علیرضا عبادتی
مقدمه:
وقتی تقریبا 20 سال پیش در مورد پایان تاریخ مینوشتم آن چه پیشبینی نکردم تاثیر رفتار آمریکاییها و قضاوتهای نادرست بر مقوله آمریکاستیزی و آثار آن بر پدید آمدن اشتباهات اصلی در عرصه سیاست جهانی بود. و با این وصف، به خصوص از حمله یازده سپتامبر2001، دقیقا همان چیزی اتفاق افتاد که نتیجه چهار اشتباه کلیدی دولت بوش بود.
">علیرضا عبادتی
مقدمه:
وقتی تقریبا 20 سال پیش در مورد پایان تاریخ مینوشتم آن چه پیشبینی نکردم تاثیر رفتار آمریکاییها و قضاوتهای نادرست بر مقوله آمریکاستیزی و آثار آن بر پدید آمدن اشتباهات اصلی در عرصه سیاست جهانی بود. و با این وصف، به خصوص از حمله یازده سپتامبر2001، دقیقا همان چیزی اتفاق افتاد که نتیجه چهار اشتباه کلیدی دولت بوش بود.
">علیرضا عبادتی
مقدمه:
وقتی تقریبا 20 سال پیش در مورد پایان تاریخ مینوشتم آن چه پیشبینی نکردم تاثیر رفتار آمریکاییها و قضاوتهای نادرست بر مقوله آمریکاستیزی و آثار آن بر پدید آمدن اشتباهات اصلی در عرصه سیاست جهانی بود. و با این وصف، به خصوص از حمله یازده سپتامبر2001، دقیقا همان چیزی اتفاق افتاد که نتیجه چهار اشتباه کلیدی دولت بوش بود.
">علیرضا عبادتی
مقدمه:
وقتی تقریبا 20 سال پیش در مورد پایان تاریخ مینوشتم آن چه پیشبینی نکردم تاثیر رفتار آمریکاییها و قضاوتهای نادرست بر مقوله آمریکاستیزی و آثار آن بر پدید آمدن اشتباهات اصلی در عرصه سیاست جهانی بود. و با این وصف، به خصوص از حمله یازده سپتامبر2001، دقیقا همان چیزی اتفاق افتاد که نتیجه چهار اشتباه کلیدی دولت بوش بود.
">علیرضا عبادتی
مقدمه:
وقتی تقریبا 20 سال پیش در مورد پایان تاریخ مینوشتم آن چه پیشبینی نکردم تاثیر رفتار آمریکاییها و قضاوتهای نادرست بر مقوله آمریکاستیزی و آثار آن بر پدید آمدن اشتباهات اصلی در عرصه سیاست جهانی بود. و با این وصف، به خصوص از حمله یازده سپتامبر2001، دقیقا همان چیزی اتفاق افتاد که نتیجه چهار اشتباه کلیدی دولت بوش بود.
">علیرضا عبادتی
مقدمه:
وقتی تقریبا 20 سال پیش در مورد پایان تاریخ مینوشتم آن چه پیشبینی نکردم تاثیر رفتار آمریکاییها و قضاوتهای نادرست بر مقوله آمریکاستیزی و آثار آن بر پدید آمدن اشتباهات اصلی در عرصه سیاست جهانی بود. و با این وصف، به خصوص از حمله یازده سپتامبر2001، دقیقا همان چیزی اتفاق افتاد که نتیجه چهار اشتباه کلیدی دولت بوش بود.
">علیرضا عبادتی
مقدمه:
وقتی تقریبا 20 سال پیش در مورد پایان تاریخ مینوشتم آن چه پیشبینی نکردم تاثیر رفتار آمریکاییها و قضاوتهای نادرست بر مقوله آمریکاستیزی و آثار آن بر پدید آمدن اشتباهات اصلی در عرصه سیاست جهانی بود. و با این وصف، به خصوص از حمله یازده سپتامبر2001، دقیقا همان چیزی اتفاق افتاد که نتیجه چهار اشتباه کلیدی دولت بوش بود.
اول، دکترین "پیشدستی" است که برای پاسخ به حملات یازده سپتامبر مدنظر قرار گرفت و به شکل نامناسبی به عراق و سایر کشورهای به اصطلاح "یاغی و سرکش" تعمیم داده شد، کشورهایی که تهدید کرده بودند سلاحهای کشتارجمعی میسازند.
بدون تردید، پیشدستی در برابر این کشورها کاملا قابل توجیه است. اما نمیتواند بخش اصلی سیاست منع گسترش سلاحهای عمومی را تشکیل دهد به طوری که آمریکا به اتکا آن بتواند با مدخله نظامی جلوی ساخت و توسعه سلاحهای هستهای را بگیرد.
هزینه اجرای چنین سیاستی بیش از حد بالاست (چند 100 میلیارد دلار و دهها هزار کشته که هنوز هم ادامه دارد). به همین دلیل است که دولت بوش از رویارویی نظامی با کره شمالی و ایران خودداری میکند، در حالی که از حمله هوایی اسرائیل به راکتورهای هستهای عراق در سال 1981 حمایت کرد و همان حمله برنامه هستهای صدامحسین را چندین سال عقب انداخت.
هر چه باشد، موفقیت در آن حمله، خود به این معنی است که چنین مداخله محدودی هرگز تکرار نخواهد شد چون تکثیرکنندگان سلاحهای کشتارجمعی آموختند که این بار باید هم در مورد برنامههای هستهای خود پنهانکاری کنند و هم پایگاههای ساخت و توسعه سلاح خود را در اعماق زمین مخفی کنند.
دوم، اشتباه مهم در برآورد واکنش احتمالی جهانی به نحوه استفاده از قدرت هژمونیک آمریکا بود. بسیاری از افراد کابینه بوش باور داشتند که میتوانند استفاده از قدرت بدون تایید شورای امنیت و ناتو را به دلیل موفقیتآمیز بودن، مشروع جلوه دهند.
در حین جنگ سرد در اکثر اقدامات و ابتکار عملهای به کار رفته، همین الگو مورد استفاده قرار گرفت. اگر به همان زمان بازگردید حرف از "رهبری" بود نه "یکجانبهگرایی".
آمریکاستیزی
اما با شروع جنگ عراق، شرایط تغییر کرد: ایالات متحده نسبت به سایر کشورهای جهان از چنان قدرت بالایی برخوردار شده بود که با اهمیت ندادن به متحدان نزدیک موجب رنجش آنان شده بود. آمریکاییستیزی ناشی از توزیع نامتوازن قدرت در زمان جنگ عراق چنان به چشم آمد که آن را نقطه مقابل "جهانیسازی به رهبری آمریکا" در دوران کلینتون تلقی کردند. و زمانی شدت گرفت که دولت بوش در رویدادهای بینالمللی نسبت به سایر کشورها رودررو بیاعتنایی میکرد و از دوره دوم ریاست جمهوری بوش تا زمان شروع جنگ در عراق به یک الگوی دائمی تبدیل شد.
اشتباه سوم آمریکا این بود که در مورد تاثیر قدرت نظامی متعارف در رویارویی با کشورهای ضعیف و مواجهه با سازمانهای صاحب شبکه گسترده در در اکثر کشورهای دنیا، خیلی حساب باز کرده بود. این در حالی است که وجود چنین سازمانهایی با شبکههای پیچیده در سراسر دنیا از ویژگیهای مهم سیاست بینالملل، حداقل در حوزه خاورمیانه است.
این موضوع جای تامل دارد که کشوری مانند آمریکا که قدرت نظامیاش در بالاترین حد در طول تاریخ بشر است و بودجه نظامی آن در عمل از بودجه نظامی همه کشورهای دنیا بیشتر است چرا از عهده برقراری امنیت در کشور کوچکی با 24 میلیون جمعیت آن هم بعد از سه سال اشغال برنیامده است.
حداقل بخشی از مشکل این است که باید از عهده مهار نیروهای پیچیده اجتماعی برآید که سازمان یافته نیست و سلسله مراتبی پیدا نکرده و قادر نیست قوانین یا مرامنامهای را در درون خود حاکم سازد و به همین دلیل هم نمیتوان جلوی آن را گرفت یا به زور آن را متوقف کرد یا به کمک قدرت متعارف در اهداف و رفتار آن دستکاری کرد.
اسرائیل هم همین اشتباه را کرد و تابستان سال گذشته تصور کرد به دلیل اختلاف زیاد قدرت نظامی متعارف قادر است حزبالله لبنان را شکست بدهد. هم آمریکا و هم اسرائیل هنوز نوستالژی قرن بیستمی ایجاد ملت ـ دولت یا به اصطلاح ـ nation – states را در سر دارند غافل از این که قدرت متعارف فقط برای همان دوران مناسب بود.
اما آن نوستالژی باعث شد هم آمریکا و هم اسرائیل چالشهای پیش روی خود را غلط تفسیر کنند، چه در مورد برقرار کردن ارتباط بین القاعده و صدامحسین، چه در مورد برقراری ارتباط بین حزبالله و سوریه. به همین دلیل استفاده از قدرت متعارف وضعیف فرسایشی و خستهکننده به خود گرفته است. سرانجام اشتباه چهارم، استفاده از دولت بوش از قدرت، نه تنها از دکترین یا استراتژی محکمی برخوردار نیست بلکه حتی کارآمد هم نیست. اگر فقط عراق را در نظر بگیرید، دولت بوش تهدید سلاحهای WMD [که در بمبگذاریهای انتحاری به کار میرود] را دست کم گرفت و به قدر کافی خود را برای زمان اشغال عراق آماده نکرد.
توپ در زمین عراقیها
وقتی اوضاع به وخامت گرائید نتوانست خود را به موقع و به اندازه کافی وفق دهد. آمریکا تا به امروز توپ را به زمین عراقیها انداخته و به خصوص در زمینههای عملیاتی مثل سرمایهگذاری برای پیشبرد دموکراسی در این کشور.
ناکارآمدی در اجرا، پیامدهای استراتژیک به همراه داشته است. آمریکا در عراق بسیار را با خود همصدا کرد اما با سمبلکاری و سرهمبندی به نتیجه نرسانیدم. اکنون هم مداخله نظامی در عراق باعث شده که حمله به ایران مطرح شود. چرا باید طوری رفتار شود که سایر کشورهای دنیا با خود فکر کنند آمریکا در رویارویی با دشمنی مصممتر نمیتواند از خود قابلیت بیشتر نشان دهد.
اما مشکل بنیانیتر به قوت خود باقی است و آن توزیع نامتوازن قدرت در سیستم بینالمللی است. هر کشوری که از لحاظ قدرت در موقعیت آمریکا قرار میداشت، حتی اگر دموکراسی در آن حاکم بود، وسوسه میشد که از قدرت هجمونیکاش با محدودیت کمتر و کمتری استفاده کند.
آبا و اجداد و بنیانگذاران آمریکایی کنونی هم باور مشابهی داشتند که قدرت عنان گسیخته و مهار نشده، حتی اگر با دموکراسی مشروعیت پیدا کرده باشد میتواند خطرناک باشد، برای همین هم در سیستم قانون اساسی چند قدرت جداگانه در نظر گرفتند تا یکدیگر و مجریان را مهار و کنترل کنند. امروز چنین سیستمی در مقیاس جهانی وجود ندارد که بتواند توضیح دهد چرا آمریکا با چنین دردسری مواجه شده است. اگر در سیستم بینالمللی، قدرت به شکل ملایمتر و متوازنتر توزیع شود، حتی اگر به غایت دموکراتیک نباشد، باعث خواهد شد که قدرتها کمتر وسوسه شوند و استفاده صحیح از قدرت را به سادگی مورد چشمپوشی قرار ندهند.