2 روز پس از کودتا، شاه فراری از رم برای مردم پیام میفرستد که «سرلشکر زاهدی در ترمیم خرابیها و اصلاحات لازم سریعا اقدام خواهد کرد» و وعده میکند که «یک زندگی دموکراسی برای قاطبه ملت فراهم خواهد کرد». شاه بلافاصله از فرار مفتضحانهاش ـ که سفیر آمریکا آن را «هجرت عارفانه» خوانده - برمیگردد تا وعدهاش را عملی کند؛ چنانچه در اولین دیدارش با سفیر آمریکا ملاقات میکند و میگوید: «من تاج و تختم را از برکت خداوند، ملتم، ارتشم و شما دارم» و در جواب سفیر ـ که از مصدق و فاطمی میپرسد ـ برآشفته فریاد میکشد: «دکتر فاطمی را اعدام میکنم».
زاهدی پیر اما از شاه جوان مکارتر است. او میداند که نباید علنا با نهضت ملی مخالفت کرد؛ پس در اولین مصاحبه مطبوعاتیاش از مصدق و کاشانی به نیکی یاد میکند و وعده میدهد که «قیام ملت ایران برای گرفتن حقوق خود در نفت جنوب محترم است و دولت بر اجرای قانون ملیکردن نفت پافشاری دارد». در سرمقالههای سفارشی ـ که مستقیما از دفتر نخستوزیری به مطبوعات میآید ـ هم نوشته میشود: «چیزی عوض نشده است. به علت اشتباه مصدق در میداندادن به کمونیستها، مملکت در خطر بود. مصدق را مردم سرنگون کردند و یکی از وزیران سابق او را بر کار گذاشتند تا با آرامی و متانت قانون ملیکردن نفت را اجرا کند و مملکت را از قحطی و بیکاری و کمونیسم نجات دهد». قرار است همه چیز در خطر کمونیستها خلاصه شود. وزرای مصدق همگی احترام و تکریم میشوند و هر کدامشان که دوست داشته باشند، حتی پست و سمتی هم میگیرند؛ تنها با فاطمی ـ که علیه شاه و سفیر آمریکا سخن گفته ـ قرار نیست مدارا شود. هر روز اخباری از دستگیری تودهایها منتشر میشود و سقف «حظیرهالقدس» ـ مرکز اجتماع بهائیان ـ کلنگ میخورد.
وقتی نقاب میافتد
در همین روزها زاهدی به اتفاق جماعتی از خبرنگاران و عکاسان به خانه آیتالله کاشانی هجوم میبرد. کنار او مینشیند و تملق میگوید؛ یکریز و مدام. عکاسان عکس میگیرند و فرداروز در جراید چاپ میکنند اما آیتالله با این بازیها آشناست. یک هفته بعد اعلامیهای به امضای سید ابوالقاسم کاشانی در سراسر تهران و بعد در شهرهای دیگر پخش میشود؛ «ای مردم مسلمان ایران! نباید فرصت بدهیم که باز استعمار بساطش را در این مملکت پهن کند و باز هم همان سیهروزگاریها تجدید شود؛ نگذارید، خاموش ننشینید. اگر دهان مرا هم دوختند شما از جانب خودتان و از جانب این بنده حقیر فریاد بکشید». نقاب دولت کودتا خیلی زود میافتد. بازاریان تهران اعتراض میکنند اما تظاهراتشان سرکوب میشود؛ جمع کثیری به زندان میروند و سقف بازار کلنگ میخورد.
دولت اطلاعیه میدهد که مصدق دیونی معادل 18میلیارد ریال برای ایران باقی گذاشته است.
2 شبکه وابسته به حزب توده کشف و متلاشی میشوند. سیدحسن امامی ـ امام جمعه درباری ـ دعا به جان آریامهر را که «مملکت را از شر کمونیستهای بیدین نجات دادند» فراموش نمیکند.
در روزهای پایانی تابستان سرد 32، وقتی زاهدی اعلام میکند «مصدق در 2 مورد محاکمه خواهد شد؛ یکی به خاطر عملیات خلافی که در زمان نخستوزیری مرتکب شده است و دیگری به اتهام توطئه برضد حکومت قانونی و رژیم مملکت»، تظاهراتهای پراکنده مردم به نیروهای دولت کودتا فرصتی دوباره میدهد تا به ضرب باتون و سرنیزه، وعده «یک زندگی دموکراتیک» شاه را به ملت یادآوری کنند.
هشتم مهرماه، سخنگوی دولت خبر میدهد: «دولت فعلی مصمم است با توجه به قانون ملیشدن صنعت نفت و دقت در قوانین موضوعه مملکتی، به هر وسیله که شده است نفت ایران را به بازارهای جهانی بفرستد». و 20 روز بعد آنتونی ایدن ـ وزیر خارجه انگلیس ـ اینطور جواب میدهد: «انگلستان بار دیگر دست دوستی به سوی ایران دراز میکند و برای تجدید مناسبات سیاسی، همه نوع آمادگی دارد».
مردم، بهتزده و حیران خبرها را میشنوند و دلشان برای خیلی چیزها میسوزد. حکومت نظامی در سرتاسر خوزستان، فارس، اصفهان و گیلان برای 3 ماه دیگر تمدید میشود و نهضت مقاومت ملی کمکم فعالیت زیرزمینیاش را آغاز میکند.
روز عزا میرسد
روابط ایران و آمریکا به سرعت گسترش مییابد و در 17 آبان، محاکمه جادویی مصدق آغاز میشود. ایران، خاموش نگاه میکند.
روزها میگذرد تا دوشنبه 16 آذر 32، در دانشگاه تهران دانشجویانی که نوار مشکی به بازو بسته و آمدهاند تا مثل 2 روز گذشته تظاهرات راه بیندازند، با محاصره دانشگاه از سوی نظامیان روبهرو میشوند. آنها نمیدانند که شاه به وزیر دربارش ـ اسدالله علم ـ گفته است «نمیدانم چرا در این دانشگاهها خرابکار از همهجا بیشتر است؟». آنها خیلی چیزهای دیگر را هم نمیدانند؛ آنها فقط میدانند که در چنین وضعیتی نباید سروصدا کرد، پس با آرامش و احتیاط سر کلاس میروند. سربازها که خودشان را «دسته جانباز» میخوانند، همچنان در محوطه دانشگاه میگردند. کلاسهای ساعت اول تمام میشود. نظامیها که دیگر حوصلهشان تمام شده، به داخل دانشکدههای داروسازی، علوم و حقوق هجوم میبرند. دستگیرشدگان را به جلوی دانشگاه هنر میبرند و آنجا بازجویی میکنند؛ میخواهند بدانند چه کسی در روزهای قبل شعار داده. بین بازداشتشدگان چند نفری از استادان دانشگاه هم هستند که به جای دانشجو بازداشت شدهاند. زنگ ساعت دوم کلاسها میخورد. دانشجویان سر کلاس میروند اما در یکی از کلاسهای درس دانشکده فنی اتفاق عجیبی میافتد. دکتر شمس ملکآرا دارد نقشهبرداری درس میدهد که در کوبیده میشود. مستخدم دانشکده هراسان وارد میشود و چیزی در گوش استاد میگوید. دکتر ملکآرا میگوید :«نه، نمیشود. بگویید پیش رئیس دانشکده بروند». مستخدم میرود و اینبار با سربازی مسلسل به دست برمیگردد. دخترها که ردیف اول نشستهاند، جیغ میکشند و به آخر کلاس میدوند. سرباز 2 نفر از دانشجوها را نشان میدهد و تهدیدشان میکند که همراهش بروند. مدام میگوید؛ «به ما میخندید، هان؟». دکتر ملکآرا سریع به دفتر مهندس خلیلی – رئیس دانشکده - میرود تا ماجرا را اطلاع بدهد. مهندس خلیلی و معاونش – دکتر عابدی – تصمیم میگیرند زنگ تعطیلی کلاسها را بزنند و از دانشجوها بخواهند که سریعتر دانشگاه را ترک کنند. زنگ تعطیلی کلاسها به جای 12همیشگی، ساعت 10:15 میخورد.
دانشجوهای حیرتکرده از کلاسها به کریدور، ورودی میآیند که با هجوم سربازها از در اصلی روبهرو میشوند. دانشجوها به سمت راهروهای جنوبی فرار میکنند. از آن طرف هم دستهای سرباز میآید. دانشجوها نمیدانند چه کار کنند. یکی صدا میزند «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه!» و سربازها انگار که منتظر همین بودهاند، به طرف دانشجوها شلیک میکنند؛ آنطور که دکتر عابدی تعریف میکند، تا سالها بعد، جای 68 گلوله بر دیوارهای دانشکده باقی میماند. مصطفی چمران هم میگوید که خودش را درون کلاسی پرت کرده وگرنه او هم در کنار رفیقش ـ احمد قندچی ـ تیر میخورد.
خبر کشتهشدن دانشجوها به سرعت در شهر پیچید. دولت، شبانه روزنامههایی که این خبر را در صفحاتشان منتشر کرده بودند، از چاپخانه بیرون کشید. روز 17 آذر، فقط روزنامه «اطلاعات» منتشر شد که آن هم گزارشاش از حوادث دانشگاه اینطور بود که گروهی از دانشجویان وابسته به حزب توده قصد جنجال در دانشگاه را داشتهاند و سربازان بنا به خواهش رئیس دانشگاه، به آنجا میروند و با حمله دانشجوها که میخواستهاند سلاحهایشان را بگیرند، مواجه میشوند.
و دیگر از کریدور نرفت
3 دانشجوی شهید ـ قندچی، بزرگنیا و شریعترضوی ـ را خود دولت مخفیانه دفن کرد. نمایندهای از دربار به خانوادههای آنها اطلاع داد که شاه به جبران خون فرزندانشان 200 هزار تومان به آنها پرداخت میکند، مشروط بر آنکه هیچ برنامه ختمی برای فرزندانشان نگیرند. خانوادهها قبول نکردند. 19 آذر ـ سوم شهدای دانشگاه ـ درحالی که دانشجوها برای رفتن به سر خاک رفقایشان در امامزاده عبدالله با مأموران نظامی مواجه بودند، نیکسون بیسروصدا به دانشکده حقوق دانشگاه تهران رفت و در همان دانشگاهی که هنوز خون دانشجویان از در و دیوارش پاک نشده بود، دکترای افتخاری حقوق گرفت. دانشجوها تا چهلم شهدا اعتصاب کردند و سر کلاسهایشان نرفتند. رئیس دانشکده فنی ـ مهندس عبدالحسین خلیلی - که از طرفداران شاه بود، بعد از این ماجرا شد ضدرژیم. او تا آخر عمرش، دیگر از کریدور اصلی دانشکده فنی رد نشد.
هفتهنامه همشهری جوان ـ 10 آذر 86