پدرام سهرابلو
خشونت سیاسی در پاکستان طی ماههای اخیر صحنه آن کشور را متاثر ساخته است اما ترور «بینظیر بوتو» را باید به دلایل آثار و نتایج ناگوار آن نقطه اوج خشونتهای سیاسی در کشور آشوبزده پاکستان محسوب کرد. با وجود آنکه صحنه سیاسی پاکستان متاثر از جریانها و تفکرات مختلف و متضاد سیاسی است اما میتوان با ضریب اطمینان بالا ریشههای اصلی خشونت سیاسی در آن کشور را به قرائتی افراطگرایانه از دین نسبت داد که عملاً امکان رواداری و مدارا در آن منطقه را تضعیف کرده است. هر چند «اقتدارگرایی میلیتاریستی» به عنوان عاملی در جهت مسدود کردن مجاری حیات دموکراتیک نقش غیرقابل انکاری در تسهیل گسترش افراطگرایی داشتهاست. چندی پیش نتایج یک نظرسنجی در پاکستان از این واقعیت پرده برداشت که محبوبیت مشرف حتی از«بنلادن» رهبر افراطگرایان «القاعده» کمتر است.
این نظرسنجی و هشدارهای متعاقب کارشناسان و تحلیلگران سیاسی بازگرداندن حاکمیت مردم به منظور مقابله با خطرات افراطگرایی و تروریسم، به بازگشت «بینظیر بوتو» و «نواز شریف» نخستوزیر اسبق پاکستان و از مخالفان سیاسی پرویز مشرف از تبعید به کشور انجامید و امیدهای تازهیی را در خصوص احتمال احیای روند دموکراتیک در پاکستان زنده کرد اما ترور اخیر وضعیت سیاسی پاکستان را در هالهیی از تردید در مورد آینده سیاسی آن کشور و ناامیدی فزاینده نسبت به امکان برقراری ثبات قرار دادهاست. به اعتقاد برخی تحلیلگران سرزمین پاکستان به دلایل متعدد مستعد پرورش و تکثیر بذر خشونت و «تروریسم انتحاری» به عنوان محصولات بلافصل افراطگرایی مذهبی است چنان که این کشور را «خطرناکترین منطقه جهان» از حیث تراکم عوامل بحرانزا معرفی میکنند.
امروزه شناخت پدیده « افراطگرایی» به لحاظ تاثیرات مخرب آن بر امنیت جهانی و موانعی که بر سر راه استقرار یا دوام سازوکارها و نهادهای دموکراتیک ایجاد میکند از اهمیتی فوقالعاده برخوردار است. پژوهشگران و اندیشمندان علوماجتماعی هر یک از زوایا و چشماندازهای مختلف و متفاوت به مطالعه و ارزیابی افراطگرایی و پتانسیلهای آن برای گسترش دامنه و عمق خشونت در عرصه جهانی میپردازند. با توجه به همجواری ایران با پاکستان و خطری که از ناحیه قدرتگیری افراطگرایان مذهبی در آن کشور، منافع و امنیت ملی کشورمان را تهدید میکند درک و شناخت این پدیده افراطگرایی برای مقابله با آن و اتخاذ تدابیری به منظور برکنار ماندن از آثار سوء و تبعات ناخوشایند به قدرت رسیدن افراطگرایان در همسایگی کشور ضرورتی ناگزیر است. تجهیز و مصونیت در مقابل ویروس مرگزای افراطگرایی در گام اول مستلزم شناخت و تبیین پدیده افراطگرایی از حیث عوامل اجتماعی و روانی مقوم آن است. بدینمنظور مطالعات و بررسیهای متعددی در جهان در چارچوب «جامعهشناسی سیاسی افراطگرایی مذهبی» صورت گرفته است. این چشمانداز از سه جنبه به تحلیل بنیادگرایی میپردازد.
1- تبیین طبقاتی: در این دیدگاه با مفروض انگاشتن آموزه «کارل مارکس» درباره «تعیین اجتماعی اشکال آگاهی» و ارتباط شناخت اجتماعی با طبقه اقتصادی ـ اجتماعی، پدیده افراطگرایی از حیث پایگاه اجتماعی حاملان و هواداران آن مورد مطالعه قرار میگیرد. این دیدگاه به ویژه به مطالعه زمینههای اقتصادی گرایش افراد به تفکرات و اندیشههای بنیادگرایانه مشغول است.
2- افراطگرایی به مثابه جنبش اجتماعی: در این دیدگاه و با توجه به خصوصیات و اهداف و آرمانهای مبلغان و رهبران افراطی، این پدیده در چارچوب «جنبشهای اجتماعی» مورد ارزیابی و مطالعه قرار گرفته است. تحلیل افراطگرایی در چارچوب نظریه جنبشهای اجتماعی میتواند از زوایا و مناظر متفاوت انجام پذیرد. به عنوان مثال «نظریه نظام جهانی والرشتاین» و جنبشهای ضدنظام میتواند به عنوان چارچوبی تئوریک برای چنین مطالعاتی به کار برده شود. همچنین نظریههای هویت و شناخت نیز امکانات بسیاری برای تحلیل و تبیین پدیده افراطگرایی فراهم میکند.
3- افراطگرایی محصول ناهنجاری اجتماعی؛ «امیل دورکهایم» (1917 - 1858) جامعهشناس فرانسوی در تحقیقات خود پیرامون شناخت «واقعیتهای اجتماعی»، مطالب مبسوطی درباره «تقسیم کار اجتماعی» و پدیده «خودکشی» و ارتباط میان آن دو مطرح کرده است که اساس مطالعات برخی پژوهشگران در مورد بنیادگرایی قرار گرفته است. دورکهایم ابتدا در بحث پیرامون تقسیم کار اجتماعی، جوامع را از حیث نوع همبستگی به دو بخش تقسیم میکند؛ جوامع دارای همبستگی ابزاری (مکانیکی) و جوامع دارای همبستگی انداموار (ارگانیک). جوامع دارای همبستگی مکانیکی از نظر دورکهایم، جوامعی هستند که اجزای تشکیلدهنده آن همانندیهای بسیاری با یکدیگر دارند لذا هنگامی که جامعه واجد این نوع از وابستگی باشد، افراد جامعه چندان تفاوتی به لحاظ ارزشی با یکدیگر ندارند.
در ضمن در این جوامع تمایز اجتماعی و تقسیم کار ناشی از آن هنوز وجود ندارد. اما به تدریج و با پیشرفت جوامع، نوعی تمایز اجتماعی بروز میکند که حاکی از «تخصیص نقشها» و «تمایز اجتماعی» افراد و مآلاً از میان رفتن همسانیهای ارزشی میان افراد جامعه است. در جوامع ارگانیک افراد با هم متفاوتند و همین تفاوت، اساس و منشاء شکلگیری و تکوین نوع خاصی از همبستگی میشود که دورکهایم به آن وابستگی انداموار میگوید. اما در فاصله میان فروپاشی همبستگی کهن (ابزاری) و برآمدن و تشکیل همبستگی جدید (انداموار) جوامع معمولاً دورهیی از فترت ارزشی و هنجاری ناشی از فروپاشی هنجارهای قدیم و عدم تعیین هنجارهای جدید را از سر می گذرانند که دورکهایم به آن «آنومی» میگوید.
بحث در مورد پدیده خودکشی در جامعهشناسی دورکهایم نیز از همین نقطه آغاز میشود. در حقیقت هر چه دوره خلاء ارزشی موسوم به «آنومی» بیشتر باشد و با شکلگیری همبستگی ارگانیک ضمن برخورد با موانع متعدد ـ به ویژه موانع دولت ساخته ـ با تاخیر همراه شود، چنین پدیدهیی میتواند ابعاد گستردهتری پیدا کند. در واقع راهبرد «وحدت ملی» با حفظ تفاوتها از طریق تقویت دموکراسی و ارتقای ظرفیتهای گفتوگویی میتواند به عنوان شرط لازم برای مقابله با خطر افراطگرایی مورد استفاده قرار گیرد.