهاند.
قدرت هرگاه در توصیف انسان به کار رود به معنى حالتى است که با آن انسان به انجام کارى موفق مىشود، ولى اگر به عنوان وصفى براى خداوند به کار رود به این معناست که او از انجام هیچ کارى عاجز نیست (مفردات راغب). مهمترین واژگان مترادف با «قدرت» در زبان عربى «سلطه» و «اقتدار» است که در زبان فارسى نیز راه یافته است و به ویژه در اصطلاحات «علوم سیاسى» کاربرد فراوان دارد. در ضمن مفهوم لغوى قدرت و مرادفهاى آن متضمن معنى اراده نیز هست (محمد معین، فرهنگ معین).
در فرهنگ سیاسى غرب واژههایى مثل Power و Avthorityبه عنوان معادل کلمه «قدرت» به کار رفته است که به معنى استعداد و توانایى انجام کار ability to do or act مىباشد (O×FORD, advanced, Learners dictionary).
مفاهیم اصطلاحى قدرت
علاوه بر مفهوم لغوى، مفاهیم اصطلاحى گوناگونى در فلسفه، کلام، روانشناسى، جامعهشناسى، علوم سیاسى، حقوقى و به ویژه، حقوق اساسى براى کلمه قدرت وجود دارد و هر یک از زاویه خاصّى به آن توجه کردهاند.
در اینجا گرچه هدف اصلى، بیشتر توضیح اصطلاح خاص قدرت، در رشته علوم سیاسى خواهد بود، با وجود این باید اصطلاحات دیگر این واژه را نیز هر چند به اختصار توضیح دهیم.
قدرت در فلسفه و کلام
در فلسفه و کلام معمولاً، در تعریف قدرت، به دو مفهوم اشاره شده است: در مفهوم نخست گفته شده: «قدرت یک کیفیت نفسانى است که منشأ انجام کارى یا ترک آن خواهد شد، یعنى براى او امکان اقدام به کارى یا ترک آن به طور مساوى وجود دارد، بنابراین، از آنجا که فعل و ترک آن براى او مساوى است، در ترجیح یکى از آن دو، نیازمند انگیزهاى درونى است، زیرا ترجیح یک طرف بر طرف دیگر بدون مرجّح ممکن نیست (صدرالمتألهین، مفاتیح الغیب، ص268).
آنچه در تعریف قدرت گفته شد، مربوط به قدرتهاى انسانى است، ولى از آنجا که این معنا نمىتواند در مورد خداوند مصداق داشته باشد، معناى کلىتر و عمومىتر دیگرى براى قدرت مطرح شده است که قابل استناد به خداوند متعال هم باشد.
در دومین تعریف قدرت گفتهاند: فاعل باید آزاد باشد به گونهاى که هر گاه خواست، کارى را انجام دهد و هر گاه نخواست، آن را انجام ندهد (صدرالمتألهین، مفاتیح الغیب، ص268) و به بیان دیگر فاعل با علم و آگاهى منشأ انجام کارى شود» (علامه طباطبایى، بدایة الحکمة، ص167). وى در تفصیل قدرت الهى به دو عنصر عمده، اشاره مىکند: صدور آگاهانه فعل از فاعل و اختیارى و ارادى بودن فعل. (علامه طباطبایى، نهایةالحکمة، ص298). بنابراین در توضیح قدرت مىتوان به چند ویژگى اشاره کرد: نخست آنکه قدرت به طور مساوى به هر دو طرف فعل و ترک تعلق مىگیرد. دوم آنکه قدرت پیوسته همراه با علم و آگاهى است. سوم آنکه قدرت همیشه با اختیار همراه است و حالت جبرى ندارد. چهارم آنکه در عمل، قدرت از مسیر اراده مىتواند به فعل یا ترک آن تعلق بگیرد و اگر اراده نباشد قدرت، امکان ظهور و بروز پیدا نمىکند.
قدرت در جامعهشناسى سیاسى
دانش جامعهشناسى نیز مفهوم خاص خود از قدرت را بیان مىکند. از آنجا که حوزه پژوهش جامعهشناسان سیاسى، تنها به ابعاد سیاسى جامعه منحصر نمىشود، بنابراین، قدرت را هم باید بهگونهاى تعریف کنند که همه روابط جامعه اعم از قدرت سیاسى و غیرسیاسى را شامل شود.
اکنون به بررسى تعدادى از تعاریف عمده قدرت در جامعهشناسى مىپردازیم:
1. تعریف طبقاتى قدرت
از دیدگاه جامعهشناختى، قدرت عبارت است از «اعمال قهر متشکل یک طبقه براى سرکوب طبقه دیگر» (مارکس و...، مانیفست، ص81). از نظر مارکس قدرت با سه ویژگى شناخته مىشود:
نخست اینکه قدرت خصیصه طبقاتى دارد و پیوسته، در رابطه یک طبقه با طبقه دیگر تحققپذیر خواهد بود (ریمون آرون، مراحل اساسى اندیشه در جامعهشناسى، ص161).
دوم اینکه قدرت هیچگاه نمىتواند سالم و مشروع باشد، زیرا ظهور و تجلى قدرت در یک جامعه از عوارض ناسالم بودن آن جامعه است و ریشه در طبقاتى بودن جامعه دارد. اگر جامعه سالم و بىطبقه باشد، پدیدهاى به نام قدرت در آن ظاهر نمىشود. از دید او قدرت تنها منشأ ظلم و ستم و سرکوب طبقهاى به دست طبقه دیگر خواهد بود. البته پارهاى از مارکسیستها قدرت را به توانایى یک طبقه اجتماعى براى تحقق منافع خاصّ خود تعریف کردهاند و در مورد نامشروع بودن و ارزش منفى آن تصریحى ندارند (استیون لوکس، قدرت فرّ انسانى یا شر شیطانى، ص207).
سوم اینکه قدرت داراى خصیصه اضافى بوده و بیانگر رابطه طبقه حاکم و محکوم است. هرچند بعضى از آنها قدرت اجتماعى را اعم و گستردهتر از قدرت طبقاتى مىدانند، امّا آنها نیز قدرت سیاسى را قدرت طبقاتى و تحمیل اراده یک طبقه بر طبقه دیگر معرفى مىکنند (فیودر یوراتسکى، قدرت سیاسى، ص22).
نقد و بررسى
در مورد خصیصه اول مارکس باید گفت: این مفهوم محدودتر از مفهوم واقعى قدرت است و این محدودیت از دو سو متوجه تعریف مارکس مىشود:
نخست آنکه قدرت در افراد و گروههایى هم که خصیصه طبقاتى ندارند تحققپذیر خواهد بود، مثل قدرتى که شخصیتها و قهرمانان در طول تاریخ به دست آوردهاند و خواستهها و اهداف گوناگون خود را بر همه طبقات اجتماعى اعم از سرمایهدار و کارگر و فقیر و غنى تحمیل کردهاند.
دوم آنکه طبقه از دید مارکس رنگ اقتصادى دارد، در حالى که طبقات در جوامع مختلف و در بسیارى از موارد، رنگ اقتصادى ندارد بلکه، بیشتر رنگ اعتقادى، صنفى، نژادى و غیره دارد. بنابراین، هم قدرت غیرطبقاتى و هم طبقات غیراقتصادى متصور است و او در این تعریف قدرتهاى غیرطبقاتى و یا قدرتهاى طبقات غیراقتصادى را خواه ناخواه نادیده انگاشته است.
در مورد خصیصه دوم که مىگوید قدرت پیوسته ارزش منفى دارد و ملازم با ظلم و ستم و از علائم بیمارى جامعه است، باید بگوییم از منظر اسلام و بسیارى از مکتبهاى دیگر، قدرت ذاتا ملازم با ظلم و استثمار نیست، بلکه ممکن است عادلانه یا غیرعادلانه باشد و نمىتوان گفت هر قدرتى ذاتا نامشروع و از عوارض بیمارى جامعه است. چرا که اصولاً، تحقق هیچ جامعهاى و هیچیک از اهداف اجتماعى بدون وجود این پدیده که در نظم و انضباط تجلى پیدا مىکند امکانپذیر نیست. بنابراین، قدرت ابزارى است که هم مىتواند جامعه را در مسیر صحیح هدایت کند و اهداف ارزشمند اجتماعى مثل رشد، توسعه، آزادى، امنیت، وحدت و همبستگى و دیگر ارزشهاى والاى انسانى و اجتماعى را در جامعه محقق سازد و هم مىتواند منشأ سقوط و گمراهى و ظلم و ستم در جامعه شود. بر این اساس نمىتوان یکباره، قدرت را ذاتا و بهطور مطلق محکوم کرد.
2. تعریف قدرت بر مبناى آثار آن
راسل مىگوید: «قدرت را مىتوان به معناى پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرد» (راسل، قدرت، ص55). وى از این تعریف نتیجه مىگیرد که قدرت یک مفهوم کلى و قابل اندازهگیرى است و مىتوان به آسانى در مورد اندازه قدرت افراد و مقایسه کمى آنها نظر داد؛ این در صورتى است که افراد به آثار مشترک و مطلوبى که از جهت مقدار متفاوت باشد دست یابند. از اینرو، در مواردى که به آثار متفاوت دست یافتهاند، راهى براى اندازهگیرى قدرت وجود ندارد و این امر منشأ نوعى تردید و ابهامگویى راسل در قابلیت اندازهگیرى قدرت شده است. وى در عین آنکه اظهار مىدارد: «اگر دو نقاش مایل باشند تابلوهاى زیبا بکشند و ثروتمند شوند و از این میان یکىشان به تابلوهاى زیبا و دیگرى به ثروت دست یابند، هیچ راهى براى تشخیص اینکه کدام یک از آن دو، داراى قدرت بیشتر است وجود ندارد» (راسل، قدرت، ص55). بلافاصله به دنبال سخن فوق ادامه مىدهد که «با این حال به آسانى مىتوان گفت که به طور تقریبى فلان بیش از بهمان قدرت دارد» (راسل، قدرت، ص55).
علاوه بر این، تعریف فوق از جهات دیگرى نیز قابل ملاحظه است، چرا که اولاً وى در واقع، یک واقعیت مشخص عینى را به عنوان حقیقت قدرت ارائه نداده و صرفا به صورت مبهم به آثار آن اشاره کرده است و طبعا اگر منظور وى از آثار، همان آثار قدرت باشد، بدیهى است که اثر هر چیزى با منشأ آن اثر تفاوت اساسى خواهد داشت. البته شاید منظور ایشان استعداد و امکان پدید آوردن آثار باشد که در این صورت از این جهت توجیهپذیر خواهد بود.
ثانیا، در به کارگیرى کلماتى مثل «آثار» و «مطلوب» ابهام خاصى وجود دارد و معلوم نیست در اینجا، آثار چه چیزى و یا «مطلوب» چه کسى مورد نظر بوده است.
ثالثا، معلوم نیست وى کدام یک از انواع قدرت را تعریف مىکند و در عین آنکه آشکارا به قدرت اجتماعى نظر دارد، از مفهومى آنچنان وسیع و مبهم استفاده کرده که قابل انطباق بر دیگر مصادیق قدرت، حتى قدرت فیزیکى خواهد بود.
3. تعریف قدرت به قابلیت
پارسونز مىگوید: «قدرت عبارت است از قابلیت تعمیمیافته براى تضمین اجراى تعهدات الزامآور واحدهایى در نظام سازمان جمعى» (لوکس، قدرت فرّ انسانى یا شر شیطانى، ص147 و 148).
وى در توضیح به دو عامل مهم اشاره مىکند:
نخست مشروعیت تعهدات مذکور است از جهت تأثیر مثبتى که در تأمین اهداف اجتماعى هماهنگ با باورها و اعتقادات مردم دارد که این خود، تا حد وسیعى، منشأ پذیرش آنها از سوى مردم خواهد بود و این مصداق روشنى است براى «قابلیت اجراى تعهد» که در تعریف آمده است.
دوم عامل وجود ضمانت اجرایى دولتى است که در قالب پاداش و کیفر و به طور کلى احکام جزایى تجلى پیدا مىکند و در موارد تمرد و عصیان که عامل نخست به تنهایى تأثیرى در اطاعت افراد ندارد، این عامل پشتوانه دیگرى براى اجراى تعهدات نامبرده و پذیرش قهرى آن از سوى این قشر خواهد بود.
بر اساس دو عامل نامبرده، دو سطح از قدرت ظهور و بروز پیدا مىکند. سطح نخست به زمینه اعتقاد و باور مردم به مشروعیت قانون و مدیران و مجریان آن مربوط مىشود، چرا که مردم بر اساس باورشان، خود به خود، از قوانین اطاعت مىکنند و تعهدات را به کار مىبندند. دوم به مواردى مربوط مىشود که افراد یا به لحاظ اینکه مشروعیت قوانین را باور ندارند و یا به هر علت دیگر، دست به تمرد و عصیان بزنند که قوانین جزایى ـ به عنوان پشتوانه اجراى قوانین مدنى و حقوقى و به عنوان یک ضمانت اجرایى دولتى ـ افراد متخلف را به اطاعت از آن وامىدارد.
مک آیور قدرت اجتماعى را قابلیت به اطاعت درآوردن دیگران در هر گونه رابطه اجتماعى مىداند (مکآیور، جامعه و حکومت، ص101). او در ادامه تأکید مىکند قدرت اجتماعى قابلیت نظارت بر رفتار دیگران است، خواه مستقیما به صورت امر و خواه غیرمستقیم و از راه تمهید وسایل موجود» (مکآیور، جامعه و حکومت، ص106). ماکسوبر به جاى واژه «قابلیت» از کلمه «فرصت» استفاده کرده است. به عقیده وى «قدرت عبارت است از فرصتى که در چارچوب رابطه اجتماعى به وجود مىآید و به فرد امکان مىدهد تا ـ قطع نظر از مبنایى که فرصت مذکور بر آن استوار است ـ ارادهاش را حتى علىرغم مقاومت دیگران بر آنها تحمیل کند» (ماکس وبر، مفاهیم اساسى جامعهشناسى، ص139). از دیدگاه وبر «قدرت، مجال یک فرد یا تعدادى از افراد است براى اعمال اراده خود حتى در برابر مقاومت عناصر دیگرى که در صحنه عمل شرکت دارند» (ژولین فروند، جامعهشناسى ماکس وبر، ص232).
گرچه تعریف ماکس وبر اجمال و ابهام بیشترى دارد، ولى به نظر مىرسد که همان محتواى تعریف پارسونز را ارائه داده است. هر چند که وى قدرت را به فرصت (یا مجال) موجود در چارچوب روابط اجتماعى تعریف مىکند و شاید بتوان گفت به زمینهها و شرایط اجتماعى نظر دارد که در آنها قابلیت اجراى تعهدات تحقق پیدا مىکند و امکان تحمیل آنها به مردم فراهم مىشود. با کمى دقت مىتوان گفت بین «فرصت یا مجال» در تعریف وبر و «قابلیت» در تعریف پارسونز تفاوتى از نوع تفاوت میان ظرف و مظروف وجود دارد؛ ولى از سوى دیگر، باید توجه داشت که این دو، هیچگاه از هم تفکیکپذیر نیستند و پیوسته قابلیت اجراى تعهدات و امکان تحمیل اراده، براى افرادى که به آن دست مىیابند، تنها و تنها در چنین فرصتها یا مجالهاى اجتماعى و شرایط ویژه، تحققپذیر خواهد بود و از یکدیگر غیرقابل تفکیک هستند، روشن است که پارسونز در تعریف خود به مظروف نظر کرده، ولى ماکس وبر ظرف اجتماعى آن یعنى فرصتها و مجالها و شرایط اجتماعى را مطرح کرده است.
نقد و بررسى
ویژگى تعاریفى که پارسونز و وبر از قدرت کردهاند این است که ابهام موجود در تعریف راسل را ندارد و به روشنى همان قدرت اجتماعى و سیاسى را تبیین کرده است امّا ارتباط با این تعاریف چند نکته قابل ملاحظه وجود دارد:
1. به نظر مىرسد بیان پارسونز در مورد تعریف قدرت به «قابلیت» تعبیرى دقیق و گویا نیست. قابلیت و پذیرش، از سوى مردم که زیر نفوذ و قدرت دولتمردانند چشمگیرتر است و شاید بتوان گفت، قدرت به «فاعلیت» نزدیکتر است تا «قابلیت». هر چند فاعلیت و قابلیت همانند دو روى یک سکه و جدایىناپذیرند، ولى مفهوم قابلیت به افراد تحت قدرت نزدیکتر است تا به افراد قدرتمند. اگر از واژه صلاحیت و امثال آن استفاده مىشد این ابهام برطرف مىگردید.
او در تعریف قدرت، بیشتر جنبه انفعالى آن را که به مردم تحت قدرت مربوط مىشود، مورد توجه قرار داده و صفت تعمیمیافته را نیز به همین مناسبت مطرح مىکند، زیرا تعمیم در پذیرش قدرت است نه در اعمال آن.
در هر حال، مىتوان گفت فرصتهایى در جامعه به وجود مىآید که در آن کسانى امکان تحمیل اراده خود و اجراى تعهدات را پیدا مىکنند و دیگران هم ناگزیر از تحمل و پذیرش اراده آنان و به کار بستن تعهدات خواهند بود که این سه حقیقت یعنى «فرصت اجتماعى»، «اعمال قدرت» و «پذیرش قدرت» پیوسته غیرقابل تفکیکند، اما هنگامى که ما مفهوم قدرت را به کار مىگیریم و از قدرتمند یا مقتدر سخن مىگوییم، بیشتر به اعمال قدرت یا جنبه فاعلى آن توجه داریم و توجه ما به جنبه انفعالى آن و قابلیت مردمى آن، توجهى فرعى و درجه دوم خواهد بود.
2. پارسونز تعریف خود را از قدرت، به نظام سازمان جمعى مقید و محدود ساخته است و در اینجا این سؤال قابل طرح است که آیا هر قدرتى تنها در درون سازمان جمعى قابل شکلگیرى است؟ اگر ما درجهان خارج، قدرتهاى غیرسازمانیافته داشته باشیم، این تعریف ناقص خواهد بود و شامل این نوع قدرتها نمىشود و اگر قدرت محدود به نظام سازمان جمعى شود، این سؤال مطرح مىشود که خود سازمان، زاییده کدام قدرت است؟ در هر حال به نظر مىرسد قدرت، نسبت به نظام سازمانیافته، تقدم رتبهاى داشته باشد، زیرا تا قدرتى وجود نداشته باشد، سازمانى به وجود نمىآید، هر چند که در ادامه، خود این سازمان مولود قدرت، مىتواند به گسترش و استحکام آن بیفزاید.
سایر تعاریف قدرت در علوم سیاسى
از قدرت سیاسى تعاریفى شده است، مانند «مىتوان قدرت را وجود یک اراده مستولى و چیره که ارادههاى دیگر در طول آن قرار دارد دانست» (بخشایشى، احمد، اصول علم سیاست، ص73) یا «قدرت مجموعهاى از عوامل مادى و معنوى است که موجب بهاطاعت درآوردن فرد یا گروه توسط فرد یا گروه دیگرمىگردد» (عمید زنجانى، فقه سیاسى، ج1، ص56). یا «توانایى دارنده آن است براى واداشتن دیگران به تسلیم دربرابر خواست خود بههرشکلى» (داریوش آشورى، دانشنامه سیاسى، ص247).
از اینگونه تعاریف استفاده مىشود که قدرت سیاسى، در شکل فرماندهى و فرمانبرى و تحمیل و تسلیم و اطاعت و غیره ظهور و بروز دارد و از آنجا که جامعهشناسان به جاى بررسى قدرت در وسیعترین مفهوم اجتماعى آن، بیشتر به بررسى قدرت سیاسى که از مهمترین جلوههاى قدرت اجتماعى است پرداختهاند ـ و ما قبلاً به عمدهترین تعاریف آنها اشاره کردهایم ـ در اینجا از ذکر تعاریف گوناگون قدرت صرفنظر مىکنیم و صرفا به بیان بعضى از حدود و قیود قدرت از دید گروهى از متفکران سیاسى و نقد و بررسى آن مىپردازیم.
حدود و قیود قدرت در علوم سیاسى
دو ورژه مىگوید: «مفهوم قدرت بسیار وسیع و مبهم است. مثلاً رئیس دولت صرفا فرمانروا و قدرتمند است، شهروند ساده صرفا فرمانبر و تحت قدرت است و بقیه افراد هم فرمانبرند و هم فرمانده» (دو ورژه، جامعهشناسى سیاسى، ص20 و 21). بنابراین، قدرت از نظر او یک حقیقت نسبى و یا تشکیکى است. وى سپس در ادامه مىگوید: «ما نمىتوانیم قدرت را به معناى مطلق رابطه انسانى نابرابرى بدانیم که بر اساس آن، یک فرد، فرد دیگرى را مجبور به اطاعت از خود کند، بلکه قدرت، یک رابطه ویژه و داراى قیودى خاص است» (دوورژه، جامعهشناسى سیاسى، ص20و21).
او در حالى که قدرت را به طور کلى به مفهوم نوع خاصى از رابطه انسانى مىگیرد، یعنى رابطه نابرابرى که در شکل فرماندهى و فرمانبرى تجسم مىیابد بحثهایى را ارائه مىدهد تا چهره این رابطه انسانى ویژه، یعنى قدرت سیاسى، از میان انواع مختلف روابط انسانى، نمایان گردد.
الف: قدرت در جوامع ساده و پیچیده
موریس دو ورژه در نخستین قید، میان قدرت در گروههاى ساده و ابتدایى با قدرت در جوامع بزرگ و پیچیده که از ترکیب گروههاى ابتدایى به وجود مىآید فرق گذارده، سپس به مرزبندى بعضى از علماى سیاست میان این دو اشاره مىکند که گفتهاند: «آنچه که به علم سیاست مربوط مىشود، قدرتى است که در جوامع بزرگ و پیچیده شکل پیدا مىکند و آنچه که در گروههاى ابتدایى و ساده مطرح است نباید در علم سیاست بررسى شود، بلکه به محدوده «روانشناسى اجتماعى» مربوط خواهد بود» (دوورژه، جامعهشناسى سیاسى، ص30).
البته بر اساس بینش کلى او تعریفهاى شاخههاى گوناگون علم، فقط براى آن است که حد و مرزهایى برقرار کند و توزیع تحقیقات را در میان متخصصان، امکانپذیر سازد و چنین برشهایى لزوما مصنوعى است (دوورژه، جامعهشناسى سیاسى، ص30).
بیان فوق نیز به روشنى بیشتر به یک مرزبندى و تمایز قراردادى میان «علم سیاست» و «روانشناسى اجتماعى» نظر دارد تا یک تمایز اساسى و جوهرى میان دو موضوع نامبرده ـ یعنى قدرت در جوامع ساده و قدرت در جوامع پیچیده ـ اما دو ورژه خودش این مرزبندى را ناممکن و یا نادرست مىشمارد. به نظر او هرچند میان «کلان سیاست» و «خرده سیاست» ـ منظور دوورژه از کلان سیاست همان قدرت در جوامع پیچیده و گروههاى داراى اهمیت سیاسى و خرده سیاست، قدرت در جوامع بدوى و شهرى است ـ تفاوت وجود دارد و جدا کردن این دو را ضرورى است، امّا با این وجود، بررسى هر دو نوع قدرت ـ قدرت در جوامع ساده و پیچیده ـ به جامعهشناسى سیاسى مربوط مىشود. بنابراین، از دید وى قدرت سیاسى داراى چنین قیدى نیست و اعم از هر دو نوع قدرت نامبرده خواهد بود.
از بین متفکران مسلمان، به عنوان نمونه، مىتوان گفت: خواجه نصیرالدین طوسى در کتاب اخلاق ناصرى، همین عقیده را بیان کرده است. موضوع علم سیاست، هیئت اجتماع اشخاص انسانى است که در عموم و خصوص، مختلف هستند. این اجتماع اشخاص انسانى از خانواده و اهل محله و مردم شهرها تا امتهاى بزرگ و اجتماع جهانى را در برمىگیرد و همه این اجتماعات را به عنوان موضوع علم سیاست طرح مىکند (خواجه نصیرالدین طوسى، اخلاق ناصرى، ص254). بنابراین، وى تفکیک قدرت در جوامع ساده و پیچیده را نمىپذیرد. البته بدیهى است که در زمان خواجه نصیرالدین طوسى، اصطلاح خاص «دولت» به مفهوم امروزین آن مطرح نبوده است.
ب: قدرت در جوامع عام و خاص
دو ورژه در دومین قید، میان جامعه کلّ و جوامع خاصّ، تمایز برقرار کرده و ماهیت همبستگىها را از هم جدا مىکند. جوامع خاص، گروههایى هستند که با اهداف تخصصى ویژه تشکیل مىشوند و همبستگى محدود دارند، یعنى همبستگى آنان صرفا در رسیدن به آن هدف ویژه خواهد بود نه بیشتر، نظیر جوامع علمى، ورزشى، هنرى و غیره. در جوامع خاص، اقتدار، خصیصهاى فنى دارد، ولى جوامع کل، بر اساس احساس تعلق و همبستگى در زمینه مجموع فعالیتهاى انسانى، تشکیل شده و همه جوامع دیگر را دربرمىگیرد (دوورژه، جامعهشناسى سیاسى، ص21و22).
برخى اندیشمندان گمان کردهاند که علم سیاست به بررسى قدرت در جوامع کلّ مىپردازد، نه جوامع خاص. شاید بتوان از بین متفکران و اندیشمندان سیاسى مسلمان، باز هم به نظر خواجه نصیرالدین طوسى در این زمینه اشاره کرد. او مىگوید: «موضوع حکمت مدنى (علم سیاست) هیئت اجتماع است که به شکل کاملتر سرچشمه انجام کارهاى مختلف مىشود. سپس مىگوید: هر صاحب صناعت و ذىفنّى کار خود را به شکل فنى و به گونهاى که به آن فنّ خاص مرتبط مىشود، مورد توجه قرار مىدهد، ولى دانشمند علم سیاست همه کارها و فنون مختلف مردم را مورد توجه قرار مىدهد و در واقع، علم سیاست، نوعى ریاست و حاکمیت بر همه فنون خواهد داشت (خواجه نصیرالدین طوسى، اخلاق ناصرى، ص254).
از میان اندیشمندان غربى، نیز مىتوان به ریمون آرون اشاره کرد که سیاست را به «تصمیمگیرى درباره مسائل ناهمگون» تعریف مىکند. تصمیمگیرى در گروههاى خاص و صنوف مختلف، همگون است، ولى تصمیمگیرى در جامعه کل درباره مسائل، ناهمگون است و به همه رشتهها و همه اصناف و فنون مختلف و ناهمگون نظر دارد.
موریس دو ورژه، این تمایز را نیز، به عنوان تمایز علم سیاست، نمىپذیرد و آن را مورد نقد و تردید قرار مىدهد. به عقیده وى نمىتوان گفت: علم سیاست، قدرت در جوامع کل را بررسى مىکند.
ما در این زمینه، دیدگاه خود را بعد از این توضیح خواهیم داد و در اینجا اجمالاً مىگوییم: قدرت سیاسى که موضوع علم سیاست است هم مىتواند فراگیر و هم محدود باشد و در درون جامعه کل قرار گیرد و در عین حال، مرز مشخص خود را داشته باشد.
گروههاى خاص که اهداف خاصى را دنبال مىکنند از یک زاویه خاص، داخل آن هستند و از زاویهاى دیگر از آن خارجند. بنابراین، در ارتباط با این تمایز خاص، باید حیثیتها را ملحوظ داریم و در تبیین حدّ و مرزها کاملاً دقت کنیم.
ج: خصیصه نهادیافتگى قدرت
سومین قیدى که مطرح مىشود قید نهادیافتگى است. منظور این است که روابط متکى بر قدرت، گاهى ساده و بىشکل هستند و به صورت یک رابطه نابرابر و بدون نظم وقانون خاصى ظاهرمىشوند که درآن سلطهگران، دیگران را به زیر نفوذ مىکشند و آنان را عامل اجراى اراده خویش مىگردانند ـ چنانکه گاهى نیز این روابط (روابط متکى بر قدرت) نهادیافتهاند وشکل مشخصدارند (دوورژه،جامعهشناسىسیاسى،ص23 و24)
در توضیح باید گفت نهاد، با دو خصیصه شناخته مىشود:
نخست آنکه داراى ساخت و الگوى قبلى است که این ویژگى، خود سبب استحکام و دوام رابطه نهادى مىشود. در مقابل، روابطى که به الگوى پیشساخته بستگى ندارد، اتفاقى، فناپذیر و غیر ثابت است. بدیهى است، نهادها و الگوهاى قبلى که با «ساختها» در اصطلاح جامعهشناسى مطابقت دارد، همان نظامهاى ثابت و جارى رفتارها و روابط است که از استقلال برخوردار نیست، یعنى خود به خود بدون وجود رفتارها و روابط، هیچگونه موجودیتى ندارد.
البته باید توجه داشت فناپذیر و غیر ثابت بودن روابط غیر نهادى و ثابت بودن روابط نهادى، یک ویژگى و خصوصیت اکثرى و نسبى است و نه کلى و مطلق، چرا که:
اولاً، همان روابط غیر نهادى است که به تدریج صورت نهادى پیدا مىکند و هیچ رابطهاى در عالم، نهاد یافته زائیده نشده و بستگى به این دارد که یک رابطه تا چه حد با نیازهاى همیشگى و فطرت انسان هماهنگى داشته باشد و بنیانگذار آن کدام شخصیت اجتماعى باشد. و در واقع همینها در دوام و ثبات و یا بىثباتى و غیر دائمى بودن آنها نقش دارند و منشأ دوام و نهادیافتگى یا زوال و بىثباتى آنها مىشوند.
ثانیا در مواردى نیز، با تغییر و تحولهاى فکرى و پیشرفتهاى اجتماعى و یا صعود و هبوط جوّ کلى فکرى و ارزشى جامعه، ممکن است برخى از روابط نهادى و یا نهادها نابود شوند و عمر آنها خاتمه یابد و این امر نه تنها در مورد نهادها و روابط نهادیافته، بلکه درباره کلیّت جامعه و امت نیز صادق است. چنانکه قرآن کریم نیز با تعبیر «لکل امة اجل» (سوره یونس، آیه49) و اظهار این حقیقت که هر جامعهاى براى خود عمرى دارد و یک روز عمر آن به سر خواهد رسید به این حقیقت اشاره دارد.
خصیصه دوم نهادیافتگى، «حقّانیت» آن است که منشأ معنوى و روانى دارد. هماهنگى نهادها با اعتقادات و نظام ذهنى مورد قبول شخص، سبب مىشود که متابعت از آن برایش تحمیلى نباشد، بلکه کاملاً و بهطور طبیعى ازآن پیروى مىکند وحتى پیروى از آن را بر خود لازم مىداند. بنابراین، نهاد، یک پدیده بسیط و یک تسلط عملى ساده نیست، بلکه پدیدهاىاست که جنبه ویا ریشه روانى اعتقادى و اخلاقى نیز دارد که به این لحاظ، به صفت حقانیّت، خصیصهمند مىشود. بنابراین، دوورژه قدرت را همراه با نهاد و نهاد را همراه با حقانیت معرفى مىکند (دوورژه، جامعهشناسى سیاسى، ص23 و24). ادامه دارد...