تاریخ انتشار : ۱۳ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۱:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۴۴۹۳۵
گفت‌وگو با دکتر دهقانى‌فیروزآبادى استاد دانشگاه و کارشناس خاورمیانه
گفت‌وگو از: حسن محمدى مقدمه: اگر این فرضیه را قبول داریم که نبض سیاست بین‌المللى در خاورمیانه مى‌زند پس لاجرم براى دیدن سیماى صلح یا تحقق عدالت در نظام زورمدار جهانى باید چشمان خود را به افق‌هاى خاورمیانه بدوزیم. این منبع عظیم انرژى و شاهراه نفت لااقل از ۱۱ سپتامبر تاکنون مرکز تعیین معادلات سیاسى جهانى نیز شده است. سه بحران مهم این منطقه یعنى افغانستان، فلسطین و عراق خواسته یا ناخواسته به آزمون تاریخى براى بازیگران جهانى تبدیل شده‌اند. تاکنون تلاش اغلب محققان صرف این شده که سیاست‌ها و عملکرد بازیگران فرامنطقه‌اى را در این بحران‌ها تجزیه و تحلیل کنند و با استناد به نتایج این سه مناقشه رأى به ناکامى بازیگرانى مانند آمریکا بدهند. این در حالى است که در هرکدام از این مناقشات، طیفى از بازیگران منطقه‌اى به نام اعراب نیز شرکت دارند و براین اساس، بحران عراق یا مناقشه فلسطین براى این گروه بازیگران منطقه‌اى نیز آزمونى سرنوشت‌ساز است. سیاست جبهه عربى در هر ۳ بحران مهم خاورمیانه به ابهام‌ها و سؤال‌هایى مهم آغشته است. رفتارها و عملکرد دیپلمات‌هاى عرب در نزاع خونین بغداد یا کارزار سیاسى بیروت یا کشمکش غزه حالتى معماگونه دارد لذا در گفت‌وگویى با دکتر سیدجلال دهقانى‌فیروزآبادى استاد علوم سیاسى دانشگاه کوشیدیم این پرسش‌ها و ابهام‌ها را روشن سازیم.

*آقاى دکتر، خط مشى جهان عرب در حوادث و بحران‌هاى امروز خاورمیانه طى این سال‌ها براى بسیارى از ناظران سؤال‌انگیز بوده است، با این حال تاکنون به‌ صورت عمیق رفتار دولت‌هاى عربى در این بحران‌ها ریشه‌یابى نشده است، لااقل در سه بحران بزرگى که امروز دامنگیر خاورمیانه است یعنى بحران عراق، مناقشه لبنان و غائله فلسطین، عملکرد جبهه عربى حتى از سوى محافل سیاسى خود این کشورها محل سؤال است، به‌ طور کلى فکر مى‌کنید در برهه امروز چه عواملى در شکل‌گیرى سیاست خارجى اعراب تعیین کننده هستند؟

**عوامل تأثیرگذار در این سه بحران یکسان نیست. در مورد فلسطین، مهم‌ترین عنصر تأثیرگذار، عوامل بین‌المللى بویژه ساختار نظام بین‌الملل است. در این میان نقش آمریکا با توجه به عملکرد نیابتى که اسرائیل از جانب آمریکا در منطقه دارد، بیشتر از سایر عوامل بین‌المللى است. با نگاه بر حضور پررنگ آمریکا در خاورمیانه بویژه پس از ۱۱ سپتامبر، فکر مى‌کنم مهم‌ترین عامل تأثیرگذار در سیاست خارجى اعراب نسبت به بحران فلسطین را باید هژمونى آمریکا، تصور کنیم.

در شکاف سیاسى که امروز در خط‌مشى اعراب نسبت به این بحران به‌وجود آمده، تضادهاى داخلى گروه‌هاى فلسطینى نیز مؤثر بوده است چنان‌که اکنون شاهد نوعى دوگانگى در فلسطین هستیم، از یک‌سو ملى‌گرایى عربى به نمایندگى ساف و اسلام‌گرایى به رهبرى حماس، از سوى دیگر در قالب دو گروه حاکم بر غزه و رام‌الله تبلور یافته است. سومین عامل، تحولات موجود در جامعه عرب که بر رفتار آنها در بحران فلسطین مؤثر واقع شده است. در حال حاضر شکافى عمیق در جهان عرب میان حکومت‌ها و ملت‌ها درباره حقوق ملت فلسطین به‌ وجود آمده است. این تضاد و شکاف آثار و علائم خود را در جریان حوادث اخیر غزه نمایان کرد و در سکوت دولت‌ها، ملت‌هاى عرب به حمایت از غزه‌نشینان برخاستند. اما برخلاف فلسطین، در قضیه عراق بیش از دو عامل منطقه‌اى و بین‌المللى منافع و ملاحظات داخلى اعراب تأثیرگذار است. این عوامل داخلى در عراق به سه دسته نژادى، قومى و مذهبى و ایدئولوژیک تقسیم مى‌شود. براین اساس مى‌توان ظهور حکومت شیعه در عراق را یکى از عوامل مؤثر بر رفتار اعراب دانست چراکه براى نخستین‌بار پس از استقلال عراق، اکثریت شیعه قدرت را به دست گرفتند در مقابل سنى‌هایى که همیشه به پشتوانه همین گروه دولت‌هاى عربى یا جبهه قدرت‌هاى خارجى قدرت را در دست داشتند در موضع اقلیت پس از شیعیان و کردها قرار گرفته‌اند به همین دلیل تعارضاتى پردامنه میان اعراب با بغداد براى بازگشت به قدرت آغاز شده که این تعارضات نقش برجسته‌اى را در اوضاع عراق ایفا مى‌کند.

البته این موضوع یعنى سهم‌خواهى اعراب و علایق نژادى آنها منشأ اختلاف آنها با آمریکا نیز بود. اما در ماه‌هاى اخیر بر اثر تحولاتى که در عراق به‌وجود آمده، آمریکایى‌ها حرکت تازه‌اى را براى نزدیک ‌ساختن مواضع اعراب به خود آغاز کرده‌اند لذا مى‌بینید توجه بیشترى را هم به سنى‌ها داده‌اند و حتى زمینه‌هاى بازگشت نیروهاى معتدل بعثى را به عرصه قدرت فراهم کرده‌اند. در واقع آمریکایى‌ها و دولت‌هاى محافظه‌کار عرب در این حرکت درصددند تا با این شیوه توازنى میان شیعیان، اکراد و سنى‌ها به‌وجود آورند.

در‌ این میان، یک عنصر مهم تأثیرگذار بر رفتار اعراب در هر سه بحران، نقش فزاینده ایران است. پس از اشغال عراق، نقش ایران برجسته‌تر شد و دلیل آن‌هم یکى به موقعیت ژئوپلیتیک ایران و دیگرى تعلق‌خاطر اکثریت شیعه عراق و حتى کردها به ایران است.

*آرایش سیاسى در لبنان چگونه است، آیا در این مناقشه هم اعراب با علایق قومى پیش مى‌روند؟

**به لحاظ ترکیب جمعیتى در لبنان، نقش عوامل داخلى در این کشور نیز بیش از سایر عوامل است. شیعیانى که براساس سنت گذشته نقش درجه دوم را ایفا مى‌کردند، امروز با برهم خوردن ترکیب سیاسى بویژه پس از دو اتفاق مهم خروج اسرائیل در سال ۲۰۰۱ و همچنین شکست این رژیم در جنگ ۳۳ روزه، شیعیان نقش اول را هم به لحاظ تأثیرگذارى و هم به لحاظ ترکیب جمعیتى به دست آورده‌اند. با این دو اتفاق شیعیان در جهت ‌ایجاد توازنى تازه از قدرت و تغییر در ساختار سیاست گام برمى‌دارند. براى جبهه اعراب که منافع خود را در نظم سیاسى گذشته لبنان مى‌دید، این تغییر خوشایند نیست.

به هر حال امروز در لبنان ایران، عربستان و جناح غرب نقشى برجسته دارند. عربستان همچنان تلاش مى‌کند تا موازنه قدرت در لبنان به سود عرب‌هاى سنى رقم بخورد. از طرفى اسرائیل نیز بویژه پس از شکست جنگ ۳۳ روزه به صورت مستقیم یا غیرمستقیم در حوادث حضور دارد.

در سطح نظام بین‌المللى نیز فرانسه و آمریکا نقش مهمى در حمایت و تقویت جناح ۱۴ مارس در تحولات لبنان دارند.

*علاوه ‌بر عوامل تأثیرگذارى که شما نام بردید، به باور بسیارى از ناظران رفتار سیاسى دولت‌هاى عربى در دوره کنونى بیش از همه تحت‌تأثیر حادثه ۱۱ سپتامبر قرار داشته است. به عبارتى اعراب کوشیده‌اند با این نوع سیاست‌ها از اتهام تروریسم و مشکلاتى که تولد گروه‌هایى مانند القاعده در جامعه عرب در پى داشت خود را خلاص کنند. شما ۱۱ سپتامبر را در سیاست خارجى جامعه عرب چه میزان مؤثر مى‌دانید.

**البته نمى‌توان جهان عرب را به عنوان یک کل در نظر گرفت. چرا که از تونس تا مصر و عربستان و سوریه و کشورهاى حاشیه خلیج‌فارس را شامل مى‌شود و قطعاً تفاوت‌هاى زیادى در نگرش این دولت‌ها به نظام بین‌الملل وجود دارد اما به هر حال القاعده یک پدیده عربى است و زاییده جهان عرب است به همین دلیل در سیاست خارجى جهان عرب تأثیرگذار بود. ۱۱ سپتامبر جهان عرب را در موضع تدافعى و انفعال تاریخى قرار داد پس از این واقعه تلاش کرد تا از هویت خودش در برابر سیاست تهاجمى آمریکا دفاع کند و این نوعى همسویى نوین را نیز میان اعراب و آمریکا به ‌وجود آورد.

مهم‌ترین تأثیر این حادثه به حاشیه رانده‌ شدن آرمان فلسطین در نزد اعراب بود. از طرفى بحث تروریسم که آمریکا مطرح کرد به تقویت موضع اسرائیل منجر شد. انفعال و احتیاط جهان عرب، براى این که متهم به حمایت از تروریسم نشود بویژه سکوت آنها در قبال تحریم‌ها و تعرضات علیه جبهه مقاومت توسط ایالات ‌متحده آمریکا، موجب شد پیش از بحران لبنان، مسئله فلسطین به مسئله دسته چندم اعراب تبدیل شود.

*درست است که عوامل فوق مناسبات میان اعراب و آمریکا را تغییر داد اما تضادهاى جدیدى هم میان دولت‌هاى عرب و ایالات‌ متحده آمریکا بروز کرد، درباره این تضادها بگویید؟

**بحث من نافى این اختلافات نیست. یکى از اختلاف‌نظرهاى مهم میان اعراب محافظه‌کار و آمریکا بحث خاورمیانه بزرگ است که از سوى دولتمردان کاخ ‌سفید مطرح شد.

کاخ‌سفید درصدد بود که طرح تغییر آرام در جهان عرب را دنبال کند اما به دلیل تحولات عراق مجبور شد از اشاعه دموکراسى در جهان عرب چشم‌پوشى کند، مسئله‌اى که به‌نظر مى‌رسد با پایان بحران عراق و احتمال به قدرت رسیدن دموکرات‌ها در آمریکا بار دیگر در دستورکار کاخ‌ سفید قرار گیرد و شکاف میان دولت‌هاى محافظه‌کار عرب و ایالات ‌متحده بار دیگر بروز کرده و تضاد میان آنها تشدید شود. درباره فلسطین نیز، با وجود تفاهمى که میان دولت‌هاى محافظه‌کار عرب و آمریکا وجود دارد و دو طرف به ظاهر درصدد حل مسالمت‌آمیز مسئله فلسطین براساس طرح دو دولت هستند اما چالش میان آنها بر سرچگونگى شکل‌گیرى این دو دولت وجود دارد و اینکه اعراب همچنان معتقدند سران کاخ‌سفید موضع بى‌طرفى را در فلسطین اعمال نکرده است.

سومین مسئله تضادآفرین، رفتارهاى آمریکا با ایران است.

دولت‌هاى عربى به شدت مخالف برخورد نظامى با ایران هستند و بر شیوه حل مسالمت‌آمیز روابط میان تهران - واشنگتن تأکید مى‌کنند.

اگر بخواهیم محورهاى تضاد و تفاهم آمریکا و اعراب را مرور کنیم شاید آنها بیش از هرجا در لبنان همسو عمل مى‌کنند، آن هم در قالب حمایت از جناح ۱۴ مارس.

چون هیچ‌یک خواهان حضور پرقدرت حزب‌الله نیستند. آمریکا و اعراب درباره حفظ موازنه قدرت منطقه‌اى و ترتیبات امنیتى در منطقه یکسان مى‌اندیشند و فروش ۶۰ میلیارد دلارى تسلیحاتى آمریکا به دولت‌هاى محافظه‌کار عرب در جهت همین سیاست حفظ موازنه تلقى مى‌شود.

*در اتخاذ این نوع سیاست‌ها، رقابت‌هاى درونى اعراب چه میزان مؤثر است؟ بالاخره نباید تضادهاى برجسته دولت‌هاى عربى را با یکدیگر فراموش کرد تا جایى که مثلاً قطر، مهم‌ترین دشمن خود را عربستان مى‌داند. به ‌نظر شما شکاف‌هاى فعال میان این دولت‌هاى محافظه‌کار عرب چه ‌اندازه در همسویى آنها با آمریکا یا حتى اسرائیل مؤثر است؟

**تقریباً میان همه دولت‌هاى عربى تعارض‌ها و تضادهاى ارضى و مرزى وجود دارد اما همواره یک تهدید مشترک و یا منافع مشترکى وجود داشته که این تضادها و شکاف‌ها علنى نشود.

به ‌نظر مى‌رسد پس از ۱۱ سپتامبر یک شکاف کلى در جهان عرب ایجاد شده و آن نیز نحوه تعامل و برخورد با آمریکا است. در این میان یک جناح از دولت‌ها بویژه دولت‌هاى محافظه‌کار حاشیه خلیج‌فارس خط‌مشى همسویى و همراهى با ایالات ‌متحده را در دستور کار قرار داده‌اند و برخى دولت‌ها مانند سوریه و تا حدودى لیبى سیاست همسویى با آمریکا را در پیش نگرفتند. شکاف در میان اعراب به بحران فلسطین گره خورده است این شکاف در قالب دو عنوان بروز مى‌کند، دولت‌هاى سازش‌کار و دولت‌هاى مخالف روند سازش. البته تغییر ساختار سیاست در عراق موجب شد، عنصر مذهب و تعصبات مذهبى نیز بر رفتار اعراب تأثیر بگذارد البته به لحاظ ایدئولوژیک در سال‌هاى اخیر شکاف در ساختار سیاسى اعراب برجسته‌تر شده بود و عامل مؤثر بر تضاد اعراب احیاى اسلام سیاسى در خاورمیانه است که منجر به شکل‌گیرى اسلام انقلابى معقول و منطقى از یک‌سو و اسلام وهابى - سلفى از سوى دیگر شده است که اولى منجر به قدرت‌یابى حماس شد و دومى به گسترش القاعده تروریسم در منطقه کمک کرد.

ضمن آن ‌که رگه‌هاى اختلاف بر سر این‌که کدام دولت در بحران‌هاى خاورمیانه نقش اول را ایفا کند باقى است که منجر به تضاد میان سوریه و عربستان در لبنان شده است. البته این تضاد به‌صورت پنهان و رقابت میان مصر و عربستان بر سر رهبرى جهان عرب همچنان وجود دارد. همه ‌این شکاف‌ها نشاندهنده آن است که جهان عرب یکپارچه نیست و اگر تهدیدهاى مشترک و منافع مشترک میان دولت‌هاى محافظه‌کار عرب نبود، ‌این وحدت ظاهرى نیز شکل نمى‌گرفت.

*یکى از نکات مهمى که شما اشاره کردید، قدرت‌یابى جریان اسلام‌خواهى در جهان عرب است، در این زمینه بیشتر توضیح دهید، در مجموع پدیده پیروزى اسلام‌گرایان در فلسطین و عراق و پیروزى نسبى این گروه در مصر و اردن چه تأثیراتى بر نگاه حاکمان جامعه عرب داشته است؟

**ببینید، به‌طورکلى پس از انقلاب اسلامى ایران ما شاهد رشد اسلام سیاسى در خاورمیانه بودیم. هنگامى که طرح خاورمیانه بزرگ مطرح شد برخى دولت‌هاى محافظه‌کار عرب مجبور شدند دست به اصلاحات سیاسى بزنند طبیعتاً نه طرح خاورمیانه بزرگ یک طرح بومى بود، نه اصلاحات سیاسى در جهان عرب یک اصلاحات برخاسته از مطالبات مردم بوده است. فکر مى‌کنم، وضعیت پیچیده‌اى در جهان عرب به‌وجود آمده بودکه مهم‌ترین تأثیر آن، دامن زدن به بحران مشروعیت در جهان عرب بوده است.

در این اثنا پیروزى اسلام‌گرایان موجب شد تا رهبران جامعه عرب که تقریباً همگى به شیوه‌اى غیردموکراتیک بر سر کار آمده‌اند با یک پارادوکس سیاسى مواجه شوند. از یک‌سو اکثریت مردم گرایش‌هاى اسلامى دارند و با سیاست‌هاى حاکمان بویژه در همسویى با آمریکا و امتیاز دادن به اسرائیل مخالف هستند و به همین دلیل دولت‌هاى عرب مجبور شدند اصلاحات سیاسى را بپذیرند. اتفاقى که سال‌هاى اخیر در بحرین، قطر، امارات متحده عربى و حتى تا حدودى عربستان سعودى رخ داده است.

هرچند این اصلاحات خیلى ریشه‌دار به معناى افزایش نقش مردم در قدرت محسوب نمى‌شود بلکه رفرمى از بالا براى ایجاد یک سوپاپ اطمینان است که بیشتر تحت‌تأثیر عوامل بین‌المللى مى‌باشد تا عوامل داخلى.

به هرحال نتایج به‌دست آمده از چند انتخابات نشان داد که این اصلاحات حداقلى هم به تقویت اسلام‌گرایى کمک مى‌کند. بنابراین حکام عرب براى رهایى از قدرت‌یابى طیف اسلام‌گرایان به نسخه اصلاحات کنترل شده توسل جسته‌اند. در حالى که همین اصلاحات، تقویت‌کننده اسلام‌گرایى در کشورهاى عربى است و این پارادوکس است که نه تنها اعراب بلکه ایالات ‌متحده آمریکا نیز با آن مواجه بود.

در واقع بزرگترین چالش طرح خاورمیانه بزرگ که گریبانگیر کاخ‌سفید نیز شد، همین مسئله بود که؛ تقویت دموکراسى در خاورمیانه مساوى با تقویت اسلام‌گرایى انقلابى در خاورمیانه است. همه تلاش ایالات‌ متحده آمریکا با عنوان پروژه دموکراتیک‌سازى منطقه، مقابله با این نوع اسلام‌گرایى بود به همین دلیل از منظر کارشناسان، فرایند دموکراتیک‌سازى خاورمیانه نتیجه‌اى معکوس (Conter perodactive) براى آمریکا دارد.

واقعیت این است که بحران مشروعیت و اقتدارى که در جهان عرب به‌ وجود آمده یکى از عواملى است که حکام عرب را بیشتر به آمریکا وابسته کرده است، لذا مى‌بینید پس از ۱۱ سپتامبر علاوه ‌بر اصلاحات حداقلى همسویى عرب‌ها با آمریکا بیشتر شده و در این میان هرچه کشورها غیردموکراتیک‌تر بوده‌اند، بیشتر به آمریکا گرایش پیدا کردند چراکه چنین دولت‌هایى براى حفظ اقتدارشان به یک قدرت خارجى نیاز دارند و این ناشى از عدم مشروعیت این دولت‌هاى محافظه‌کار عرب در درون جامعه عرب و میان ملت‌هاى خودشان است.

*وضعیت نهادهاى مدنى، اپوزیسیون و کانون‌هاى فعال مانند جامعه دانشجویى جهان عرب را چگونه ارزیابى مى‌کنید؟ آنها در این برهه حساس جهان عرب چه نقشى‌ایفا مى‌کنند؟

**با توجه به این که سیاست در جوامع عربى هنوز به مرحله مدرن نرسیده، اپوزیسیون مدرن هم هنوز متولد نشده است.

در فقدان احزاب قدرتمند و پویا بخشى از نیروهاى اپوزیسیون در کشورهاى عربى را همان سلفى‌ها در دست گرفته‌اند.

در جوامع عرب نمادهاى مدنى که شکل گرفته اساساً سیاسى نیستند بلکه اغلب نهادهاى مدنى غیرسیاسى رشد کرده و با وجود نارضایتى عمیقى که در میان ملت‌هاى عرب وجود دارد اما نیروهاى اپوزیسیونى که براى دستیابى به قدرت تلاش کنند هنوز شکل نگرفته‌اند به همین دلیل مى‌بینید که اگر اختلافى باشد میان سران این دولت‌هاست. به عنوان مثال اتفاقى که در سال‌هاى اخیر در قطر رخ داد و پسر، پدر را از حکومت خلع کرد و خود بر کرسى قدرت نشست، همچنین تضاد قدرتى که در خاندان حاکم کویت رخ داد و پاشنه قدرت به سود امیر فعلى چرخید.

یک عامل تعیین‌کننده در این رابطه منابع پولى حکومت‌هاى عربى است.

رشد اقتصادى که در کشورهاى عربى بویژه در حوزه خلیج‌فارس با اتکا بر درآمد نفت به‌ وجود آمده است، نهادهاى مدنى غیرسیاسى فعال هستند. اگرچه تفاوت‌هایى وجود دارد.

به عنوان مثال؛ اختلاف دیدگاه منتقدان در کویت اجازه بروز بیشترى دارد تا عربستان. یا این‌ که در امارات متحده عربى با توجه به تنوع جمعیتى و فرهنگى که وجود دارد، نهادهاى مدنى غیرسیاسى فضاى بیشترى براى فعالیت پیدا کرده‌اند.

در سایه تکنولوژى ارتباطات و عصر رسانه، شاهد رشد رشته‌اى از نمادهاى مدنى در جوامع عرب هستیم و آرام آرام این نمادها بویژه در کشورهاى حاشیه خلیج‌فارس رشد مى‌کنند.

*دورنماى سیاست خارجى جهان عرب را با توجه به تضاد منافع آنها از یکدیگر و با آمریکا چگونه مى‌بینید، در سالى که آخرین ماه‌هاى ریاست بوش بر ایالات ‌متحده است فکر مى‌کنید اعراب چه راهبردى را پیش خواهند گرفت؟

**با برداشتى که از دیپلماسى جهان عرب دارم مى‌توان سیاست خارجى اعراب را در سال ۲۰۰۸ میلادى در چند محور ترسیم کرد.

از میان تحولاتى که در سال ۲۰۰۸ شکل خواهد گرفت که انتخابات ریاست جمهورى ایالات ‌متحده آمریکا در رأس این تحولات قرار دارد، تصور من این است که همسویى میان آمریکا و اعراب ادامه خواهد یافت چرا که چند چالش مهم میان اعراب و آمریکا به نوعى در حال حل‌وفصل شدن است. سیاست‌هاى آمریکا و اعراب محافظه‌کار در عراق بیش از گذشته به همدیگر نزدیک مى‌شود.

این نشانه‌هاى همگامى اعراب با آمریکا را در هر سه بحران مهم مى‌توان دید:

درباره فلسطین حتى اگر دموکرات‌ها در آمریکا قدرت را در دست بگیرند این همسویى بیشتر هم مى‌شود. در لبنان چنان‌که گفتیم میان دولت‌هاى محافظه‌کار عرب و آمریکا تفاهمى وجود دارد که ناشى از ناخرسندى آنها از تضعیف جبهه لیبرال‌ها و قدرت‌یابى حزب‌الله در لبنان است.

از طرفى وقتى طرح خاورمیانه بزرگ که به تغییر آرام در ساختار سیاسى اعراب تکیه مى‌کرد به تعلیق درآمده و امنیت خاورمیانه بر مسئله دموکراسى اولویت یافته خودبه‌خود یکى از شکاف‌هاى مهم میان حکام اعراب و آمریکا از میان برداشته مى‌شود.

*فکر مى‌کنید همگرایى اعراب و آمریکا، تأثیر معکوس یا منفى بر روابط آنها با ایران داشته باشد؟

**حداقل در برهه کنونى ما نشانه‌اى از این نوع تأثیر معکوس ندیده‌ایم، اعراب همکارى با آمریکا را در عین دوستى با ایران مى‌خواهند.

به اعتقاد من اعراب براى حفظ موازنه در خاورمیانه بویژه در برابر آمریکا و اسرائیل براى بهبود روابط میان ایران و اعراب تلاش خواهند کرد که در چند ماه اخیر تحولات مثبتى رخ داده که نشانگر وجود منافع مشترک میان ایران و اعراب است.

بهبود روابط ایران با عربستان و یا افزایش سطح همکارى ایران با کشورهاى شوراى همکارى خلیج‌فارس و حتى احتمال آغاز روابط دیپلماتیک ایران با مصر، نشان مى‌دهد که جامعه عرب به این جمع‌بندى رسیده است که براى حفظ موازنه در برابر آمریکا و اسرائیل، روابط عادى با ایران ضرورى است.