انقلاب از نظر هانتینگتون در جوامعی رخ میدهد که نوعی تحول اجتماعی و اقتصادی را تجربه کردهاند و فراگردهای نوسازی و تحول سیاسی آنها از فراگردهای دگرگون اجتماعی و اقتصادی آنها واپس مانده است؛ وقوع انقلاب یک ویژگی بارز جوامعی است که دستخوش نوسازی هستند و در ضمن یکی از شیوههای نوسازی در آن جوامع است. وی انقلاب را تجلی دیدگاه نوگرایانه میداند. در واقع اساس یک انقلاب بر این نگرش استوار است که انسان قدرت نظارت بر محیط و قدرت دگرگون نمودن آن را دارد و این در حالی است که انسان مسلماً حق این نظارت و اعمال دگرگونی را دارد. بنابراین از نظر وی در یک انقلاب رشد سیاسی جامعه به کمال خود میرسد.
آگاهی سیاسی
هانتینگتون معتقد است : «جوهر سیاسی انقلاب، توسعه سریع آگاهی سیاسی و بسیج اجتماعی گروههای نوپدید به درون حوزه سیاسی است با چنان شتابی که نهادهای سیاسی موجود نمیتوانند آن را جذب کنند.» اصولاً انقلابها از نظر هانتینگتون در جوامعی رخ میدهد که جامعه شاهد افزایش مشارکت و بسیج سیاسی گروههایی هستند که پیشتر از صحنه سیاست خارج بودهاند و از سوی دیگر فاقد نهادهای سیاسی لازم برای جذب این مشارکت هستند. اصولاً در این جوامع «نوسازی سیاسی» رخ داده است، اما «توسعه سیاسی» هنوز واقع نشده است. هانتینگتون ثبات سیاسی را نتیجه وجود یک اجتماع سیاسی یعنی وفاق اخلاقی و منافع مشترک برای حفظ نظام موجود میداند. وی دو نوع پولیتی یا جامعه سیاسی در نظر میگیرد: سنتی و مدرن.
جامعه سیاسی سنتی
در یک جامعه سیاسی سنتی، نهادهای سیاسی فاقد ضرورت کارکردی در تامین ثبات سیاسی جامعه هستند و به همین علت از اهمیت قابل اعتباری برخوردار نیستند. در این جوامع تقاضای مشارکت سیاسی افزایش نمییابد. در نقطه مقابل این جوامع، جامعه سیاسی مدرن وجود دارد که در نقطه مقابل یک جامعه سیاسی سنتی، به دلیل اقتضائات زندگی اجتماعی و بالا بودن میزان تقاضای مشارکت سیاسی، سازوکارهای سنتی از عهده پاسخگویی به درخواست مشارکت سیاسی گروههای خواهان مشارکت و تامین مشروعیت و اقتدار نظام سیاسی بر نمیآیند و به جای آنها نهادهای سیاسی، عهدهدار نگه داشت اقتدار و ثبات سیاسی حکومت هستند. اگر نوسازی سیاسی انجام نشود و گروههای نو ظهور جذب نظام نشوند، این گروهها دچار سرخوردگی شده و ضمن ناامید گشتن از امکان فعالیت سیاسی در قالب مجاری قانونی و رسمی خارج از نهادهای موجود، کنشهای خود را سامان میدهند و لذا توسعه سیاسی بیرونی شکل میگیرد که به بیثباتی به انواع طرق کودتا، شورش، طغیان، جنگ استقلالطلبانه و انقلاب منجر میگردد.
عدم تعادل
یک جامعه سنتی دچار عدم تعادل نمیگردد چرا که نیاز به مشارکت افزایش نمییابد تا نهادمندی سیستم سیاسی به چالش کشیده شود. از سویی در جوامع سیاسی مدرن نیز آشفتگی ایجاد نمیگردد چرا که در این جوامع، نهادهای سیاسی به حد لازم رشد و پرورش یافتهاند و مشارکت فزاینده جامعه را سامان میدهند. بیثباتی در جامعهای رخ میدهد که تقاضای مشارکت سیاسی افزایش یافته است، اما نهادهای سیاسی جامعه توان پاسخدهی به این نیاز را ندارند و این شرایط تنها در جوامع در حال گذار به وقوع میپیوندد و بنابراین از نظر هانتینگتون انقلاب را باید در زمینه نوسازی اجتماعی و عدم نهادمندی سیاسی تعریف نمود.
ابعاد توسعه
در جریان توسعه ابعاد گوناگون باید با هم رشد نمایند. هنگامی که در جریان توسعه، توسعه سیاسی عقب بماند و توسعه در همه ابعاد به یکسان به وقوع نپیوندد، ناهماهنگی نوسازی و نهادمندی سیاسی منجر به ایجاد شکافی بین این دومی گردد که بحرانزاست و حاصل آن بحران سیاسی است که میتواند منجر به انقلاب شود و حال هانتینگتون به دنبال آن است که مانع رخداد انقلابها شود و بینظمی رخ ندهد. برای هانتینگتون متغیر بینالمللی و خارجی اصلیترین متغیر است. کمااینکه اگر این متغیر فراهم نباشد، به صرف متغیر داخلی انقلاب رخ نمیدهد. این منبع خارجی میتواند از واقعیتهای بیرونی حاکم بر دنیا باشد. در واقع مدرن شدن جهان و فشار و تهدید کشورهای مدرن بر کشورهای جهان سوم اصلیترین عامل مورد نظر هانتینگتون است. کشورهای مدرن به اعمال فشار اقتصادی، نظامی، اجتماعی و سیاسی بر کشورهای دیگر میپردازند. در این حال نخبگان و حاکمان کشورهای جهان سوم هم تحت تاثیر این فشار و تهدید مجبور به اعمال تغییرات میشوند. علاوه بر آنکه دولتمردان و نخبگان این کشورها به علت آشنایی و ارتباط با پیشرفتهای کشورهای مدرن احساس نیز برای تغییر دارند. برآیند این حس نیاز و نیز اجبار تلاش دستپاچه نخبگان و دولتمردان کشورهای جهان سوم برای حرکت در بستر نوسازی و توسعه را فراهم میآورد. این حرکت مسلماً حرکتی از پایین و ناشی از نیاز توده مردم است و نه حرکتی از بالا و بر اساس خیرخواهی و تامین نیاز جامعه. بلکه حرکتی است از بالا توسط دولت و نخبگان حاکم و در جهت حفظ قدرت و حکومت. چرا که در غیر این صورت قدرت و حکومت تحت فشار بینالمللی و مقتضیات زمانی از دست خواهد رفت. کما اینکه بسیاری از کشورهای جهان سوم در زیر این فشار تحت سلطه کشورهای قوی قرار گرفتند یا حتی پس از جنگهای نظامی و شکست تحت سلطه کشورهای قوی قرار گرفتند. در این فرآیند دولتمردان و روشنفکران جریان نوسازی را از بدنه دولت و مهمتر از آن از قوای نظامی شروع مینمایند. چرا که این قوای نظامی هستند که باید در برابر دشمن ایستادگی نمایند. اصلاحات دولتی شروع میشود و تقریباً از سوی غرب هدایت میگردد.
فرآیند نوسازی
در این فرآیند نوسازی که از دولت آغاز میگردد چه بسا که حتی مردم مخالف باشند و مقاومت ورزند و مانع تغییر شوند، اما در معرض تهدید کشورهای خارجی بودن و نیز تغییر ارزشی و فکری نخبگان در اثر مشاهده پیشرفت و ترقی غرب عملاً امکان انتخاب راههای دیگر را از دولت سلب مینماید. چرخ تغییر به حرکت در میآید و به دنبال خود اقتصاد و تولید را متحول مینماید. تحولی که نه بر اساس توان متخصصان داخلی بلکه بر اساس تخصص مستشاران و تکنسیسنهای غربی است که وارد کشور شدهاند و کشور را به سمت نوسازی حرکت میدهند. اما این روزنه نمیتواند یک فرآیند دائمی باشد.
لذا باید دست به نوسازی آموزشی بزنند. آنچه مسلم است اینکه نهادهای سنتی آموزشی چون مکتب و حوزه نمیتوانند از پس نیازهای مدرن نوسازی برآیند. لذا دولت مجبور به نوسازی آموزشی میشود، به گونهای که نهادهای آموزشی غربی را وارد کشور نماید یا اینکه نخبگان خود را برای دریافت آموزش به خارج بفرستد. نوسازی در زمینههای گوناگون خود باعث شکلگیری ساختارهای جدید میشود که از سلسله مراتب و جایگاههای جدید اجتماعی تشکیل شدهاند که قبلاً وجود نداشتهاند. اقشار، گروهها و طبقات اجتماعی جدیدی شکل میگیرند و حاصل آن تحرک اجتماعی قوی بین طبقات اجتماعی میگردد.