میترا نعیمی
افکار عمومی فقط از یک سطح برخوردار نیست بلکه عمق دارد، مانند یک کره. به تعبیری میتوان عقاید مردم یک جامعه را در یک ظرف تصور کرد، در یک کره یا هر حجم بستهبندی شده دیگر و برای آن مثل مرزهای یک کشور، مرز متصور شد؛ مرزی که طبعا همیشگی و پایدار نیست. حقیقت این است که یکی از مهمترین شاخصههای غیرقابل تغییر افکار عمومی، تغییر و تحول است. چرا که افکار عمومی به سان مردم، پویا است؛ تغییر میکند و تحت تاثیر شرایط فرم میگیرد یا نافرم میشود. به بیان دیگر، اگر بخواهیم تجسمی هندسی از افکار عمومی داشته باشیم، بهترین شکل، یک کره است با تمام ویژگیهایی که معرف آن است: سطح، حجم و غلتان بودن. اما سوال اساسی این است که چه چیزی مجموعه افکار یک ملت را شکل میدهد و یا کج و معوج میکند. جواب این سوال در این نکته نهفته است که اساسا چرا کره را برای تجسم افکار عمومی مناسب دیدهام و نه احجام دیگر را. دلیلش واضح است، کره تنها حجمی است که میغلتد و کسانی که این کره را میغلتانند همان شکلدهندگان افکار عمومی هستند و اگرچه جنس این کره به انعطافپذیری خمیر نیست اما جنس بسیار مقاوم و سختی نیز ندارد.
اختلاط تبلیغات با نظریه دموکراسی
در مورد تاریخ پیدایش افکار عمومی، آرای متفاوتی وجود دارد، اما آنچه که به یقین میتوان گفت این است که در زمان گذشته که گستردگی وسایل ارتباط جمعی نظیر امروز نبود افکار عمومی نیز شکلی امروزی نداشت و به بیان بهتر بسیار غیریکپارچه و غیرشبکهای بود اما با پیدایش رسانهها و گسترش آنها، افکار عمومی شکل گرفت و به مهمترین دغدغه نظامهای سیاسی مبدل گشت و به تعبیری به رقیب شماره یک حکومتها. با پیدایش رسانههای جمعی به ظن چامسکی، رسانهها خود را وارد تئوری دموکراسی کردند. (چامسکی، 1385) که البته شاید بهتر باشد بگوییم این تبلیغات بودند که وارد تئوری دموکراسی شدند. تا پیش از آن، دموکراسی به معنای «عین خواستههای مردم یک جامعه» بود. (چامسکی، 1385) اما از آن پس، خواستههای مردم همان شکلی را به خود گرفت که حکومتها از طریق تبلیغات به آنها القا میکردند. در حقیقت، از زمانی که با عاملیت رسانهها، اقتداری عمومی به نام افکار عمومی در مقابل اقتدار نظامها و دولتها شکل گرفت، نظامهای سیاسی برای پیروز شدن در این بازی قدرت باید چارهای میاندیشیدند. بهترین چاره، تبلیغات بود. اما تبلیغات باید به شکل زیرپوستی و نامحسوس شکل میگرفت تا مردم متوجه نمیشدند که افکارشان در دستان قدرتمندان در حال غلتیدن است. اینگونه بود که علم روابط عمومی به هنر تبلیغات سیاسی مبدل گشت. از آن پس به تعبیر نوام چامسکی «تبلیغات در دولتهای دموکراتیک» به «چماق در دولتهای دیکتاتوری» شباهت پیدا کرد. (چامسکی، 1385) البته بهتر است تشبیه موردنظر چامسکی را به گونه دیگری بیان کنیم. چرا که چماق، ابزاری علنی است ولی تبلیغات با نازک کاری بینهایت زیادی، به شکل زیر جلدی وارد ذهن میشود. اینگونه است که در جوامع سرمایهدارتر، مردم بیآنکه درد ضربات را حس کنند، بیشتر همانگونه فکر میکنند که تبلیغات آنها را به آنگونه اندیشیدن اقناع میکنند. امروزه تبلیغات، بزرگترین آموزگاران دنیای معاصر هستند و بیشتر از آنکه تاریخ درس بدهد، تبلیغات معلمی میکنند. ارزش میآفرینند، عملکردهای ناخوشایند دولتها را از ذهن مردم پاک میکنند و حتی گاه آنها را به زیبایی رنگآمیزی میکنند. در حقیقت نظام آموزشی قدرت در دنیای معاصر، تبلیغات است و همین مساله باعث شده است که انقلاب نوینی در تاریخ دموکراسی رخ دهد. انقلابی به نام «ایجاد رضایت». (چامسکی، 1385). در علم مهندسی رضایت، مهم نیست که واقعه ناخوشایند چه واقعهای است؛ مهم این است که چگونه با تکنیکهای مختلف، هر واقعهای اعم از جنگ را در ذهن مردم زیبا و دیگرگونه به تصویر بکشیم تا راضی باشند، سکوت کنند و با تحمل اجتماعی زیاد و از خود گذشتگی کردن در عرصه عکسالعمل نشان دادن به روایدادهای ناخوشایند ملی و بینالمللی، به نظامها کمک برسانند و طی یک همکاری ارتباطی به عنوان کارگران دولتها، به پایداری نظامها خدمت کنند. میتوان مدعی شد که هر چقدر جوامع سرمایهدارتر باشند، تبلیغات نه تنها بخش اعظم تولیدات رسانهای را به خود اختصاص میدهند، بلکه حتی سرنوشتها قدرتها را نیز تبلیغات رقم میزنند.
آمریکا و گوی غلتان افکار عمومی
اما چرا در جوامعی نظیر آمریکا، قدرت تبلیغات سیاسی بیشتر است؟
اگر گفتمان مشروع هر جامعهای را از آن روشنفکران و رسانههای آن جامعه ـ با فرض آگاهیبخش بودن آنها ـ بدانیم و آن را از گفتمان حکومتی مجزا کنیم، هنگام ترسیم کردن جوامعی نظیر آمریکا باید خط تجزیه مذکور را پاک و یا نقطهچین کنیم. چرا که بسیاری از متخصصان علم تبلیغات و رسانهها وابسته به دستگاه قدرت هستند. آنها هنرمندان تبلیغات حکومتی به شمار میروند و آگاهند که چگونه سراشیبی بحران باید طراحی شود تا مردم بیاختیار لیز بخورند و بلغزند در حالی که فکر میکنند خودشان اینگونه خواستهاند. از دهه 1920 که روابط عمومی، به علم قابل اهمیتی در کشور آمریکا تبدیل شده است، این کشورها بارها از طریق تبلیغات سیاسی، علت حضور خود در جنگهای مختلف و مداخلهاش را در امور داخلی کشورها به گونه دیگری بازسازی کرده است. تبلیغات سیاسی در آمریکا به قدری گسترده است که هر کسی که سعی میکند عالمانه به علت دخالت آمریکا در امور داخلی دیگر کشورها بیندیشد، احساس گناه میکند چرا که گفتمان مشروع در قبضه حکومت است. این همان چیزی است که نیومن آن را به مارپیچ سکوت تعبیر میکند. به ظن این تعبیر، اگر کسی بخواهد در خلاف جهت افکار عمومی که منظور همان افکار غالب جامعه است، بیندیشد، منزوی خواهد شد، چرا که جامعه هر عقیده متفاوتی را پس میزند لذا افراد ترجیح میدهند که آنگونهای بیندیشند که دیگران میاندیشند و اینگونه اندیشیدن چیزی نیست جز آنچه که تبلیغات سیاسی خواهان آن است. اما اگر مردم آگاه شوند که کسان دیگری نیز مانند آنها میاندیشند، از مارپیچ سکوت خود را بیرون میکشند و آنگونه که فکر میکنند، عمل خواهند کرد. اینگونه است که تبلیغات ضدجنگ به ابزار اقتدار عمومی تبدیل میشود و گفتمان اعتراض، جانشین گفتمان حکومتی خواهد شد. بررسی اجمالی تبلیغات گروههای ضدجنگ نشان میدهد که چگونه گروههای ضدجنگ در آمریکا از ابزارهای مشابه و گاه کاملا غیرمشابه نسبت به تبلیغات حکومتی، برای روایت کردن واقعیتهای جنگ استفاده میکنند. در حقیقت در مقابل افکار عمومی غالب در جامعه که هنوز از سیطره تبلیغات سیاسی رهایی نیافته است، افکار مخالفان جنگ بیشتر، به سروصدا کردن و جیغ کشیدن شباهت دارد مخالفان جنگ بیشتر از کاریکاتور به جای عکس، از تبلیغات روی تیشرت و لباس و از هر وسیله دیگری که به کمکش بتوانند گفتمان جدی دولتی را به سخره بگیرند استفاده میکنند. به علاوه، برعکس گفتمان جدی دولتی و جنگطلب، گفتمان ضدجنگ بیشتر از لحنی شوخ، سخرهکننده، هزل و هجو، و از تصاویر بدفرم شده و زشت بهره میگیرد. تمامی این تقلاها برای این است که صورتک گفتمان مشروع جامعه بیفتد و گفتمان مشروع حقیقی از آن مخالفان جنگ شود. در اینجاست که باید گفت پاسخ تبلیغات حرفهای حاکمان را فقط با تبلیغات حرفهای میتوان داد و بقا از آن کسانی است که هم تبلیغاتیتر میاندیشند و هم تخصصیتر.