لیدا کاکیا
مقدمه:
در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعهای که مذهب دچار خمودی شده است و سنتهای مذهبی با سنتهای بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالیترین و بیدار کنندهترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیر کننده و مسموم کننده تزریق میشود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی در میآید، در چنین هنگامی، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است.
بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزشهای تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنتهای موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیاتبخش است، اما به صورت ارزشهای تخدیر کننده و منفی تلقین و تزریق میشود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر میتواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانهاش، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت میشود و چنین است که یک هنرمند، نقاش، شاعر، بازیگر، کارگردان، نویسنده، مترجم و یک سخنران و یک معلم ـ میتواند در جهتی که جامعه و صمیمیترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف، سلاح خویش را در دست داشته باشد. حال در این مقاله میخواهیم این رسالت را به وضوح و با مراجعه به رسالت روشنفکران دینی و مذهبی به اجمال تشریح کنیم.
">لیدا کاکیا
مقدمه:
در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعهای که مذهب دچار خمودی شده است و سنتهای مذهبی با سنتهای بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالیترین و بیدار کنندهترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیر کننده و مسموم کننده تزریق میشود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی در میآید، در چنین هنگامی، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است.
بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزشهای تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنتهای موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیاتبخش است، اما به صورت ارزشهای تخدیر کننده و منفی تلقین و تزریق میشود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر میتواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانهاش، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت میشود و چنین است که یک هنرمند، نقاش، شاعر، بازیگر، کارگردان، نویسنده، مترجم و یک سخنران و یک معلم ـ میتواند در جهتی که جامعه و صمیمیترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف، سلاح خویش را در دست داشته باشد. حال در این مقاله میخواهیم این رسالت را به وضوح و با مراجعه به رسالت روشنفکران دینی و مذهبی به اجمال تشریح کنیم.
">لیدا کاکیا
مقدمه:
در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعهای که مذهب دچار خمودی شده است و سنتهای مذهبی با سنتهای بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالیترین و بیدار کنندهترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیر کننده و مسموم کننده تزریق میشود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی در میآید، در چنین هنگامی، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است.
بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزشهای تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنتهای موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیاتبخش است، اما به صورت ارزشهای تخدیر کننده و منفی تلقین و تزریق میشود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر میتواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانهاش، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت میشود و چنین است که یک هنرمند، نقاش، شاعر، بازیگر، کارگردان، نویسنده، مترجم و یک سخنران و یک معلم ـ میتواند در جهتی که جامعه و صمیمیترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف، سلاح خویش را در دست داشته باشد. حال در این مقاله میخواهیم این رسالت را به وضوح و با مراجعه به رسالت روشنفکران دینی و مذهبی به اجمال تشریح کنیم.
">لیدا کاکیا
مقدمه:
در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعهای که مذهب دچار خمودی شده است و سنتهای مذهبی با سنتهای بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالیترین و بیدار کنندهترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیر کننده و مسموم کننده تزریق میشود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی در میآید، در چنین هنگامی، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است.
بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزشهای تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنتهای موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیاتبخش است، اما به صورت ارزشهای تخدیر کننده و منفی تلقین و تزریق میشود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر میتواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانهاش، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت میشود و چنین است که یک هنرمند، نقاش، شاعر، بازیگر، کارگردان، نویسنده، مترجم و یک سخنران و یک معلم ـ میتواند در جهتی که جامعه و صمیمیترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف، سلاح خویش را در دست داشته باشد. حال در این مقاله میخواهیم این رسالت را به وضوح و با مراجعه به رسالت روشنفکران دینی و مذهبی به اجمال تشریح کنیم.
">لیدا کاکیا
مقدمه:
در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعهای که مذهب دچار خمودی شده است و سنتهای مذهبی با سنتهای بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالیترین و بیدار کنندهترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیر کننده و مسموم کننده تزریق میشود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی در میآید، در چنین هنگامی، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است.
بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزشهای تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنتهای موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیاتبخش است، اما به صورت ارزشهای تخدیر کننده و منفی تلقین و تزریق میشود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر میتواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانهاش، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت میشود و چنین است که یک هنرمند، نقاش، شاعر، بازیگر، کارگردان، نویسنده، مترجم و یک سخنران و یک معلم ـ میتواند در جهتی که جامعه و صمیمیترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف، سلاح خویش را در دست داشته باشد. حال در این مقاله میخواهیم این رسالت را به وضوح و با مراجعه به رسالت روشنفکران دینی و مذهبی به اجمال تشریح کنیم.
">لیدا کاکیا
مقدمه:
در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعهای که مذهب دچار خمودی شده است و سنتهای مذهبی با سنتهای بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالیترین و بیدار کنندهترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیر کننده و مسموم کننده تزریق میشود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی در میآید، در چنین هنگامی، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است.
بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزشهای تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنتهای موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیاتبخش است، اما به صورت ارزشهای تخدیر کننده و منفی تلقین و تزریق میشود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر میتواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانهاش، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت میشود و چنین است که یک هنرمند، نقاش، شاعر، بازیگر، کارگردان، نویسنده، مترجم و یک سخنران و یک معلم ـ میتواند در جهتی که جامعه و صمیمیترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف، سلاح خویش را در دست داشته باشد. حال در این مقاله میخواهیم این رسالت را به وضوح و با مراجعه به رسالت روشنفکران دینی و مذهبی به اجمال تشریح کنیم.
">لیدا کاکیا
مقدمه:
در جامعه ناآگاه و منحط، در جامعهای که مذهب دچار خمودی شده است و سنتهای مذهبی با سنتهای بدوی و بومی و قومی مخلوط شده است و عالیترین و بیدار کنندهترین عناصر فرهنگی یا مجهول مانده یا مسخ و یا فراموش شده است یا بر ضد اقتضایش به کار گرفته شده است و تاریخ مسخ شده است و ادبیات به صورت یک ماده تخدیر کننده و مسموم کننده تزریق میشود و جامعه دارد به صورت یک جامعه تمامی منحط و بومی و بدوی در میآید، در چنین هنگامی، رسالت روشنفکر، آگاهی دادن و بیدار کردن جامعه است و اتصال به فرهنگ و تاریخ جامعه خویش است.
بلند کردن نسلی که در برابر نظام حاکم بر جهان و ارزشهای تحمیلی بر یک جامعه اسلامی یا سنتهای موروثی ضد اسلامی تمکین کرده و تسلیم شده است، کار روشنفکر است. باید که بر سرش فریاد بکشد و بیدارش کند و استقلال فرهنگی و روحی و انسانیش ببخشد و ارزشهایی را که حیاتبخش است، اما به صورت ارزشهای تخدیر کننده و منفی تلقین و تزریق میشود، بشناساند. بدین ترتیب است که روشنفکر میتواند بدون خارج شدن از رسالت خاص روشنفکرانهاش، بزرگترین سهم را در حرکت اجتماعی داشته باشد و بدین شکل است که کلمه تبدیل به حرکت میشود و چنین است که یک هنرمند، نقاش، شاعر، بازیگر، کارگردان، نویسنده، مترجم و یک سخنران و یک معلم ـ میتواند در جهتی که جامعه و صمیمیترین عناصر انسانی و آگاه جامعه در حرکت است، حرکت کند و همگام با جامعه و در یک راه و یک هدف، سلاح خویش را در دست داشته باشد. حال در این مقاله میخواهیم این رسالت را به وضوح و با مراجعه به رسالت روشنفکران دینی و مذهبی به اجمال تشریح کنیم.
رسالت روشنفکر دارای هدفی واحد ولی روشی متفاوت است: روشنفکر میتواند رسالت و هدفی واحد داشته باشد ولی به طرق مختلف، نقاش میتواند قلممویش را ـ و نویسنده قلمش را، و شاعر کلمه را ـ به صورت ابزار کار و سلاح مبارزه فکری و اجتماعی در آورد. این اشتباه است که همه باید یک کار بکنند و هر که نکرد، محکوم است. بلکه هر کس میتواند بنا بر استعداد و تخصص و شایستگیاش کاری بکند. بنابراین برای افراد یک جامعه، صدها نفر کار و هزاران گونه امکان وجود دارد که باید انتخاب کند و پیش برود. به پیغمبر اسلام نگاه کنید که جبههای را از مدینه به سوی مکه بسیج کرده است. مجاهدین میروند تا کعبه را آزاد کنند و برای اولین بار بتها را بشکنند.
«حسان بن ثابت» یک شاعر است، در ضمن این که آدمها و مرکبها در حرکتند، حسان، شعر حماسی آگاه کننده و هیجانآوری زمزمه میکند که از شور حماسه، آهنگ غزل و عشق گرفته و خون را در رگ مجاهدین و مهاجرین و انصار جوش میآورد، زمزمهاش دهان به دهان میگردد و بعد به صورت آهنگ و سرودی دستهجمعی، تمام مسلمین را فرا میگیرد. در اینجاست که میبینیم پیامبری که اولین ضربات خشن و بیرحمانهاش را با زبان وحی بر شعرا وارد کرده و آنها را به عنوان کثیفترین عناصر ضد اجتماعی کوبیده است حسان را با بزرگترین ستایشها مینوازد و او را در خصوصیترین نعمتهای زندگی شریک میکند، و حتی ردای تن خویش را بر او میپوشاند.
این نشان میدهد که یک شاعر نیز اگر در تعهد اجتماعیاش شاعر باشد، رسالت بزرگ خویش را انجام داده است.
روشنفکران مترقی
روشنفکران، مذهب مترقی را به راه و زبان و رسالت اولیهاش باز گرداندهاند و آنگاه یک حرکت، یک تحول اجتماعی ریشهدار و جدی و عمیق و ممکن، در تاریخ تحقق پیدا کرده است.
در همین جا، اشاره به کتاب «مسیح باز مصلوب» لازم به ذکر است. در آن کتاب، روشنفکری آگاه از مسیحیت کاتولیک چه آبرویی میبرد و به مسیحیت مسیح، آن هم در جامعه مذهبی یونان که مسیحیت از آغازش، ابزار دست سزارهای روم و اشرافیت یونان بوده است برای تخدیر تودهها، که اساسا این مذهب کاتولیک، مسیحیتی نیست که ما بدان معتقدیم، مذهب کاتولیک ـ به آن صورتی که در یونان بوده است در آغاز شروعش توجیه تسلیم و بردگی در برابر قیصر بوده است و نفی زندگی و سرنوشت دنیا و جامعه و دعوت به پرتاب این مائده زمینی و این لقمههای مادی تا کسی دیگر، با جناب کشیش چنگ بزند.
از این گذشته، مسیح و مسیحیت اولیه، دین مبارزه اجتماعی نبوده است، که دین محبت و عشق و صلح بوده است. بنابراین امکان این که این فرهنگ و این احساس و این رسالت، به یک عامل حرکت و بیداری اجتماعی این جهانی تبدیل شود، نیست.
اما یک روشنفکر بسیار مترقی ـ در سطح جهانی ـ چون «کازانتزاکیس» در برابر مسیحیت منحط و راکد و غیرمردمی و عامل تخدیر کننده روح و فلج کننده اراده و ناامید کننده و بیزار کننده ذهنها از زندگی این جهانی و در برابر مسیحیتی که بار 2 هزار سال رسالت قیصری را به دوش میکشد، دوباره این تاریخ و این فرهنگ و این مذهب را در چهره مسیح احیا میکند.
و از زبان او و مسیحیت راستین، علیه مسیحیت تخدیری با مردمی که معتقدند سخن میگوید و عوامل انحطاط و عوامل خوابآور جامعه را که به نام دین مسیح، مردم را میخواباندند و مسموم میکردند، به وسیله مسیحیت بیدار میکند. دشمن را میکوبد و خلع سلاح میکند. «مذهب» علیه مذهب یعنی این و آن وقت چگونه است که جامعه اسلامی سیدجمالالدین اسدآبادی را نمیشناسد و زبانش را نمیفهمد؟ که در این دو قرن، که این جامعه با انحطاط داخلی و استعمار خارجی درگیر بوده است، اگر فرهنگ اسلامی و ایدههای اسلامی و خود «قرآن» که جامعه و متن جامعه و عوام قربانی شده مذهب منحط نیز بدان معتقد است ـ صمیمانه و صادقانه و روشنگرانه نه این که تحریف کنند و ابزار و وسیله قرار دهند) طرح میشد، و اگر متن تاریخ ـ آنچنان که در واقعیت هست و متن قرآن آنچنان که واقعیت دارد ـ که آگاهی دهنده و انسانیتبخش و استقلالآور و عزت بخشنده است، و قدرت و حرکت و بیداری و غنا و سرمایه فرهنگی و معنوی و خودآگاهی تاریخی میدهد و این نژادهای تحقیر شدهای را که روشنفکران ابلهش دور هم مینشینند و خود و دین و تاریخشان را مسخره میکنند و از همه ارزشهای فرهنگی فرنگی ستایشهای متظاهرانه میکنند و در تعریف فرنگیها، با هم مسابقه میگذارند قدرت و شکوه میبخشد.
اما این مایههای بیدار کننده و آگاه کنندهای را که هر کلمهشان سنگی را منفجر میکند ـ چون خود قرآن و سخن علی و ابوذر را به شکلی در آوردهاند که یا اصلا از اصل کانون دین و علم و مجامع دینی، کنار رفته باشند و نامی از آنان و از کار و مبارزاتشان نرود یا به شکلی در بیاید که در این جامعهای که در طول تاریخ مدعی شیعه بودن است و امروز مفتخر به این که سرزمین اهل بیت و تشیع و اصحاب علی است، مردی در لباس رسمی تشیع و لباس رسمی وعظ مذهبی، و در مسجد و تکیهای که برای تبلیغ دین اسلام است و خطاب به مردمی که سراپا عشق و محبت به علی و پیروان علی، و تشیع است «ابوذر» را که صمیمیترین و صادقترین و پیرو علی است و یکی از بنیانگذاران فکر شیعی در تاریخ است و اولین مشت را به دهان عثمان و باند او و معاویه کوبیده است و بعد قربانی پیروی از علی و محبت او شده است ـ دشنام دهد و علیهاش منبر برود.
حال چه باید کرد؟
در این مقاله و در این برهه از زمان نه امکان همه چیز گفتن هست و نه فرصت بیان همه چیز و نه نیازی به همه را گفتن، که خود به میزانی که زمان و اوضاع و شرایط جهان و مذهب و ایمان و فرهنگ و همه مسائل و روابطشان را هم حس میکنیم، احساس تعهد داریم و احساس این که «چه باید کرد» و به همین میزان، در ما آگاهی به وجود آمده است.
اکنون هنگام آن است که دست به کار شویم. به شرط آن که هیچ کس به خویشتن خویش کافر نباشد که این بیشخصیتی را با سرمایهگذاریهای علمی و پولی فراوانی در ما به وجود آوردهاند که هر کس به خود بیایمان باشد، به دست خویش، قربانی دشمن شده است.
برای رسیدن و کار کردن و دست به دست هم دادن برای رفع مشکلات، نه شخصیتی وجود دارد و نه اسم و رسم و مقام و جاذبه به عظمتی از لحاظ علمی یا اجتماعی یا فردی که کس بودن و شخصیت داشتنش بتواند گروهی را به خود جذب کند.
رابطه مرید و مرادی، رابطه طبقاتی دورههای کهنه است و دست بوسیدن، مظهر شرک و بردگی است، و آن که مرید کسی باشد، خود شانس «کسی شدن» را نخواهد داشت. پس بیرابطه مرید و مرادی و بیدست بوسیدن باید دست داد و کار کرد.