جى ـ جان ایکنبرى
ترجمه: نرگس بنىاسدى
ظهور چین بدون شک یکى از بزرگترین رویدادهاى قرن بیست ویکم و مسأله اصلى غرب در ۲۰۰۸خواهد بود. رشد حیرتانگیز اقتصادى چین و دیپلماسى فعال آن تقریباً شرق آسیا را متحول کرده و در دهههاى بعد حتى شاهد افزایش بیشتر قدرت چین و نفوذ آن خواهیم بود. اما سؤال این است که واقعاً این قدرت چگونه بازى خواهد کرد؟ آیا چین نظم موجود را تغییر خواهد داد یا آنکه بخشى از آن خواهد شد؟ و مسأله مهمتر این که ایالاتمتحده چگونه مىتواند همزمان با ظهور چین به هر طریق ممکن، موقعیت خودش را حفظ کند؟
برخى از ناظران معتقدند که دوره قدرتنمایى ایالات متحده رو به پایان است و همزمان «نظم جهانى غربمدار» جاى خود را به شرقى که اقتدارش رو به افزایش است، مىدهد. «نیال فرگوسن» تاریخنگار نوشته است که قرن خونین بیستم شاهد «نزول غرب» و در «جهتدهى مجدد جهان» به سمت شرق بود. واقعگرایان از این جلوتر مىروند و خاطر نشان مىکنند همچنان که چین قدرتمندتر مىشود و موقعیت ایالات متحده نازلتر، به احتمال زیاد دو اتفاق رخ مىدهد: اول آن که چین سعى مىکند تا از نفوذ فزایندهاش براى شکلدهى مجدد قوانین و نهادهاى سیستم بینالمللى و بهرهگیرى بهتر از این سیستم در جهت تأمین منافع خود استفاده کند و دوم، دیگر دولتها و اعضاى سیستم ـ بویژه قدرتهایى که هژمونىشان روبه نزول است - چین را به عنوان یک تهدید فزاینده امنیتى خواهند دید. آنها پیشبینى مىکنند، نتیجه این برآیند تنش، بىاطمینانى، مبارزه و انتقال قدرت خواهد بود. از منظر این کارشناسان، نحوه ظهور چین به صورت ورود قدرتمند به صحنه رقابت خواهد بود و قدرت ایالات متحده به خاطر گرفتار بودن در چالش رهبرى نظام بینالمللى کاهش مىیابد. مسأله مهم در پدیده قدرت چین این است این قدرت که نام بزرگترین کشور جهان را نیز داراست از درون «نظم تثبیتشده بینالمللى» پس از جنگ جهانىدوم برنخاسته است بلکه پکن خارجمدار تعریف شده غرب وارد گود رقابت شدهاست برهمین اساس صعود عظیم چین نوید یک «نظم جهانى آسیا محور» را مىدهد.
به هر حال این پروسه قدرتیابى چین در عرصه جهانى به این آسانى طى نخواهد شد. ظهور چین لزوماً به معناى جابه جایى هژمونى نیست. انتقال قدرت ایالات متحده - چین مىتواند خیلى متفاوتتر از انتقال قدرتهاى گذشته باشد چون چین با یک نظم بینالمللى مواجه است که اساساً با نظم دورههاى گذشته که دولتها با آن مواجه بودند، متفاوت است. چین فقط با ایالات متحده روبهرو نیست، بلکه او با سیستم غرب محورى روبهرو است که علاوه بر یکپارچه بودن (در قالب جبهه لیبرالیسم) داراى بنیانهاى سیاسى و ایدئولوژیک است. مسأله دیگر این است که انقلاب در تکنولوژى هستهاى هم احتمال جنگ در میان قدرتهاى بزرگ را دور از ذهن کرده است. به عبارت دیگر، توان هستهاى به عنوان نقطه اوج پیشرفت قدرتها که سالها سلاح دفاعى دولتهاى در حال نزول از نظم بینالمللى بوده است نقش خود را از دست داده است. به کوتاه سخن، از نگاه آمریکایىها براى چین در حال ظهور، سرنگون کردن نظم امروزه غرب سخت اما الحاق به آن آسان است.
آنچه مسلم است چین در ورود به میدان رقابت جهانى بیش از همه با آمریکا روبهرو خواهد شد. زیرا نظم سیاسى موجود جهانى حاصل اراده ایالات متحده پس از جنگ جهانى دوم است. نظمى را که آمریکا ساخت اساسش بر همکارى و یکپارچگى قدرتهاى بزرگ غرب و دولتهاى تازه استقلالیافته استوار است. به همین دلیل توصیه و راهبرد آمریکا اکنون به پکن این است که امروزه چین مىتواند در درون این سیستم منفعت کامل را ببرد و کامیاب شود.
تازهترین راهبردى که براى مهار چین مطرح شده بر این پایه است که ایالات متحده همچنانکه با چین در حال صعود، مواجه است باید این امکان را فراهم کند تا در آن چین بتواند انتخابهاى استراتژیکىاش را بگیرد.
این عده فرض افول قدرت آمریکا را مسلم مىبینند یکجانبهگرایى ایالات متحده پایان خواهد یافت لذا مسأله ذهنى این محققان در ظهور چین، پدیده رویارویى غرب و شرق است. به عبارتى دغدغه این عده این نیست که آیا آمریکا یاراى رقابت با پکن را دارد یا نه؟ بلکه به این مىاندیشند که چین رودرروى کل بلوک غرب و جهان لیبرال قرار نگیرد.
به باور این عده، پکن انگشت بر نقطه آسیب آمریکا نهاده و از همین نقطه آسیبها براى پیشبرد نفوذ خود بهره مىگیرد پس اگر واشنگتن مىخواهد موقعیت خود را در برابر رقیبان تازهنفس حفظ کند باید روى تقویت قوانین و نهادهاى نظم بینالمللى کار کند. از نگاه این عده از صاحبنظران غرب، استراتژى ایالات متحده باید حول این شعار ساخته شود که «راه شرق از غرب مىگذرد.» ایالات متحده باید تا آنجا که امکان دارد به چین انگیزههاى بیشترى براى یکپارچه شدن بدهد تا مقابله. از طریق این راهبرد است که این شانس را که نظم حاکم حتى بعد از کاهش قدرت نسبى ایالات متحده زنده بماند را افزایش مىدهد.
هراسهاى انتقال
چین به خوبى مسیرش را براى تبدیل شدن به یک قدرت جهانى قوى طى مىکند. قدرت اقتصادى چین از زمان شروع اصلاحات بازار در اواخر دهه ۱۹۷۰ چهار برابر شده و برخى تخمین مىزنند که این ضریب در دهه آینده دو برابر بشود. چین یکى از اصلىترین تولیدکنندگان جهان است و تقریباً یک سوم عرضه جهانى آهن، فولاد و زغال سنگ را مصرف مىکند. این کشور همچنین حجم عظیمى از ذخیره بزرگ ارز خارجى را دارد که ارزش آن در پایان سال ۲۰۰۶ بیش از یکهزار میلیارد دلار بوده است. هزینه نظامى چین نیز افزایش یافته به طورى که نرخ تعدیل شده فزاینده آن بیش از ۱۸ درصد در سال بوده است. دیپلماسى این قدرت تنها در حوزه آسیا محدود نمانده بلکه به آفریقا، آمریکاى لاتین، و خاورمیانه هم گسترش یافته است. در حقیقت در حالى که اتحاد جماهیر شوروى فقط از لحاظ نظامى با ایالات متحده رقابت مىکرد، چین هم از لحاظ نظامى و هم از لحاظ اقتصادى به رقابت برخاسته است که همه این شاخصها منادى یک تغییر عمیق در توزیع قدرت جهانى است.
انتقال قدرت در روابط بینالملل یک مشکل جدید نیست. چنانکه استادان بنامى مانند پل کندى و رابرت گیپلین گفتهاند، سیاستهاى جهانى با موفقیت دولتهاى قدرتمندى که براى سازماندهى و بازنگرى در نظم بینالمللى برخاستهاند گرهخورده است. یک دولت قدرتمند مىتواند قوانین و نهادهاى نظم جهانى پایدار را به گونهاى شکل دهد که در آن منافع و امنیتاش را دنبال کند. اما هیچ چیز در روابط بینالملل براى همیشه باقى نمىماند: تغییرات درازمدت در توزیع قدرت باعث شده که دولتهاى جدید مبارزه براى ایجاد دوره جدید نظم بینالمللى را شروع کنند. دولتهاى نوظهور مىخواهند قدرت جدیدى را که در سطح یک منطقه به تازگى بدست آوردهاند به اقتدار بزرگترى در سیستم جهانى تبدیل کنند تا قوانین و نهادها را منطبق با منافعشان دوباره شکل دهند. دولتهاى در حال نزول هم به نوبه خود مىترسند تا کنترلشان را از دست دهند و نگران بکارگیرى امنیتى از موضع ضعیفشان هستند.
این لحظات ـ برهه انتقال قدرت در صحنه جهانى ـ با نگرانى همراه است. زمانى که یک دولت در سیستم بینالمللى موقعیت فرماندهى را بدست مىگیرد در مرحله اول نه این دولت و نه دولتهاى ضعیفتر انگیزهاى براى تغییر نظم موجود ندارند. اما زمانى که قدرت یک دولت چالشگر رشد مىکند و قدرت دولت درحال رهبرى ضعیف مىشود، آن وقت یک رقابت استراتژیک بوجود مىآید و احتمال یک نبرد ـ که شاید منجر به جنگ شود ـ بروز مىکند. خطر انتقال قدرت به طور غمانگیزى در آلمان اواخر قرن نوزدهم نمایان شد. در سال ،۱۸۷۰ انگلستان از لحاظ قدرت اقتصادى یک مزیت ۳ به ۱ نسبت به آلمان داشت و همچنین یک مزیت چشمگیر نظامى؛ تا سال ۱۹۰۳ آلمان هم از لحاظ اقتصادى و هم از لحاظ قدرت نظامى جلو افتاد. همچنان که آلمان متحد شد و رشد کرد نارضایتى و تقاضایش هم افزون شد و همچنان که پر قدرتتر مىشد، به نظر نسبت به دیگر قدرتهاى بزرگ اروپا تهدیدآمیزتر هم مىگردید که همه اینها در نهایت به یک چالش امنیتى منجرشد. فرانسه، روسیه و انگلستان که دشمنهاى پیشین بودند، با یکدیگر متحد شدند تا مانع ظهور آلمان شوند. نتیجه یک جنگ اروپایى بود.
اکنون به باور بسیارى از ناظران روابط بینالملل شباهت بسیار به صفآرایى آن دوره پیدا کرده است. آنها نشانههاى ظهور دینامیک این رقابت را اکنون در روابط ایالات متحده ـ چین مىبینند. جان میرشایمر در این خصوص نوشتهاست: «اگر چین قدرت مؤثر اقتصادىاش را در چند دهه دیگر ادامه دهد، ایالات متحده و چین به احتمال زیاد بر سر رقابت شدید امنیتى با یکدیگر درگیر شوند، درگیرى که جنگ بالقوه دارد.»
اما تمام قدرتها نظم قدیم را سرنگون نمىکنند و یا جنگ درست نمىکنند. در اوایل دهه قرن بیستم، انگلیس قدرت را بدون نبرد بزرگ و یا حتى اختلالى در روابط به ایالات متحد تحویل داد. اقتصاد ژاپن از اواخر دهه ۱۹۴۰ تا اوایل دهه ۱۹۹۰ از معادل ۵ درصد تولید ناخالص داخلى ایالات متحده به ۶۰ درصد تولید ناخالص داخلى ایالات متحده رسید و با این حال ژاپن هرگز نظم موجود بینالملل را به چالش نکشید است.
واضح است که انواع متفاوتى از انتقال قدرت وجود دارد. برخى از دولتها مىبینند که قدرت اقتصادى و جغرافیاى سیاسىشان به طور حیرتانگیزى رشد مىکند و هنوز هم خودشان را به نظم موجود مقید مىدانند. برخى دیگر هم تغییر آن را دنبال مىکنند. برخى از انتقال قدرتها منجر به شکستن نظم قدیم و ایجاد سلسله مراتب جدید از قدرت بینالمللى شده است. برخى دیگر هم فقط تعدیل محدودى در سیستم جهانى و منطقهاى آوردهاند.
فاکتورهاى مختلف مسیرى را که در آن انتقال قدرت آشکار مىشود تعیین مىکنند. ماهیت سیاسى رژیم دولت در حال ظهور و درجه نارضایتى آن از نظم قدیم مسألهاى بسیار حیاتى هستند: در اواخر قرن نوزدهم، ایالات متحده که یک کشور لیبرال بود و از اروپا به اندازه اقیانوسى فاصله داشت بهتر از آلمان قادر بود تا نظم بینالمللى بریتانیا محور را با آغوش باز بپذیرد. اما علاوه بر ماهیت سیاسى قدرت در حال ظهور، ماهیت نظام سیاسى حاکم بر روابط بینالملل تعیینکنندهتر است زیرا این ماهیت نظم بینالملل است که تصمیم دولت در حال ظهور را میان به چالش کشیدن آن نظم و یا سازگارى با آن شکل مىدهد.
از این منظر است که امروز باید راهبرد چینىها را براى جهان آینده به دقت مرور کرد چین سعى مىکند به دولتهاى دیگر از نیت صلحآمیز خود اطمینان دهد و این کار را از طریق مشارکت در گروهبندى منطقهاى و جهانى مىکند.