انسان چه از فرزی و چالاکی به موش شبیه شود و چه از زیرکی چون روباه، چه از نازکی چون مویی شود و چه از جان سختی چون کرگدن، باز از هر در که به درون میرود اول از همه بایدش راهی و موقعی برای خروج جستن. روزگاری این را در مورد یکی از دولتمردان صاحب نام نوشته بودم که سال 1380 خیال ورودی دوباره به صحنه سیاست داشت. اینک در هفتهای که تونی بلر خروج زود هنگام خود را از دولت اعلام داشت و شش هفته به گوردون براون نفر دوم حزب کارگر فرصت داد تا نظر مساعد فراکسیون حزب کارگر را به خود جلب کند، و ژاک شیراک هم با خودداری از کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری، در حقیقت به موقع از سر میز برخاست و جای خود را به نیکلا سارکوزی داد، موقع بازگشایی این است که سیاستمردان به هر اندازه بزرگ و اثرگذار باشند باز بایدشان دانستن که کی باید از سر میز برخاست.
این یک اصل کلی است و تا همین سالهای اخیر که دنیا را مردان پخته و دنیادیده اداره میکردند حاکم بود. اما از میانههای قرن بیستم که انقلاب آموزشی جهانی ثمر داد و مردان و زنان پنجاه و حتی چهل ساله به ریاست دولتها رسیدند، در نتیجه شصت ساله نشده موقع رفتنشان شد، اصلی تازه هم ظاهر گشت. رفتن و دوباره بازآمدن. برای آنها که هنوز دهه پنجاه عمر به پایان نرسانده ناگزیر به ترک میز میشوند، نتوان گفت وسوسهای نیست که بار دیگر بازگردند. چنان که ذوالفقارعلی بوتو و بی نظیر دخترش. چنانکه خالده ضیا در سریلانکا، بیل کلینتون که 55 ساله کاخسفید را ترک کرد و اینک تونی بلر که در 53 سالگی دارد از خانه شماره ده داونینگ استریت دور میشود. کلینتون پیشبینی کرده است که تونی بلر دبیرکل آینده سازمانملل خواهد بود و بهترین شانسها.
به محض آنکه از بلندشدن به موقع از سر میز سخن به میان میآید در تاریخ سیاسی جهان نام وینستون چرچیل در نظرها مینشیند. که با همه درایتی که داشت نامش در صدر پنج نامی است که در قرن بیستم تاریخ سیاسی جهان را ساختند. در مقیاسهای اروپایی نامش در کنار ناپلئون و بیسمارک آمده است اما چندان ماند که در لحظات آخر جنگ جهانی دوم ـ جنگی که او فرمانده بحق سیاسیاش بود - وقتی که صلح قطعی شد، به عنوان نماینده بریتانیا، فاتح اصلی جنگ، نه او سروینستون چرچیل بلکه یک عضو کارگر مجلس کلمنت اتلی نشست درکنار روزولت و استالین و در یالتا پیمان پیروزمندان را امضا کرد. همان کسی که چرچیل گفته بود دلایل بسیاری دارد که فروتن باشد.
این رفتن برای چرچیل سخت و دردناک بود. رفت و نرفت. عادت به شکست نداشت. شش سال صبر کرد و باز دوباره باز آمد و این بار بریتانیاییها به او رای دادند تا از هیبتش و از تاثیرش بر آمریکاییها بهره گیرند و در جنگی دیگر پیروز شوند. این جنگ نه با هیتلر و آلمان بلکه با دکتر محمد مصدق و ایران بر سر نفت بود. خاطرهای دردناک در تاریخ ایران ماند اما روباه پیر آخرین خدمتش را به کشورش کرد و زودتر از مهلت قانونی صندلی را به آنتونی فرزندخوانده و وزیرخارجه خود سپرد و رفت. و به موقع رفت چرا که سال بعد شکست سوئز چنان روزگاری بر سر ایدن آورد که جنگ عراق هنوز بر سر تونی بلر نیاوردهاست.
بازگشت پیروز دوگل
در کنار چرچیل و گرچه در قهرمانی نه به اندازه وی، ژنرال شارل دوگل بود که بعد از ناپلئون هموطنش نظامیان جهان به کسی به اندازه وی غره و مفتخر نیستند. دوگل به راستی قهرمان فرانسوی جنگ بود، چرا که وقتی مارشال پتن قرارداد تسلیم و صلح را با آلمان امضا کرد، دوگل از فرمان وی خارج شد و با کمک چرچیل که امکانات بسیار و از جمله بیبیسی را در اختیار وی گذاشت، کاری کرد که فرانسه در حالی که جنگ وسیع با آلمان نکرده بود، اما در پایان جنگ کنار دست پیروزمندان [آمریکا، بریتانیا، شوروی و چین] بنشیند و همچون آنان به عنوان یکی از قدرتهای جهانی صاحب حق وتو و عضویت ثابت شورای امنیت شود. این همه را دوگل و نهضت مقاومت فرانسه به دست آورد. اما در آزادیها و ناآرامیها و تندرویهای بعد از جنگ، فرانسویها کاری کردند که ژنرال قهر کرد و به زادگاهش کلمبه دوزگلیز رفت. هفت سال بعد او بازگشت که به نوشته آندره مالرو فرمان سرنوشت را پاسخ گوید و عشقش را به فرانسه ثابت کند. اما به سادگی برنگشت. زمانی برگشت که همه کارها از همگسیخته، اقتصاد ویران و زیر فشار چپها و درگیریشان در خیابانها و اعتصابسازیها شیرازه کشور را در هم ریخته. چنین بود که فرانسه به استقبال ژنرال رفت. قانون اساسی را به دلخواه وی دوباره نوشتند و به اندازه قامت ژنرال و اختیاراتش را کامل کرد. آنگاه بازگشت. با این ترتیب ژنرال دوگل معیار و الگویی گذاشت برای آنها که خیال بازگشت در سر میپرورانند. انگار گفت فقط روی دوشها. چنان که در پایان شورشهای مه 1968 و در زمانی که ژنرال فرانسه را دوباره در اندازههای خود کرده و از کاخ الیزه به تماشای پاریس نشسته بود که در آتش جوانی دانشجویان میسوخت، در حالی که امکان ماندن از نظر قانونی برایش فراهم بود اما دانست که زمان برخاستن از سر میز است. رفت و کوتاه مدت پایان عمر را در دهکده زادگاهش گذراند، اما فرانسه قهرمانی دیگر یافت و بزرگترین مخالفانش هم در برابر او سر تعظیم فرود آوردند؛ مجسمه غرور ملی.
در میان شرقیهایی که به دموکراسی دست یافتهاند رفت و بازگشت بیشتر در شبه قاره هند رخ داده است. مشهورترینش بازگشت ایندیرا گاندی به نخستوزیری که بعد از پنج سال دوری از قدرت اتفاق افتاد و بازگشت پیروزمندانهای بود گرچه بیم جان در آن درج بود. آن سوتر در پاکستان خیال بازگشت جان رقیب خانم گاندی، ذوالفقارعلی بوتو، را هم گرفت. و از قضا فرزندان هر دو آنها راهی صحنه شدند. راجیو جان گذاشت و به آنجا نرسید که رفت و بازگشتی را تجربه کند. این تجربه مانده به فرزندش که فاصله چندانی با جایگزینی پدر و مادربزرگ ندارد. اما بینظیر بوتو دختر ذوالفقار علی همچنان در اندیشه است که کار ناتمام پدر را تمام کند. ترکیه بولنت اجویت که در دهه هفتاد با لشکرکشی به قبرس قهرمان شده بود، هجده سالی در انتظار بازگشت ماند اما سرانجام بازگشت. همان کاری را که پاپاندرئو رقیب اجویت در یونان بعد از بیست سال کرد. اما در همه موارد تاریخی بازگشت در انتظار کسانی است که به موقع برخاستن را دانسته چنان که ریچارد نیکسون دانست وقتی از جان کندی شکست خورد اما چندان که جانشین کندی، لیندون جانسون حاضر به شرکت در انتخابات نشد، نیکسون باز بخت خود آزمود.
در ایران
در ایران، از دورههای تاریخ که بگذریم، در دوران معاصر، اولین بازگشت متعلق به میرزا علی اصغرخان اتابک [امینالسلطان] بود که بعد از سالها صدارت ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه، دور جهان گشت و بعد از مشروطیت به کشور دارای قانون بازگشت و نرسیده باز خلعت صدارت پوشید. اینک نوه آن پادشاه نخستین تاج سلطنت بر سر داشت و هیچ نشان از ناصرالدین شاه در وجودش نبود. در مجادله بین او و مجلس، اتابک جان خود را در جلو در مجلس تازه تاسیس، کنار دست سیدعبدالله بهبهانی حامیاش را از دست داد.
دومین بازگشت غمانگیز و دردناک متعلق به همان پادشاه کم عقل، یعنی محمدعلی شاه است. او نتوانست تخت را نگهبانی کند. اولین پادشاه ایران شد که به سفارتخانه خارجی پناه برد که جانش در امان باشد، و اولین شاه تبعیدی شد. منتها مجاهدین و مشروطهخواهان فرزند نوجوان وی را به سلطنت گماشتند و پیرمرد اهباخردی را به عنوان نایبالسلطنهاش تعیین کردند. اما یک سال بعد پولی گرد آورد و قول حمایتی از حکومت لرزان تزارها گرفت و با گذرنامه جعلی از استرآباد وارد خاک ایران شد که مگر تخت [در حقیقت از پسر خود] بازستاند. نه که پیشانیاش به سنگ خورد و ملت تازه آزاد شده مقاومت کرد. بلکه این رکورد نیز از آنش شد که مجلس شورا برای سرش جایزهای تعیین کرد و حقوق و مزایایش را هم قطع کرد. خیال بازگشت احترام و القابش را هم از او گرفت و شد اولین شاه تاریخ ایران که در تبعید درگذشت. اما در بین نخست وزیران و وزیران ایرانی بازگشت فراوان بوده و هم خیال آن. اما هیچ کدام به اندازه احمد قوام [قوام السلطنه] سیاستمداران برجسته تاریخ معاصر در ذهن تاریخ نماندهاست.
احمد قوام به تیزهوشی و درایت مشهور بود. هم او و هم برادرش وثوقالدوله سیاستدان و به اندازه کافی دارای انگیزه و جاهطلبی بودند. زمان نیز به یاریشان آمد و جوان و رسیده بودند که انقلاب مشروطیت شکل بت گرفت و آن دو نیز [به عنوان خواهرزادگان امینالدوله صدراعظم] به میان صحنه پریدند و به ترتیب سن وزارت و حکومت و سرانجام صدارت گرفتند. اما کودتای سوم اسفند آرزوهایشان را باطل کرد و هم ماجرای قرارداد 1919 که وثوقالدوله را بدنام از صحنه به در کرد. او که شاعر درخشانی بود خود سروده است چون بد آید هر چه آید بد شود/ یک بلا ده گردد و ده صد شود. در طول بیست ساله قدرت پهلوی اول، قوام چندان مسن نبود که مادر برادر از قدرت چشم بپوشد و زینت دستگاه رضاشاه شود، در داخل و خارج کشور در انتظار ماند و بعد از سقوط رضاشاه، به صحنه بازگشت و چهار سال بعد محکمترین و به موقعترین دولت ایران را تشکیل داد و با استفاده از قدرت تحلیلی که از تضادهای بینالمللی داشت، ارتش سرخ استالین را که بعد از جنگ خیال تخلیه شمال ایران را نداشت با کمک آمریکا به رفتن واداشت. شوروی هنوز به بمب اتم دست نیافته بود و از همین رو اگر قوام تعلل کرده بود، آذربایجان معلوم نبود چه سرنوشت میگرفت. بعضی مورخان هم نوشتهاند که پایداری استالین در خاک ایران میتوانست به دوران کوتاه جنگ سرد پایان دهد جنگ جهانی سوم را موجد شود. اما قوام نامی بزرگ از خود در تاریخ و همین طور در سیاست ایران گذاشت و نشان داد که ایرانیان به عنوان اولین جامعهای در خاورمیانه که به دموکراسی و قانون رسیدند، این قابلیت را دارند که بازیهای جهانی را بشناسند و از شنا در اقیانوس بیمی ندارند. این همان واقعیت بود که هفت سال بعد دکتر مصدق [همکار و وزیر کابینههای قوام] در رهبری نهضت ملی کردن نفت موکد کرد.
اما همین قوام که وقتی استالین بازی خورد و بازیگران داخلی مانند شاه جوان و انگلوفیلها شرم کردند از بیخردی خود، در بین اهل خرد جایگاهی رفیع یافته بود، جایی که شمار کمتری از رجال بعد از مشروطه رسیدند، پیرانهسر هوس قمار دیگر به سرش زد و سیتیر شد. همه آبرو باخت. از شدت جاهطلبی فکر نکرد چرا شاه که همه القاب او را گرفته بود، سه سال قبل، چطور حالا حاضر به دادن حکم نخستوزیری به او شده است.
و سومین بازگشت را به نام هاشمی رفسنجانی ثبت کرده است. او که با داشتن لقب سردار سازندگی و بعد از هشت سال ریاست دولت بعد از جنگ الگوی بازسازی کشور شد، و در حالی که سمت پراهمیت ریاست مجمع تشخیص مصلحت را هم در اختیار داشت اما به اصرار تیم فنسالاران بار دیگر وارد صحنه انتخابات مجلس ششم و بعد از آن نهمین انتخابات ریاست جمهوری شد.
تونی بلر
بهانه اصلی این نوشته، کنارهگیری تونی بلر از ریاست دولت بریتانیا بود. بلر در زمانی از خانه شماره ده داونینگ استریت میرود که در بریتانیا محبوبتر از وی هنوز کسی نیست. با آنکه مردم رایدهنده هفتاد درصدشان با ادامه حضور ارتش آن کشور در عراق مخالفند، و این جنگ تا اندازه زیادی به حیثیت بلر لطمه زده است اما آمارگیریها نشان داد که نه گوردون براون ولیعهد بلر که به جایش رئیس دولت و حزب کارگر میشود، نه دیوید کامرون رئیس حزب محافظهکار به اندازه تونی بلر اعتماد مردم را جلب نمیکنند. حقیقت همان است که حانستون نویسنده انگلیسی دو روز پیش نوشت؛ «کسی که میتوانست بزرگترین نخستوزیر بریتانیا بعد از چرچیل باشد به علت آنکه زمانش با جورج بوش تلاقی کرد با سرشکستگی خانه شماره ده داونینگ استریت را ترک میکند.»
کاری که بلر انجام داد، یعنی ترک داوطلبانه ریاست دولت و حزب بعد از سومین انتخاب، در بریتانیا سابقهها دارد که آخرین آن به خانم تاچر نخستوزیر محبوب محافظهکاران برمیگردد که چهارده سال قبل برای سومین بار انتخابات سراسری را برد اما سال بعدش اعضای کابینه به در اتاق او رفتند و به تلخی و عتاب پرسیدند چرا این همه مقاومت میکند و چرا نمیرود. بانوی آهنین با اشک رفت چرا که دموکراسی انگلیسی توان تحمل یک نفر را برای مدتی بیش از ده سال ندارد و کسی را تاکنون تا پایان دوره چهار ساله سوم در این مقام نگاه نداشته است. در این مواقع، همانند این روزها، از جمله علائمی که ظاهر میشود و نشان میدهد ظرفیت مردم تمام شده فشارها و افشاگریهای رسانهای و مخالفتهای مجلس است. یعنی مردم بیتاب میشوند و نمایندگان مجلس و روزنامهها به تبع آنها.
این داستان مختص بریتانیا نیست. در آلمان نیز هلموت کهل اولین دولتمرد بعد از جنگ جهانی دوم که همه آلمان را رهبری کرد. او که با هیکل بزرگش شد صدراعظمی که بعد از هیتلر دوباره دو نیمه آلمان را به هم برآورد، باز هنگامی که برای سومین بار خواست این عنوان را حفظ کند، رای نیاورد. در فرانسه هم که ریاست جمهوری برای هفت سال برگزیده میشود، آخرای دو دوره حداکثر تحمل مردم است و کسی را توان ماندن بیش از آن نبوده است تاکنون. چنان که ژاک شیراک هم این پیام را شنید و نامزد نشد و میتوان گفت به موقع از سر میز برخاست، با این تفاوت که آینده به نوعی در انتظار تونی بلر 55 ساله هست اما شیراک 72 ساله ناگزیر است از این خرسند باشد که جای خود را به همفکر و کاندیدای مطلوب خود سارکوزی داده است. روزنامه ایندیپندنت در گزارشی پیرامون بازگشتهها، موفق و ناموفق، یادی هم از دیگران - نه فقط دولتمردان – کرده است. کسانی مانند مایکل جکسون که از اولین ترانهاش 104 میلیون کپی در سال 82 به فروش رفت اما آنقدر ماند که در سال 2002 وقتی که تیراژش به هشت میلیون رسید سونی قراردادش را باطل کرد و اینک چون سایهای در بحرین ساکن شده است. یا جودی گارلند هنرپیشه محبوب دهه پنجاه که سی سال بعد خواست دوباره برگردد و نشد. در این گزارش حتی محمدعلی کلی و الویس پریسلی هم به عنوان کسانی که خیال بازگشت به سرشان افتاد و ناکام ماندند یاد شده است. گرچه نمونههای موفق مانند فرانک سیناترا و باربارا استرایسند هم هست. در همین سالی که گذشت انبوهی از چهرههای مشهور دهه شصت بار دیگر به عالم هنر به ویژه موسیقی برگشتهاند.
و تازه فهرست کامل نمیشود مگر با ذکری از دیرآمدگان که باز به نوعی به موقع نیامده و برنخاستهاند. چرنینکو رهبر پیشین اتحاد جماهیر شوروی، از دهه پنجاه میلادی همراه با برژنف وارد کرملین شده و در موقع مقتضی با حمایت از وی در مقابل خروشچف جای خود را تثبیت کرد. ماند تا سال 1982 که برژنف درگذشت. در این زمان چرنینکو هم خود را بازنشسته کرد و به موقع از سر میز برخاست. اما دو سال بعد با مرگ سوسولف او را فراخواندند. بهانه آورد که 72 سال دارد و برای اداره کشور پهناوری مانند شوروی پیر است اما به او یادآوری کردند که از معاون نخست وزیر جوانتر است که 83 سال دارد، همین طور از نخست وزیر که 78 ساله است، تازه وزیر صنایع هستهای 87 سال عمر کرده است. چرنینکو چیزی نداشت بگوید، پذیرفت اما به فاصله چند ماه از کاخ کرملین راهی بخش مراقبتهای ویژه بیمارستانی شد و ماند تا 13 ماه که ده ماهش را اعضای دفترش با مهر الکترونیکی که ساخته بودند به جایش اسناد را مهر میکردند. چنین بود که آن سیستم که کهنگی از رویش میبارید کوتاه مدتی بعد از مرگ چرنینکو سقوط کرد. گورباچف آخرین بود.
چنین شد که گفتهاند مرغ زیرک آن است که بداند کی فرود آید و چه موقعی برخیزد.