تاریخ انتشار : ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۳۵  ، 
شناسه خبر : ۴۴۴۹۵


سیاوش شهریور

پیام‌آوران تجدد هیچ‌‌کدام در مشرق‌زمین و ایران به دنیا نیامدند و سرزمین ما هم عرصه چالش و نزاع و جدال آنان با زمانه و نظام حاکم و سنت‌ها و ساختارهای آنان نبود. کشور ما در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به دنبال حضور دانشجویان و کارگزاران سیاسی و یا به واسطه حضور و نفوذ در این تفکر در همسایگی ما (قفقاز و استانبول یا کلکته و قاهره) با موج تجدد آشنا و با آن مواجه شد. از آنجا که این تفکر در ایران هیچ‌گونه سابقه تاریخی و فرهنگی و اجتماعی نداشت و از بطن سنت و فلسفه ما نجوشیده بود با مقاومت‌ها و چالش‌ها و حواشی فراوانی روبه‌رو شد. سابقه عقلانیت نظری در جامعه ما به زمان حضور اندیشه معتزله در قرون سوم و چهارم هجری برمی‌گردد که با هجوم اندیشه ضدعقلانی و ضدفلسفی اشعری‌گری و سلطه سپهسالاران متعصب سنت‌گرای غزنوی و سلجوقی پر قدرت سیاسی به حاشیه و انزوا رفت و به مدت چندین قرن سکون و سکوتی کشنده بر حوزه عقل و اندیشه چیره گشت.

شاید بتوان سراغ نبود روشنفکر خلاق و نظریه‌پرداز به ویژه در حوزه سیاست و مذهب را از همان سال‌ها گرفت. به محض ورود اندیشه تجدد در ایران سه واکنش متفاوت شکل گرفت. گروهی به تهدید و محکومیت و رد آن پرداختند و سعی در برچیدن بساط تجدد کردند. جمعی به توجیه و توضیح و تقریب آن با دین و سنت پرداختند و عده‌ای قلیل به انتشار و تکثیر و فربهی آن پرداختند. بحث این نوشتار با همین گروه سوم است که مثنوی حال و روز و منش و روش آنان از هزار من کاغذ پا برون نهاده است. سوال اصلی من در این حوزه است که چرا بعد از صد سال حضور اندیشه تجدد و مبانی آن در ایران باز هم سکه بازار ما در حوزه فکر، سنت و سیاست دارای حداکثری از ناکامی و شکست است. تحلیل و پاسخ به این مساله مهم و استراتژیک هزاران کتاب را می‌طلبد اما می‌خواهم به میمنت حضور گرانمایه فرهیخته جناب آقای بهمن‌بیگی نکته‌ای را آشکار کنم و گستاخانه آن را بیان کنم و آن بحران در طبقه روشنفکران است و به تعبیر من کژتابی واژه روشنفکر در جامعه ماست.

شاید این که گزاره‌های مدرنیته و تجدد در ایران هنگام ترجمه از اصالت و معنی و بار تاریخی و فرهنگی خود افتاده‌اند درست باشد.

در تحلیل همین واژه روشنفکر جدای از تعاریف و تعابیر کثیری که وجود دارد عده‌ای بر این باورند که ما روشنفکر حقیقی و واقعی نداشته‌ایم یا انگشت‌شمار داشته‌ایم. به هر روی حضور اندیشه تجدد در ایران در سیمای فرخنده مشروطه‌خواهی رخ عیان کرد و به تدریج طی یک دهه در بستر اندیشه چپ و انقلابی مارکسیستی آرام گرفت. یعنی آبی از چشمه روشنگری بر عطش دل نزد. چشمه نوشمان از خاکستر انقلاب و انتقام و ترور مکدر شد. آن گزاره‌های زیبای لیبرالی و آزادیخواهانه و روشنگرانه و نوخواهانه تبدیل به گزاره‌هایی از جنس تضاد طبقاتی و انهدام و تکفیر و ایدئولوژی شد که نجات را در اتوپیای غلبه فقرا و تسلط انقلابیون بر قدرت می‌دید. این اندیشه که سابقه اجتماعی و فرهنگی در تاریخ ما نداشت روشنفکران ایرانی را به سویی کشانید که از آن به جز افسوس و ادبار و شکست نزایید و نتراوید.

معنای روشنفکر در جامعه ما فقط به کسانی تعلق می‌گرفت که از کلام‌شان و کتاب‌شان و صدا و تصویرشان بوی انقلاب و مبارزه مسلحانه و سازش‌ناپذیری و رادیکالیسم و جنگ طبقاتی و ایدئولوژی می‌آمد. یعنی همه تلاش بنیادگذاران تجدد و روشنگری و اصلاح در ایران به مرده ریگی بدل شد که از آن بوی بلشویسم و انقلاب و بنیادگرایی ایدئولوژیک می‌آمد. اگر تجدد مبنا و ساختارش را در غرب بر اصلاح، عدالت‌خواهی انسانی، حقوق بشر، آزادی و مشروط کردن قدرت و علم‌گرایی و خردورزی گذاشته بود در ایران همه مولفه‌ها بر بنیاد ایدئولوژی چپ بنا شده بود که قهر با همه چیز را ترویج می‌کرد. اما در همین روزگار جوانی عشایری نابغه که تحصیلکرده مدارس جدید بود و با بسیاری از همان تیپ روشنفکرها هم حشرونشر داشت شجاعانه سر در چنبره حماقت و افسون‌زدگی ایدئولوژیک و روشنفکرزدگی نکرد. او به فراست دریافته بود که در یک جامعه بی‌سواد، گرسنه، کهنه و فاسد و مرتجع چاره کار زور و پهلوانی و خشونت و ایدئولوژی نیست. او رمز نجات را در اصلاح یافت. مروارید ترقی را در تغییر دید. او به سنت ماندگار قوم ایرانی که تاریخ اهل قلم و خردش نامیده است خورشید نجات ترقی و توفیق و تجدد را در قلم دید. او به حقیقت دریافت که انسان منبع توسعه و مدرنیته است و باید برای هر حرکت و جهشی به او متوسل گردید. او برخلاف هم‌مسلکان تحصیلکرده‌اش به ترویج درشت‌گویی و سخت‌گویی و پرگویی و بدگویی نپرداخت.

او به ترویج الفبا و سواد پرداخت تا چشم اسفندیار عقب‌ماندگی و تحقیر و ناکامی و بیچارگی تاریخی قوم ما را نشانه رفته باشد. او به تجربه و زیرکی دریافته بود که هر تلاشی در یک جامعه بی‌سواد برای نوخواهی و ترقی بیهوده است. اگر روشنفکر ما فقط شاه و سلطان و قدرت را علت عقب‌ماندگی و بیچارگی کشور می‌دانست و برای مردم در این ادبار و ویرانی سهمی قائل نبود ولی بهمن‌بیگی خوب فهمیده بود که تشخیص چیز دیگری است. او بی‌سوادی را علت کبیره بلای توسعه‌نیافتگی می‌دانست. او دانایی را رمز نجات شناخت. او دریافته بود که جامعه با سواد توان ترقی و توسعه و تعالی را در خود دارد. آری جامعه باسواد مفهوم تجدد را می‌فهمد. جامعه باسواد ارزش‌های انسانی و شکوهمند را پاس می‌دارد. جامعه باسواد برای‌ آزادی قربانی می‌دهد، جامعه باسواد برای عدالت و دموکراسی‌خواهی تلاش می‌کند. جامعه باسواد خرافه را برنمی‌تابد. جامعه باسواد با فساد و تباهی و استبداد دشمن است، جامعه باسواد گرسنه نمی‌ماند، جامعه باسواد همای خوشبختی را در آغوش می‌گیرد و اتفاقاً تجربه تاریخ معاصر ثابت کرد که روشنفکران ما در تشخیص علت اصلی بیماری تاریخی این سرزمین اشتباه کرده‌اند و تشخیص بهمن‌بیگی درست بوده است.

او راه را عوضی نرفت. او به عنوان یک ایرانی رند و زیرک با قدرت در نیفتاد بلکه قدرت را در خدمت دانش و سواد گرفت. او سلاحی برنگرفت ولی هزاران اسلحه برای نجات در کف محروم‌ترین طبقه اجتماعی ایران نهاد. او با مالکان و خوانین عشایر درگیر نشد بلکه آنان را قانع کرد که به ترویج دانش و سواد بپردازند. بهمن‌بیگی مثل روشنفکران هم‌دوره‌اش فقط سخن نگفت بلکه عمل کرد.

او به عادت ناپسند روشنفکری ما منتظر نشد که مردم برای نجات به دنبالش بیایند و سخنش را بفهمند بلکه او به دنبال آدم‌های بی‌سواد رفت و این بار خلاف عرف تاریخ ما او به شکار آدم‌ها پرداخت؛ با ساده‌ترین ابزار و امکانات. او عزلت کافه‌های روشنفکری و کلاس‌های درس دانشگاهی را به عشق نفس گرم سیاه‌چادرها و دشت‌های زیبای بلوط رها کرد و چه زیبا حماسه و معجزه‌ای خلق کرد. او چشم‌هایش را در چشم‌های بیمار ما دوخت، او در سویدای دل ما عشق را یافت. او دل به شکم‌های گرسنه و دست‌های نحیف و نازک ما سپرد. او خورشید را به خانه‌های ما آورد. از اقیانوس بیکران علم مرواریدهای غلتانی گردنبند ما کرد.

آری او، رند بود، سازگار بود، فرهیخته بود، خلاق بود، عاشق بود. به راستی اگر بتوان گفت مشروطه ایرانی، معماری ایرانی، فرش ایرانی، طب ایرانی به جرات می‌توان محمد بهمن‌بیگی را روشنفکر ایرانی نام نهاد. گوهری و چیزی که کم بود و تنها بود و متهم بود و غریب. اما به شکرانه این سالیان و به لطف روزگار و تاریخ همه دریافته‌ایم که راه او تنها راه نجات جامعه ماست. راهی که نامش دانایی و سواد و علم و آگاهی و خردورزی است. آفرینش جامعه‌ای فرهیخته و پیشرو و توانمند از عشایر بی‌سواد و فقیر ایران گواه جاودانه درستی و موفقیت راه و اندیشه اوست. تجلیل از بهمن‌بیگی تجلیل از پیام‌آوران حقیقی تجدد و ترقی و نجات و دانایی در جامعه ماست. ما بچه‌های عشایر کلاهمان را برای همیشه به احترام بهمن‌بیگی از سر برمی‌داریم و دست‌هایمان را به سوی او تکان می‌دهیم و می‌گوییم. خسته نباشید استاد ـ خسته نباشید مرد. عمر آموزگار کبیر عشایر بلند. این مقاله در مراسمی که به مناسبت تجلیل از استاد بهمن‌بیگی در دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار شده بود ارائه شده است.