تاریخ انتشار : ۱۲ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۴  ، 
شناسه خبر : ۴۶۴۲۸
داریوش سجادی مقدمه: آسیب‌شناسی جنبش اصلاح‌طلبی ایران با توجه به مراوده‌ای در همین باب میان آقایان حجاریان و عباس عبدی انگیزه این مقاله اس اما از آنجا که یک هفته قبل از برگزاری انتخابات دور سوم شوراها در ایران شخصاً طی مراوده‌ای با جناب آقای عباس عبدی علی‌رغم میل خود پیش‌بینی شکست اصلاح‌طلبان را با صراحت اعلام کرده بودم، اینک و با توجه به نتایج این انتخابات که تا حدود زیادی موید آن پیش‌بینی شد سعی کرده از منظری جامعه شناسانه چیستی و چرائی نافرجامی جنبش اصلاحات در ایران گمانه‌زنی شود.

چرائی هزیمت جنبش مسمی به اصلاح‌طلبی از فردای پیروزی مدعیان اصولگرائی
در انتخابات ریاست ‌جمهوری نهم منشا و مرجع تحلیل‌هائی متعدد و متنوعی شد که هر کدام از منظری بیرونی یا درونی آن نااقبالی را گمانه‌زنی می‌کردند. اخیرا و برهمان سیاق مراوده‌ای میان آقایان حجاریان و عبدی شکل گرفت که مجموعه آن مراوده را از حیث فرم و نه محتوا بصورتی تجریدی می‌توان آفت اصلی یا یکی از آفات اثری انعزال جنبش اصلاح‌طلبی اخیر ایران محسوب کرد. امهات استنتاجات و ادله آقایان حجاریان و عبدی ناظر بر صلب شاکله و سنت سیاسی حاکم بر ایران با نیم نگاهی به مومات و مشددات آن سنت تاریخی است. اما صرف‌ نظری از احتجاجات بکار گرفته شده در این مراوده دو جانبه، فضای گفتمانی آن بیش از ماهیت گفتمان حائز اهمیت است. فضائی که برای ناظری بی طرف قبل از آنکه واقع‌بینی طرفین را متبادر به ذهن کند، مبین نوعی دورافتادگی و برج عاج‌نشینی فلسفی است که ظاهرا و ناخواسته ایشان را زندانی اندیشه خود کرده است! اندیشه‌ای که باید و می‌تواند در خدمت انسان باشد، در این مراوده بخوبی مشهود است که خود مبدل به اسارت گیرنده و صاحب اندیشه شده. این در حالی است که آقایان حجاریان در جریان انتخابات مجلس ششم با توجه به اقبال مردم به اصلاح‌طلبان و ادبار از محافظه‌کاران به طعنه خطاب به ایشان اظهار می‌داشت: محافظه‌کاران باید بپذیرند مردم ترجیح می‌دهند عتیقه‌های را بالای طاقچه بگذارند! اما ظاهراً جناب حجاریان منفطن به این موضوع نیستند که از نظر مردم "عتیقه" و "فانتزی" هر دو شایسته طاقچه‌اند. شمول پاره‌ای از گزاره و استدلال‌های مراوده آقای حجاریان و عبدی، موید چنین ادبیاتی فانتزی است.
گزاره‌هائی از این دست که :
ـ آنتروپورموفیسم مجددین در کنار هایروکراسی نهاد دین عالم تروج اسلاح آئینی و مناسکی است که لازم الاصلاح است.
ـ عقل نقاد و خود بنیاد مابعد کانتی ابزار متجددین در اصلاح دین است. نقدی که اسی هیچ جزمیتی نیست و فارغ از تاویل و اتنومتدولوژی است.
ـ رفرم دینی دوران اصلاحات در سطوح انتولوژیک و متدولوژیک گسترش نیافت و منحصر در قالب اپیستمولوژیک ماند.
ـ اصلاح‌طلبان از توجه به تثبیت معنی و تطابق دال‌ها و مدول‌ها مغفول ماندند.
ـ در حاکمیت پاتریمونیال ایران که به برکت رانت نفت منفک از طبقات است، نهاد دین ادامه بوروکراسی دولتی می‌شود.
ـ خونرگ‌های نظام پاتریمونال در ایران، پاتروناژی است که متکی بر رانت آب یا زمین و یا نفت بوده.
هر چند در این مراوده آقای عبدی نشان دادند از فضاهای ذهنی و تجریدی آقای حجاریان به جهان واقعیت نزدیکتراند اما اشتباه آقای عبدی آن بود که با برسمیت شناختن بستر آن بحث اهتمام و قوت فکر و استدلال خود را مصروف در گفتمانی کرد که از اساس اصالت‌اش مورد تردید جدی است. تئاتر ارزشمند "حصار در حصار" محسن مخملباف تمثیلی عریان و تلخ از چنین جزمیت و اسارت اندیشه‌ای نزد پاره‌ای از صاحبان اندیشه است. داستان آن دو مارکسیست اسیر در زندان پهلوی که پیروزی غیرمترقبه انقلاب نشان داد آن دو قبل از اسارت در زندان پهلوی اسیر زندان اندیشه‌های خودند و هر اندازه با اصرار انقلابیون فاتح زندان، ترغیب به خروج از حصر و اسارت و در آغوش گرفتن نعمت آزادی می‌شدند، بیشتر بر طبل تحلیل‌های علمی خود می‌کوبیدند که: بر اساس ماتریالیسم تاریخی هنوز پرولتاریای کارگری به آن درجه از خود آگاهی انقلابی نرسیده تا بتواند درمقام سنتز به مقابله‌ای موثر با خورده بورژوازی کمبرادور حاکم بپردازد.!!!
بر همین سیاق، احتجاجات بکار گرفته شده در چیستی و چرائی هزیمت جنبش اصلاح‌طلبی در گویش آقای حجاریان و ایضا جناب عبدی تا حدودی نوع برخورد آمریکائی‌ها در مواجهه با مشکل "نوشتن در فضا" را تداعی به ذهن می‌کند. آنجا که "ناسا" در جریان اعزام فضانورد به خارج از جو زمین مواجه با مشکل ناتوانی از نوشتن "خودکار" در فضای عاری از جاذبه شد، چرا که در آن فضا بدلیل فقدان نیروی جاذبه زمین، جوهر خودکار عملا ناتوان از حرکت به سمت پائین و ریزش بر روی سطح کاغذ بود. لذا گره کار به دست کمپانی اندرسون و با تحقیقی بالغ بر یک دهه و هزینه بیش از 12 میلیون دلار مرتفع شد و نهایتاً آنها توانستند "خودکاری" را عرضه کنند که از توان نوشتن در فضا و زیر آب و حتی سطوح کریستالی خوددار بود. نکته جالب توجه در این قضیه آن بود که از طرف روسی که در آن زمان رقیب فضائی آمریکائی‌ها محسوب می‌شد و از قضا مواجه با چنین مشکلی نیز بود راه حل بمراتب ساده‌تر و کم هزینه‌تری را بکار بست و آن استفاده از "مداد" بجای "خودکار" در فضا بود!!! به همین سادگی. این ناشی از تفاوت در نوع برخورد و مواجهه طرف روسی و آمریکائی با پدیده‌ای واحد بود که اولی اهتمام خود را صرف "حل مشکل" می‌کرد و دومی توجه‌اش را بر "راه‌حل مشکل" قرار داده بود. برای طرف روسی مهم حل "مشکل نوشتن در فضا" بود و طرف آمریکائی راه حل "با خودکار نوشتن در فضا" را وجهه همت خو قرار داده بود هرچند:
فلفل هندی سیاه و خال مه رویان سیان!
و هرچند:
هر دو جان سوزنده، اما این کجا و آن کجا؟
طبعا اکنون دوطرف از امکان نوشتن در فضا برخوردار شده بودند اما برای طرف روسی مهم آن بود که گربه و موش بگیرد و اتفاقا سیاه و سفید بودنش هم برای روس‌ها حائز اهمیت بود. قهرا تفاوت راه‌حل روسی با آمریکائی در یک دهه دیرکرد با صرف میلیون‌ها دلار هزینه بود. استدلال‌ها و احتجاجات بکار گرفته شده توسط آقای حجاریان در بحث آسیب‌شناسی جنبش دوم خرداد نیز عموما ناظر بر عوامل جنبی است و ایشان در این فرآیند سیزیف‌وار کوشیده‌اند چرائی شکست اصلاحات را از بطن تئوری‌ها و فلسفه‌بافی‌های ذهنی و انتزاعی خود استحصال نمایند. در حالی که صاحب‌نظران و تحلیلگران در ریشه‌یابی هزیمت جنبش اصلاح‌طلبی اخیر ایران می‌توانند و شاید باید توجه خود را معطوف به لشکر 20 میلیونی دوم خرداد کرده و بدنبال یافتن پاسخ این پرسش باشند که :
چرا جنبشی با پشتوانه بیش از 20 میلیون نفر نتوانست به فرجام برسد؟
باید توجه داشت که برخوداری از یک لشکر 20 میلیون نفری یعنی کمال قدرت. شوخی نیست. با 20 میلیون نفر می‌توان همه دنیا را به هم ریخت اما در عمل دیدیم عده‌ای به راحتی توانستند این لشکر 20 میلیونی را تخت قاپوی قدرت خود کنند. حکایت خاتمی و لشکر 20 میلیونی‌اش حکایت جنگاوری سلحشورانه آن پیرمرد لشکر نادرشاه بود که وقتی مواجه با پرسش تحسین برانگیز نادر در نبرد دلآور مندانه‌اش با دشمن شد که:
در زمان حمله محمود افغان کجا بودی تا چنین مردانه بجنگی؟ پاسخ شنید: من بودم تو کجا بودی؟ بواقع پیرمرد با زبان بی‌زبانی بر این نکته اذعان می‌داشت که: توده‌هی باری به فعلیت رساندن توانمندی‌ها و سلحشوری‌هایشان محتاج و منتظر رهبری‌اند. اما نکته و یا شرط مهم در از قوه به فعل رسیدن توان توده‌ها قبل از ظهور و رهبری، احراز هویت مستقل بر اساس فرهنگ و سنن و هنجارها و ارزش‌های ایشان است. قدرتمند ترین و فرهیخته ترین و مدبرترین و توانمندترین رهبران جهان هم نمی‌توانند در خلاء به تمشیت امور امت‌شان بپردازند. اساساً و ابتدا یک جامعه قبل از رهبر، محتاج هویت است و با احراز هویت است که رهبر نیز در چنین منظومه‌ای تجلی عینی و عملی همان هویت را می‌یابد.
اکنون این پرسش را چگونه باید پاسخ داد که هویت لشکر 20 میلیونی خاتمی چه بود؟
پاسخ به این پرسش توسط کثیری از تحلیل‌گران رد میانه شکاف سنت و مدرنیسم داده شده. به زعم این دسته زا تحلی‌گران گسل اصلی در ساختار سیاسی ـ اجتماعی ایران گسل سنتی ـ مدرن است از جمله جناب حجاریان که از آن تحت عنوان حاکمیت دو گانه تجدید و تجدد نام می‌برد. این در حالی است که تجربه نشان داده دو مفهوم سنتی و مدرن ذات قاصر از نمایندگی قشربندی اجتماعی فرا زمانی و فرامکانی در ایران است. به زعم این دسته از تحلیل‌گران خاستگاه اجتماعی کسر بزرگی از آرای محمد خاتمی در دوم خرداد متعلق به طبقه مدرن و متوسط ایران داشت.
این درحالی است که اساسا و به صفت باطن جامعه ایران فاقد طبقه متوسط یا مدرن بمعنای دقیق کلمه بوده و هست. با توجه به مختصات تعریف شده انسان مدرن یا طبقه متوسط کدام تحلیلگری آنقدر جسارت دارد تا مدعی شود رفتار جامعه شهروندیی ایران متکی بر عناصر: عقلگرایی، فردیت مدرن، مسئولیت‌پذیری، استقلال فکری، قانونگرائی، مشارکت‌پذیری و اعتماد بنفس و خود باوری است. اینها مختصات تعریف و پذیرفته شده انسان و جامعه مدرن است اما سهم جامعه شهری ایران از چنین مختصاتی صرفا با اتکای بر رانت نفت "ابتیاع" و تاکید می‌کنم: تنها "ابتیاع" ظواهر و رونمای جوامع مدرن است. بله. به صفت ظاهر "جامعه ایران اکنون شهری شده و نزدیک به 70 درصد مردم در شهرها زندگی می‌کنند، جامعه با سواد شده و اکثریت جوانان باسوادند، جامعه ایران متخصص شه و بیش از 5 میلیون افراد دارای تحصیلات عالی و میلیون‌ها نفر دارای تخصص علمی در رشته‌های مختلف شغلی مشغول فعالیت‌اند، توانائی‌های جامعه در قلمرو بهداشت و درمان رشدی فزاینده داشته و بیش از هفتاد درصد جمعیت ایران می‌توانند از امکانات بهداشتی و درمانی استفاده کنند، همچنانکه جامعه صنعتی شده و کثیری از نیازمندی‌های صنعتی خود را تامین می‌کند، بخش‌های مختلف شهری و روستائی ایران از طریق گسترش جاده‌های ارتباطی زمینی و هوائی و رسانه‌های جمعی خصوصا رادیو و تلویزیون، روزنامه‌ها و سایر امکانات اطلاعاتی و ارتباطی به هم متصل شده. وسایل حمل‌و نقل قادرند میلیون‌ها نفر از مردم و میلیون‌ها تن کالا را در طول هفته از فواصلی دور جابجا کنند، اغلب شهرهای زندگی از آب و برق و فاضلاب گرفته تا آموزش عالی پوشش داده، دستگاه‌ها و شبکه‌های امنیتی و اطلاعاتی توان تامین امنیت در سراسر کشور را دارند، زنان به عنوان نیمی از جامعه بطور جدی وارد عرصه عمومی شده‌اند، روند فزاینده پیچیده شدن تقسیم کار اجتماعی و تمایزیابی نهادها در ایران همچون سایر کشورهای در حال نوسازی بطور جدی در جریان است، اکثریت مردم ایران حتی معتادان علاقه دارند زندگی بهتری داشته باشند و مثل یک قرن پیش تقدیری فکر نمی‌کنند(!)".
اما تمامی اینها رونماهای جامعه مدرنند، درست است که تعدد دانشگاه و تکثر دانشجو معیار جوامع مدرن است اما قبل از این ماهیت دانشگاه و هویت دانشجو است که تعیین کننده ضریب توسعه یافتگی و مدرنیزاسیون یک کشور است. در جامعه‌ای مانند جامعه ایران که تیپ سنتی با شاخص‌هائی از قبیل :تقدیرگرائی، تبارگرائی، اقتدارگرائی و زعیم سالاری تعریف شده، کدام تحلیل‌گر و کارشناسی می‌تواند بین دانشجوی مدعی مدرنیته با رعیت سنتی تمایزی قائل شود. تنها تفاوت در ظاهر شیک‌تر و ادبیات انتلکچوالی و رعایت اتیکت‌های اخلاقی نزد مدعیان مدرنیسم با متهمان به سنتی است. والی فرای ظواهر، کانون تغذیه هر دو برگرفته از همان مبانی و شاخصه‌های تقدیرگرائی، تبارگرائی، اقتدارگرائی و زعیم سالاری است.
تفاوت تنها مصادیق است. رعیت تقدیر تاریخی خود را از دل سنت می‌گیرد و شبه مدرن از غرب. اولی خود را اسیر مقدرات الهی می‌خواهد و دومی مفتون مقدرات غربی. اولی تشفی خاطر خود را در دلبستگی و هم ذات پنداری با اسطوره‌های سنتی‌اش می‌یابد و دومی آن تشفی را در استحاله مقدر گونه خود در فرهنگ و هویت غربی می‌بیند. برای سنتی ظهور منجی، فرجام مقدر تاریخ است و برای دومی لیبرال دمکراسی آمریکائی، پایان محتوم تاریخ. هر دو نیز اقتدار خود را در اتمیزه شدن شخصیت‌شان ذیل اقتداری بزرگ‌تر و خودساخته می‌دانند. حال تجلی آن اقتدار بزرگ‌تر تعیین در شمای "معجزه هزاره سوم" یابد یا "پرومته اکبر گنجی" در نهایت از دل چنین زراعتی، محصول یکسان و مشابه می‌توان برداشت. همین مخرج مشترک است که سرمایه‌گذاری بر روی گسل سنتی ـ مدرن جهت درک تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را فاقد اعتبار می‌کند.
اگر مطابق تعریف، انسان سنتی فردی مسلوب الاراده است که عنان اختیار خود را به امواج تقدیر سپرده و محتاج عقل منفصلی در سپهر زعامت است تا مسئولیت زیستن و چگونه زیستن و چگونه فکر کردن و چگونه تصمیم گرفتن و چگونه عمل کردن و چگونه مردن وی را عهده داری کند، مطابق این تعریف می‌توان در هر دو جامعه سنتی و مدرن چه در دل کابل و چه در دل نیویورک به وفور و بعینه چنین انسان‌هائی را مشاهده کرد که با پلاتفرم‌ها ی نوسترآداموسی و تشبث به رمل و اسطرلاب و کف‌بینی و ستاره‌شناسی و طالع بینی، مقدارات و تکالیف تاریخی خود را استحصال می‌کنند.
تفاوت تنها در شمای ایشان است. هرچند دوی فاقد کلاه نمدی و زبان روستائی است اما با همان ظاهر آلامد و تحصیلات عالیه و زیستن در بلاد راقیه کماکان مبانی فکری و هویتی خود را از رحم سنت گرفته و می‌گیرد. تفاوت تنها در آن است که سنتی واقعیت و هویت موجود خود را پذیرفته و برسمیت می‌شناسد و ادعائی هم بیش از آن ندارد اما آن بظاهر مدرن خود را در کانون مجازی فرهیختگی و کمال و سواد و تشخیص و تجدد و تعقل و منزلت و فهم و شعور و درایت می‌داند و می‌بیند، اما در عرصه عمل کمترین تعین و تجلی و ظهوری از فعل ارادی معطوف به عقلانیت از ایشان مشهودنیست.
طرفه آنکه در شرق در حالی با پدیده غرب‌زدگی مواجهیم که هم زمان در غرب شاهد عنصر فخر زدگی شهروند غربی هستیم. اساسا شهروند غربی برخورداری و تمکن و تمول خودرا معیار و ملاک تفاخر و تفاوت فضیلت‌اش با شرقیان می‌داند. این میراثی است که پروتستانیزم با ترویج اندیشه "تنعم و تمول شرط و معیار برگزیدگی انسان نزد خداوند است". در خودآگاه غربی نهادینه کرد. بر اساس همین فخرزدگی است که مختصات برسمیت شناخته شدن شرقیان نزد غربیان مبتنی بر دو محور "مثل ما شدن" یا "مال ما شدن" است. غربی، خصوصا آمریکائی بنمایندگی از تمامیت غرب در داخل مرزهایش زمانی شرقی را برسمیت می‌شناسد که مثل آنها شود. مثل آنها شدن هم یعنی پشت‌پا زدن به هویت و خاستگاه فرهنگی و بومی خود و متسحیل شدن در هویت آمریکائی. در غیر این صورت یک شرقی می‌تواند در آمریکا و غرب باشد اما شرط توفیق ترقی‌اش در آن جامعه، آمریکائی شدن یا غربی شدن از نوک پا تا فرق سر است. در آمریکا مهاجران بسیاری از شرق و بعضا ایران می‌بیند که بر اساس شاخصه‌های غربی آنها را انسان‌هائی موفق تعریف می‌کنند. مدیران ارشد، تکنو کرات‌های موفق و سرمایه‌داران و هنرمندان بی‌شماری که انصافا با تعاریف و شاخصه‌های غربی و آمریکائی موفقند اما مشکل آنجاست که این شرقیان موفق از شرقی بودن خود تنها زبان مادری خود را، آن هم به شکلی الکن یدک می‌کشند. هرچند هنوز خود را شرقی می‌دانند اما واقعیت آنست از همه موجودیت و هویت بومی، تنها همان زبان الکن برای ایشان باقی مانده. گریزی هم از این فرجام ندارند. شرط موفقیت در ساختار سیاسی و اقتصادی غرب و خصوصا آمریکا کسب تمامیتی یکپارچه از فرهنگ و هویت و موجودیت کشور میزبان است.
شرقی برون مرزی نیز زمانی در مختصات فرهنگ غربی برسمیت شناخته می‌شود که مال غرب باشد.
از نظر غرب مهم نیست که در کسب چنین مالکیتی شرقی برخوردار از چه پیشینه و فرهنگ و هویت و حکومتی باشد. تنها کافی است مالکیت خود و مقدرات کشور خود را به نفع منافع و مطامع غرب به ثمن بخس پیش‌کش کند.
حال این شرقی چه عرب بدوی با نظام خودکامگی آل سعود باشد یا ترکیه شبه دمکراتیک لائیک، یا پاکستان کودتاسالار، برای پذیرفته‌شدن و رسمیت یافتن در بارگاه غرب تنها باید بپذیرد مالکیت و هویت فرهنگی و سیاسی و اقتصادی خود و کشورش را به غرب هبه کند. وگرنه ایرانی که بر اساس استانداردهای موجود بعد از انقلاب اسلامی از تمامی کشورهای خاورمیانه نظام سیاسی‌اش قرابت بیشتری با دمکراسی دارد 28 سال است که صرفا بخاطر تن ندادن به قاعده بازی "مال ما شدن" در معرض تندترین و شدیدترین تهاجمهات غرب بعنوان کشوری شرور، استبدادی، ناقض حقوق بشر، حامی تروریست و صدها اتهام دیگر قرار گرفته و می‌گیرد اما همین ایرات تا زمانی که از پادشاه کشورش تا شهروند ساده‌اش تمام قد خود را مستحیل در فرهنگ غربی کرده و کلید ذخائر خود را در کف کمپانی‌های نفتی غرب گذاشته بود علی‌رغم نظام دیکتاتوری حاکم و نقض گسترده حقوق بشر مفتخر به کسب مدال ژاندارمی خاورمیانه و لنگر ثبات در منطقه از جانب مجموعه تمدنی غرب شده بود. حال در این میان وضعیت غرب‌زدگان وطنی محل تحیر است که شیپور را از سر گشادش می‌نوازند و بجای "مثل ما شدن" در داخل آمریکا تلاش می‌کنند در داخل کشور خودشان با تشبث به شما و اطوار و هویت غربی دست تفقد غرب و آمریکا را بر سر خود ببینند و با چنین شرایطی تشبثی در ضمیر ناخودآگاه‌شان حظ ذهنی از احساس خود آمریکائی‌ بینی شان ببرند. به همین منظور هویت خود باخته ایشان با تجمع در میدان مادر و هم دردی با مصیبت‌زدگان یازده سپتامبر تشفی خاطر می‌یابد. اما چنانچه گسل تاریخی و موجود در ایران را بجای سنتی و مدرن، ابتنای بر شکاف عوام ـ فرزانه قرار دهیم، آنگاه این فرصت را خواهیم یافت تا از اسباب عقیم ماندن تحولات و پویش‌های تاریخی ایران معاصر فهم و درک بهتری یابیم.
بنابر همین دو قطبی عوام و فرزانگی به راحتی می‌تواند درک کرد که چرا در دل مدرن‌ترین کشورهای جهان نیز شهروندان به صفت ظاهر "آلامد" همچنان اسیر توهمات و خرافاتند تا جائیکه در ایالات متحده فال‌بینی و خرافه پنداری سهم بالائی در تصمیم‌گیری‌های شهروندان و بلکه سیاست‌مداران را عهده‌داری می‌کند. همچنانکه با تکیه بر شاخصه‌هیا فرزانگی اعم از عقلگرائی، مسئولیت‌پذیری، استقلال فکری، قانونگرائی، مشارکت‌پذیری و اعتماد بنفس و خود باوری نیز می‌توان حتی تا عمق تاریخ نیز عقب رفت و از دل قرن چهارم میلادی و در اوج تحجر و جمود فکری عرب بدوی آن زمان فرزانه‌ای چون علی ابن ابیطالب و نهج‌البلاغه‌اش را شناسائی کرد.
فرزانه انسانی است خودباور که با اعتماد بنفس، شخصیت و تعین خود را بر روی هویتی اسیر تذبذب شخصیتی است که فعل نمی‌توانم و نمی‌دانم و نمی‌شود و نمی‌گذارند را به قوت صرف می‌کند.
مشکل اساسی جنبش دوم خرداد نیز از آنجا ناشی می‌شد که پیرزوی آقای خاتمی و عقبه سیاسی ایشان توسط همین طبقه بی‌هویت و عوام و بعضا منفعل مصادره شد. این از بدیهیات بود که آقای خاتمی و عقبه سیاسی‌ ایشان برخوردار از خاستگاه سیاسی چپ و خط امامی بودند که با تعاریف و مبانی فکری و هویتی متعین و مشخص برخوردار از پایگاه مردمی معین و مشخصی نیز بودند که تا قبل از دوم خرداد نیروهای صف و ستاد این جریان فکری در جمیع فراز و فرودهای صف و ستاد این جریان فکری در جمیع فراز و فرودهای سیاسی بعد از انقلاب در کنار یکدیگر پایمردی داشتند. اما در دوم خرداد 76 بخش عمده‌ای از رهبران چپ مذهبی تحت تاثیر آراء 20 میلیونی محمد خاتمی دجار شرم حضور شده و وکالت توده‌هائی را به عهده گرفتند که باطنا با ایشان دچار عدم تجانس ساختاری بودند. داستان "سید خندان" نزدیکی با فهم جهان روشنفکری از "لبخند مونالیزای " داوینچی را متبادر به ذهن می‌کند. اقبال به سید محمدخاتمی بخاطر سیمای خوش و معنویت و روحانیت و بشاشیت چهره از سوی کسر بزرگی از دوم خردادیان دچار بد فهمی شد و عده‌ای تعمدا فهم خود از آن لبخند را در قالب تجدیدنظر طلبی در تمامی مقومات و مبانی انقلاب اسلامی ترجمه کردند. این درحالی است که اهتمام خاتمی که خود برخواسته از دل جناح چپ مذهبی و دلبسته به معانی و مفاهیم انقلاب‌اسلامی بود عمدتا معطوف به زنگارزدائی از سیمای رحمانی اسالم در مقابل سیمای عبوسی بود که تا پیش از این و بنا به اقتضای انقلاب در اذهان عمومی، مقدرات کشور را عهده‌داری می‌کرد.
اما بنا به هر دلیلی تقدیر تاریخی این کوشش با فرجام مونالیزای داوینچی هم داستان شد. همانطور که سالهاست جامعه روشنفکر هنری جهان از دل اثر داوینچی، زیبائی و رازآلودگی و پیچیدگی و هزار رمز و راز و افسانه و فلسفه از ژوکوند زیباروی و تبسم‌اش استنباط می‌کنند و آن لبخند را لبخندی جادوئی و آن بانو را بانوئی استثنائی فهم و قرائت و ترویج می‌کنند و این در حالی است که با هیچ معیار و استاندارد زیباشناسانه‌ای نه می‌توان "مونالیزا" را در زمره پری و شان و زیبا رویان تلقی کرد و نه لبخند او لبخندی متفاوت و محیرالعقول دانست. زنی فربه با سیمائی متوسط و نه چندان زیبا و تصادفا لبخندی سرد!
اما آنچه مونالیزا و لبخندش را به درست در صدر آثار کلاسیک نقاشی جهان قرار داده و می‌دهد، سنت شکنی و بدعتی بود که داوینچی در کانون مناسبات هنری عبوس و ترش رویانه کلیسای قرون وسطا قرار داد. کلیسائی که اساسا زن را بعنوان عامل فسق و فساد و گناه معرفی می‌کرد و مروج مذمومیت جهان و خوشی در آن بود حال برای نخستین بار مواجه با پرتره‌ای از زن شده که بر خلاف آثار دیگر هنرمندان عصر اسکولاستیک چهره درهم نداشت و می‌خندید. خاتمی و لبخند خاتمی نیز بر همین سیاق تبلور و ظهور اسلام رحمانی در کنار آن بخش و قرائت از اسلام عبوس و ترشروئی بود که تا پیش از این بخش‌های موثری از حکومت را عهده‌داری می‌کرد اما مخالفان خاتمی و بخش کثیری از شیدائیان خاتمی، توامان وی و تبسم‌اش را به نفع یا ضرر منویات خود مصادره کردند و می‌کنند. متاسفانه در چنین فرآیندی جناج چپ مذهبی ایران نیز اسیر چنان جوی شد و بدون توجه به پیشینه و سوابق و اصول و آرمان‌هایش تن به بازی داد که هیچگونه نقشی در تدوین قواعدش نداشت. یک جریان سیاسی ابتدا خود را بر اساس اهداف و اصول و پرنسیب‌هایش تعریف کرده و سپس بر اساس همان قواعد، پایگاه اجتماعی خود را تعریف و شناسائی می‌کند. اما در دوم خرداد 76 این قشر شبه مدرن و فاقد هویت ایران بود که جریان سیاسی خود را انتخاب کرد. در واقع جناح چپ ایران از فردای پیروزی محمد خاتمی در یک رودربایستی سیاسی اسیر این اقبال شده و وکالت تسخیری طبقه‌ای را عهده‌داری کرد که از اساس منکر پرنسیت‌ها و افتخارات و اهداف چپ بود که اساسا چرا انقلاب کردید؟ چرا سفارت آمریکا را اشغال کردید؟ چرا جنگ کردید؟ و "انفعال" خود را با زیر سوال بردن "فعل" چپ مذهبی ایران استتار می‌کرد و می‌کند.
این نکاح نسنجیده بمثابه ازدواج تحمیلی آن جوان متشرع با زیباروئی هوسباز بود که ابتدا از شوی خود خواست محاسن بتراشد و تراشید! سپس او را با کراوات خواست و اجابت کرد! آنگاه ترک فامیل و عقبه بی‌اتیکت! شوی را تحکم کرد، سپس ماشین مدل بالا طلب کرد و بعد منزل ویلائی در اعیان‌نشین شهر و... و بعد از اجابت همه این مطالبات، عروس تنوع‌طلب یک روز (نهم اسفند سال 81 ـ انتخابات دور دوم شوراها) چشم در چشم همسر ناخواسته خود گذاشت و گفت دیگه تحملت را ندارم! اصلاً از ریختت بدم میآد! از اول هم ازت متنفر بودم! و نهایتا طلاق گرفت و رفت و اکنون همسر دل‌شکسته، متحیرانه در پاسخ به چرائی این ازدواج ناموفق علت آنرا در عدم گسترش سطوح انتولوژیک و متدولوژیک و توقف در قالب‌های اپیستمولوژیک می‌جوید!!!
این همسر شکست‌خورده هنوز متوجه نیست که هر چند عامل اصلی شکست در زندگی زناشوئی‌اش انتخاب همسری جدای از فرهنگ و طبقه خود بود اما کماکان فرصت آن را دارد تا با انتخاب همسری از سطح و طبقه خود زندگی مجدد و موفقی را مهیا کند. بر همین سیاق در دوم خرداد 76 کسر قابل توجهی از رای‌دهندگان به خاتمی برخوردار از خاستگاه شبه مدرنیستی و با هویتی معوج و شخصیتی مذبذب بودند که با تکیه بر کمیت‌شان توانستند موجبات دلربائی دوم خردادیان را تا آنجائی فراهم کنند که جناح چپ ایران چشم خود را بر همه آرمان‌ و اهداف و اصول و افتخارات و پیشینه خود بست و خواسته یا ناخواسته اسباب رمیدن پایگاه اجتماعی و اصیل‌اش را با دست خود فراهم کرد. مشکل اصلاح‌طلبان آن بود که از دوم خرداد 76 سرنوشت سیاسی خود را به غلط با طبقه‌ای گره زد که از بحران هویت رنج می‌برد و در بند اول چیستی شخصیت و چرائی موجودیت‌شان مانده و اسفناک‌تر آنکه این بخش از اصلاح‌طلبان بجای رهبری و هدایت آن آراء فاقد هویت، خود اسیر منویات و مطالبات نامانوس ایشان شد و تن به پیروی چشم بسته از ایشان داد. نتیجه آن شد که بعد از پایان ماه عسل اصلاح‌طلبان با آن لشکر 20 میلیونی، اکنون اصلاح‌طلبان، طرد شده از سوی رقبایشان (که در تحلیل نهائی هرچند رقیب ایشان بودند اما در مجموع آنها را فرزندان انقلاب می‌دانستند) و رها شده از سوی طبقه شبه مدرن (که هر از چندی لگدی هم به ایشان می‌زنند که شما عرضه نداشتید! شما دنبال منافع خود بودید!) در خلوت خود و با خود زیر لب زمزمه می‌کنند که:
نه در مسجد گذارندم که رندی
نه در میخانه کاین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم سائلم آن ره کدامست؟
جنگ 32 روزه اخیر حسن نصرالله با اسرائیل باید بوضوح ثمرات اصولگرائی را به رهبران جنبش اصلاحات ایران نشان داده باشد که در آن نبرد نابرابر حزب‌الله لبنان با درایت توانست ضمن ابرام بر مواضع و اصول خود با تکیه بر تنها 20 هزار شبه نظامی جان‌نثار ضمن مقاومت ظفرمندانه در مقابل قوی‌ترین ارتش خاورمیانه اکنون بدون کمترین عقب‌نشینی از مواضع قابل دفاع و افتخار خود مورد اقبال میلیونی همزمان دختران بودن حجاب سنی تا مسیحیان حزب کتائب لبنان واقع گردد. نسخه پیچی سعید حجاریان برای راه‌های برون رفت از بحران با محورهای:
ـ اصلاحات دینی
(شامل محدود نماندن در قالب معرفت شناسانه ـ عدم گسترش در سطوح انتولوژیک و متدولوژیک ـ اجتماعی نشدن ـ بی‌ثباتی واضعان رفرم ـ ناکامی در برقراری دیالوگ با نمایندگان سنت)
ـ اصلاحات اقتصادی
(شامل انتقال فشارهای طبیعی به مدیران بدلیل حضور حائلانه ولایت فقیه ـ بالا بودن سرعت اصلاحات اقتصادی ـ رعب از تجربه تاریخی شوروی ـ فقد پایگاه اجتماعی مستقل ـ عدم حمایت در بستر جهانی)
ـ اصلاحات سیاسی
(شامل فقد تعریف واحد از پروژه رفرم سیاسی ـ نخبه‌گرائی ـ ناهمگونی با مطالبات توده‌‌ها ـ کم عزمی در استقرار نهادهای مدنی ـ بحران زدگی در سپهر گفتمانی ـ فقر تئوریک ـ خانه‌نشینی زودرس جنبش ـ پراکندگی استراتژی‌های و تاکتیک‌های اصلاح‌طلبان)
نمایه‌ای پر وضوح از سرگشتگی تئوریسین‌های اصلاحات در فهم صورت قضیه در ایران است. چنین نسخه پیچی‌هائی یادآور نامه محسن رضائی فرمانده وقت سپاه ‌پاسداران در دهه 60 و سیاهه اقلام درخواستی وی جهت پایان دادن به جنگ با عراق است. همانطور که بعد از افشای نامه مزبور این سوال به تلخی ذهن پرسشگر تحلیلگران سیاسی را می‌گزید که این چگونه فرمانده ارشدی در جنگ بود که چنین مطالبات محیرالعقولی برای ختم جنگ درخواست کرده؟
اقلامی نظیر: 350 تیپ پیاده، 2500 تانک، 3000 توپ، 300 هواپیمای جنگی، 300 هلی‌کوپتر، و مقدار قابل توجهی سلاح‌های لیزر و اتم!
چنانچه فرماندهان مزبور در لیست خود شرط نجنگیدن سربازان عراقی را هم اضافه می‌کرد، قطعا مشکل به تمامی مرتفع شده بود!          ادامه دارد...