مهدی محمدی
«نتیجه» انتخابات مجلس هشتم این روزها دلمشغولی بسیاری از اهل سیاست در ایران است، با این وجود در صحنه سیاست ایران پدیدهای در حال شکلگیری است که میتوان گفت از نتیجه انتخابات، بسیار مهمتر و تامل درباره آن ضروریتر است. تعاملات و درگیریهای نیروها و گروههای سیاسی با یکدیگر در آستانه انتخابات مجلس هشتم، آرام آرام در حال منجر شدن به نوعی دگرگونی اساسی در آرایش نیروهای سیاسی در ایران است که به نظر میرسد تاثیری بسیار دیرپاتر و ماندگارتر از نتیجه انتخابات مجلس هشتم و ترکیب عددی کاندیداهای آن خواهد داشت. این آرایش جدید ـ که روند شکلگیری آن چند ماهی است آغاز شده و هم اکنون در میانه راه قرار دارد ـ به ویژه در جبهه مقابل اصولگرایی، ترکیب نیروهای حاضر در آن جبهه را اساسا نسبت به آنچه در 10 سال گذشته تثبیت شده بود در هم ریخته و مرزبندیهای جدید به همراه مبانی نظری و سیاستورزانه نوین به وجود آورده است.
اساس اتفاقی که رخ داده این است که نیروهای سیاسی در ایران در یک تقسیمبندی کلان به دو گروه «معتقد به ساختار» و «ساختارشکن» تقسیم شدهاند. اصولگرایان در تحلیلهای عمومی سیاست داخلی ایران همواره جزو نیروهای معتقد به ساختار طبقهبندی شدهاند ـ و این چیز جدیدی نیست ـ اما نکته مهم این است که در جبهه اصلاحات هم، اکنون مرزبندی عمیق و جدی میان کسانی که معتقدند ساختار فعلی نظام جمهوری اسلامی ظرفیت کافی برای فعالیت سیاسی در اختیار نیروهایی با گرایشها و سلیقههای مختلف میگذارد پس باید به آن وفادار ماند و در مقابل نیروهایی که اولویت خود را ساختارشکنی قرار دادهاند، به وجود آمده و به تعبیری میتوان گفت اصلاحطلبان ساختارگرا در حال فاصلهگذاری شفاف با ساختارشکنان و بسا تلاش برای حذف آنها هستند.
تا مدتی قبل تصور ناظران این بود که لیدر ساختارگرایان در جبهه اصلاحات مهدی کروبی است اما اکنون معلوم شده حتی جریانی مانند حزب کارگزاران هم مایل نیست شراکت در هویت ساختارشکنانه تندورهای حزب مشارکت و سازمان مجاهدین را بپذیرد. در واقع در میان طیف حامیان آقای هاشمیرفسنجانی، حسن روحانی و یارانش که خود را در حزب اعتدال و توسعه سازمان دادهاند، مدتها قبل لزوم اجتناب از اینکه بخشی از جریان اصلاحات خوانده شوند را درک کرده بودند. تندروها هم البته خیلی زود با رساندن این پیغام صریح به روحانی که «باید انتخاب خود را بکند» و اگر بخواهد به قدمزدن در مرزهای دو جناح ادامه دهد جایی در جبهه ـ و فهرست ـ آنها نخواهد داشت، حسابشان را با او تصفیه کردند. حزب کارگزاران هم با وجود اینکه مدت بیشتری در خیمه تندروها دوام آورد و هنوز پیوندهایش با آنان گسسته نشده، اکنون علاقهای به هم سرنوشت شدن با آنها نشان نمیدهد. کارگزارانیها هم در مرحله ثبتنام و هم در مرحله بررسی صلاحیتها از مشارکت و مجاهدین پیش افتادند.
علاوه بر این درباره موضوعاتی مانند حد اعتدال و تندروی، حمایت بوش از اصلاحطلبان، نظارت خارجی بر انتخابات و شیوه برخورد با چهرههایی مانند محمد هاشمی و حسن روحانی هم اختلافهایی میان این گروه با تندورها به وجود آمد که حتی به طور نسبی حلوفصل نشده است. تداوم این وضعیت کار را به جایی رسانده که کارگزارانیها احساس میکنند انتقام تاریخی حامیان آقای هاشمی را از تندروهای اصلاحطلب ـ که در آستانه انتخابات مجلس ششم شدیدترین حملات را به هاشمی سازمان دادند و همین حالا هم گوشه و کنار میگویند برای او شانی بیشتر از یک چانهزن حرفهای قائل نیستند ـ گرفته و عملا با حذف آنها جبهه مقابل اصولگرایی را در خود خلاصه کردهاند. چند روز قبل یکی از چهرههای برجسته حزب کارگزاران در محفلی خصوصی بر این نکته تاکید کرده که دیگر چیزی به نام جبهه دوم خرداد وجود ندارد و دوم خردادیها هم اگر مایل به تداوم حیات سیاسی خود هستند، چارهای جز حمایت از «ما» ندارند. در واقع در خلاصهترین بیان ممکن، ضابطه کلی توصیفکننده وضعیت فعلی این است که تندروها در جبهه دوم خرداد چون به ساختارشکنی روی آوردند از ناحیه همه نیروهای معتقد به ساختار از جمله آقای هاشمی طرد شدهاند.
مهمترین عاملی که به بروز این وضعیت انجامیده این است که تندروهای اصلاحطلب که اکنون حتی در درون آنچه جبهه اصلاحات خوانده میشود هم کاملا منزوی شدهاند، مطلقا پیشبینی نمیکردند مسیری که از زمان کلید خوردن پروژه استعفا و تحصن در روزهای پایانی عمر مجلس ششم را آغاز کردند، با مشکلاتی چنان مهیب هم از ناحیه مردم و هم از نگاه مجموعه معتقدان به امام و انقلاب مواجه شود که روزی همگان بر طرد آنها اجماع کنند. تندروها در مقطعی احساس میکردند حتی لازم نیست پیوند خود را با بیگانگان به طور کامل قطع یا تکذیب کنند چرا علم نظام به وجود پشتیبانان قوی برای اصلاحطلبان در خارج از مرزها هزینه برخورد با آنها را بالا خواهد برد و نظام را در مقابل آنها محتاط خواهد کرد.
آستانه انتخابات مجلس هشتم را آنجا که بدل به نقطه اوج منازعه معتقدان به ساختار نظام و ساختارشکنان شده و از دل این نزاع مرزبندیهای جدید در حال تعریف است، دارای اهمیتی فوقالعاده در تاریخ پس از انقلاب باید به حساب آورد. در همه کشورهای جهان تنها کسانی اجازه حضور در بازی سیاست را مییابند که مجموعهای ثابت و معین از چارچوبها را پذیرفته و التزام خود به آنها را ثابت کرده باشند. در ایران و خصوصا در سالهای پس از دوم خرداد 76 این قاعده کاملا ساده و معقول اندکی مخدوش شده بود و در مقاطعی کسانی اجازه ورود به درون نظام را یافتند که با اصل نظام و مبانی آن مسئله داشتند و از کنار هیچ فرصتی برای ساختارشکنی بیتفاوت نمیگذشتند. همانها که همهمه آنها زمانی حتی کسی چون محمد خاتمی را هم بیمناک کرد که چرا از درون اردوگاه اصلاحات صدای دشمن شنیده میشود. امروز اما جامعه سیاسی ایران به آن درجه از بلوغ و عقلانیت رسیده که تندروها و ساختارشکنان را طرد کند و ضمنا مطمئن باشد نیروهای انقلاب با هر میزان از اختلاف سلیقه اجازه رقابت و گردش آزادانه قدرت را خواهند داشت. آنچه اصولگرایان آن را خط قرمز خود میدانند میدان یافتن چهرههای ساختارشکن و حدنشناس است والا کیست که نداند نظام جمهوری اسلامی پس از احراز شرط «التزام به ساختار» آزادانهترین انتخاباتها را برگزار کرده و همواره به نتیجه آن وفادار مانده است.