مقدمه:

فیلم هالیودی 300 در بدبینانه‌ترین نگاه، تهییج افکار عمومی ضد ایرانی جهانیان و آماده‌سازی آنها برای حمله نظامی به ایران است و در خوشبینانه‌ترین وضع، نشان‌دهنده عدم مسئولیت و تعهد سازندگان آن در برابر حقایق تاریخی و تحریف تاریخ، تنها برای ساخت فیلمی سرگرم‌کننده و جذاب.

این فیلم آنچنان از واقعیت‌های تاریخی به دور است که گاهی آنچه درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان صدق می‌کند به اسپارتان‌ها نسبت داده می‌شود و آنچه که در شأن اسپارتان‌هاست به ایرانیان. از آن جمله است، مسئله برده‌داری که در جای‌جای این فیلم، ایرانیان بدین ناروا خوانده می‌شوند. کوشش‌های فرانک میلر نویسنده فیلم‌نامه 300، بسیار شبیه کوشش‌های همتایان او با افکار کمونیستی است که می‌کوشیدند بر پایه نوشته‌های مارکس، تاریخ ایران باستان را دوران برده‌داری بنامند و آنان نه تنها هیچ سندی نیافتند که گویای این موضوع باشد بلکه به عنوان مثال؛ یافتن بیش از 30 هزار لوح گلی از پارسه (تخت جمشید) که در آن به میزان حقوق و دستمزد کارگران و حتی فراتر از آن بیمه‌ها و مرخصی‌های بارداری اشاره شده بود، آنها را بیش از پیش در ایدئولوژیشان سردرگم کرد.

شعارهایی که در این فیلم پشت سر هم داده می‌شود بیشتر یادآور پروپاگاندهایی (تبلیغات سیاسی) است که از سوی کاخ سفید به گوشمان می‌خورد. به هر روی این 300 چیزی نیست جز توهین به شعور مخاطبش و یک مشت شعارهای عوام‌فریبانه آمریکایی.

در این مقال برآنم با کمک استادانی در رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی، سینما، علوم ارتباطات و علوم سیاسی، به گفته بیهقی در اندازه‌ توان "داد تاریخ بستانم."

">

مقدمه:

فیلم هالیودی 300 در بدبینانه‌ترین نگاه، تهییج افکار عمومی ضد ایرانی جهانیان و آماده‌سازی آنها برای حمله نظامی به ایران است و در خوشبینانه‌ترین وضع، نشان‌دهنده عدم مسئولیت و تعهد سازندگان آن در برابر حقایق تاریخی و تحریف تاریخ، تنها برای ساخت فیلمی سرگرم‌کننده و جذاب.

این فیلم آنچنان از واقعیت‌های تاریخی به دور است که گاهی آنچه درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان صدق می‌کند به اسپارتان‌ها نسبت داده می‌شود و آنچه که در شأن اسپارتان‌هاست به ایرانیان. از آن جمله است، مسئله برده‌داری که در جای‌جای این فیلم، ایرانیان بدین ناروا خوانده می‌شوند. کوشش‌های فرانک میلر نویسنده فیلم‌نامه 300، بسیار شبیه کوشش‌های همتایان او با افکار کمونیستی است که می‌کوشیدند بر پایه نوشته‌های مارکس، تاریخ ایران باستان را دوران برده‌داری بنامند و آنان نه تنها هیچ سندی نیافتند که گویای این موضوع باشد بلکه به عنوان مثال؛ یافتن بیش از 30 هزار لوح گلی از پارسه (تخت جمشید) که در آن به میزان حقوق و دستمزد کارگران و حتی فراتر از آن بیمه‌ها و مرخصی‌های بارداری اشاره شده بود، آنها را بیش از پیش در ایدئولوژیشان سردرگم کرد.

شعارهایی که در این فیلم پشت سر هم داده می‌شود بیشتر یادآور پروپاگاندهایی (تبلیغات سیاسی) است که از سوی کاخ سفید به گوشمان می‌خورد. به هر روی این 300 چیزی نیست جز توهین به شعور مخاطبش و یک مشت شعارهای عوام‌فریبانه آمریکایی.

در این مقال برآنم با کمک استادانی در رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی، سینما، علوم ارتباطات و علوم سیاسی، به گفته بیهقی در اندازه‌ توان "داد تاریخ بستانم."

">

مقدمه:

فیلم هالیودی 300 در بدبینانه‌ترین نگاه، تهییج افکار عمومی ضد ایرانی جهانیان و آماده‌سازی آنها برای حمله نظامی به ایران است و در خوشبینانه‌ترین وضع، نشان‌دهنده عدم مسئولیت و تعهد سازندگان آن در برابر حقایق تاریخی و تحریف تاریخ، تنها برای ساخت فیلمی سرگرم‌کننده و جذاب.

این فیلم آنچنان از واقعیت‌های تاریخی به دور است که گاهی آنچه درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان صدق می‌کند به اسپارتان‌ها نسبت داده می‌شود و آنچه که در شأن اسپارتان‌هاست به ایرانیان. از آن جمله است، مسئله برده‌داری که در جای‌جای این فیلم، ایرانیان بدین ناروا خوانده می‌شوند. کوشش‌های فرانک میلر نویسنده فیلم‌نامه 300، بسیار شبیه کوشش‌های همتایان او با افکار کمونیستی است که می‌کوشیدند بر پایه نوشته‌های مارکس، تاریخ ایران باستان را دوران برده‌داری بنامند و آنان نه تنها هیچ سندی نیافتند که گویای این موضوع باشد بلکه به عنوان مثال؛ یافتن بیش از 30 هزار لوح گلی از پارسه (تخت جمشید) که در آن به میزان حقوق و دستمزد کارگران و حتی فراتر از آن بیمه‌ها و مرخصی‌های بارداری اشاره شده بود، آنها را بیش از پیش در ایدئولوژیشان سردرگم کرد.

شعارهایی که در این فیلم پشت سر هم داده می‌شود بیشتر یادآور پروپاگاندهایی (تبلیغات سیاسی) است که از سوی کاخ سفید به گوشمان می‌خورد. به هر روی این 300 چیزی نیست جز توهین به شعور مخاطبش و یک مشت شعارهای عوام‌فریبانه آمریکایی.

در این مقال برآنم با کمک استادانی در رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی، سینما، علوم ارتباطات و علوم سیاسی، به گفته بیهقی در اندازه‌ توان "داد تاریخ بستانم."

">

مقدمه:

فیلم هالیودی 300 در بدبینانه‌ترین نگاه، تهییج افکار عمومی ضد ایرانی جهانیان و آماده‌سازی آنها برای حمله نظامی به ایران است و در خوشبینانه‌ترین وضع، نشان‌دهنده عدم مسئولیت و تعهد سازندگان آن در برابر حقایق تاریخی و تحریف تاریخ، تنها برای ساخت فیلمی سرگرم‌کننده و جذاب.

این فیلم آنچنان از واقعیت‌های تاریخی به دور است که گاهی آنچه درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان صدق می‌کند به اسپارتان‌ها نسبت داده می‌شود و آنچه که در شأن اسپارتان‌هاست به ایرانیان. از آن جمله است، مسئله برده‌داری که در جای‌جای این فیلم، ایرانیان بدین ناروا خوانده می‌شوند. کوشش‌های فرانک میلر نویسنده فیلم‌نامه 300، بسیار شبیه کوشش‌های همتایان او با افکار کمونیستی است که می‌کوشیدند بر پایه نوشته‌های مارکس، تاریخ ایران باستان را دوران برده‌داری بنامند و آنان نه تنها هیچ سندی نیافتند که گویای این موضوع باشد بلکه به عنوان مثال؛ یافتن بیش از 30 هزار لوح گلی از پارسه (تخت جمشید) که در آن به میزان حقوق و دستمزد کارگران و حتی فراتر از آن بیمه‌ها و مرخصی‌های بارداری اشاره شده بود، آنها را بیش از پیش در ایدئولوژیشان سردرگم کرد.

شعارهایی که در این فیلم پشت سر هم داده می‌شود بیشتر یادآور پروپاگاندهایی (تبلیغات سیاسی) است که از سوی کاخ سفید به گوشمان می‌خورد. به هر روی این 300 چیزی نیست جز توهین به شعور مخاطبش و یک مشت شعارهای عوام‌فریبانه آمریکایی.

در این مقال برآنم با کمک استادانی در رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی، سینما، علوم ارتباطات و علوم سیاسی، به گفته بیهقی در اندازه‌ توان "داد تاریخ بستانم."

">

مقدمه:

فیلم هالیودی 300 در بدبینانه‌ترین نگاه، تهییج افکار عمومی ضد ایرانی جهانیان و آماده‌سازی آنها برای حمله نظامی به ایران است و در خوشبینانه‌ترین وضع، نشان‌دهنده عدم مسئولیت و تعهد سازندگان آن در برابر حقایق تاریخی و تحریف تاریخ، تنها برای ساخت فیلمی سرگرم‌کننده و جذاب.

این فیلم آنچنان از واقعیت‌های تاریخی به دور است که گاهی آنچه درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان صدق می‌کند به اسپارتان‌ها نسبت داده می‌شود و آنچه که در شأن اسپارتان‌هاست به ایرانیان. از آن جمله است، مسئله برده‌داری که در جای‌جای این فیلم، ایرانیان بدین ناروا خوانده می‌شوند. کوشش‌های فرانک میلر نویسنده فیلم‌نامه 300، بسیار شبیه کوشش‌های همتایان او با افکار کمونیستی است که می‌کوشیدند بر پایه نوشته‌های مارکس، تاریخ ایران باستان را دوران برده‌داری بنامند و آنان نه تنها هیچ سندی نیافتند که گویای این موضوع باشد بلکه به عنوان مثال؛ یافتن بیش از 30 هزار لوح گلی از پارسه (تخت جمشید) که در آن به میزان حقوق و دستمزد کارگران و حتی فراتر از آن بیمه‌ها و مرخصی‌های بارداری اشاره شده بود، آنها را بیش از پیش در ایدئولوژیشان سردرگم کرد.

شعارهایی که در این فیلم پشت سر هم داده می‌شود بیشتر یادآور پروپاگاندهایی (تبلیغات سیاسی) است که از سوی کاخ سفید به گوشمان می‌خورد. به هر روی این 300 چیزی نیست جز توهین به شعور مخاطبش و یک مشت شعارهای عوام‌فریبانه آمریکایی.

در این مقال برآنم با کمک استادانی در رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی، سینما، علوم ارتباطات و علوم سیاسی، به گفته بیهقی در اندازه‌ توان "داد تاریخ بستانم."

">

مقدمه:

فیلم هالیودی 300 در بدبینانه‌ترین نگاه، تهییج افکار عمومی ضد ایرانی جهانیان و آماده‌سازی آنها برای حمله نظامی به ایران است و در خوشبینانه‌ترین وضع، نشان‌دهنده عدم مسئولیت و تعهد سازندگان آن در برابر حقایق تاریخی و تحریف تاریخ، تنها برای ساخت فیلمی سرگرم‌کننده و جذاب.

این فیلم آنچنان از واقعیت‌های تاریخی به دور است که گاهی آنچه درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان صدق می‌کند به اسپارتان‌ها نسبت داده می‌شود و آنچه که در شأن اسپارتان‌هاست به ایرانیان. از آن جمله است، مسئله برده‌داری که در جای‌جای این فیلم، ایرانیان بدین ناروا خوانده می‌شوند. کوشش‌های فرانک میلر نویسنده فیلم‌نامه 300، بسیار شبیه کوشش‌های همتایان او با افکار کمونیستی است که می‌کوشیدند بر پایه نوشته‌های مارکس، تاریخ ایران باستان را دوران برده‌داری بنامند و آنان نه تنها هیچ سندی نیافتند که گویای این موضوع باشد بلکه به عنوان مثال؛ یافتن بیش از 30 هزار لوح گلی از پارسه (تخت جمشید) که در آن به میزان حقوق و دستمزد کارگران و حتی فراتر از آن بیمه‌ها و مرخصی‌های بارداری اشاره شده بود، آنها را بیش از پیش در ایدئولوژیشان سردرگم کرد.

شعارهایی که در این فیلم پشت سر هم داده می‌شود بیشتر یادآور پروپاگاندهایی (تبلیغات سیاسی) است که از سوی کاخ سفید به گوشمان می‌خورد. به هر روی این 300 چیزی نیست جز توهین به شعور مخاطبش و یک مشت شعارهای عوام‌فریبانه آمریکایی.

در این مقال برآنم با کمک استادانی در رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی، سینما، علوم ارتباطات و علوم سیاسی، به گفته بیهقی در اندازه‌ توان "داد تاریخ بستانم."

"> 300 از پنج نگاه
تاریخ انتشار : ۲۱ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۰:۱۷  ، 
شناسه خبر : ۴۶۷۹۰

مقدمه:

فیلم هالیودی 300 در بدبینانه‌ترین نگاه، تهییج افکار عمومی ضد ایرانی جهانیان و آماده‌سازی آنها برای حمله نظامی به ایران است و در خوشبینانه‌ترین وضع، نشان‌دهنده عدم مسئولیت و تعهد سازندگان آن در برابر حقایق تاریخی و تحریف تاریخ، تنها برای ساخت فیلمی سرگرم‌کننده و جذاب.

این فیلم آنچنان از واقعیت‌های تاریخی به دور است که گاهی آنچه درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان صدق می‌کند به اسپارتان‌ها نسبت داده می‌شود و آنچه که در شأن اسپارتان‌هاست به ایرانیان. از آن جمله است، مسئله برده‌داری که در جای‌جای این فیلم، ایرانیان بدین ناروا خوانده می‌شوند. کوشش‌های فرانک میلر نویسنده فیلم‌نامه 300، بسیار شبیه کوشش‌های همتایان او با افکار کمونیستی است که می‌کوشیدند بر پایه نوشته‌های مارکس، تاریخ ایران باستان را دوران برده‌داری بنامند و آنان نه تنها هیچ سندی نیافتند که گویای این موضوع باشد بلکه به عنوان مثال؛ یافتن بیش از 30 هزار لوح گلی از پارسه (تخت جمشید) که در آن به میزان حقوق و دستمزد کارگران و حتی فراتر از آن بیمه‌ها و مرخصی‌های بارداری اشاره شده بود، آنها را بیش از پیش در ایدئولوژیشان سردرگم کرد.

شعارهایی که در این فیلم پشت سر هم داده می‌شود بیشتر یادآور پروپاگاندهایی (تبلیغات سیاسی) است که از سوی کاخ سفید به گوشمان می‌خورد. به هر روی این 300 چیزی نیست جز توهین به شعور مخاطبش و یک مشت شعارهای عوام‌فریبانه آمریکایی.

در این مقال برآنم با کمک استادانی در رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی، سینما، علوم ارتباطات و علوم سیاسی، به گفته بیهقی در اندازه‌ توان "داد تاریخ بستانم."


تاریخ دروغین یونان

دکتر شروین وکیلی، دکترای جامعه‌شناسی و پژوهشگر تاریخ، با مهری فراوان، بخش‌هایی از کتاب‌شان، "تاریخ دروغین یونان" را که در برگیرنده دیدگاه‌هایی نو و بدیع است و قرار است به زودی نشر توس آن را به چاپ برساند، برای آگاهی خوانندگان گرامی روزنامه مردم‌سالاری از دروغ‌پردازی‌های یونانیان در اختیار ما نهادند، که شما را به خواندن بخش‌های کوتاهی از فصل پنجم این کتاب البته با تلخیص فراوان، جلب می‌کنم.

"پس از داریوش، خشایارشا بر تخت نشست. او بزرگترین پسر داریوش نبود، اما در میان پسرانی که از آتوسا ـ دختر کوروش ـ داشت بزرگترین محسوب می‌شد. او، به عنوان شاهزاده‌ای که پدرش داریوش بزرگ و پدربزرگش کوروش بزرگ بوده است، از سنین جوانی برای بر عهده گرفتن وظیفه حکومت بر امپراتوری، برگزیده شد و مدتی طولانی به همراه پدرش و زیر نظر وی به عنوان ولیعهد بر بابل حکومت کرد. یونانیان تصویری نیمه دیوانه و ضد و نقیض از او را به دست می‌دهند که به طرز غریبی با تصویر ایشان از کمبوجیه شباهت دارد. با توجه به تدبیری که در داریوش می‌شناسیم، باور کردنِ این که یکی از فرزندان خود را ـ که اتفاقا بزرگترین‌شان هم نبوده - با چنین خصوصیاتی به عنوان جانشین خود برگزیند و سالها با وی همکاری کند، بعید به نظر می‌رسد.

در واقع، خشایارشا یکی از شاهان بزرگ هخامنشی است. او طراح و معمار اصلی تخت جمشید است و دو دهه جدید ـ سرزمینهای آنسوی ارس و مردم کوهستان‌های شمال کابل ـ را به قلمرو امپراتوری افزود. او نخستین شاهی است که در کتیبه‌هایش به مفهوم اَرتَه – یعنی راستی و پرهیزکاری ـ اشاره می‌کند و برای توسعه دین زرتشتی برنامه‌ای منسجم را تدوین می‌نماید.

 خشایارشا گذشته از اینها به خاطر فرو نشاندن شورش مصر و فتح مجدد این کشور، و بازسازماندهی ارتش و تقسیم کردن آن به تیپهای ده هزار نفره شهرت دارد. در دوران او مهندسی عمرانی و نظامی هم شکوفا شد و فعالیت‌هایی که یونانیان در قالب مقدمه‌چینی برای حمله به یونان درک می‌کردند، در واقع عملیاتی عمرانی برای جاده کشیدن و توسعه کشاورزی در قلمرو غربی امپراتوری بوده است.

اگر برداشت یونانیان از کمبوجیه و خشایارشا را مقایسه کنیم، در می‌یابیم که بخش مهمی از تصویرشان در مورد این دو تن از دو الگوی باور عمومی تاثیر پذیرفته است. الگوی نخست، در میان طبقات اشرافی یونانی رواج داشته و اعتقادی قطعی به انحطاط و زوال تدریجی بشریت و جهان داشته است. این امر ظاهرا بازتابی از زوال تدریجی قدرت اشراف و قدرت گرفتن نمایندگان طبقات دیگر بوده و به خوبی توسط افلاتون در جمهور صورت‌بندی شده است. نتیجه این باور، این تصور جزمی و قطعی بوده که فرزندان مردان بزرگ باید بی‌عرضه، مجنون، یا ناشایسته باشند. کمبوجیه و خشایارشا، که فرزندان بزرگترین شخصیت‌های جهان باستان بوده‌اند، طبیعتا در این چارچوب می‌بایست شدیدترین عوارض مربوط به "سندرم انحطاط" را از خود نشان دهند.

الگوی دیگر، به نوع کنش متقابل ایرانیان و زنانشان باز می‌گردد. چنان که می‌دانیم، عیلامیان مشهورترین تمدن زنسالار در جهان باستان بودند. هنوز هم برخی از کتیبه‌های عیلامی که پادشاه را با زن و دخترش نشان می‌دهند، بر صخره‌های جنوب ایران باقی مانده است. پارسیان، به عنوان وارثان دو سنت فرهنگی همگرا، از سویی وامدار عیلامیان بودند و از سوی دیگر میراثدار خویشاوندان کوچگرد خود (سکاها و سارمات‌ها) محسوب می‌شدند که زنانشان آزادی عمل بسیار داشتند و حتا در جنگ‌ها هم شرکت می‌کردند(1). از این رو یونانیان که زنان را شهروند محسوب نمی‌کردند و حتا ایشان را لایق عشق هم نمی‌دانستند، تنفر ایرانیان از همجنسگرایی و سلوکشان با زنان را غیرعادی می‌دانستند.

به این ترتیب، در نگاه یونانیان دو عنصرِ بیگانه و دو "دیگری" مهم به هم گره خوردند: زنان و پارسیان. به همین دلیل هم در تمام متون یونانی پیشداوری‌ها و کژفهمی‌های فراوانی می‌بینیم که بر مبنای آن اشارههایی به زن‌صفتی ایرانیان، راحت‌طلب بودنشان و علاقه زنانه‌شان به تجمل و نقش برجسته زنان‌شان در امور سیاسی دیده می‌شود. این تصور، همان است که تا روزگار ما باقی مانده و افسانه‌های بی‌محتوا و تخیل‌آمیزی از حرمسراهای مخوف و مرموز و شهوت‌زده‌ی شرقی را پدید آورده و تکثیر کرده است.

اگر از این برداشت‌ها و اصول موضوعه نادرستشان بگذریم، به تصویری دیگر از تاریخ یونان دست می‌یابیم. عصر سلطنت خشایارشا، دورانی است که تنش‌های میان ایرانیان و یونانیان اوجی سرنوشت‌ساز را تجربه کرد. در واقع تصویر اغراق‌آمیز و دروغین خشایارشا، به یک دلیل قابل درک در تاریخ‌های رسمی تداوم یافته است و آن هم حمله وی به یونان است. در مورد این حمله، بیان‌هایی بسیار متفاوت و ضد و نقیض در متون یونان باستانی وجود دارد که در برخی از نکات با هم اشتراک دارند. از این موارد اشتراک، یکی آن است که خشایارشا نخستین شاه هخامنشی بوده که به بخش‌های جنوبی شبه‌جزیره یونان لشکر کشید. دیگری، آن است که در این ماجراجویی شکست خورده و نتوانسته بر یونان مسلط شود. چنان که نشان خواهم داد، هردوی این گزاره‌ها نادرستند. یعنی خشایارشا در سیاست‌های منطقه‌ای‌اش در یونان دقیقا دنباله‌روی برنامه‌ داریوش بود و هدفش هم امن کردن دریای اژه و پاکسازی‌اش از دزدان دریایی یونانی بود. هدفی که تا حد زیادی بدان دست یافت.

با خواندن روایت یونانیان از لشکرکشی خشایارشا به یونان، نخستین چیزی که آشکار می‌شود، شیوع حسابپریشی(2) در میان نویسندگان کهن یونانی است. یعنی چنین می‌نماید که یونانیان باستان درک چندانی از مفهوم عدد و به ویژه اعداد بزرگ نداشته‌اند. باید به این نکته توجه داشت که اصولا ریاضیات در یونان وضعیتی بسیار ابتدایی داشته است. مهمترین ریاضیدانان یونانی، پوتاگوراسیان بودند که برای عدد وجه آسمانی قایل بودند و به اعداد به مثابه امری دینی می‌نگریستند. در میان همین اندیشمندان، کسانی را می‌بینیم که هنگام محاسبات هندسی اعداد مربوط به مساحت را با طول جمع می‌بندند و بنابراین درکی از مفهوم  عملیاتی اعداد ندارند(3). این واقعیات را با این حقیقت که هنوز صفر در این زمان کشف نشده بوده، جمع ببندید، تا ببینید که بسیاری از اعداد به کار گرفته شده در متون تاریخی کهن، معنایی همچون "خیلی زیاد" داشته‌اند و بیشتر برای به حیرت انداختن خواننده ابداع شده بودند تا اشاره به امری واقعی.

این حساب‌پریشی، در کل متون تاریخی باستانی وجود دارد، اما در روایت هرودوت از حمله خشایارشا به اوج می‌رسد. هرودوت می‌گوید که سپاه خشایارشا این عناصر را در بر داشته است:

277 هزار و 610 سرباز دریانورد در 1207 رزمناو، 240 هزار نفر به عنوان پشتیبانی، یک میلیون و 700 هزار نفر پیاده نظام، 80 هزار نفر سواره نظام، 20 هزار جمازه‌سوار عرب و ارابه‌ران لیبیایی، و 30 هزار سرباز اروپایی، که مجموعشان به 2 میلیون و 617 هزار و 610 نفر بالغ می‌شود! با توجه به این که شمار خدمتکاران و آشپزان و نیروهای پشتیبانی هم از دید هرودوت تقریبا به شمار جنگاوران بوده است، به این نتیجه می‌رسیم که سپاه خشایارشا پنج میلیون و 283 هزار و 222 نفر جمعیت داشته است. نادرست بودن این عدد به قدری آشکار است که مورخان جدید هم ناگزیر شده‌اند آن را دروغین و بی‌ربط تلقی کنند. به عنوان یک نکته فیزیولوژیک در رد این عددِ پنج میلیونی می‌توان به این حقیقت اشاره کرد که هر انسان در هر روز حدود دو لیتر آب می‌نوشد و دست کم یک لیتر ادرار تولید می‌کند. به این ترتیب سپاه خشایارشا می‌بایست در مسیر خود تمام رودخانه‌ها و منابع آب شیرین را بنوشند، و پیشاروی خود سیلی چند میلیون لیتری از ادرار جاری کنند!

البته به نظر نمی‌رسد نویسندگان یونان باستان به این نکات فیزیولوژیک توجه چندانی داشته باشند، چون هرودوت درست پیش از نقل شمار سپاهیان ایران، به ذکر این واقعه مهم در تاریخ زیست‌شناسی می‌پردازد که مادیانی در اردوی خشایارشا خرگوش به دنیا آورد، و قاطری 4 ماده کره‌ای زایید که هم آلت تناسلی نر را داشت و هم ماده را(5)!

گذشته از هرودوت که خلاقیت‌هایش مایه سرگرمی و انبساط خاطر است، اعدادی که سایر نویسندگان باستانی ذکر کرده‌اند هم دست کمی از این ارقام ندارد. سیمونیدس شمار سپاهیان ایرانی را سه میلیون نفر ذکر می‌کند، کتسیاس آن را 800 هزار نفر می‌داند و ایسوکراتس عدد 700 هزار نفر را روا می‌داند، افلاطون این عده را 500 هزار نفر مینویسد(6). از دید من، تمام این اعداد به یک اندازه نادرست و نامربوط هستند. هرچند تصور این که ایرانیان باستان چنین نیروی عظیمی را بسیج کرده باشند، می‌تواند برای یک ایرانی امروزین غرورآفرین و زیبا جلوه کند، اما به نظر نمیرسد این غرور مبنایی واقعی داشته باشد.

اگر بخواهیم رفتار خشایارشا هنگام ورود به یونان را نوعی عملیات جنگی تلقی کنیم، همه چیز بسیار نامفهوم جلوه خواهد کرد. هرودوت روایت می‌کند که شاه این فعالیت‌ها را در یونان انجام داد:

انبارهایی برای انباشتن غله درست کرد و سیلوهایی در چند نقطه ایونیه ساخت، کوه آتوس را شکافت و به کمک مردم محلی راهی در دل آن درست کرد، بر تنگه هلسپونت پل زد، در برخی از نقاط شمال یونان جاده کشید، در معبدها قربانی کرد و از مراکز دینی بازدید کرد، در شهر سارد درخت چناری بسیار کهنسال را تقدیس کرد و تاجی زرین بر آن آویخت(7)، مسابقه اسب‌دوانی برگزار کرد، جاده‌های ارابه‌رو در سالامیس کشید و…

هرودوت تمام این عملیات را بخش‌هایی از لشکرکشی به یونان می‌داند و همه را در قالب نوعی برنامه نظامی تفسیر می‌کند. مثلا می‌گوید: خشایارشا این سیلو ساخت تا از مصر و کشورهای شرقی به آنجا غله حمل کند. دلیل این کار آن بود که مردم محلی هنگام عبور سپاهش دچار ناراحتی و قحطی نشوند. هر چند چنین تصویری از شاه هخامنشی و تدارکات لشکر ایران می‌تواند بسیار غرورآفرین باشد، اما از دید من کل ماجرا چیز دیگری بوده است. مهمترین مراکزی که سیلوها و مراکز انباشت غله در آن ساخته شده‌اند، در متن تواریخ عبارتند از؛ لئوکتِه‌آکتیا در تراکیه (نزدیک خرسونسوس)، تورودیزا نزدیک پرِنتیا، دوریسکوس و اِئیون (نزدیک رود اِسترومون)، و مقدونیه(8). اگر به نقشه یونان نگاه کنیم، می‌بینیم که این سیلوها در مناطقی بسیار منتشر، و بی‌ربط به شبه‌جزیره یونان تاسیس شده‌اند. حدود نیمی از این سیلوها (در مقدونیه و تورودیزا) ارتباط چندانی با مسیر پیموده شده توسط سپاه خشایارشا ندارند، و اصولا ساختن سیلو کاری نبوده که در لشکرکشی‌های قدیمی مرسوم باشد و نمونه‌اش را در جنگ‌های دیگر هم نمیبینیم. شمار لشکریان در تمام نبردهای شناخته شده جهان باستان ـ از جمله لشکرکشی خشایارشا ـ هرگز آنقدر نیست که منابع طبیعی را به شکلی برگشت‌ناپذیر تخریب کند. چون ترابری گروهی که چنین مصرف بالایی داشته باشند، در جهان باستان ممکن نبوده است. مخربترین هجومِ شناخته شده از این نظر، به حمله مغول مربوط می‌شود که آن هم با تخریب و تبدیل سازمان یافته کشتزارها به مراتع همراه بود، نه مصرف عادی منابع محلی که به ویرانی بازگشت‌ناپذیر آذوقه مردم محلی بینجامد.

بنابراین به نظر می‌رسد ساخت سیلو ـ که از سیاست‌های عمرانی رایج در امپراتوری هخامنشی بوده ـ ربطی به لشکرکشی خشایارشا نداشته باشد. در اینجا این پرسش پیش می‌آید که آیا به راستی خشایارشا برای حمله به یونان به ایونیه و مقدونیه و سارد رفته بود؟ و آیا معقول است که کسی با لشکریانی فراوان برای حمله به سرزمینی بیگانه حرکت کند و در راه نیرویش را صرف ساخت سیلو و جاده و پل کند؟ به ویژه که بخش مهمی از این فعالیت‌های عمرانی توجیه نظامی ندارند. هرکس که به نقشه یونان نگاه کند، می‌بیند که کوه آتوس در جنوبی‌ترین نقطه باریکه‌ای از خشکی قرار دارد که به موازات جزیره تاسوس کشیده شده است. کشیدن جاده در این کوه و شکافتن آن برای لشکریان ایرانی چه ارزشی می‌توانسته داشته باشد؟ وقتی سپاه زمینی از مسافتی بسیار شمالی‌تر از درون ترکیه عبور می‌کرده و ناوگان هم نیازی به عبور از میان کوهها نداشته است. علاوه بر این، خود هرودوت تاکید می‌کند که خشایارشا اگر مایل بود می‌توانست با قایق از این منطقه عبور کند و کندن کانال در کوه آتوس را راهی برای نمایش قدرت مغرورانه خشایارشا می‌داند نه عملیاتی که از نظر نظامی ضرورت داشته باشد(9).

نتیجه آن که به ظاهر اشتباهی در روایت لشکرکشی خشایارشا به یونان صورت گرفته باشد. این اشتباه، احتمالا از مخلوط شدن دو رشته از حوادث بی‌ربط در ذهن یونانیان ناشی شده است. از سویی عملیات عمرانی خشایارشا در بخش‌های شمال غربی امپراتوری و مسافرتش به آن ناحیه است، که از زمره گردش‌های همیشگی شاهنشاهان ایرانی در قلمروشان محسوب می‌شده و همیشه هم با انجام عملیاتی از این دست همراه بوده، و دیگری حمله سپاه ایران به یونان و سرکوب شهرهایی است که در دزدی دریایی و ناامن کردن سواحل ایونی گناهکار بودند. این لشکرکشی، به احتمال زیاد امری کاملا مستقل و بی‌ربط با سفر شاه به این ناحیه بوده است.

نخستین نکته‌ای که باید در شرح رفتار خشایارشا در یونان بدان دقت کرد، این حقیقت است که دربار هخامنشی، برخلاف تصویری که در متون تاریخی کلاسیک بازنمایانده می‌شود، از حرمسرایی پر زرق و برق و انبوهی از خواجگان و توطئه‌چینان مرموز تشکیل نمی‌شده است. دربار هخامنشی نظامی متحرک و پویا بوده که در یک قصر یا یک نقطه خاص استقرار نمی‌یافته است. البته شاهنشاهان هخامنشی کاخ‌ها و قصرهای متعددی می‌ساختند، اما به نظر می‌رسد که هیچ کدامشان قرارگاه دایمی شاه نبوده‌اند. در واقع دربار با تناوبی منظم همواره در میان پایتخت‌های سه‌گانه امپراتوری نوسان می‌کرده و زمستان‌ها را در بابل، بهارها را در شوش، و تابستان‌ها را در اکباتان مستقر می‌شده است. علاوه بر این، شاه هر ساله در مسیرهایی دور و دراز در کل قلمرو پادشاهی‌اش می‌گشته و هر از چندگاهی در نقطه‌ای از قلمرو گسترده‌ی ایران آن روزگار اتراق می‌کرده است. این متحرک بودن دربار را به اشکال متفاوتی تفسیر کرده‌اند. گروهی این را میراث عادت پارسیان باستان دانسته‌اند که کوچگرد بوده‌اند و در مسیرهایی طولانی قشلاق و ییلاق می‌کرده‌اند. دیگران، این را ناشی از ضرورتی سیاسی دیده‌اند، که سرکشی مداوم امپراتور از بخش‌های مختلف قلمروش را ضروری می‌ساخته، و حضور واقعی یا مجازی شاه در گوشه و کنار سرزمین زیر سلطه‌اش را تضمینی بر مشروعیت وی، و شرط لازم تثبیت ایدئولوژی شاه ـ ابر انسان محسوب می‌کنند(10).

من هم مانند این گروه از نویسندگان فکر می‌کنم قدرت سیاسی شاهنشاه به بازتولید تصویری فراطبیعی و تقریبا دینی از شاه وابسته بوده است که عناصری مانند برکت‌بخشی به زمین ـ تصویر شاه حافظ سرسبزی و کشت و کار و سازندهی پردیس‌ها ـ و تضمین چیرگی نظم بر آشوب ـ تصویر شاه عادل و نیکوکار و حافظ قانون ـ عناصر اصلی آن را تشکیل می‌داده‌اند. در این نگاه، شاه ناچار بوده همواره در مسافرت به سر برد تا رعایایش را از حضور خویش، و دشمنانش را از فعال بودن و آمادگی‌اش، خاطر جمع کند.

سفر خشایارشا به یونان، بیش از آن که به مسافرتی جنگی شبیه باشد، به یکی از این سفرهای دوره‌ای می‌ماند. او بسیار کند حرکت می‌کرده و وقت خود را صرف شرکت در بازی‌ها و جشن‌های مردم محلی و داد و دهش به مردم شهرهای وفادار می‌نموده است. یک دلیل روشن بر این که خشایارشا اصولا درگیر حمله به یونان نبوده و این عملیات را سردارانش با سیاستی محلی پیش می‌برده‌اند، آن که چند روز پیش از نبرد ترموپولای، خشایارشا در تسالی – که آشکارا بخشی از قلمرو امپراتوری تلقی می‌شده- مسابقات اسبدوانی ترتیب می‌دهد که در آن سوارکاران پارسی از رقیبان محلی‌شان جلو میزنند(11). در ضمن به نظر می‌رسد یونانیان هم حضور ایرانیان را امری تهاجمی و غیرعادی تلقی نمی‌کرده‌اند، چون وقتی چند سرباز مزدور آرکادیایی به اردوی ایران می‌روند و خواستار استخدام در ارتش ایران می‌شوند، سرداری پارسی از آنها در مورد این که مردمشان در آن هنگام به چه کاری مشغولند، پرس و جو می‌کند، و آنها پاسخ می‌دهند که مشغول تدارک مقدمات مسابقات المپیک هستند. جالب آن است که آرکادیا در قلب سرزمین یونان قرار دارد و این مکالمه هم یک روز قبل از نبرد ترموپولای انجام شده است. به این ترتیب به نظر می‌رسد مقاومت یکپارچه و استقلالطلبانه یونانیان در برابر ایرانیانی که توسط شاهنشاهشان رهبری می‌شده‌اند، چیزی جز افسانه‌ای ساختگی نباشد(12). افلاطون در قوانین می‌نویسد که یونانیان هنگام مقابله با خشایارشا به شیوه‌ای شرم‌آور (آئیوخرون) عمل کردند. چون از سه شهر مهم یونانی، تنها اسپارت در برابر پارس مقاومت کرد. آرگوسی‌ها از این درگیری کناره جستند و آتنی‌ها حتی حاضر شدند با اسپارت بجنگند تا مقاومتش در برابر ایران در هم بشکند.

رفتار مردم محلی هم تصویر بازدید باشکوه شاه از مردمش را در ذهن تداعی می‌کند، نه نبردی خونین و حضور لشکریانی انبوه را. هرودوت خود روایت می‌کند که مردم تاسوس بعد از خبردار شدن از سفر شاه، از ماهها پیش از رسیدنش دام‌های خود را پروار می‌کردند تا بتوانند از او و همراهانش پذیرایی کنند(13) و این با رفتار مردمی که مورد حمله‌ی لشکری بیگانه و سلطه‌جو قرار گرفته‌اند، تفاوت دارد. شاه در شرایطی به این شهرها وارد می‌شده که بخش مهمی از همراهانش سرگرم ساختن سیلو و انبار غله و ایجاد تاسیساتی عمرانی مانند پل و تونل و جاده بوده‌اند. همچنین به نظر نمی‌رسد مسیر خیمه شاه هدفی مشخص را تعقیب کرده باشد. بنابراین، گویا شاه در یکی از سفرهای همیشگی خویش به گوشه و کنار قلمرو هخامنشی، به منطقه سارد و ایونیه و مقدونیه و تراکیه – که جزئی از امپراتوری بوده - آمده باشد. در این میان برخی از یونانیانِ مقهور شکوه و جلال وی، که در همان زمان به خاطر دست‌اندازی به شهرهای ثروتمند ایونیه تنبیه می‌شدند، خاطره آن را به صورت هجوم انبوه لشکریان پارسی و شخص شاه به یونان در ذهن خویش حفظ کردند.

در تمام نبردهای ارتش ایران در یونان، هیچ اشارهای به اتیوپیان، هندیان، عرب‌ها، خوارزمیان، سغدیان، پارتیان، و سایر ملل متحد با ارتش شاهی دیده نمی‌شود. در واقع بخش عمده سربازان ایران در این جنگها از مردم ایونی و تراکی و ساردی تشکیل شده‌اند که با هسته‌ای از سربازان نخبه پارسی راهبری می‌شده‌اند. این بدان معناست که عملیات در یونان یک لشکرکشی در حد امپراتوری نبوده، و تنها عملیاتی تنبیهی محسوب می‌شده که به احتمال زیاد با هماهنگی شهربان‌های داسکولیون و سارد انجام پذیرفته است.

چنین حرفی را در مورد نیروی دریایی ایران هم می‌توان تکرار کرد. به روایت هرودوت ناوگان ایران از این نیروها تشکیل می‌شده است: 200 کشتی مصری، 300 کشتی صوری و فنیقی، 150 کشتی قبرسی، 100 کشتی از کیلیکیه، 100 کشتی از هلسپونت، 50 کشتی از لیکیه، 30 کشتی از پافلاگونیه، 30 کشتی از دوری‌های آسیا، 70 کشتی از کاریه، 100 کشتی از ایونیه، 60 کشتی آیولی و 17 کشتی از جزایر متعلق به اقوام پلاسگوی(14). به این ترتیب از مجموع 1207 کشتی که به روایت هرودوت در این نبرد شرکت کرده‌اند، گذشته از 500 کشتی مصری و فنیقی، همه به مناطق یونانی‌نشین تعلق داشته‌اند، و 577 فروند از آنها –یعنی نیمی از ناوگان- مشخصا یونانی بوده است. دیودور شمار کشتی‌های یونانی را در ناوگان ایران 320 کشتی می‌نویسد و حجم کل ناوگان را هم 1200 کشتی میداند(15).

هرودوت نام و نشان سرداران غیرپارسی نقش‌آفرین در این نبرد را نیز ذکر می‌کند. تمام سرداران یاد شده از منطقه ایونیه و سارد و یونان برخاسته‌اند و جز سه فنیقی "آسیایی" دیگری در میانشان دیده نمی‌شود.

به این شکل، خاطره جنگ‌هایی محلی که سپاه شهربانی‌های شمال غربی امپراتوری با چند دولت‌شهر یونانی کردند، به تدریج به افسانه جنگ میان کل امپراتوری با یونان تبدیل شده است. احتمالا اصل قضیه آن بوده که یونانیان، روایت‌های مربوط به شکوه و عظمت شاهنشاه ایران و عملیات باورنکردنی‌اش در بخشهای غربی قلمرو امپراتوری را می‌شنیده‌اند و شاید بازرگانانشان سیلوها و راههای مورد نظر را به چشم میدیده‌اند. آن گاه تجربه تلخ نبرد با ایرانیان را هم از سر گذرانده و این دو را با یکدیگر ترکیب کرده‌اند.

به این ترتیب، باید دو رخداد متمایز را از هم تفکیک کرد. نخست سفر خشایارشا به شمال بالکان و شهرهای شمالی شبه‌جزیره یونان که در آن زمان بخشی از امپراتوری‌اش محسوب می‌شده، و با ساخت و سازهای عمرانی همراه بوده، و دوم حمله سپاهیان شهربانی ایونیه و لودیا و شاید داسکولیون به دولت‌شهرهای غارتگر یونانی ـ به وِیژه آتن ـ که تا حدودی با این بازدید همزمان بوده، و شاید بخشی از عملیات عمرانی و داد و دهش‌های شاه به مردم محلی برای دفع فتنه دزدان دریایی و برقراری امنیت در منطقه محسوب می‌شده است.

سپاه پارس به ظاهر با استقبال مردم محلی و ابراز وفاداری شهرهای یونانی به هخامنشیان روبرو شده باشد. در میان شهرهایی که با پارسیان متحد شدند، به این نامها بر میخوریم: انیانها، پرهبیان‌ها، دولوپ‌ها، ماگنسیاها، مالِئیان‌ها، آرگوسی‌ها، آخائی‌ها، فِتیوتسیان‌ها، لوکرایی‌ها، و تسالیایی‌ها(16).

جالب آن که بخشی از این اقوام (پنج تای اولشان) زمانی طرف پارسیان را گرفتند که نیروهای آتنی و اسپارتی برزخ کورینت را در اختیار داشتند و از نظر نظامی بر ایشان چیره بودند(17). از این رو پیوستنشان به ایران را نمی‌توان با اجبار یا ترس از پارسیان یا فرصت‌طلبی‌شان توضیح داد.

البته همه یونان به هخامنشیان نپیوست. بخشهای آتیکا و پلوپونسوس ـ به جز آرگوس، تبس، و اَخائیها ـ تصمیم گرفتند در برابر سپاهیان ایران ـ که احتمالا برای تنبیه آتن پیش می‌آمدند ـ مقاومت کنند.

از این رو یونانیان دولت‌شهرهایی که متحد آتن بودند، در شورایی تصمیم گرفتند تا در منطقه تِمپوس در برابر پارس‌ها سنگر ببندند و از پیشروی ایشان در این منطقه جلوگیری کنند. اما منطقه تمپوس در شمال یونان و منطقه تسالی قرار داشت و وضعیت قوای ضدایرانی در این بخش ناامید کننده بود. تسالی یکی از نخستین بخشهای یونان بود که به هخامنشیان پیوست و تا پایان هم یکی از وفادارترین متحدان ایرانیان باقی ماند. کافیست به نقشه یونان نگاه کنیم تا ببینیم که از نظر سیاسی، تا این لحظه تمام شبه‌جزیره یونان تا بالای اسپارت ـ به استثنای شهرهای آتیکا ـ بدون جنگیدن به ایران پیوسته بودند. این استقبال از ایرانیان به حدی بوده که وقتی تمیستوکلس آتنی و سونتوسِ اسپارتی به عنوان نمایندگان جنبش مقاومت یونان در راس سپاهی 10 هزار نفره به تسالی رفتند تا تمپوس را حفظ کنند، هیچ متحدی برای خود نیافتند و همه مردم محلی را مصمم به اتحاد با پارسیان دیدند و در نتیجه ارتش همراهشان دچار تشتت و تجزیه شد(18).

سنگر بعدی یونانیان در مقابل پارسیان، تنگه ترموپولای بود که در متون فارسی با خوانش فرانسه‌اش (ترموپیلی) رایج شده است. نخستین درگیری جدی نیروی زمینی ایرانیان و یونانیان، در تنگهی ترموپولای رخ داد. این ناحیه که به نام چشمه آب گرمی که در آن است نامگذاری شده(19)، سه گردنه باریک را در سر راه آتن در بر می‌گیرد و یکی از مناطق مهمی است که با در دست داشتنش می‌توان به کمک نیرویی اندک از پیشروی سپاهی بزرگ جلوگیری کرد.

یونانیانی که در این منطقه سنگر گرفته بودند، نیرویی معادل 7400 هوپلیت را شامل می‌شدند. ترکیب دقیق سپاه یونانی را به این ترتیب برشمردهاند:

300 اسپارتی، 500 تگیایی، 500 مانتینیایی، 120 اورخومِنایی، هزار آرکادیایی، 400 کورینتی، 200 نلیونتی، 80 مسنی، 700 تسالیایی که از شهر تسپیس می‌آمدند، و 400 نفر از هوپلیت‌های تبس. از این عده 4100 تن از پلوپونسوس می‌آمدند که رهبری‌شان را شاه اسپارت-لئونیداس- بر عهده داشت. با توجه به آنچه که در بخشهای پیشین گفتیم، باید به این حقیقت توجه کرد که مورخان یونانی تنها هوپلیت‌ها را شمرده‌اند و بی‌تردید شمار بیشتری از پیاده‌های سبک اسلحه هم با این عده همراه بوده‌اند که مانند همیشه نادیده انگاشته شده‌اند.

با نزدیک شدن سپاه ایران، سربازان یونانی گروه گروه تنگه را رها کردند و گریختند. به طوری که از 7400 نفرِ یاد شده، حدود هفت هزار نفرشان تا زمان رسیدن پارس ها پا به فرار گذاشته بودند!

بخش‌هایی از داستان نبرد ترموپولای که در کتاب‌های یونانی وجود دارد، موارد ضد و نقیض و ناپذیرفتنی زیادی را در بر می‌گیرد. اما این داستان که یونانیان تا سه روز تنگه را حفظ کردند، محتمل است. چون وضعیت تنگه طوری است که با نیروی کوچک اسپارتیان می‌شود آن را برای مدتی حفظ کرد. با این وجود ماجرای رد و بدل شدن پیام بین خشایارشا و لئونیداس(20) نتیجه دیگری از حس خودبزرگ‌بینی یونانیان است(21). چون ذهن خلاقِ هرودوت که تشنه چنین ماجراهایی است اشاره‌ای به آن نمی‌کند، و اصولا پیام فرستادن امپراتور هخامنشی برای رئیس 300 اسپارتی حادثه‌ای نامحتمل بوده است. این داستان که سربازان جاویدان در میدان حضور داشته‌اند هم بعید می‌نماید. چون این سربازان همواره گرداگرد شاه حرکت می کرده‌اند و درگیر شدنشان با اسپارتی‌ها فقط میتوانسته این معنا را بدهد که خشایارشا شخصا برای گشودن تنگه وارد مبارزه شده باشد که چنان که گفتیم بسیار بعید می‌نماید. احتمال قوی‌تر آن است که یونانیان به روش مرسوم خود هر چیز ایرانی را به شاه و شوش و سپاه جاویدان و حرمسرای امپراتور نسبت داده باشند. در این مورد خاص، حمله نیروهای شهربانی سارد و داسکولیون را تا حد حمله شخصی شاهنشاه به یک مشت اسپارتی ارتقا داده‌اند.

در هر حال، گروهی از سربازان ایرانی پس از آن که تنگه را مسدود دیدند، با یاری یک یونانی به نام اِفیالتِس که بومی آن منطقه بود، از بیراهه تنگه را دور زدند و پشت سر اسپارتی‌ها سر در آوردند. در راه هم گروهی از نگهبانان فوکایایی را از بین بردند و بقیه هزار نگهبانی که در این گردنه بودند با دیدنشان از دور پا به فرار گذاشتند. اسپارتی‌ها که به این ترتیب در تنگه به دام افتاده بودند، تا آخرین نفر جنگیدند و همگی کشته شدند. کسانی که در این هنگام در درون تنگه باقی مانده بودند، کمی بیش از هزار تن بودند. 300 نفر اسپارتی، به همراه 400 نفر از اهالی تبس که به شدت هوادار اتحاد با ایران بودند و لئونیداس ایشان را "بر خلاف میل خودشان و همچون گروگان" نگه داشته بود(22)، و حدود 700 تن از اهالی تسپیای که شجاعانه همراه اسپارتی‌ها مانده بودند و نگریخته بودند، اما بعدها در شمارش تلفات یونانیان نادیده انگاشته می‌شدند، چون از اهالی تسالی بودند و مردم تسالی به استثنای شهروندان تسپیای از متحدان وفادار ایرانیان بودند.

اهالی تبس تا موقعی که توسط اسپارتی‌ها احاطه شده بودند، به ناچار می‌جنگیدند، اما به محض این که آشوب نبرد فشار متحدانشان را از رویشان برداشت، با رهبری رئیسشان لئونتیادس پسر اوروماخوس به سوی پارس‌ها رفتند و به ایشان پیوستند و آب و خاک شهرشان را به هخامنشیان تسلیم کردند و ادعا کردند که به زور به میدان نبرد آورده شده‌اند(23).

به این ترتیب، حدود 1000 تن یونانی در ترموپولای کشته شدند که 300 نفرشان اسپارتی بودند، و سنت تاریخ‌نویسی یونانی، به پیروی از دیودور که مبلغ سیاسی اسپارت بود، با تاکید بر همین 300 تن و نادیده انگاشتن 700 نفر دیگری که از تسپیای آمده بودند، داستان کلاسیک نبرد ایثارگرانه‌ اسپارت‌ها برای کل یونان را ساخته و پرداخته کرد. در مورد تلفات ایرانیان هم طبق معمول اعداد نجومی وجود دارد. هرودوت در جایی اشاره می‌کند که بردگانی که برای شمارش کشته‌های ایرانی رفته بودند، 1000 را بر شمردند. اما دلیل کم بودن تلفات ایران آن بود که به دستور خشایارشا بلافاصله بعد از نبرد 20 هزار جسد ایرانی را دفن کرده بودند و شمار کمی را باقی گذاشته بودند تا عده آنها کم به نظر برسد(24)! البته هرودوت توضیح نداده که شاه ایران – که ظاهرا اوقات فراغت زیادی برای سازماندهی شیوه دفن سربازانش داشته- چگونه توانسته از نشت کردن ارقام مربوط به کشته‌ها جلوگیری کند. چون بی تردید تدفین 20 هزار نفر در چند ساعت به چند هزار نفر نیروی کار نیاز داشته و معلوم نیست در جایی که چند هزار نفر این عملیات را می‌بینند و در آن شرکت می‌کنند، چه چیزی قرار بوده از چه کسی پنهان شود.

تاریخ رسمی معاصر، اصرار زیادی در ارزشمند و مهم جلوه دادن نبرد ترموپولای دارد. دستاوردهای گوناگونی به این نبرد نسبت داده شده است. نویسندگانی معطل شدن سپاه ایران در ترموپولای را هدف اصلی یونانیان دانسته‌اند، که به قیمت کشته شدن 300 تن اسپارتی برآورده شد. گروهی دیگر، ارزشی نمادین برای این کار در نظر گرفته‌اند و جانبازی اسپارتی‌ها را مایه دمیده شدن روح دلاوری و جسارت در یونانیان شبه‌جزیره دانسته‌اند. از دید من تمام اینها دستاوردهایی تخیلی است که بعدها توسط مبلغان سیاسی به رزمجویان یونانی نسبت داده شده است. حقیقت امر آن است که سپاه یونانی که در ترموپولای سنگر بسته بود، با نزدیک شدن ایرانیان پا به فرار گذاشت و تنها یک هفتم آن در میدان باقی ماند که بخشی از آن هم برای تقدیم آب و خاک به هخامنشیان دنبال فرصت می‌گشت. به این ترتیب، کل ماجرا، درگیری سپاه ایران با چند صد نفری بوده است که از تنگه‌ای حراست می‌کرده‌اند و پیش از کشته شدن توانسته اند تقریبا همین تعداد از متحدان ایران را به قتل برسانند. کل حماسه ترموپولای این بوده است: کشته شدن حدود هزار یونانی و هزار ایرانی، به همراه خیانت گروهی دیگر از یونانیان، و گریختن سپاه چند هزار نفره‌ای که بدنه ارتش یونان را تشکیل می‌داده است.

پول خرج کنیم و فیلم بسازیم

دکتر حسین افخمی، کارشناس علوم ارتباطات اجتماعی و عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبائی می‌گوید: "فیلم 300 را با رویکرد ارتباطات به سه روش می‌توان مورد بررسی قرار داد. یکی تجزیه و تحلیل محتوای فیلم است که سناریو، تصویرسازی و بالاخره تکنیک‌های به کار گرفته شده در این فیلم مورد نقد قرار گیرد و تاکنون در این باره تلاش‌های زیادی شده است. در این حالت فرض بر این است که یک خطای تاریخی در درک موضوع صورت گرفته و باید آن را تصحیح کرد و البته این‌گونه تلاش‌ها درخور تحسین است.

دوم اینکه فیلم را یکی از محصولات هالیوود ببینیم. یعنی صنعت فرهنگی که بخشی از فرایند تولید در نظام سرمایه‌داری است و چون موضوع ایران و ایران بزرگ یعنی جغرافیای حکومت ایران باستان که اینک عراق، افغانستان و بسیاری از کشورهای منطقه را دربر می‌گیرد و در شرایط امروزِ تاریخ در نبرد با آمریکا و بخش عمده‌ای از افکار عمومی جهان غرب قرار دارد می‌تواند سوژه خوبی برای تولید یک محصول سینمائی با مخاطبانی انبوه و پر فروش باشد چرا که فروش بیشتر از دیدگاه هالیوود یا بر سکس استوار است و یا بر خشونت و از آنجا که هنوز نزدیک به 80 درصدِ مصرف سینمای جهان از تولیدات هالیوود است بنابراین این کارخانه، تولیدات انبوه می‌سازد و می‌فروشد. ایرانیان هم می‌توانند آن را نقد کنند و همین نقدها زمینه تولیدات بیشتر را فراهم می‌کند اما در پاسخ این که ایماژ ملی ما که در اینجا لطمه خورده است چگونه بازسازی می‌شود، باید بگویم که پول صرف کنیم و یک فیلم خیلی مثبت بسازیم و در این صورت بازی ادامه خواهد یافت.

سوم اینکه در چارچوب دیپلماسی فرهنگی و جنگ سرد آن را ببینیم. دولت آمریکا در چارچوب منافع خودش از سال 1358 تاکنون در ارتباط با ایران از دو سیاست بهره جسته است. اگر به فیلم‌های "بدون دخترم هرگز"، "اسکندر" و فیلم ویدئویی تبلیغات انتخابات "راس پرو" نگاه کنیم همه اینها به نوعی یکسویه ساخته و تولید شده است. چون در چارچوب ذهن آمریکائی‌ها ما بالقوه می‌توانیم چهره‌ای منفی داشته باشیم. از سه سال قبل به این سوی پس از اشغال افغانستان و به دنبال آن عراق از سوی آمریکا، ما با آمریکا هم‌مرز شدیم. بنابراین جنگی سرد میان ایران و آمریکا آغاز شده است. در اینجا همزمان با "صدای آمریکا" که رسانه رادیو - تلویزیونی رسمی این کشور است با رسانه‌های غیر رسمی تحت رهبری سازمان‌های امنیتی نظیر "رادیو فردا" مواجه می‌شویم که به جنگ آمده است، جنگی که هدف آن فتح و تسخیر قلب‌هاست. از همین روی عده‌ای بر این باورند که ایران در طول تاریخ به اندازه اکنون در محاصره دشمن نبوده است. در چنین شرایطی از رسانه‌های دیگران چه انتظاری می‌توان داشت. به قول ناصر خسرو:

تو چون خود کنی اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم نیک اختری را

در پایان به نظرم راه‌حل این مسئله در نقد و بررسی سیاست‌های فرهنگی دو کشور است."

300 نه یک فیلم تخیلی است و نه تاریخی

بابک عباسی، کارگردان و دانش آموخته سینما، درباره این فیلم چنین می‌گوید: "مهم‌ترین مساله‌ای که در نقد فیلم‌های سینمایی از جنس 300 مورد توجه است به‌ کارگیری تکنیک‌های خاص و ارتباط آن با تاثیرگذاری بر مخاطب و هدف فیلمساز است. یک کارگردان برای اینکه بتواند در قالب زبان خود (سینما) تاثیر مورد نظرش را بر بیننده بگذارد از تکنیک‌های متفاوت بصری بهره می‌گیرد.

تصور من بر این است که زاک اسنایدر کارگردان فیلم به هیچ وجه قصد روایت تاریخ را نداشته است بلکه در قالب یک فیلمنامه تخیلی، داستانی افسانه‌ای، از جنگ ایران و یونان به تصویر کشیده و به دلیل اینکه در این افسانه هیچ عنصری وجود ندارد که بتوان آن را با واقعیت تاریخی تطبیق داد یا حتی کمی قابل باور ساخت به شگردهای دیجیتالی و رایانه‌ای متوسل شده است و کاری شبیه به یک انیمیشن را رو در روی مخاطب خود قرار می‌دهد.

کارگردان از آغاز فیلم با به تصویر کشیدن جنگ لئونیداس با گرگ، به بیننده می‌فهماند که با یک فیلم منطبق با واقعیت، روبه‌رو نیست و نباید این فیلم را به عنوان یک اثر قابل باور دید که این مساله در تمام لحظات فیلم وجود دارد و در جنگ اسپارتان‌ها با ایرانیان به اوج خود می‌رسد.

پس تنها در صورتی می‌توان با فیلم 300 ارتباط برقرار کرد که آن را به دید یک فیلم تخیلی بهره برده از تکنیک‌های رایانه‌ای و انیمیشن دانست که در بسیاری از لحظات حتی از واقعیت یک فیلم سینمایی به دور است و به روایت فیلم لطمه‌های جدی وارد ساخته است. در مجموع نمی‌توان گفت فیلم 300 از لحاظ ساختار سینمایی فیلمی ضعیف یا بی‌ارزش است ولی باید به این نکته توجه کرد که فیلم‌هایی که یک روایت تاریخی را به صورت افسانه بیان می‌کنند و در این بیان از انواع تکنیک‌های رایانه‌ای بهره می‌برند نه از شکوه آثار تاریخی برخوردارند و نه به عنوان یک اثر تخیلی قابل قبول هستند و 300 در دسته فیلم‌هایی از این‌گونه، جزِ آثار نه چندان قابل قبول سینمای هالیوود است."

حمله به ریشه‌های این سرزمین

دکتر حمید احمدی، استاد دانشکده‌ حقوق‌ و علوم‌ سیاسی‌ دانشگاه‌ تهران‌ درباره فیلم 300 چنین می‌گوید: "دنیای سیاست، دنیای بی‌رحمی است و تعارف در آن جایگاهی ندارد. پس از انقلاب رابطه  ایران با جهان بیرون به دلایلی تیره شد و نگرانی‌هایی را برای آمریکا، شوروی و کشورهای همسایه رقم زد. در این دوره آنها تصویری از ایران ساختند که بسیار منفی بود و این تصویرسازی هنوز نیز ادامه دارد.

ما پیش از این شاهد بودیم که همواره غرب در برابر تمدن ایران باستان سر تعظیم فرود می‌آورد اما با روندی که در چند سال اخیر شاهد آن هستیم گویا آنان می‌خواهند پیکان حمله را به ریشه‌های این سرزمین فرود بیاورند. البته ما نباید انتظار داشته باشیم که آنان برای ما گامی بردارند. بیائیم نگاهی به خود بیاندازیم و ببینیم تا چه میزان از فرهنگ ایران دفاع کرده‌ایم، بهتر است نقدها را از خود آغاز کنیم. ما حتی با قطع بودجه‌ها و اتخاذ سیاست‌های نادرست زمینه‌ساز حذف کرسی‌های ایران‌شناسی در بسیاری از دانشگاه‌های جهان شده‌ایم که در برابر آن مطالعات عرب‌شناسی و ترک‌شناسی جای کرسی‌های ایران‌شناسی را گرفته‌اند، پس با این حساب، غربیان چگونه می‌توانند ایران را آن‌گونه که هست بشناسند؟ ما حتی در داخل کشور شاهد چاپ کتاب‌هایی هستیم که درون‌مایه‌اش توهین به هویت ملی ایرانیان است و کسی پاسخگوی آن نیست. همچنین ما از یکسو به فیلم 300 اعتراض می‌کنیم و از سوی دیگر سد سیوند را آبگیری می‌کنیم. اینها مسائلی است که نمی‌توان نادیده گرفت.

به دیدِ من ایران چونان درخت تناوری است که ریشه در ایران باستان دارد و تنه این درخت تناور، ایران پس از اسلام است ما اگر به ریشه‌های این درخت نرسیم نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که تنه این درخت نیز استوار بماند."

300 و ریشه‌های فاشیسم قرن بیستم

دکتر مسعود امیرخلیلی، جامعه‌شناس ایرانی ساکن آلمان، درباره فیلم 300 چنین می‌گوید: "خشایارشا گروهی را به نزد لئونایدس، پادشاه اسپارتان می‌فرستد و از او می‌خواهد که تسلیم شود. پادشاه اسپارتان این تقاضای خشایارشا را رد و به نمایندگان ایرانیان، می‌گوید: "حتی آتنی‌ها، حاضر نشدند خشایارشا را به عنوان پادشاه خود قبول کنند و اگر این بچه‌بازهای آتنی تسلیم نشدند..." لئونیداس بعد از به مسخره گرفتن آتنی‌ها، دستور قتل نمایندگان خشایارشا را می‌دهد. نماینده ایرانیان پس از شنیدن این دستور به پادشاه اسپارتان تذکر می‌دهد "این (دستور قتل) بی‌عقلی و دیوانگی محض است." لئونایدس در جواب می گوید: "این اسپارتان است."

جامعه‌شناس آلمانی ماکس وبر و تاریخ‌شناس سوئیسی بورک هارد هر دو بر این نظر بودند که اگر ایرانیان در جنگ با یونانیان پیروز می‌شدند، تاریخ اروپا مسیر دیگری را انتخاب می‌کرد و تمدن امروز غرب میسر نمی‌شد. بدین معنا که پیروزی یونان بر ایران، پیروزی تمدن بر بربریت بود. همین پیام را نیز فیلم ۳۰۰ به تماشاگر می‌رساند که ۳۰۰ قهرمان از اسپارتان که جان خود را در جنگ با ایرانیان از دست دادند با نشان دادن انضباط، اطاعت و شجاعت، آن وضعیت روحی را برای یونانیان بوجود آوردند که بتوانند مدتی بعد، ارتش خشایارشا را شکست بدهند. فیلم ۳۰۰ این توهم را اشاعه داده است که دموکراسی امروز اروپا مدیون آن ۳۰۰ اسپارتی است، اما به نقل از فیلم، خیانت یک اسپارتی باعث پیروزی ایرانیان گردید. اما خائن قبل از خیانت، از لئونایدس، پادشاه اسپارتان، تقاضای خدمت در ارتش را کرده بود که مورد قبول واقع نشد. پادشاه اسپارتان به علت قوز داشتن فرد خائن از پذیرفتن او در ارتش خودداری کرده بود. جامعه اسپارتان شهروندانی را که نقص عضو داشتند از خود طرد می‌کرد. تکبر و نخوت قوم اسپارتان که خود را آقای جهان می‌دانست و بوئی از انسانیت نبرده بود سرنوشت جنگ 300 نفر اسپارتانی با ایران را تعیین کرد. (در صورت پذیرفتن فرد قوزدار در ارتش خیانت به اسپارتان نمی‌شد، ایرانیان پیروز نمی‌گردیدند و آن شرائط روحی مناسبی که یونانیان بعد از شکست اسپارتان در "ترموپیل" بدان دست یافتند که بوسیله آن توانستند ارتش خشایارشا را شکست بدهند نیز بوجود نمی‌آمد!!) بدین ترتیب منشا اروپای آزاد و دموکرات امروز، روح آزادمنشانه اسپارتی‌ها نبود، بلکه خصلت‌های غیرهومانیستی و عدم توانایی دست یافتن آن‌ها به یک منطق انسانی که شهروندان ناقص را به حاشیه جامعه می‌راند، بود. اسپارتان شهروندان خود را انتخاب می‌نمود و هر فردی که ایده‌آل‌های آنها را برآورده نمی‌کرد، از حق زندگی محروم می‌شد.

بی جهت نبود که برای "آدورنو" فیلسوف آلمانی، فاشیسم قرن بیستم یک پدیده عصر سرمایه‌داری نبود، بلکه ریشه آن را می‌بایست در جوامع پسا پسا… مدرن جست‌وجو کرد؛ در اسپارتان."