عباس عبدی
امروز ممکن است بسیاری از مردم، حتی آنان که در انقلاب مشارکت داشتند یا خاطرات آن دوران برای آنها وضوح و روشنی خود را دارد، این پرسش را مطرح کنند که چرا انقلاب شد؟ چرا انقلاب اسلامی؟ پاسخ به این پرسشها اهمیت بنیادی دارد، حتی کسانی که در انقلاب فعالیت و مشارکت چشمگیری هم داشتهاند ممکن است اکنون که به گذشته مینگرند، پاسخ به این سوال را بهگونهای متفاوت با خواستها انگیزههای اولیهشان در انقلاب بیابند، و البته که این تفاوت ناشی از قرار گرفتن در دو موقعیت کاملاً غیر همسان است. فرد در مقام بازیگر عرصه سیاست و به عنوان سیاستمدار به گونهای رفتار و تحلیل میکند و در مقام ناظر و دانشمند به گونهای دیگر. در مقام سیاستمدار خواستار تحقق آرمانهایش است و طبعاً بر تحقق آنها پای میفشارد و سعی دارد که واقعیت خارجی را تغییر دهد، ولی در مقام دانشمند، تنها کوشش او شناخت بدون دخل و تصرف (حتیالمقدور) در امر واقع شدهاست. در مقام سیاستمدار تحلیل فرد جانبدارانه است (و باید هم چنین باشد) و در مقام دانشمند بیطرفانه (اگر چنین بشود).
چرا انقلاب؟ در گذشته ما از علت وقوع انقلاب و صبغه اسلامیاش، تحلیل سیاستمدارانه ارایه میکردیم، چرا که در مقام آرمانها و اهداف خود بودیم، علت وقوع انقلاب را به راحتی به ظلم و ستم رژیم و وابستگی آن به خارج و چپاول منابع طبیعی از سوی بیگانگان و ایادی داخلیشان و بیعدالتی در تمام عرصهها ربط میدادیم و اینکه مردم دیگر تاب تحمل این همه فساد و تباهی را نداشتند. چرا اسلامی؟ پاسخ این پرسش نیز برای ما نسبتاً روشن بود؛ زیرا مردم ایران عموماً پیرو تشیع سرخ هستند و تحت رهبری پیشوایان صالح و متقی دینی خویش اسلام را تنها مکتب و عقیده نجاتبخش آدمیان میدانند، و آن را مذهب حقی میدانند که پیامبر(ص) از جانب خداوند مأمور به تبلیغش در زمین شدهاست.
اما در مقام دانشمند دیگر نمیتوان به این سطح از تحلیل که حاصل تعمیم انگیزههای فردی است بسنده کرد، زیرا که پرسشهای متعددی پیش روی فرد قرار میگیرد.
مثلاً اینکه آیا ظلم و تعدی فقط در اواخر رژیم گذشته به حد غیرقابل تحملی رسیدهبود؟ آیا مردم فقط در سالهای پایان دهه پنجاه فهمیدند که اسلام مکتب نجات بخشی است و قبل از آن چنین استنباطی نداشتند؟ آیا امام خمینی(ره) قبل از سالهای 1357- 1356 حضور نداشتند که رهبری نهضت را در دست بگیرند؟... ملاحظه میشود که موضوع قدری پیچیدهتر از آن است که تحلیل سیاستمدارانه آن را کفایت کند.
چرا انقلاب؟
اگر جامعه را چون موجودی زنده فرض کنیم که آگاهانه یا به طور غریزی نسبت به وقایعی که حیات او را در خطر قرار میدهد از خود واکنش مناسب نشان میدهد، در این صورت باید گفت که حادترین واکنشها هنگامی بروز داده میشود که خطرات بیشتری موجودیت جامعه را تهدید کند.
واکنش در مقابل یک خطر به دو عامل بستگی دارد، یکی واقعی بودن خطر و اینکه خطر هر چقدر بزرگتر باشد، موجود زنده برای مقابله با آن خود را مهیاتر میکند عامل دیگر آگاهی از اهمیت خطر، البته میان این دو عامل ارتباط متقابلی وجود دارد، به این معنا که با افزایش خطر احتمال آگاهی موجود زنده از خطر مورد نظر بیشتر میشود. با این حال کمتر رخ میدهد که خطری موهوم و کاملاً وهمی و خیالی سبب بروز واکنش شود. مگر در موجودات خیالاتی و بیمار و طبعاً وقوع چنین حالتی برای جامعه کاملاً نادر اگر نگوییم محال است.
بنابراین پرسش آغازین به این صورت تبدیل میشود که کدام خطر، بقا و حیات جامعه ایران را تهدید کرده بود که جامعه برای رهایی از آن انقلاب را تجربه کرد؟ اگر از زاویه محض اقتصادی به موضوع نگریسته شود، طبعاً دهه پنجاه به ویژه پس از افزایش قیمت نفت دوران شکوفایی (حداقل در ارقام و اعداد) اقتصاد است، به طوری که تنها در سال 1355 به قیمت ثابت، جامعه با حدود 5/22 درصد رشد اقتصادی مواجه بوده است، از زاویه فرهنگی و اجتماعی و ساختاری نیز، افزایش تحصیلات، شهرنشینی، صنعتیشدن و ارتباطات شاخصهای مهمی در بهبود اوضاع را نشان میدادند. با این حال آنچه که سازنده جامعه است اقتصاد محض نیست، یا ابعاد اجتماعی و فرهنگی هر کدام به تنهایی مشکلی را حل نمیکند،جامعه متشکل از چند جزو است که برای بقای جامعه لازم و ملزوم یکدیگرند، و این اجزا میباید با یکدیگر انطباق و همخوانی داشته باشند و مجموعاً کل واحدی را بسازند.
دو جزو جامعه ما دچار پس افتادگی شدیدی نسبت به اجزای دیگر شدند، یکی جزو سیاست و ساختار سیاسی ایران و دیگر جزو شخصیت است، که البته جزو اخیر نیز بیشتر به دلیل پسافتادگی ساختار سیاسی، با محیط انطباق نیافت، به عبارت دیگر در یک ساختار کاملاً عقبمانده و توسعهنیافته سیاسی، امکان بروز شخصیتی متناسب با محیط، از فرد و اعضای جامعه گرفته میشود. بنابراین تنها به تشریح مختصری از پسافتادگی سیاسی در ایران به عنوان علت بروز انقلاب اکتفا میشود.
اگر جامعه ایران در سال 1356 را با جوامع 25سال یا نیم قرن و یک قرن قبل از آن مقایسه کنیم درمییابیم که این جامعه با جوامع قبلی چه تفاوتهای عظیمی یافته است. از نظر جمعیت، از نظر ظاهر، از نظر تکنولوژی، از نظر تراکم، از نظر فرهنگ و مصرف، از نظر تحصیلات و اشتغال و اقتصاد و ... در واقع از هیچ یک از زوایای فوق قابل قیاس با جوامع قبلی خود نبود ولی تنها از یک نظر وضع تفاوت چندانی نکرده بود و حتی ممکن است از نمونههای قبلی وضع بدتری هم یافته باشد، و آن عرصه و جوهر و مفهوم سیاست است.
بهبود اوضاع اقتصادی نه تنها سبب گشایشی در اوضاع سیاسی نشد، (چرا که میتوانست چنین زمینهای را فراهم کند، چون با بهبود وضع اقتصاد طبعاً مخالفتهای براندازانه با رژیم میتوانست در دل فعالیتهای سیاسی آزاد هضم شود) بلکه افزایش اقتدار شاه به سبب بهبود وضع اقتصادی به بستهتر شدن فضا و ساختار سیاسی انجامید و حتی دو حزب فرمایشی هم تحمل نشدند و به یک حزب رستاخیز و فراگیر تبدیل شدند، و از مخالفان خواسته شد که گذرنامه خود را برای خروج از کشور دریافت کنند.
بستهتر شدن فضای سیاسی و عدم همخوانی سیاست با دیگر وجوه جامعه از قبیل اقتصاد و فرهنگ سبب شد که در مجموع تعادل اجتماعی به هم ریخته شود، زیرا ایجاد و بقای ساختارهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی توسعهیافته در گرو شخصیت متناسب افراد جامعه با این ساختارها و نیز ساختار مشارکتپذیر و حتی مشارکتجوی نهادهای سیاسی است و لذا اگر ساختار سیاسی پسافتادگی پیدا کند، از یک طرف در ارتباط با ساختارهای دیگر دچار عدم تعادل میشود و از طرف دیگر امکان بروز شخصیت متناسب با فرایند توسعه را فراهم نمیکند و این امر به منزله غیرکارکردی شدن اجزای جامعه و فروپاشی تدریجی آن است، به همین دلیل جزو شخصیت در مقابل این عدم تعادل از خود واکنش نشان میدهد تا برای اجاد ساختار سیاسی مناسب که از یک طرف با ساختار اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی تطابق و هماهنگی داشته باشد و از طرف دیگر زمینه مناسب برای بروز شخصیت او را فراهم کند، دست به انقلاب میزند، و بقای در وضع را به هیچ قیمتی نمیپذیرند، چرا که آن را نافی اصل وجودی خود میداند.
اکنون این سوال پیش میآید که آیا تنها راه برقراری تعادل در جامعه انقلاب بود؟ یا امکان گزینش راههای دیگر نیز وجود داشت؟ در جواب باید گفت ساختار سیاسی ایران چنان متصلب و انعطافپذیر مینمود که راه را برای شیوههای دیگر مبارزه سیاسی مسدود کرده بود، به عبارت دیگر پذیرش انقلاب به عنوان راهی برای برون شد از اوضاع ناپایدار آن دوران چندان اختیاری نبوده است، و حتی با ترویج گروههای خاص همچون گروههای مسلح هم تحمیل نشد، بلکه انقلاب مسیری بود که ساختار سیاسی گذشته به عنوان تنها راه مقدر برای خروج از اوضاع نزد جامعه باقی گذاشت.
همچنین فراموش نکنیم که جو کلی حاکم بر جهان سوم در دهه شصت و هفتاد میلادی دفاع از انقلاب و راهحلهای خشنونتآمیز و حذفی بود. آثار این جو در همه کشورها از جمله ایران کاملاً شهود بود، که در قسمت بعد به این جو بیشتر پرداخته میشود.
چرا اسلامی؟
برای پاسخ به این پرسش که چرا انقلاب واقع شده صبغه و محتوای اسلامی به خود گرفت. میباید در ابتدا موضوع دیگری را به عنوان کرد. به نظر نویسنده بدون درک از پاردایم (جو غالب) آن دوران نمیتوان به پاسخ این پرسش دست یافت. اگر به یک قرن قبل و اوایل دوران مشروطیت باز گردیم، پاردایم حاکم بر فضای کلی اندیشه، به نوعی غربگرایی و پذیرش بدون چونوچرای مفاهیم، ارزشها و روشهای غربی است، گرچه همه روشنفکران صدر مشروطه چنین جرأتی را برای بیان نداشتند یا حتی چندان اعتقادی هم نداشتند که بگویند برای قرار گرفتن در مسیر ترقی میباید از نوک سر تا نوک پا غربی شد، ولی به هر حال بیان آن حتی از جانب افراد معدودی، حکایت از وجود این پارادایم در میان کل روشنفکران و اهل نظر آن دوران میکند.
تقریباً عموم مفاهیم و ارزشهای غربی از این دوران در جامعه ایران ریشه دواند، با این وجود دوران و عصر طلایی غرب و سرمایهداری کلاسیک به پایان خو نزدیک میشد. جنگ جهانی اول و سپس حاکمیت یافتن بلشویکها در روسیه و بعد از آن جنگجهانی و خانمانسوز دوم، در کنار افشاگریهایی که از تعدیات غرب پیشرفته در مستعمرات و کشورهای نیمه مستعمره انجام گرفت، سبب شد که پارادایم جدیدی شکل بگیرد. دیگر، آزادی به معنای کلاسیک و لیبرال آن چندان مطلوبیتی نداشت، غرب وارد مرحله بحران توزیع به معنای برابری عدالت شدهبود، بنابراین آنچه که مطلوب مینمود تحقق عدالت قبل یا حتی بدون آزادی لیبرال بود، و به همین دلیل است که از اواسط حکومت رضاخان در ایران پارادایم دیگری، یعنی سوسیالیسم و کمونیسم میان بخشی از روشنفکران رواج مییابد و در مقابل طرفداران و مدافعان پارادایم قبلی رو به افول میروند. این فرایند تصویر کوچکتری است از آنچه که در غرب رخ دادهاست.
همزمان گرایش دیگری در میان روشنفکران جهان سوم شروع به شکلگیری میکند، و آن گرایش ملیگرایانه است، که دلیل مبارزات رهاییبخش از یوغ و سلطه استعمار در بسیاری از کشورهای تحت سلطه شاهد آن بودیم. این گرایش نوع تعدیل شده از دو گرایش قبلی است و هر کس که از هر کدام از دو گرایش و دو پارادایم رو بر میتافت، میتوانست جذب این گرایش شود. با این حال این ویژگی بیشتر محتص کشورهای جهان سوم بود و در میان کشورهای غربی چندان اهمیت نداشت.
ناتوانی گرایشهای ملی در تعریف مختصات روشن و پذیرفته شده و قابل درکی از خواستهها و اهدافشان و نیز شکست عملی آنها در مقابله با قدرتهای خارجی سبب افول این نوع گرایشهای جبههای شد. همچنین عملکرد حزب کمونیست شوروی و استالین در داخل آن کشور به هماره پشت پا زدن به انقلاب جهانی پرولتاریا هنگام تقابل با منافع روسیه، ضربه اولیه را به پارادایم چپ به مفهوم کمونیستی و روسی آن زد، و تز همزیستی مسالمتآمیز خروشچف و جانشینان وی تقریباً رشد این پارادایم را به نقطه پایان خود رساند، گرچه برای مدتی چین با حضور خود آن را تقویت کرد، لیکن با مرگ مائو و حتی قبل از آن این داروی تقویتی نیز دوره درمانش به پایان رسید.
بهطور خلاصه میتوان گفت که پارادایمهای ممکن و اصلی یکی پس از دیگری شکست خورده و بهطور موقتی هم که شد از صحنه خارج شدند، تا اینکه یک پارادایم سلبی که از نفی پارادایمهای قبلی (که ایجابی بودند) حاصل شده بود ظاهر شد. این پارادایم «بازگشت به خویشتن» بود که در ایران معنای «بازگشت به اسلام» از آن استنتاج شد.
اگر بخواهیم مصادیق این گرایشها را در داخل ایران جستوجو کنیم، در یک قرن قبل تقیزاده و امثال او در صدر مشروطه نمونههای بارز پارادایم اول هستند، مصادیق پارادایم چپ را میتوان در روشنفکران تودهای جستوجو کرد و در میان گرایش ملیگرایانه، جبهه ملی و پانایرانیستها و امثالهم مثال مناسبی میباشد.
با این وجود مصادیقی هم وجود دارند که دو یا چند پارادایم را در طول زمان تجربه کردهاند، و در این میان مرحوم جلال آل احمد بهترین نمونه است.
وی که فرزند یک روحانی است و طبعاً در محیط متناسب با روحانیت سنتی پرورش مییابد، به محض بلوغ با اواخر دوران پارادایم آزادی و غرب مواجه و به سوی آن جذب میشود، دیری نمیپاید که جذب پارادایم دوم میشود و به عضویت حزب توده درمیآید، پس از جدایی از آنها، همراه خلیل ملکی میشود که به نوعی جزو گرایش ملی و مصدقی است، و نمود نوشتاری این تحولات در «خدمت و خیانت روشنفکران» است، ولی بالاخره به این نیز بسنده نمیکند و «خسی در میقات» میشود و «بازگشت به خویش» میکند. به طوری که حتی با رجوع به گذشته و مشروطیت، بیرق دفاع از مرحوم شیخفضلالله را برمیدارد!
و این نیست مگر از سلب گرایشهای قبلی.
گرایش به فرهنگ و تفکر اسلامی چنان به صورت پارادایم غالب در ذیل گرایش «بازگشت به خویشتن» در آمده بود که بسیاری از روشنفکران رژیم نیز بر آن تأکید داشتند.
اینجا بود که هوشمندی فرهمند چون مرحوم امام امکان و فرصت آن را یافت که خود را به عنوان رهبری فکری و عملی و بلامنازع آن انقلاب مقدر نشان دهد، انقلابی که علت اصلی آن در ناکارکردن شدن اجزای جامعه بود و گرایش مسلط بر آن از زاویه سلبی نسبت به پارادایمهای قبلی، یعنی اسلامی بود، در صورت پذیرش این تحلیل، احتمالاً نسبت به اوضاع کنونی و تحلیل وضع جاری کشور نیز تصوری متفاوت نسبت به قبل پیدا خواهدشد.
در پایان ذکر این نکته ضروری است که نویسنده اذعان دارد تحلیل فوق صرفاً از زاویه خاصی به مسأله نگریسته شدهاست و طبعاً این تحلیل نافی بررسیهای دیگری که از زوایای غیر آن نسبت به انقلاب انجام شده نیست.
کوهن، پارادایم را چنین تعریف میکند: «پارادایم معرف مجموعه عقاید و ارزشهای شناخته شده، و تکنیکهایی که برای اعضای یک گروه مشخص، عادی شده، میباشد.»