محمدعلی باریک بین
استاد شهید مرتضی مطهری، بسیار بر آزادی عقیده و بیان، پای می فشرد و راه ماندگاری انقلاب اسلامی را همین آزادی ها می داند و بر این نظر است که : تجربه به ما نشان داده که هر وقت جامعه از یک نوع آزادی فکری برخوردار بوده، نتیجه آن به سود اسلام بوده است، زیرا اندیشه های اسلامی از چنان استواری و والایی برخوردار است که برای هر اشکال پاسخ شایسته دارد: اگر در جامعه ما، محیط آزاد برخورد آرا و عقاید به وجود بیاید، به طوری که صاحبان افکار مختلف بتوانند حرف هایشان را مطرح کنند و ماهم در مقابل، آرا و نظریات خودمان را مطرح کنیم، تنها در چنین زمینه سالمی خواهد بود که اسلام هرچه بیشتر رشد می کند و به اعتقاد من تنها طریق درست برخورد با افکار مخالف، همین است والا اگر جلو فکر را بخواهیم بگیریم، اسلام و جمهوری اسلامی را شکست داده ایم. (1)
از سخنان استاد استفاده می شود که رمز ماندگاری انقلاب برخورداری جامعه از آزادی فکر و بیان است و اسلام هراسی از طرح اندیشه های مخالف ندارد.
استاد به این مسئله باور داشت، باور عمیق. از این روی، به گروه های ملحد وکمونیستی پیشنهاد می کند بدون فریبکاری به بیان اندیشه های خود بپردازند.
استاد شهید بیان هر عقیده ای را جایز نمی شمارد. آن عقیده ای را روا می شمارد که بر اساس فکر و منطق و اندیشه باشد واز این روی بین آزادی اندیشه و آزادی عقیده فرق می گذارد. آزادی اندیشه را به طور مطلق روا می شمارد؛ چون فکر و اندیشه و منطق است؛ اما عقیده ممکن است بر اساس اندیشه نباشد، بلکه منشا آن تقلید و پیروی از پیشینیان و یا کسان باشد. بنابراین، می توان گفت: انسان ها در تفکر و اندیشه آزادند و نظری که بر این اساس باشد، محترم است؛ اما هر عقیده ای آزاد نیست و به رسمیت شناخته نمی شود:
“ فرق میان آزادی فکر و میان آزادی عقیده، فکر منطق است، انسان یک قوه ای دارد به نام قوه تفکر که در مسال می تواند حساب بکند وانتخاب بکند. بر اساس تفکر و منطق و استدلال، ولی عقیده به معنی بستگی و گره خوردگی است. ای بسا، عقیده هایی که هیچ مبنای فکری ندارد، صرفا مبنایش تقلید است، تبعیت است، عادت است، حتی مزاحم آزادی بشر است. آنچه که از نظر آزادی بحث می کنیم که باید بشر در آن آزاد باشد، فکر کردن است.”(2)
بر این اساس، استاد مطهری از ملکه انگلستان، به خاطر احترام به بت های هندی(3) و کوروش پادشاه ایران به خاطر احترام به بت پرستان و بتخانه آنها، انتقاد می کند و آن را گونه ای فریب و در ناآگاهی قرار دادن بشر می داند، گرچه با عنوان آزادی عقیده از آن یاد می شود.(4)
زیرا بت و بت پرستی و احترام به این عقیده خرافی، هیچ گونه توجیه خردمندانه ای ندارد و تنها عقیده و باوری است که از پیشینیان به ارث رسیده و تقلید کورکورانه است.
خداوند در قرآن، در بیش از ده آیه، انسان ها را از تقلید بی دلیل از پدران و پیشینیان باز می دارد و معیار و تراز را در درستی و نادرستی آنها، عقل می داند:
“قرآن، یادآوری می کند که: پذیرفته ها و باورهای گذشته را مادام که با معیار عقل سنجید ه اید نپذیرید.”(5)
امروزه، شماری آزادی عقیده را به عنوان حقی از حقوق بشر شناخته اند و می گویند: این حقی است طبیعی و فطری که هرکس اختیار دارد و آزاد است هر عقیده ای را که می خواهد برگزیند. اگر کسی بخواهد، با صاحب عقیده ای، به خاطر عقیده اش درافتد و مزاحم او گردد، با حقی که آفرینش و طبیعت به بشر داده مبارزه کرده و این ستم به بشریت است.
استاد مطهری، چنین حقی را برای انسان نمی پذیرد و بر این باور است که حق طبیعی و فطری بشر این نیست که هر عقیده ای که برگزیند محترم خواهد بود؛ زیرا بسیاری از عقیده ها و باورها ستم به بشریت است، مانند: بت پرستی. می گویند: انسان از آن جهت که انسان است محترم است. پس اراده و گزینش او هم محترم است، چون انسان با اراده خود عقیده ای را برگزیده و کسی حق برخورد با او را ندارد. استادشهید در پاسخ می نویسد:
“از نظر اسلام این حرف درست نیست. اسلام می گوید: انسان محترم است، ولی آیا لازمه احترام انسان این است که (هر) انتخاب او محترم باشد؟ یا لازمه آن این است که استعدادها و کمالات انسانی محترم باشد... یعنی انسانیت محترم باشد.”(6)
بنابراین، عقیده ای اگر بر خلاف عقل و منطق و شرافت انسانی انسان باشد، احترام ندارد. آن عقیده ای محترم است که بر مبنای اندیشه و خردورزی باشد. انسان در مسیر انسانیت خویش آزاد است، نه درهرچه بخواهد واراده کند، گرچه بر ضد انسانیت او باشد.
آزادی انسان، آزادی خواست انسان نیست. بدین معنی هرچه انسان بخواهد در آن آزاد باشد. اینکه گفته اند: “انسان در انتخاب عقیده آزاد است، سخن درستی نیست، بسا انسان عقیده ای را برمی گزیند و بر آن پای بند می شود که ضد انسان و ضد خرد اوست.”(7)
چنین انسانی، آزادی خردورزی را از خود می گیرد و برای این کار د رجهت اراده خویش، دچار مشکل می گردد و گرفتار تقلید و سوءرفتار می شود. استاد شهید، به نقد ماده نوزدهم اعلامیه حقوق بشر می پردازد که می گوید:
“هرکسی حق آزادی عقیده و بیان دارد و حق مزبور، شامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته. در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام و سال ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.
تفکر واندیشه در اسلام، جایگاه والا و ارجمندی دارد و در ردیف کارهای واجب و عبادی قرار دارد. در این مکتب، آزادی تفکر و اندیشه، چیز پذیرفته شده ای است.”(8)
اما عقیده چگونه است؟ اعتقاد و عقیده از ماده عقد وانعقاد است؛ یعنی بستن وبسته شدن و به منزله گره است. دل بستن انسان به چیزی دو گونه است:
1. ممکن است مبنای اعتقاد و دل بستن انسان، تفکر باشد. در این صورت عقیده وی بر مبنای تفکر محترم است.
2. گاهی این اعتقاد، کار دل است و کار احساس نه کار عقل واندیشه. مبنای آن تقلید از پدر و مادر یا اثرپذیری از محیط و حتی علاقه ها و کشش های شخصی و یا منافع فردی واجتماعی است. در این صورت، عقاید وی دلبستگی است، نه تفکر و بیشتر عقاید مردم این گونه است و این دلبستگی ها است که در انسان تعصب، جمود، خمود و سکون پدید می آورد و پای فکر را می گیرد و از تلاش آزاد تفکر، انسان را باز می دارد و چشم بصیرت را کور و گوش بصیرت جوی انسان را کر می کند.
“دیگر انسان نمی تواند حقیقت را ببیند و نمی تواند حقیقت را بشنود؛ مثلا بت پرستهایی بتها را پرستش می کردند و می کنند، آیا این را ما باید برای آنها تفکر حساب کنیم و عقیده واعتقاد آنها را یک اعتقاد زاییده از فکر و عقل آزاد تلقی بکنیم؟ یا یک دلبستگی و یک جمود و یک خمودی که ناشی از یک سلسله تعصبات وتقلیدهایی است که طبقه به طبقه به اینها رسیده است. شما هیچ می توانید باور بکنید که یک بشر با فکر و عقل آزاد خودش به اینجا برسد که بت را باید پرستش کند.”(9)
این جا گونه ای فریب و گمراهی وجود دارد که از یک سوی می گویند: فکر و عقل بشر باید آزاد باشد و از دیگر سوی می گویند عقیده هم باید آزاد باشد، تا این حد که بت پرست هم باید در عقیده اش آزاد باشد، گاوپرست هم باید آزاد باشد، اژدها پرست هم باید در عقیده خودش آزاد باشد. آزادی در اینجا به معنای جلوگیری از تفکر و اندیشه است. این نوع آزادی بشر را از رسیدن به اندیشه و مسیر درست باز می دارد. و اینجاست که مصالح حقیقی افراد جامعه را باید بر این باورها و عقیده های بی اساس مقدم داشت. همان گونه که انسان در بهداشت آزاد نیست و باید در راه حفظ سلامتی خود بکوشد، در راه رسیدن به سعادت معنوی و روحی نیز آزاد نیست که دنبال بت و بت خانه برود. چگونه است که بهداشت جهانی، تزریق برخی از واکسن ها را اجباری اعلام می کند؛ اما در غذای روح تمام باورها و عقیده ها را محترم می شمارد. چگونه است که وادار کردن به نگهداشت بهداشت مخالف آزادی نیست، اما در این جا بازداری از عقیده ها و مرام های خرافی، مخالفت با آزادی نموده می شود.
نمونه دیگر در مسائل آموزشی و فرهنگی است. همین اعلامیه حقوق بشر، در ماده بیست و شش تعلیمات ابتدایی را اجباری می داند؛ یعنی حق آزادی را از بشر می گیرد (10)؛ اما در باب دین و مذهب، این حرف را نمی زند.
بنابراین در جاهایی می توان آزادی انسان ها را گرفت و از اجبار در راه سعادت مندی و بهروزی آنان سود برد. اسلام آن عقیده را که از روی تفکر باشد، می پذیرد؛ اما عقیده ای که در آن اندیشه ای نباشد و فقط عقیده صرف و به جای مانده از گذشته و آمیخته با خرافات باشد، نمی پذیرد:
“در اسلام آزادی تفکر هست و آزادی عقیده ای که بر مبنای تفکر درست شده باشد هست؛ اما آزادی عقیده ای که مبنایش فکر نیست. هرگز در اسلام وجود ندارد. آن آزادی معنایش آزادی بردگی است، آزادی اسارت است.”(11)
در کتاب های حقوق اساسی، از آزادی فکر و اندیشه سخن به میان آمده و بیان اندیشه و ابراز آن، در قالب های گوناگون بیان شده است.
آزادی اندیشه و فکر به معنای گسترده آن، به تمامی تلاش های ذهنی و معنوی گفته می شود که به صورت های گوناگون ابراز می شود.
1. آزادی اندیشه.
2. آزادی عقیده
3. آزادی بیان و تبلیغ
4. آزادی مذهبی
5. آزادی اجتماعات
6. آزادی احزاب و انجمن ها
7. آزادی قلم و مطبوعات.
8. آزادی سیاسی به طور کلی.(12)
در واقع سه گونه نخست، اساس و پایه است. اگر هر یک از آنها را به رسمیت بشناسیم امکان انتشار و تبلیغ آن در قالب پنج قسم پایانی وجود دارد. اگر ما قائل به آزادی اندیشه شدیم، هر صاحب اندیشه ای می تواند اندیشه خود را در این قالب ها ارائه دهد.
نکته دیگر اینکه ما ممکن است آزادی را در پیوند با اندیشه بپذیریم، اما نه به صورت مطلق، بلکه مرزها و چهارچوب هایی نیز برای آن قائل باشیم.
نکته سوم اینکه اگر اندیشه و عقیده ای مخالف اندیشه و عقیده ما بود، آیا باید آن را برتابیم؟ یاخیر باید با آن برخورد کنیم؟
یا اینکه در ارشاد و صاحب چنین عقیده هایی تلاش ورزیم؟ یا به عنوان یک عقیده و نظر شخصی آزاد است و ما چون آن را قبول نداریم، به رسمیت نمی شناسیم، می توانیم از تبلیغ ونشر آن جلوگیری کنیم.
به رسمیت شناخته شدن مذهبها و آیین های الهی در اسلام و در نتیجه در جمهوری اسلامی ایران، به این معناست که آنان را در داشتن عقیده وانجام مراسم مذهبی خود آزادند و در حقوق شخصی می توانند برابرآیین خویش رفتار کنند و در تلاش های سیاسی مشارکت داشته باشند و کارهای دولتی نیز بر عهده بگیرند. مگر آن دسته از کارها و شغل ها و پست هایی که قانون اساسی و یا قانون های عادی شرایط ویژه ای برای آن یاد کرده است.
اما درباره اندیشه های سیاسی و یا مذهبی اسلامی، استاد بر این باور است که همگان در ابراز و اظهار آن آزادند و تا یک نظری به مرحله درخور پذیرش نرسد، دیگران ناگزیر به نگهداشت آن نیستند. آن دسته از تئوری های علمی که ثابت شده در خور اجراست و اگر دانشمندی تئوری جدیدی ارائه دهد، تنهادر محدوده ویژه ای می تواند آن را آزمایش کند؛ اما حق ندارد دیگران را وادارد به آن پای بند باشند و عمل کنند.(13) در یک نظام اجتماعی نیز، شهروندان، ناگزیرند به پذیرش قانون- اساسی؛ اما این حق را دارند که اندیشه ها و عقیده های مخالف خود را واگویند، بدون اینکه درصدد توطئه و یا تبانی با بیگانگان در جهت براندازی و خدشه بر ارکان حکومت باشند.
بهترین نمونه عینی که ما را در برنامه ریزی برای آزادی های سیاسی کمک می کند، حکومت علی(ع) است. به ویژه آنگاه که گروه سرکش و گستاخ و کژاندیش خوارج با حضرت درافتادند. اینان، در هر کوی و برزن، شعار (لاحکم الا الله) را سر می دادند، کسی جلودار آنان نبود و برخوردی با این گروه از سوی حکومت رخ نداد و حتی امام علی(ع) آنان را از دریافت سهم بیت المال محروم نکرد و خطاب به آنها فرمود:
ان لکم عندنا ثلاثا؛ لانمنعکم صلاه فی هذا المسجد و لانمنعکم نصیبکم من هذا من کانت ایدیکم من ایدینا و لا نقاتلکم حتی تقاتلونا.(14)
شما نزد ما سه حق دارید: شما را از نماز در مسجد باز نمی داریم و تا زمانی که دستان شما با دستان ما همراه است، جلوی بهره شما را از بیت المال نمی گیریم و با شما نمی ستیزیم تا زمانی که شما با ما به ستیز برنخیزید.
استاد شهید از این آزادمنشی علی(ع) و سیره وی به بزرگی یاد می کند وآن را بی سابقه می داند. امیرالمومنین(ع) با خوارج در منتهی درجه آزادی و دموکراسی رفتار کرد. او خلیفه است و آنها رعیتش، هرگونه اعمال سیاستی برایش مقدور بود؛ اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتی سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد، به آنها نیز همچون سایر افراد می نگریست. این مطلب در تاریخ زندگی علی عجیب نیست؛ اما چیزی است که در دنیا کمتر نمونه دارد.”(15)
خوارج در همه جا عقیده و نظر خود را آزادانه بیان می کردند و حضرت و اصحاب آن حضرت، با منطق، با عقیده آنان مبارزه می کردند و به استدلال های ایشان پاسخ می دادند. این مقدار آزادی در دنیا بی سابقه است، آن هم در آن زمان که هر مخالفی سرکوب می شد از حقوق اجتماعی محروم می گردید.
بنابراین، مبارزه علی(ع) با خوارج در مرحله اول، مبارزه تبلیغاتی بود، نه اینکه مبارزه نمی کرد و در برابر آنها هیچ واکنشی نشان نمی داد، بلکه استدلال های آنها را پاسخ می داد و زشتی و ناشایستی کارهای آنان را می نمایاند و در سخنرانی ها، عقیده و باور آنان را عالمانه، دقیق و روشنگرانه نقد می کرد. و تا زمانی که خوارج دست به اسلحه نبردند، حضرت با آنان به نبرد بر نخاست.
اگر هم برای او روشن می شد کسی درصدد توطئه است، او را به زندان نمی افکند که این برخورد نمونه هایی هم دارد، از جمله حضرت احتمال داد شخصی به شورش برخیزد، پیش از آنکه دست به کار شود و فتنه ای انگیزد، شهر کوفه را برای مخالفت با علی(ع) ترک کرد. یکی از یاران امام از امام پرسید، چرا او را دستگیر نکردید، امام فرمود:
“انا لو فعلنا هذا لکل من نتهمه من الناس ملانا السجون منهم و لا ارانی یسعنی الوثوب علی الناس و الحبس لهم و عقوبتهم حتی یظهروا لنا الخلاف.”(16)
اگر ما این کار (زندانی کردن) را درباره تمام کسانی که آنها را به مخالفت متهم می کنیم، انجام دهیم، باید زندانها را از مخالفان پر کنیم. من از آنان نیستم که به مردم بتازم و آنان را زندانی کنم و کیفر دهم، جز آنگاه که با ما اظهار مخالفت کنند.
از این برخورد امام علی(ع) استفاده می شود که ایشان این گروه را از جهت اطلاعاتی زیر نظر داشته ولی آنها شبانه کوفه را ترک کرده بودند و برای تعقیب آنان بخشنامه ای به کارگزاران خود ابلاغ کرد که نیروهای اطلاعاتی را برای پی گیری حرکت شورشیان بگمارند و اطلاعات خود را به مرکز اعلام کنند.
باید توجه داشت که ناسازگاری خوارج و رو در رویی آنان با علی(ع) از روی اندیشه عقیدتی نبود، بلکه دیدگاه های سیاسی بود که آنان را به رودررویی کشانده بود. به سخن روشن تر، خوارج از موضع سیاسی به این اعتقاد عقیدتی رسیدند. آنان خود حکمیت را پیشنهاد کردند و زمانی که علی(ع) آن را پذیرفت، به مخالفت برخاسته و آن را خلاف قرآن دانستند و امروزه نیز ما، شاهدیم که کسانی با انگیزه ها و موضع سیاسی، به عقیده و باور ویژه ای چنگ می زنند و به موضع عقیدتی می رسند و به توجیه آن می پردازند. درباره برخورد علی(ع) با خوارج، یادآوری دو نکته لازم است.
1. “امیر المومنین(ع) در برابر موضع سیاسی، عقیدتی خوارج، در آغاز، به ارشاد آنها پرداخت و به شبهه های آنها پاسخ گفت و توانست گروهی از فریب خوردگان را ازاین عقیده و کژراهه باز دارد و حتی یزید بن قیس ارحبی را به استانداری اصفهان گمارد.”(17)
هنگامی که حضرت امیر(ع) با این روش مدبرانه و خردورزانه، نتوانست شعله های سرکش فتنه را فرو نشاند و خوارج گستاخانه دست به شورش زدند، علی(ع) در برابر فتنه انگیزان ایستاد واین شجره خبیثه را از بن درآورد.
2. نباید انگاشته شود که آزادی دادن به خوارج در دوران حضرت امیر(ع) به جهت ضعف حکومت آن حضرت بوده و وی ناچار به این کار شده؛ زیرا جان به کفان و ایثارگران و جان فداهای علی(ع) و حکومت علوی بسیار بودند. بلکه این نرمش برخاسته از روحیه آزادگی علی (ع) بود. او، بر این باور بود: عده ای از آنها فریب خورده اند ومی باید در راه هدایت آنها تلاش کرد و اگر نشد، دست به سلاح برد.
در حکومت علی(ع) چنان مردم آزاد بودند که شماری از مردم تعهدهای اجتماعی خویش را در برابر حکومت حضرت، از یاد بردند. اما علی(ع) برای فرمانبری و پیروی بی چون وچرای آنان از حکومت از زور بهره نبرد. علی می دانست کوفیان تحت نظام زور و سلطه به وظیفه خود عمل خواهند کرد و از حریم مملکت اسلامی به دفاع برخواهند خاست، ولی به کارگیری زور راباعث فساد واستبداد می دانست؛ از این روی، خطاب به مردم کوفه فرمود:
(اتریدون ان اضربکم بسیفی، اما انی اعلم الذی تریدون، و یقیم اودکم ولکن لا اشتری صلاحکم بفساد نفسی بل یسلط الله علیکم قوما فینتقم لی منکم، فلا دنیا استمتعتم بها ولا آخره صرتم الیها، فبعدا و سحقا لاصحاب السعیر.(18)
آیا می خواهید که من شما را با شمشیر بزنم. آگاه باشید من می دانم آنچه شما اراده کرده اید آنچه کژی شما را راست می کند، ولی صلاح شما را به فساد خود نمی فروشم. آری، خداوند بر شما قومی را چیره خواهد ساخت و از شما برای من انتقام می گیرند. پس نه در دنیا بهره برید و نه به سوی آخرت می روید. پس دوری و بدی باد بر ای اصحاب جهنم.
منظور علی(ع) از فساد نفس، روحیه استبدادی است که حاکمان به طور معمول، گرفتار آن می شوند. از این سخن علی(ع) نباید این گونه برداشت کرد که: مردم جامعه در انجام هر کاری آزادند، گرچه بر خلاف اسلام و مصالح مسلمانان باشد؛ زیراعلی(ع) خود را در برابر قانون های الهی متعهد می دانست و اجازه نمی داد مردم گرفتار گمراهی و فحشا شوند. در سخنی، انگیزه خود را از جنگ با مخالفان، ریشه کن کردن فساد و فحشا در جامعه اعلام می دارد:
“انما حاربت لدفع الضلال و النهی عن الفحشا و الفساد”. (19)
من در دوران حکومتم برای جلوگیری از گمراهی و بازداری از فحشا و فساد جنگیدم.
از این روی، آزادی سیاسی در جامعه امری پذیرفته شده و در خور پذیرش است ولی فساد و فتنه انگیزی، گمراه کردن مردم، گسترش فساد، ناپسند است. کسی حق ندارد به نام آزادی فحشا و فساد را در جامعه بگستراند و سبب گمراهی مردم گردد.
امام خمینی، درباره حد و مرز آزادی می گوید:
“آزادی که می خواهیم ما، آزادی که اسلام به ما داده است، حدود دارد. آزادی در حدود قانون است. همه جای دنیا این طور است که آزادی که هر ملتی دارد، د رحدود قانون آزادی دارد. نمی تواند کسی به اسم آزادی قانون شکنی کند”(20)