سیدعبدالرحیم ساداتیفر
چپ لاتینی
برخی تحلیلگران کودتای نافرجام سرهنگ هوگو چاوز فریاس رئیسجمهور کنونی ونزوئلا در سال 1992، دستگیری و سپس آزادی و آغاز فعالیتهای سیاسی وی به همراه مقاومت در برابر سیاستهای ایالات متحده را به عنوان نقطه شروعی برای ظهور مجدد چپ در آمریکای لاتین به حساب آوردهاند.
پیش از این نیز تفکر و ایدئولوژی چپ در سالهای منتهی به جنگ جهانی دوم راه خود را در نیمکره غربی و در قالب احزاب سوسیالیستی باز نموده و انقلاب کوبا نقطه اتصال این تفکر به مجموعه شوروی سابق و ورود آن به معادلات جنگ سرد شده بود. اما مجموعهای از عوامل تاریخی و محیطی در آمریکای لاتین، شکلگیری تفکر سیاسی ـ اجتماعی جامعه لاتینی و مبارزات مردمی شکل گرفته علیه حاکمیتهای سیاسی، نقش مؤثری در ایجاد و هموار ساختن زمینه لازم برای حضور اولیه و حتی ثانویه تفکر سوسیالیستی و چپ ایجاد کرد که بسیار فراتر از نقش کمونیسم و مشقات آن در این منطقه محسوب میشود.
از سوی دیگر آنچه در خصوص گرایش جدید به چپ در آمریکای لاتین وجود دارد دو گرایش سنتی و وابسته به تفکرات چه گوارا و کاسترو است که میتوان گفت از تفکرات ایدئولوژی روسی بهره برده و بر بنیاد مبارزه با امپریالیسم و سرمایهداری قرار داشته و دیگری چپ مدرن که خود را از درگیری مستقیم با امپریالیسم به منظور کسب حداکثر منافع از روابط دوجانبه و در عین حال تمرد موردی، مبرا میدارد.
از آنجا که گرایش به چپ در میان افکار عمومی آمریکای لاتین در انتخابات ریاست جمهوری کشورهای متعدد منطقه در سال 2006 بمثابه یک سونامی در منطقه ایجاد و جانشینی دولتمردان سابق را برعهده گرفت، با توجه به معادلات کنونی جهانی و ائتلافهای منطقهای که به منظور یارگیری جدید مطرح شد، از اهمیت بسیاری برخوردار گردید.
آمریکای لاتین دارای سابقه تمدنی 14 هزار ساله است. این مجموعه به دلیل فقدان تعامل با دنیای بیرونی خود و به جهت انزوای جغرافیایی از نوعی سادگی و خلوص در اندیشه و ارتباطات بهره برده، مسائل فرهنگی و تمدنی خاصی را برای خود رقم زده است. به گونهای که با دور شدن از سواحل شرقی قاره (در اقیانوس اطلس و نزدیک به اروپا) و پیشروی هر چه بیشتر به سمت داخل و سواحل غربی، بکر بودن و دست نخوردگی فرهنگی بیشتر متبلور میشود. بدین جهت، روحیه آرام لاتینی باعث شد تا اروپائیان طماع به منظور غارت ثروت این سرزمین، یورشهای تجاوزکارانه و استعمارگرانه خود را به رهبری اسپانیا آغاز کرده و ظلم تدریجی را در این پهنه از گیتی که در صفا و صمیمیت زندگانی خود را اداره میکردند، گسترده سازند. از این زمان افول تمدنهای محلی به موازات رخنه استعمار خارجی آغاز شد و ثروت خدادادی این سرزمین با فقر و عقبماندگی تحمیلی هم نوا شد. این اولین قدم از مستولی شدن ظلم دیرپای اروپائیان بر این منطقه بود. اروپاییهایی که آمریکا را از سال 1492 تحت سلطه و استعمار داشتند؛ همانگونه که بارها اعلام کردند، نتوانستند سرزمینهای بزرگ بدون سکنهای را بیابند، بلکه سرزمینهایی مسکونی را یافتند که جوامع آن برای هزاران سال درش سکونت داشتند. سهم مهمی از جمعیت بومی به سرعت تسلیم امراض انتقالی توسط استعمارگران اروپایی شد، اما بسیاری از ایشان در مکانهایی همچون بولیوی و یا سرزمینهای هموار و مرتفع آن سکنی گزیدند.
تقریباً در تمامی زوایا، این جمعیت بومی به خدمه جوامع و کلنیهای اروپایی تبدیل شدند. کمی بعد اروپاییها میلیونها آفریقایی را نیز به عنوان برده به آمریکا کوچ دادند و در قرن 19، جوامع «آفرو آمریکن» شکل گرفته، در فقر باقی مانده و از بخش بزرگی از حقوق سیاسی خود بیبهره ماندند.
بدین ترتیب در خصوص مبداء جوامع آمریکایی تبعیض و عدم مساوات بسیاری در بخشهای مربوط به قدرت، مناصب اجتماعی و رفاه اقتصادی وجود داشت. از این زمان جوامع بومی، آفرو آمریکن و دو رگهها مبارزات خود را برای کسب حقوق اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آغاز کردند.
دمکراسی در آمریکای لاتین به مبارزهای سرنوشتساز مبدل شد. حتی در ایالات متحده نیز که خود را سمبل دمکراسی قلمداد میکرد تا اواسط دهه 1960، آفرو آمریکنها از حقوق اولیه خود برخوردار نبودند. در آمریکای لاتین نیز دمکراسی، ناقص، بیثبات و برای بومیان، آفرو آمریکنها و دو رگهها غیرقابل دسترس بود.
در اواخر قرن 19 استعمارگران قدیمی موضوع را به نوعی دیگر هدایت کرده و ایالات متحده را جانشین خود کردند. با ظهور آمریکا به عنوان برادر بزرگتر در این منطقه، معادلات جدیدی رقم خورد و نظامهای فئودالی، رژیمهای دیکتاتوری، حاکمیت شرکتهای چندملیتی، سرکار آمدن نظامیان و حکومت رژیمهای خودباخته فضای سیاسی منطقه را به گونهای آماده ساختند که در چهارچوب جنگ سرد، زمینه رشد سیاسی و اجتماعی گرایشات چپ فراهم آمد و مبارزات مردمی در قالب گروههای چپ با ظهور رهبرانی همچون چه گوارا یا فیدل کاسترو شکل گرفت. از سوی دیگر، سیاستهای اقتصادی تحمیلی بر بدنه کشورها باعث توسعه فقر و بدهیهای نجومی در کشورهای منطقه شد و موقعیت را برای ظهور فرهنگ یاد شده، فراهم ساخت.
همانطور که پیش از این اشاره شد، گرایش به چپ در آمریکای لاتین را میتوان به دو گونه ترسیم و توجیه کرد. اول چپ سنتی وابسته به ایدئولوژی روسی، یعنی گرایشهای وابسته به این تفکر از جمله مارکسیسم، کمونیسم و لنینسم که سابقه آن حول محور پیدایش این تفکرات در شوروی سابق و بر بنیاد مبارزه با امپریالیسم و سرمایهداری قرار داشته و مائوئیسم نیز در همین چهارچوب میگنجد، اما گرایش و پاسخ سریع جامعه لاتینی به این تفکر و پایداری آن در منطقه به زمینههای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و خاصه تاریخی آن و عواملی همچون عملکرد استعماری اسپانیا و سایر قدرتهای اروپایی بازمیگردد که گونه یا چپ دوم را به عنوان مبارزهای دیرپای در حفظ منافع و هویت فرهنگی نمایان میسازد.
سخن گفتن از اینکه گردش و چرخشی به سمت چپ در آمریکای لاتین ایجاد شده، سخنی مشترک بین همگان است، اما افرادی نیز وجود دارند که با بر چسبهای کلی و نیز کلی نگری در نقاط مشترک، تفاوتهای میان «میشل باشلت» در شیلی با هوگو چاوز در ونزوئلا را نادیده گرفته و عدم تجانس و همگونی بین جنبشهایی نظیر «پیکه تروز» در آرژانتین و «زاپاتیستا» در مکزیک، همگی را با اصطلاح «چپ» و با علائم سیاسی مشترک به عنوان حقیقت آمریکای لاتین قلمداد میکنند، در حالی که حتی با شناسایی این شاخصهها، سخت است که به آمریکای لاتین بتوان رنگ قرمز زد و یا حتی کمتر از آن، این منطقه را به رنگ صورتی دید.
از سوی دیگر، لازم است با توجه به ظهور دولتهای جدید که با زمامداری چاوز در ونزوئلا آغاز شدند و در روند انتخابات دمکراتیک، کشورهای لاتین را یکی پس از دیگری در نوردیدند و زمینه حضور تفکر چپ و سوسیالیستی را مجدداً فراهم آوردند، شگفتی آن دسته از افرادی که «پایان چپ» در آمریکای لاتین را جشن گرفته بودند را نیز باور کنیم.
اینکه در ابتدا از دو نوع گرایش سخن به میان آورده و چپ نوع دوم به عنوان چپ بومی و نه سنتی معرفی شد، به دلیل آن بود که بسیاری از احزاب و جنبشهای لاتینی پیش و بیش از آنکه به دنبال شعارهای سرخ باشند، درصدد ایجاد نوعی حرکت اجتماعی به منظور کسب عدالت و مبارزه با انواع گوناگون استعمار و استثمار بودند و گرایشهای سیاسی سرخ مآبانه، پس از حرکت اولیه به ایشان افزوده و یا تحمیل گردید. برای مثال «چپ ملی»1 در آرژانتین با پرونیسم در سال 1945 آغاز میشود و سپس «جنبش جبهه کارگری»2 طرفداران تروتسکی، بدان میپیوندد.