پای گذاشتن در سرزمین گفتمان و شرح و بسط آن مستلزم تسلط جدی بر چندین علم انسانی و احاطه موضوعی بر مورد عطفهای تحلیل گفتمانی است. چه اینکه «تحلیل گفتمان... یک گرایش مطالعاتی بین رشتهیی است که از اواسط دهه 1960 تا اواسط دهه 1970 در پی تغییرات گسترده علمی ـ معرفتی در رشتههایی همچون انسانشناسی، قومنگاری، جامعهشناسی خرد، روانشناسی ادراکی و اجتماعی، شعر، معانی و بیان، زبانشناسی، نشانهشناسی و سایر رشتههای علوم اجتماعی و انسانی علاقهمند به مطالعات نظاممند ساختار و کارکرد و فرآیند تولید گفتار و نوشتار ظهور کرده است.»1
پرهویداست که توضیح و تبیین امری که اینچنین از سرچشمههای خرد و کلان علوم انسانی توشه برمیگیرد و خود را فربه میسازد، توان و تسلط خاصی را میطلبد که خارج از راقم این سطور است. اما توصیف گفتمان به مثابه یک امر کلگرایانه (طرفه آنکه برآمدن گفتمان برای فرار از توصیف صرف است و نام بری از کلگرایی برای روشن ساختن کارکرد گفتمان، امری میانه خطا و تصحیح است) برای شناخت آغازین مخاطب اندیشه سیاسی با «گفتمان» قصدی است که این مقاله در پی آن است. قبل از ورود به بحث تذکار این نکته واجب مینماید که در رسیدن گفتمان به ابزاری برای تحلیل سیاسی اجتماعی، رهگذرهای علمی و معرفتی متنوعی طی شده است که از آن جمله میتوان به «نشانهشناسی سوسور»، «ساختگرایی آلتوسر»، «روانکاوی لکان»، «پساساختگرایی فوکو»، «شالوده شکنی دریدا» و انبوهی از بحثهای پایه اشاره داشت که ما از آن درمیگذریم و به جان کلام میپردازیم.
از سوی دیگر دیدگاههای «نقشگرایانه»، «ساختگرایانه» و «انتقادی» از نحلههای برآمده از نظریه گفتمان است که هر یک تکملهیی بر دیدگاه پیشینی خود زده است و «گفتمان تحلیلی انتقادی» به عنوان گفتمان رایج را برساخته است. نوشتار حاضر حاشیهیی است بر مفهوم گفتمان به عنوان امری که دستاویز تحلیل اجتماع و سیاست قرار میگیرد و در این مقال به فرآیند رسیدگی گفتمان وقعی گذاشته نمیشود. به عبارت دیگر گفتمان در وضعیت حاضر کاویده میشود. اما گفتمان چیست؟ دید گفتمانی چگونه جهانی را برمیسازد؟ چه نتایجی از کاربست نظریه تحلیل گفتمان به دست میآید؟ وجودیافتگی گفتمانها را نمیتوان به بحث نشست.
سخن از آغازگی گفتمانها امری محال است. در عین حال گفتمان چیزی است که همیشه وجود داشته و همه چیز را دربر گرفته است به حدی که ما همه کنشهای ارادی و غیرارادی یا بهتر بگوییم کنشهای معطوف به هدف گفتمان و کنشهای به ظاهر خارج از هدف گفتمان (ظاهراً به این سبب که در ساحت گفتمان و در مقام ابژگی، فعل یا ترک فعلی خارج از منافع گفتمان رخ نمیدهد و احتمال رخدادش نیز به تصور درنمیآید) انسانها را معطوف به گفتمان مسلط برآنها میدانیم. این امر موقعی تفهیم میشود که به «زبانشناسی» به عنوان رستنگاه گفتمان توجه کنیم. در نگاه آمیخته با نگاه دریدایی این انسان نیست که زبان را کشف میکند و برای فهم و توضیح جهان به کار میبندد، بلکه انسان مولود زبان است. این زبان است که انسان را در چنبره تولید معنا گرفتار میسازد و او را تمرین ابژگی میدهد. پرپیداست که قدمت زبان نیز به درازنای زندگی آدمی در کره خاکی است. (البته خارج از کیفیت ارتباطگیری و سطح پختگی آواها و تاثیرگذاری صداها) پس گفتمان نیز خارج از توضیح تاریخی مینماید. اصولاً «گفتمان چیزی است که چیز دیگر را تولید میکند و نه چیزی که «درخود»، «ازخود» و «برای خود» وجود یافته و میتواند به گونهیی منفک و بریده از همه چیز مورد تحلیل قرار گیرد.»2 پس تبارشناسی گفتمان، توضیح آغازگی آن نیست که تبیین روند نشو و نمای تئوریک و پراتیک آن است که این مقاله جایگاه پرداخت به آن نیست.
حال با عبور از «به وجودآمدگی» گفتمان، به کارکرد گفتمان در جهتدهی به خصلتهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و همچنین برونداد وضعیت «درونبودگی» در گفتمان اشاره خواهیم کرد. هر گفتمانی، جهانی را در پی خود میآورد و از آن هیجانانگیزتر، انسانی نو را برمیسازد. این «عالم» و «آدم» نو تنها در حیطه گفتمان مخصوص به خود است که معنا مییابد و به سمت تولید و تثبیت حقیقت (معنا) حرکت میکند. بدین ترتیب تمامی برونداد انسانی اعم از حرکات اجتماعی، کنشهای سیاسی و هنجارهای فرهنگی بسته به گفتمانی است که بر انسان تسلط دارد. از جنبه معرفتی نیز حقایق مورد تاکید انسان برخاسته از انتظام معنا و طرح حقیقتی است که گفتمان در دستور کار خود دارد. البته باید این دقت را روا داشت که حقیقت در گفتمان وجود ندارد بلکه ساخته میشود. چه اینکه در فراشدی که اعمال خوب و بد را تعریف میکنیم و از این مسیر قاعده مورد نظر خود را تثبیت میکنیم و حقیقت مدنظر خود را موکد جلوه میدهیم، حقیقتی (چه وجودشناختی و چه معرفتشناختی) وجود ندارد، بلکه با تشبث به قواعد هنجاری ما حقیقت را میسازیم و این حقیقت در هر گفتمان مجموعه احکامی است که ممکن است با هم در تفاوت و تعارض باشند.
البته این چندگونگی حقیقت در گفتمانهای گوناگون نباید ذهن ما را به سمت نسبیگرایی سوق دهد. «نسبیگرایی» در بستری فراخ به همزیستی همه حقایق معتقد است چون به هیچ حقیقت خاصی نمیتواند اصالت دهد. اما نظریه گفتمان در وادی نسبیگرایی در نمیغلتد! هر گفتمانی بر حقیقت خود تاکید دارد و نظام معنایی خود را اصیلتر از نظامهای معنایی گفتمانهای دیگر میداند و هماره سعی بر تاکید بر حقیقت مورد نظر خود و طرد حقیقت مورد نظر دیگر گفتمانها دارد. این نسبیگرایی نیست! پس در هر گفتمانی حقیقتی وجود دارد. این گفتمان است که صدق و کذب احکام و «چیزها» را به انسان دستور میدهد. در فرآیند تصدیق و تکذیب حکم توسط گفتمانها ممکن است تناقضهای بنیانفکنی مشاهده شود ولی این پارادوکسها با فهم خصلت معنادهی هر گفتمان به دربرگیرندههای خود (دالهای خود) مرتفع میشود.
به عنوان نمونه هنجار عمل به حکم پیشینیان در برخی گفتمانهای جوامع شرقی و آفریقایی ممکن است به زندهسوزی بیوگان یا سنگسار خاطیان جنسی منجر شود که عین درستی و صواب تعریف شود. در حالی که همین عمل اگر در ساختار گفتمان غرب رفرم شده و رنسانس دیده تحلیل شود، وحشتناکترین و بیرحمانهترین کنشی است که میتواند نسبت به انسانی روا داشته شود. چنان که توضیح داد شد، یک عمل در درون دو گفتمان تا چه اندازه میتواند ماهیتهای متفاوتی یابد. از این روست که گفته میشود گفتمانها، انسانهای تازهیی میسازند؛ انسانهایی که در جهت تقویت معنا و تثبیت حقیقت مورد نظر گفتمان حرکت میکنند. در این تحلیل دیگر حقایق پیشاگفتمانی ارزش و توجهی برنمیانگیزد. و هر مفهومی خارج از گفتمان بیمعنا و کارکرد فرض میشود. حتی مفاهیمی که معطوف به حقیقتی از پیشساخته (یا در نظر داشته) باشد! به عبارت دیگر «شناخت و عمل ما تنها در یک گفتمان از قبل ایجاد شده، دارای معنی است.» 3 همین شناخت و عمل است که مبنای قضاوت و حرکات میشود پس؛ «هویتهای اجتماعی و سیاسی محصول گفتمانها هستند.»4 گفتمانهایی که انسانها را آنگونه که میخواهند میسازند، نه اینکه انسانها در مقام سوژه کنشگر دست به تاسیس گفتمان زنند.
این نکته یکی از نقاط توجه اندیشههای ژرف میشل فوکو است که فاعلیت و سوژگی را از انسان میستاند و او را بیاختیار و تحت جبر در سیطره گفتمان مسلط رها میسازد. از دیگر مقولههای مورد توجه فوکو «قدرت» است که در تحلیل گفتمان نقشی بنیادین دارد؛ قدرتی که در ادامه سنت پسا ساختگرایی فوکو از حالت دوگانه خارج شده و شبکهوار در جامعه پخش میشود. فراروی فوکو از قدرت به معنای وبری آن و شکست ساختگرایی، خدمتی درخور به تحلیل گفتمان بود. قدرت به معنای فوکویی آن (که دیگر در هیئت یک فرماندار و یک یا چند فرمانبردار جلوهگر نیست، بلکه در همه شئون جامعه و حرکات و کنشهای انسانی نهفته است) به گفتمان خصلتی تعینگر و تسلط گرا میدهد. قدرت در این معنا زاینده است و کمتر بر انقیاد متوجه میشود. «به نظر فوکو قدرت را نباید به نهادهای سیاسی محدود کرد، قدرت در تمام جامعه جاری است و نقشی مستقیماً مولد ایفا میکند.» 5 این قدرت جهان اطراف ما را میسازد و نحوه فهم و شیوه سخن گفتن و طرز تبیین و برداشت ما را نیز از جهان تعیین میکند.
اهمیت قدرت در نظریه گفتمان به این سبب است که «گفتمان مفهومی است که زبان را با سیاست پیوند میزند»6 و برای ورود به وادی سیاست نیز به ناچار باید قدرت را فهمید. چه اینکه گوهر سیاست «قدرت» است. اما گفتمان در سرزمین سیاست چه نتایجی را در مقام تحلیل ارائه میدهد؟ ارائه گفتمان به مثابه نظریهیی برای تحلیل سیاسی اجتماعی مرهون تلاشهای فکری زوج «لاکلا» و «موف» است که دستاوردهای آبای شارح گفتمان را با وامگیری از لکان، فوکو، دریدا و در بستری نئومارکسیستی پرورش دادند. نزد لاکلا و موف تمامی تحولات سیاسی حاصل منازعات معنایی میان گفتمانهای رقیب است. همه گفتمانهای حاضر در عرصه سیاست برای چیرگی و بسط حقیقت مورد خواستشان دست به کنش قدرتگرایانه معطوف به امر سیاسی میزنند. (هر کنشی که مشتمل بر تعریف و تثبیت معنایی خاص باشد، قدرتگرایانه فهم میشود و قدرت نیز ذات سیاست است.) به عبارت بهتر «موفقیت گروههای سیاسی به تواناییشان برای تولید معنا بستگی دارد.»7 معنایی که در وضعیتی هژمونیک تمامی اذهان را به نفع کنشهای سیاسی اجتماعی معطوف به هدف خود مصادره میکند. هر گفتمانی برای مانایی خود در عرصه تحولات و منازعات معنایی جامعه دست به تعریف و تثبیت معنای مورد نظر خود میزند و به مفصلبندی و هژمونیکسازی دالهای شناور در حوزه گفتمان گونگی اقدام میکند. دالهایی تهی از معنا که عطف به جذب توسط هر گفتمانی، معنای مورد نظر آن گفتمان را جذب میکنند.
در این فرآیند هر گفتمانی که قویتر دست به جذب دالهای شناور بزند و آنها را در حوزه گفتمانی خود جای دهد و همزمان به تضعیف هنجارها و باورهای گفتمانهای مقابل اهتمام ورزد، در وضعیت چیرگی قرار میگیرد و گفتمان مسلط میشود. به طور مثال اینک در عرصه روابط بینالملل گفتمان «نومحافظهکاری» مبتنی بر فلسفه سکولار و سیاست لیبرال، نسبت به گفتمانهای دیگر از جمله سوسیالیستی، یهودیت صهیونیستی (موعودگرا) و دموکرات مسیحی تفوق دارد و نطفه موجود را طبق تعریف خویش رقم میزند و هنجارهای قواعد و نهادهای بینالمللی نزدیک به مفاهیم گفتمان نومحافظهکاری تعریف میشوند. تا زمانی که معنادهی دالهای شناور در حوزه گفتمان گونگی روابط بینالملل توسط گفتمان مسلط نومحافظهکاری انجام پذیرد، منفعت کشورهای حامی این گفتمان بیشتر تامین میشود و تمامی مسائل و موضوعات بینالمللی و کنشهای فرامرزی سیاسی به نفع این گفتمان صورت میگیرد.
عملکرد ایالات متحده به عنوان قدرت جهان معاصر و پیشقراولی این کشور در حل مسائل بینالمللی ناشی از همین چیرگی گفتمانی است که در پیش گفته شد. این مثال نه به معنای تایید یا به قصد ارزشگذاری آورده میشود، بلکه صرفاً بیان واقعیت امروزین سیاست بینالملل از دریچه تبیینی «تحلیل گفتمان» است که برتری گفتمان آمریکا محور «نومحافظهکاری» را موجه و مدلل نشان میدهد. آن هنگام که گفتمانی در وضعیت برتری قرار گرفت و انسان و جهان مورد نظر خود را ساخت (در مورد مثالی گفتمان «نومحافظهکاری» آمریکا محور، انسان مدرنی که دسترسی به جامعه وفور و اطلاعات آزاد داشته باشد و جهان مدرنی که مبانی حقوقبشر و دموکراسی را رعایت کند، منظور است)، دست به غیری سازی و تقویت خود در برابر این «غیر» میزند. حادثه 11 سپتامبر را بسیاری کنش غیریتسازانه (و نه واکنش تدافعی) گفتمان نومحافظهکاری می دانند.
ایالات متحده برای برتر نمایاندن گفتمان خود در برهههای زمانی مختلف دست به غیریتسازی «فاشیسم» (جنگ جهانی دوم)، «کمونیسم» (جنگ سرد) و «تروریسم» (پس از 11 سپتامبر) میزند تا بدین طریق کارآمدی خود را متذکر شود. هراساندن مردم آمریکا از شبح تروریسم و القاعده و اقناع افکار عمومی دنیا در یورش به پایگاههای بنیادگرایی در خاورمیانه و نیز ساقط کردن دیکتاتور بعثی توسط گفتمان نومحافظهکاری حاکم بر کاخسفید، اوج باورپذیری گفتمان چیره در عرصه عمومی و به طور اولی در حوزه روابط بینالملل را نمایش میدهد. از سوی دیگر طرد ارزشهای گفتمانهای رقیب نیز نقش موثری در تثبیت و جاافتادگی گفتمان مسلط بازی میکند.
ایالات متحده با درگیری فرهنگی با خرده فرهنگهای حامل استعدادهای اصولگرایانه و رواج مدل مصرف آمریکایی و در سطح جدیتر درگیری خشن با گفتمانهای بنیادگرا (القاعده) سعی خود را در تثبیت گفتمان نومحافظهکاری عیان میکند. تعریف حقیقت در یک گفتمان و طرد معناهای دیگر باعث میشود جهانهای گفتمانی متفاوتی جلوهگر شوند که هر یک بنا به قدرت «جذب» و «طرد» در موقعیتی از زمان و مکان به منزلت هژمونیک نائل میشوند و لحن معیار را تعیین میکنند. ناگفته پیداست که رواج ارزشهای اومانیستی و هنجارهای حقوقبشری، ناشی از کوشش گفتمان مسلط کنونی است. البته باید در نظر داشت به هنگام کاربست واژه حقوقبشر آن معنایی باید مترادف شود که «پارادایم» وضعیت حاضر است.
به عبارت دیگر معنای کلام باید به صورت گفتمانی فهم شود. «معنای کلام را باید در قواعد و مولفههای شکلدهنده گفتمان جستوجو کرد و حتی کسب هویتهای اجتماعی خاص منوط به غوطهور شدن در سازوکار گفتمانی حرفهیی خاص است که ملکه ذهن نیز شده است.»8 بدین ترتیب مشخص میشود که هویتهای امروزین نیز ناشی از گفتمانهاست؛ هویتهایی که به روشنی مرزبندی خود را با هویتهای غیر و بیگانه محفوظ میدارند. اما گفتمانها تا چه زمانی قادر به حکمرانی بر اذهان و هویتهای انسانیاند؟ پاسخ به این پرسش در میانه مقاله به زیرکی داده شدهاست! حیات گفتمانی بستگی مستقیم به معنادهی گفتمان به دالهای خود دارد. معنادهی در اینجا حالتی مستمرگونه دارد که در صورت انقطاع سبب جدایی دالها و فروپاشی گفتمان از درون و در نهایت به حاشیه کشیده شدن گفتمان از وضع هژمون به موضع اپوزیسیون میشود.
البته در نظر نداشتن کنشهای گفتمانی (طرد و جذب) «گفتمانهای حاشیهیی» که رقیب «گفتمان مسلط» محسوب میشوند در به چالش کشیدن گفتمان چیره نیز خطایی سترگ است. در هر صورت عمر یک گفتمان تا زمانی میپاید که مرزهای خود را معین و معناهای خود را مداوم به دالهای خود متذکر شود. «مساله اصلی یک گفتمان آن است که کدام گروه، مرجع یا شخصی قدرت و اقتدار آن را دارد که قواعد یک گفتمان را تعریف و تنظیم کند، مرزهای گفتمانی خود را مشخص کند و به عناصر مفصلبندی شده معنایی جدید ببخشد.»9چنین است که درگیری معنایی در سرزمین گفتمانها آنچنان دینامیسمی به «تحلیل گفتمانی» تزریق می کند که فاصله نظر تا عمل را در انتزاعیترین زمانه نظریهپردازی (عصر پست مدرنیسم) به کمترین حد خود فرو میکاهد و جذابیتی دو چندان بدان میبخشد. (برای درک این گزاره پیشگفته، تدقیق در مفهوم قدرت به معنای فوکویی آن کارساز میافتد.) انسان گفتمانی ابژهنابی است که به تمامی در خدمت ترویج ارزشهای گفتمانی است. رهاشدگی از جهانهای گفتمانی امری ممتنع است. چه اینکه انسان در هر لحظه و وقتی رفتارهای خود را منطبق با گفتمان خاصی اعمال میکند. این ساده است که «گفتمان» دام بینجات آدم پستمدرن میشود و «جهانهای گفتمانی» هرگونه فاعلیتی را از انسان معاصر میستانند.