تاریخ انتشار : ۲۹ مرداد ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۶  ، 
شناسه خبر : ۴۴۱۶۱

اردشیر زارعی‌قنواتی

روسیه و تحولات شتابنده آن در طی چند سال اخیر در کانون توجه محافل کارشناسی و جریان‌های سیاسی نظام بین‌المللی قرار گرفته است. بعد از وداع شرمسارانه "بوریس یلتسین" رئیس‌جمهور سابق این کشور در اواخر دهه نود میلادی جوجه‌ای سر از تخم بیرون آورد که به عکس سلف خود مرغ کرکی نبود و بیشتر از جنس خروس جنگی می‌توانست به حساب آید. هر چند که در آستانه شکست نیروهای هوادار غرب در روسیه آنان با حمایت نیروهای خارجی و همسو با خود "ولادیمیر پوتین" را برای به عقب راندن حزب کمونیست و رهبر جوان آن "گنادی زوگانف" به صحنه آورده بودند ولی از یک نکته غافل بودند و آن اینکه شبه‌لیبرال‌هائی که از درون نهادهای امنیتی بیرون می‌آیند همیشه مستعد بازتولید حاکمیت اقتدارگرا خواهند بود. ولادیمیر جوان بسیار زودتر از آنچه همگان تصور می‌کردند توانست خود را در هرم قدرت تثبیت کرده و در راس تمایلات ناسیونالیستی در حال ظهور مردم روسیه قرار گیرد. این انتخاب فرد و ایده در مقابل حزب کمونیست، همزمان دو ارمغان متناقض را برای الیگارشی مالی ـ سیاسی درونی و سرمایه‌داری مسلط بر نظام نوین بین‌الملل در خارج از مرزهای روسیه به همراه داشته است. از یک طرف ناسیونالیسم جدیدی که پوتین مظهر آن بود توانست یکی از دو رکن تبلیغاتی و اعتقادی کمونیست‌های روسیه که مبتنی بر شعار "اهداف جبهه میهنی" بود را تحت تاثیر خود قرار داده و آن را به حاشیه براند. از ظرف دیگر همین ناسیونالیسم خود به "پاشنه آشیل" لیبرال‌های روسی و حامیان خارجی آنان تبدیل شد و از درون آن اقتدارگرائی و هویت‌یابی چالش‌برانگیز با نظام هژمونیک ایالات متحده در وضعیت جدید جهانی را موجب شد. رئیس‌جمهور روسیه در چنین بستری در طی سال‌های اخیر تمام توجه خود را معطوف به ارتقای جایگاه شایسته روسیه در ژئوپلتیک جهانی کرده است و در این راه با توجه به واکنش منفی بین‌المللی نسبت به یکجانبه‌گرائی واشنگتن تا حدود زیادی در داخل و خارج موفق به تثبیت جایگاه فردی، ملی و بین‌المللی خویش گردید.

اینک که وی آخرین ماه‌های ریاست ‌جمهوری خود را سپری می‌کند به جهت همین علاقه بیش از حد به ماندن در راس هرم قدرت، شرایط خاصی بر عرصه تحولات روسیه حاکم کرده است که بعضا می‌تواند برای کارشناسان گمراه‌کننده تلقی شود. انتخابات پارلمانی که در دوم دسامبر برگزار شد و در آن حزب مورد حمایت پوتین بیش از 64 درصد آراء را فقط به صرف انتساب به وی کسب نمود به همگان ثابت کرد که بازیگر اصلی در سال‌های بعد نیز کسی به غیر از ولادیمیر شیفته قدرت نخواهد بود. بلافاصله بعد از این انتخابات، حزب "روسیه متحد" اعلام کرد که اکثریت پارلمانی این حزب تحت رهبری پوتین و برنامه‌های وی نقش خویش را ایفاء خواهد کرد. هم‌زمان پوتین نیز ضمن طرح موضوع نخست‌وزیری خود در آینده "دمیتری مدویدیف " معاون اول نخست‌وزیر و یکی از متحدان قدیمی خویش را به عنوان جانشین احتمالی برای کسب مسند ریاست ‌جمهوری آینده معرفی کرد. این انتخاب که سپس با تایید کنگره حزبی نیز روبرو گردید و فعل و انفعالات متعاقب آن در میان سیاستمداران و کارشناسان در حالی که همگی آنان بر نقش تعیین‌کننده پوتین در آینده روسیه متفق‌القولند، گمانه‌زنی‌هایی را موجب شد که هر کدام از زاویه‌ای به موضوع پرداخته‌اند. اما نکته‌ای که تاکنون به آن پرداخته نشده اینست که اینکه چرا پوتین اقتدارگرا برخلاف پیش‌بینی صاحب‌نظران یک شخصیت معروف به لیبرالیسم در هیات حاکمه روسیه را به عنوان جانشین خویش معرفی کرد و از بزرگان همسو با منش حکومتداری خود فاصله گرفت.

دلیل انتخاب پوتین

ولادیمیر پوتین بسیار زیرک‌تر از آن است که جهان پیرامون خود و بافت سیاسی ـ اجتماعی قدرت در روسیه را نشناسد. وی به درستی تجربه‌ای که خود به کشورش عرضه کرد و تقریبا در تاریخ نیز اثبات شده بود مبنی بر این اصل که شخصیت‌های ذاتا قدرتمند تا به آخر نمی‌توانند زیر تاثیر ارباب دیگری قرار گیرند، را هرگز در مورد آینده خویش تکرار نمی‌کرد. اینکه در بین گزینه‌های مقابل خود برای انتخاب به جای گرایش به "سرگئی‌ایرانف" و دیگران که در طی سال‌های اخیر منش مشابه رئیس‌جمهور را از خود بروز داده بودند وی دست به انتخاب مدویدیف لیبرال زد دقیقا در همین چارچوب قابل توجیه است. چرا که از یک طرف پوتین ظهور شخصیت‌های ذاتا قدرتمند را به خوبی شناخته و می‌دانست که آنان را نمی‌شود همچون غول چراغ جادو برای همیشه در دستان خویش نگهدارد. از طرف دیگر اولیبرالیسم روسی و اصولا لیبرالیسم جهان سومی به خصوص آنجا که از مادر ساختار امنیتی متولد شده باشند را نیز در محک آزمون تاریخ و تجربه شخصی خود به یادگار داشت. هر چند که در غرب برای انتخاب مدویدیف تا حدودی ابراز شادمانی شد و آنان به زعم اینکه این انتخاب می‌تواند فضای روسیه را لیبرالیزه کند تا حدودی خشنود شدند، ولی اشتباه بزرگ آنان دقیقا از همین جا شروع می‌شود. آخرین نظرسنجی‌هایی که از طرف موسسات معتبر غربی و روسی انجام شده است نشان می‌دهد که مردم روسیه شخصیت‌های ذاتا قدرتمند و اقتدارگرا را به شخصیت‌های لیبرال و معتدل ترجیح می‌دهند. یکی از این نظرسنجی‌ها در مرداد ماه توسط مرکز "لوادا" انجام گردید که نشان می‌داد ایوانف با فاصله زیادی از رقبای احتمالی خویش پیش است و دلیل آن هم وجهه کاملا مشخص مقتدرانه وی در برخورد با مسائل مورد توجه مردم روسیه ذکر شده است.

داستان از همینجا شروع می‌شود چرا که ایوانف در مسند ریاست‌ جمهوری بعد از تثبت خود هرگز نمی‌توانست زیر سایه تزار جدید روسیه بماند و خیلی زودتر از حد تصور سر به شورش برمی‌داشت، همانگونه که پوتین بر علیه یلتسین انجام داده بود. مدویدیف یک تکنوکرات است که ریشه قوی در ساختار قدرت روسیه ندارد، چه در ارتش و چه در نظام امنیتی این کشور، وی نفوذ قابل توجهی نداشته و نمی‌تواند در شرایط بحرانی و نبرد قدرت داخلی تزار جوان را تهدید کند. ریشه بسیاری از ناکامی‌ها و شکست‌های غرب در خصوص درک وضعیت ملی، منطقه‌ای و بین‌المللی روسیه از همین زاویه شکل می‌گیرد. البته غرب چنین اشتباهاتی را قبلاً در خصوص حمایت از تروریست‌های مجاهد افغانی در مبارزه با شوروی انجام داده بود و هم اینک نیز با حمایت از شخصیت‌های غیرموجه در پاکستان، گرجستان و اوکراین که از مدعای دمکراسی لیبرال تنها شراکت با غرب را آموخته‌اند، همین مسیر را ادامه داده و سیستم سیاسی مورد ادعای خود را با پارادوکس روبرو می‌کند. بدون هیچ شکی ولادیمیر پوتین بازیگر دوره 4 ساله آینده و حتی بعد از آن هم است چرا که در جلوی روسیه تنها دو گزینه وجود دارد، هواداران اقتصاد آزاد یا بازگشت کمونیست‌ها، گزینه دیگری همچون آقای "گری گاسپاروف" شطرنج‌باز سابق و چهره مورد حمایت غرب برای رهبری اپوزیسیون تنها برای خبرگزاری‌های بین‌المللی جذابیت خواهند داشت وگرنه در روسیه آنان قادر به تسخیر آرای یک شهرک کوچک هم نیستند. این موضوع تنها به روانشناسی روس‌ها برای انتخاب شخصیت‌های قدرتمند هم خلاصه نمی‌شود چرا که کسب منافع ملی و ارتقای وضعیت روسیه در داخل و نظام بین‌المللی در شرایطی که غرب مسیر تحقیر این کشور را در پیش گرفته است به راستی شخصیتی کاریزماتیک چون پوتین را می‌طلبد.