صلاحالدین هرسنی
از اواسط دهه 1980 و بعد از آنکه دولت مرکزی (یوگسلاوی سابق) از اعطای اختیارات داخلی به کوزوو خودداری ورزید، مساله استقلال کوزوو به مهمترین بحران منطقه بالکان بدل شد. اوج بحران کوزوو را باید به وقایع سالهای 1999-1996 مربوز دانست که در فرآیند آن نیروهای صرب با حمایت دولت مرکزی و اقدامات سبعانه اسلو بودان میلوسوویچ به پاکسازی قومی همت گماشت و تاریخ دردباری را برای جغرافیای بالکان دامن زد. اما مساعی نیروهای ناتو که در سال 1999 و به منظور خاتمه دادن به سرکوب و کشتار آلبانی تبارهای کوزوو تمهید یافت، فرصتی ایجاد کرد که کوزوو بخواهد تحت هدایت و اداره سازمان ملل درآید. به این ترتیب و در سایه مساعی و تمهیدات ناتو کوزوو از سال 1999 تحت قیومیت سازمان ملل درآمد. اما بعد از 1999، موضوع استقلال کوزوو به مهمترین مساله بحران بالکان مبدل شد. اما قراین موجود حاکم بر فضای ژئوپولیتیک بالکان از همان ابتدا اینگونه نشان میداد که مساله استقلال کوزوو و ابعاد پروسعت آن نباید خارج از چالشهای تقابلی غرب و روسیه باشد، بنابراین مساله کوزوو از همان اوان شکلگیری بحران صبغه وقت خود را یافت و جدای از مساله استقلال سایر جمهوریهای منطقه بالکان، دو بازیگر اصلی بحران را در مقابل یکدیگر قرار داد.
تم و موضوع اصلی بحران هم به رفتارها و چالشهای تقابلی غرب و روسیه آن هم به مساله حمایت و ممانعت از استقلال کوزوو خلاصه شد، به این معنی که غرب از استقلال کوزوو حمایت میکرد و روسیه از فرآیند استقلال ممانعت و جلوگیری مینمود. البته این چالشها بیسبب نبود و یک توجیه منطقی را برای بازیگران بحران به همراه داشت. این توجیه برای روسیه به عنوان رکن اصلی بحران، ابتدا به جهت فزونخواهیها و رفتارهای مداخلهگرایانه غرب و سپس به جهت پیامدهای استقلال کوزوو و هراس از تاثیر سوی آن حائز اهمیت بود، چرا که در باور روسیه منطقه بالکان همانند بسیاری از جمهوریهای پیرامونی آنهم در آسیای میانه، قفقاز و حوزه دریای سیاه (اوکراین) حیاط خلوت مسکو و کرملیننشینان محسوب میشد و غرب با اتخاذ تدابیری مناسب خواهان آن بود که با حرکت خزنده و با تعقیب منافع درازمدت خود که شروع آن از ایام انقلابهای رنگی رقم خورده بود، در حیات خلوت مسکو پا نهد. طبیعی بود که ورود به حیات خلوت مسکو تاب و تحمل کرملیننشینان را برنتابد چرا که تجربه نامیمون و اسفبار وقوع انقلابهای رنگی آن هم به انگیزه مبارزه با تروریسم و حفاظت از نظم نوین موجود در نظام بینالملل دست کم در سه حوزه آسیای میانه، قفقاز و دریای سیاه مضار فراوانی را عاید روسیه ساخته بود.
از دیگر سو حمایت غرب از استقلال کوزوو و نتیجهای جز بیثباتی و ایجاد فضایی ملتهب در منطقه بالکان نبود و شاید در نگاه روسیه مساله استقلال کوزوو به عنوان آخرین بازمانده ایالت غیرمستقل بالکان، میتوانست متضمن ایجاد تاثیر سوء برای حوزههای مبتلا به مساله کوزوو و تسری آن به سایر حوزههای بحرانی، حوزههایی چون اینگوش، چچن و اوسیتیای شمالی باشد. اما آن مسالهای که موجب توجیه غرب به عنوان ضلع دیگر بحران در حمایت از استقلال کوزوو شد، چیزی جز گسترش نفوذ در حیاط خلوت و البته این بار در بالکان و همنوایی با آلبانیتبارهای کوزوو نبود. لذا چنین شرایطی فرصتی را برای غرب ایجاد نمود که بخواهد ایالت خودمختار کوزوو را از خاک صربستان جدا کند. غرب در تمهید این شرایط و به آن انگیزه که نمیتوان وضعیت کوزوو را کماکان در هالهای از ابهام باقی گذاشت، مبادرت به تهیه طرحی مبنی بر تامین آزادیهای سیاسی و فرهنگی کوزوو از سوی مارتی آهتیساری از روسای جمهور پیشین فنلاند نمود، اما طرح مزبور با وتوی روسیه در سازمان ملل مواجه شد. این چالش ادامه یافت تا آنکه تشکیل تروئیکای کوزوو (آمریکا، روسیه و سازمان ملل) آن هم با تاکید بر مدل هنگگنگ در خودمختاری کوزوو سبب شد که تا حدی بر میزان چالش کاسته شود. اما مدل هنگگنگ به جهت ممانعت آلبانیتبارهای کوزوو نتوانست تضمینی برای تداوم وضعیت موجود باشد. آنچه در این میان سبب گردید که کوزوو یک قدم به استقلال نزدیکتر شود، برگزاری انتخابات پارلمانی کوزوو در دسامبر 2007 شد که با پیروزی هاشم تاچی و حزب دموکراتیک به عنوان تحققدهنده استقلال کوزوو همراه شد. به این ترتیب و با نتیجه انتخابات پارلمانی کوزوو تا حدی زمینه برای عبور از بحران هویت ملی کوزوو فراهم گردید و نتیجه انتخابات متضمن القای این حس بر پارلمان کوزوو شد که در صورت ممانعت روسیه در استقلال، پارلمان کوزوو رای به استقلال یک جانبه خواهد داد.
اگرچه اظهار این نوع استراتژی واکنشهایی را دوباره برای دستگاه سیاست خارجی روسیه و شخص رئیسجمهور صربستان بوریس تادیچ دامن زد و آن را تا حد وتو در سازمان ملل پیش برد، اما سرانجام کوزوو در سایه برنامههای هماهنگ شده میان پریشتینا، واشنگتن، بروکسل و دیگر پایتختهای اروپایی 17 فوریه را روز استقلال این کشور اعلام نمود تا کوزوو از بحران هویت ملی خود عبور نماید.
به این ترتیب کوزوو در سایه حمایت غرب و تمهیدات حزب دموکراتیک کوزوو، مقدمات استقلال خود را فراهم کرده است، اما آنچه در این میان حائز اهمیت به نظر میرسد پیامد و تبعات استقلال کوزوو است که نباید چیزی از مسئولیت دستاندرکاران سناریو را بکاهد. تردیدی نیست که استقلال کوزوو، فرجام و پایان بحران در جغرافیای بالکان نیست. اولین پیامد متحمل استقلال کوزوو، تسری موج استقلال به سایر کانونهای بحران خواهد بود که شرایط آنها بیشباهت به مسأله کوزوو نیست. بدیهی است که استقلال کوزوو در اولین فرصت توجه را به اقلیتهای صرب کوزوو معطوف و متمرکز میسازد، لذا دور از انتظار نیست که آنان هم نتوانند در فاز جدیدی از فرآیند استقلالخواهی قرار گیرند. سیر منطقی چنین فرآیند و تحولی متوجه صربهای منطقه کراینیا در کرواسی و صربهای صربسکایا در بوسنی نیز خواهد شد. پیامد دیگر استقلال کوزوو متوجه دیگر ایالتهای خارج از بالکان خواهد بود که مبتلا به مساله بالکان و مشخصا کوزوو میباشند. برای نمونه استقلال کوزوو میتواند متضمن ایجاد تحرک در ساختارها و گسلهای جداییخواهانه اوسیتیا و آبخازها در گرجستان، کشمیریها در هند، ببرهای تامیل در سریلانکا، باسکها در اسپانیا، کردها در ترکیه، مجارتباریها در رومانی و ترکتبارها در قبرس خواهد شد. البته غرب برای جلوگیری از این پیامدها و گسترش و تسری آن به کانونهای دیگر بحران بر استقلال کوزوو در چهارچوب سازمان ملل تاکید کرده است. اما نباید از نظر دور داشت که رغم مخالفت روسیه از استقلال کوزوو این پیامد گریبان روسیه را نیز بگیرد و بیالاید.
روسیه به مدد حق وتوی خود در سازمان ملل و به منظور تلافی و پاسخ به غرب در ماجرای انقلاب گل رز گرجستان بر استقلال آبخازیا و اوسیتیای جنوبی در گرجستان تاکید ورزیده و استقلال آنان را به رسمیت شناخته و بر حق حاکمیت این نواحی صحه گذاشته است. طبیعی است که این حمایت روسیه از گرجستان چیزی جز گسترش تیرگی در روابط گرجستان و روسیه نخواهد بود و غرب را نیز به چالش بیشتر با خود دعوت و همراه مینماید. تیرگی رو به تصاعد مناسبات گرجستان و روسیه در فرآیند ماههای آگوست و سپتامبر 2007 در پی حادثه پرتاب موشک روسیه به گرجستان در همین زمینه قابل ارزیابی است. اما نباید فراموش کرد که پیامد استقلال کوزوو قبل از هر پیامد دیگر در حوزههای بینالمللی، متوجه خود کوزوو و قبرسی کردن ماجراست به این معنی که کوزوو به جهت گرایشهای قومی میتواند موجب بیثباتی بیشتر در کل منطقه بالکان گردد. از دیگر سو استقلال کوزوو همانند تجربه استقلال بوسنی به جای آنکه به همکاری با جوامع مسلمان ادامه دهد، محتملا خود را به حیات خلوت واشنگتن مبدل میسازد. نتیجه عملی چنین فرآیندی تقویت همان الگویی خواهد بود که در گذشته حاکمیت آمریکا و سازمان ملل اتفاق افتاده بود، با این هدف که آمریکا بار دیگر همانند ادوار بعد از سالهای 1999 از کوزوو به عنوان مجرایی برای تجارت قاچاق انسان، قاچاق مواد مخدر و گسیل بردگان جنسی به کشورهای اروپایی و غرب استفاده خواهد کرد.
سخن پایانی آنکه روسیه و صربستان به عنوان شریک و دو همپیمان استراتژیک بحران بالکان، فعالیتهای عدیده و گستردهای را در جلوگیری از ورود کوزوو به نهادهای منطقهای و بینالمللی انجام داده و به ثمر رساندهاند، لذا در قدرتنمایی بحران بالکان روسیه را باید پیروز ماجرا دانست که نه تنها از فاصله سالهای 1999 تاکنون، شکست زایدالوصفی را برای آمریکا در منطقه بالکان دامن زده است، بلکه شکستی را نیز برای اروپا در حل و فصل مساله بالکان به وجود آورده است.