مهدی محمدی
این چندان در میان اهل سیاست خصوصا از نوع اصلاحطلب آن معمول نیست، اما دیروز دو تن از چهرههای بسیار شاخص جبهه مخالف اصولگرایی ناچار دیپلماسی هستهای دولت نهم را به دلیل دستاورد بزرگ و بسیار با ارزش آن در همکاری با آژانس بینالمللی انرژی اتمی، ستودند. سیدمحمد خاتمی و سیدکمال خرازی رئیسجمهور و وزیر خارجه دولت اصلاحات در اقدامی که باید آن را به حساب صداقت آنها گذاشت، اذعان کردهاند دستاوردی که به سبب محتوای گزارش اخیر محمد البرادعی نصیب ایران شده، موفقیتی است که جز ایستادگی دولت نهم علت دیگری نداشته است. ایستادگی که رئیس دولت نهم البته آن را مولفهای از ایستادگی رهبری و مردم خوانده است.
دیپلماسی هستهای دولت نهم تا امروز یکی از مهمترین مجاری تاخت و تاز منتقدان ناصح و عیبجو ـ هر دو ـ علیه اصولگرایان بوده است، اگرچه بزرگان جبهه مخالف اصولگرایی همواره از ورود به یک بحث صریح و شفاف در اینباره طفره رفتهاند، اما رئوس انتقاد آنها علیه این نوع خاص از دیپلماسی اکنون از فرط تکرار به کلیشه میماند و چیز پنهانی درباره آن باقی نمانده است.
خلاصه بسیار فشرده و در عین حال دقیق آن انتقادها این است که گفته میشود سیاست خارجی دولت اصولگرا «پرهزینه و کم دستاورد» است و ادامه این روند نه تنها کشور را به درون بحرانهای عمیق پرتاب خواهد کرد بلکه خسارتهایی به بار خواهد آورد که دیگر تا سالها نمیتوان آنها را جبران نمود. در سوی مقابل اصولگرایان استدلال میکنند اتفاقا این سیاست خارجی برخی از اصلاحطلبان بوده که تقریبا بدون دستاورد، امتیازهایی بزرگ به دشمنان کشور واگذار کرده و هزینههایی کلان روی دست کشور گذاشته است.
حالا بزرگان اصلاحطلب به جمع ستایندگان مشی اصولگرایانه در سیاست خارجی ـ به ویژه پرونده هستهای ـ پیوستهاند. آیا معنای چنین دیدگاهی آن است که اصلاحطلبان کم کم در حال ایمان آوردن به محاسن اعمال اقتدار و ایستادگی در مقابل دشمنان هستند و بالاخره تکلیف آن گزارههای ظاهرا جدلیالطرفین چه میشود؟
استفاده از متدی که آن را در تحلیل تاریخی «مقایسه وضعیت» مینامند روش خوبی است تا بتوان به نفع دیپلماسی هستهای دولت اصولگرا استدلال کرد اگرچه با استفاده از روشهای بسیار متنوع دیگر هم کم و بیش میتوان به این نتیجه رسید.
اولین نکتهای که باید دقیقا به آن توجه کرد این است که سابقه و محتوای دیدگاههای ابراز شده توسط اصلاحطلبان نشان میدهد برای آنها فناوری هستهای ـ خصوصا فناوری غنیسازی اورانیوم ـ اصالتی ندارد و میتوان از آن در مقابل «ارتقاء روابط با غرب» ـ که کاملا اصیل و حیاتی پنداشته میشود ـ صرف نظر کرد.
نویسنده این سطور اکنون مجالی برای ورود به جزئیات ندارد ـ و مصلحت نیز ورود به بعضی سوابق تاریخی را اقتضا نمیکند ـ ولی به سادگی میتوان به یاد آورد که چگونه برخی از آقایان از روز اولی که توانایی فنی کشور را چندان جدی نمیگرفتند ولی بعد هم که در اثر تاییدات مکرر آژانس ناچار از اذعان به آن شدند، باز هم آماده بودند ارزان و بیدغدغه آن را پیش پای آنچه بهبود روابط با اروپا میخواندند قربانی کنند.
درست به همین دلیل از مقطع نوامبر 2004 به بعد، مذاکرات هستهای با تروئیکای اروپا عملا بدل به گفتوگوهای ارتقاء روابط در چارچوب توافقنامه پاریس شد و اگر نبود اینکه سر این رشته واقعا جای دیگری است و اگر دیپلماتهای اصلاحطلب به اندازه کافی اختیار داشتند تا حالا شاید چیزی شبیه بسته مشوقهای اوت 2005 جایگزین فناوری شده بود که در نطنز وجود دارد.
نکته دوم به تامل در معنای دقیق آن چیزی برمیگردد که اصلاحطلبان آن را واقعگرایی در سیاست خارجی میخوانند. این اصطلاح دهان پرکن از جمله آن مواردی است که نیاز به راززدایی دارد. دقت در مجموعه ادبیات دیپلماسی به اصطلاح واقعگرا که عمدتا توسط اصلاحطلبان تولید شده نشان میدهد خوب اگر توجه کنیم مقصود آنها از واقعگرایی در واقع جز این نیست که برتری بلامنازع قدرت سیاسی و نظامی آمریکا در جهان «به عنوان یک واقعیت» و اصل اساسی در تعامل با دنیای خارج پذیرفته شود و بعد تمامی دیپلماسی خود را بر دوش آن استوار کنیم. بر این مبنا به طور طبیعی هر نوع دیپلماسی که درصدد به چالش کشیدن هژمونی آمریکا باشد و پیروزی بر آن را امری محتمل بداند، «متهورانه»، «آرمانگرا» و «تبلیغاتی» خوانده میشود. از دید اصلاحطلبان ساختمان هر نوع دیپلماسی را باید بر این فرض بنا نهاد که آمریکا قدرت اول و آخر جهان است و تلاش برای تفوق بر آن جز طلب روزی ننهاده کردن و بیهوده خود را به میانه بازی بیسرانجام افکندن نیست. به همین دلیل است که آقایان هرگز حاضر نشدند در مذاکرات خود با غرب، سرنوشت پرونده هستهای را به دیگر پروندههای منطقهای ـ که ایران در آنها نسبت به آمریکا دست بالا دارد ـ گره بزنند و از قدرت منطقهای بیبدیل ایران به عنوان اهرمی قدرتمند در چانهزنیهای دیپلماتیک استفاده کنند. فرض مستتر در این نوع نگاه به فرایندهای حاکم بر جامعه جهانی این است که گویی جهان از فردای روز پایان جنگ جهانی دوم قدمی جلوتر نیامده و قدرت آمریکا نیز روی یک نمودار مستقیمالخط با شیب مثبت روز به روز فزونی یافته است؛ متقابلاً از این سو نیز گویی که ایران هنوز همان کشور نحیف و بیسرمایهای است که باید حد خودش را بشناسد و به آنچه «بزرگترها» به آن میدهند قناعت کند تا مبادا دردسر درست شود.
این چنین خطی دیدن روند تحولات بینالمللی و نگاه کم عمق به تواناییها و مشکلات خود و دشمن، بیش از آنکه سادهانگاری باشد خودفریبی است. خاورمیانه پس از 11 سپتامبر چنان تغییر شکل داده که امروز آمریکا در رسمیترین و بالاترین سطوح ممکن به نفوذ غیرقابل چشمپوشی ایران در آن اذعان دارد و از دهها مسیر به دنبال یافتن روشی برای کشاندن ایران به مسیر همکاری با خود است. امکان پیروزی بر آمریکا و تغییر دادن معادلات به نفع خود اکنون برای ایران «واقعیتی است که اتفاق افتاده» نه چیزی که تازه بخواهیم درباره احتمال یا عدم احتمال آن در آینده سخن بگوییم. در داخل ایران شاید هنوز بعضی به این باور نرسیده باشند اما در خود آمریکا حجم اعترافها به دست بالای ایران از حد گذشته است. نکته سوم اما کلیدیتر است. منتقدان دیپلماسی هستهای دولت اصولگرا آیا میتوانند عقبنشینی گام به گام آمریکا در مقابل ایران طی دو سال گذشته را انکار کنند و مهمتر از این به این نکته توجه نکنند که اکنون پیشنهادهایی درباره پرونده هستهای روی میز ایران است که برخی از مدعیان اصلاحات به خواب هم نمیتوانستند ببینند؟ ملاحظات دیپلماتیک اکنون مجال ورود به جزئیات را نمیدهد ولی غربیانی که روزی از UF۴ جلوتر نمیآمدند حالا از پذیرش نطنز صنعتی به شرط یک ترمز حرف میزنند؛ آیا با مذاکره و مبادله دل و قلوه پای میز امکان رسیدن به چنین موقعیتی وجود داشت.
سخنان دیروز دو صاحب منصب اصلاحطلب نشان داد اصلاحطلبان دلسوز علاقهای ندارند فرزندان این ملک فردا روز که تاریخ خود را میخوانند، از شباهت عجیب و غریب حرفهای برخی از دوستان خود با دشمنان ایران، متحیر شوند. چنین پیشرفتی را باید مغتنم شمرد.