کیوان مهرگان
اشاره:
رفتار سیاسی شهروندان در هر جامعهیی بازتاب آموزههایی است که افراد در مقاطع مختلف زندگی فرا میگیرند. اگر جامعهیی رفتار سیاسی سیستماتیک یا حزبی را به عنوان یک مکانیسمی برای جابهجایی دولتمردان پذیرفته و علیه آن تبلیغ نمیکند برآمده از یک آموزش همگانی از مهدکودک تا دانشگاه و پس از فارغالتحصیلی است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهای محفلی و تودهیی بها داده است. پروفسور حسن عشایری روانشناساجتماعی در گفتوگو با اعتماد به سوالاتسیاسی خبرنگار ما پاسخ را به عنوان یک طرح مساله و نه کوششی برای حل مساله در نظر گرفت.
">کیوان مهرگان
اشاره:
رفتار سیاسی شهروندان در هر جامعهیی بازتاب آموزههایی است که افراد در مقاطع مختلف زندگی فرا میگیرند. اگر جامعهیی رفتار سیاسی سیستماتیک یا حزبی را به عنوان یک مکانیسمی برای جابهجایی دولتمردان پذیرفته و علیه آن تبلیغ نمیکند برآمده از یک آموزش همگانی از مهدکودک تا دانشگاه و پس از فارغالتحصیلی است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهای محفلی و تودهیی بها داده است. پروفسور حسن عشایری روانشناساجتماعی در گفتوگو با اعتماد به سوالاتسیاسی خبرنگار ما پاسخ را به عنوان یک طرح مساله و نه کوششی برای حل مساله در نظر گرفت.
">کیوان مهرگان
اشاره:
رفتار سیاسی شهروندان در هر جامعهیی بازتاب آموزههایی است که افراد در مقاطع مختلف زندگی فرا میگیرند. اگر جامعهیی رفتار سیاسی سیستماتیک یا حزبی را به عنوان یک مکانیسمی برای جابهجایی دولتمردان پذیرفته و علیه آن تبلیغ نمیکند برآمده از یک آموزش همگانی از مهدکودک تا دانشگاه و پس از فارغالتحصیلی است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهای محفلی و تودهیی بها داده است. پروفسور حسن عشایری روانشناساجتماعی در گفتوگو با اعتماد به سوالاتسیاسی خبرنگار ما پاسخ را به عنوان یک طرح مساله و نه کوششی برای حل مساله در نظر گرفت.
">کیوان مهرگان
اشاره:
رفتار سیاسی شهروندان در هر جامعهیی بازتاب آموزههایی است که افراد در مقاطع مختلف زندگی فرا میگیرند. اگر جامعهیی رفتار سیاسی سیستماتیک یا حزبی را به عنوان یک مکانیسمی برای جابهجایی دولتمردان پذیرفته و علیه آن تبلیغ نمیکند برآمده از یک آموزش همگانی از مهدکودک تا دانشگاه و پس از فارغالتحصیلی است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهای محفلی و تودهیی بها داده است. پروفسور حسن عشایری روانشناساجتماعی در گفتوگو با اعتماد به سوالاتسیاسی خبرنگار ما پاسخ را به عنوان یک طرح مساله و نه کوششی برای حل مساله در نظر گرفت.
">کیوان مهرگان
اشاره:
رفتار سیاسی شهروندان در هر جامعهیی بازتاب آموزههایی است که افراد در مقاطع مختلف زندگی فرا میگیرند. اگر جامعهیی رفتار سیاسی سیستماتیک یا حزبی را به عنوان یک مکانیسمی برای جابهجایی دولتمردان پذیرفته و علیه آن تبلیغ نمیکند برآمده از یک آموزش همگانی از مهدکودک تا دانشگاه و پس از فارغالتحصیلی است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهای محفلی و تودهیی بها داده است. پروفسور حسن عشایری روانشناساجتماعی در گفتوگو با اعتماد به سوالاتسیاسی خبرنگار ما پاسخ را به عنوان یک طرح مساله و نه کوششی برای حل مساله در نظر گرفت.
">کیوان مهرگان
اشاره:
رفتار سیاسی شهروندان در هر جامعهیی بازتاب آموزههایی است که افراد در مقاطع مختلف زندگی فرا میگیرند. اگر جامعهیی رفتار سیاسی سیستماتیک یا حزبی را به عنوان یک مکانیسمی برای جابهجایی دولتمردان پذیرفته و علیه آن تبلیغ نمیکند برآمده از یک آموزش همگانی از مهدکودک تا دانشگاه و پس از فارغالتحصیلی است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهای محفلی و تودهیی بها داده است. پروفسور حسن عشایری روانشناساجتماعی در گفتوگو با اعتماد به سوالاتسیاسی خبرنگار ما پاسخ را به عنوان یک طرح مساله و نه کوششی برای حل مساله در نظر گرفت.
">کیوان مهرگان
اشاره:
رفتار سیاسی شهروندان در هر جامعهیی بازتاب آموزههایی است که افراد در مقاطع مختلف زندگی فرا میگیرند. اگر جامعهیی رفتار سیاسی سیستماتیک یا حزبی را به عنوان یک مکانیسمی برای جابهجایی دولتمردان پذیرفته و علیه آن تبلیغ نمیکند برآمده از یک آموزش همگانی از مهدکودک تا دانشگاه و پس از فارغالتحصیلی است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهای محفلی و تودهیی بها داده است. پروفسور حسن عشایری روانشناساجتماعی در گفتوگو با اعتماد به سوالاتسیاسی خبرنگار ما پاسخ را به عنوان یک طرح مساله و نه کوششی برای حل مساله در نظر گرفت.
* یکی از مهمترین الزامات ایجاد یک جامعه دموکراتیک، وجود شهروندان دموکراتیک یا به تعبیر دیگری شهروندان ماهر است. از یکصد سال پیش که انقلاب مشروطیت در ایران به وقوع پیوسته تاکنون این مساله به عنوان یک خلأ در جامعه ما مطرح بوده است و برخی صاحبنظران در میان علل مختلفی که برای به تاخیر افتادن دموکراسی در ایران برمیشمارند به فقدان شهروندان دموکراتیک هم اشاره میکنند. بنابراین پرسشی بزرگ در برابر نظام آموزشی ایران قرار دارد و آن اینکه آیا شهروندان ایرانی از هوش لازم برای فراگیری اصول یک زندگی دموکراتیک رنج میبرند یا اینکه نظام آموزشی ما دچار چنان نقصی است که روحیه استبدادی با وجود نیاز به آموزههای دموکراتیک را در وجود شهروندان از خردسالی تا دانشگاه نهادینه میکند؟
** پیش از هر چیز باید بگویم که من به عنوان یک معلم دانشگاه، نتایج و تولیدات آموزش و پرورش را سر کلاس میبینم. روحیات و خلقیات آنها را بررسی میکنم. فرزانهیی میگوید: «اگر دانشجویی در زمان دانشجویی مشکل دارد، برگردید عقب، ببینید در مهدکودک چه اتفاقی برای او افتاده.» معنای این جمله این است که ما در مواجهه با مشکلات نباید به همان مقطع بروز مشکل بسنده کنیم. باید برگردیم عقب تاریخچه و تکاملش را مورد بررسی قرار بدهیم. بنابراین تصور من این است که باید مساله را اینگونه طرح کنیم که در جامعه ما فرهنگ حاکم بر خانواده ایرانی با فرهنگ حاکم بر مدرسه و جامعهیی که رسانهها هم بخشی از آن هستند در تعارض است. البته این تعارضات در همهجای جهان کم و بیش وجود دارد اما مدرسه نوعی جبرانکننده است و میتواند انعطافپذیری ایجاد کند. به عنوان مثال آن فرهنگی که از خانواده برخی کشورهای آسیای شرقی خیلی سنتی است در مدرسه با روش جبران تنظیم میشود. وقتی میگوییم در ژاپن پیشرفت ایجاد شده در پشت آن مسائل فراوانی اتفاق افتاده است یا در زمان کندی رئیسجمهور آمریکا جاسوسها بررسی کردند، متوجه شدند در بحثهای علوم فضایی شوروی از آنها جلو افتاده است. رفتند به طور مخفیانه بررسی کردند، بعد از دو سال استادان بنامی که تحقیق کرده بودند اعلام کردند باید کتابهای اول دبستان را عوض کنیم. دقت کنید، نگفتند که باید به پنتاگون پول بیشتری داد، نگفتند که در آریزونا روی انرژیهستهیی کار کنیم. گفتند کتابهای درسی مدارس باید عوض شود. اینها شواهدی است که همه آنها مستند است. یعنی خردورزان و اندیشمندانشان به آنجا رسیدند که «ذهن» باید عوض شود چون ذهنهایی که از مدرسه بیرون میآیند، میوهاش را بعدها خواهند دید. این نکته خیلی مهمی است و من متاسفانه باید بگویم که ما از تاریخ یاد میگیریم که از تاریخ نمیشود یاد گرفت.
* وقتی درباره تضاد سه نهاد جامعه، خانواده و مدرسه با هم سخن گفتید، یاد جملهیی از سیمین بهبهانی افتادم که زندگی مردم امروز را زندگی چندزیستی یا دستکم دوزیستی توصیف کرد. خانم بهبهانی گفت: آنچه در مدرسه به عنوان ارزش آموزش داده میشود در خانواده ضدارزش است یا آنچه در جامعه رفتار میشود خلاف آموزههای مدرسه و خانواده است. بنابراین یک فرد برای آنکه بتواند در این سهجزیره دوام بیاورد باید هر بار به رنگی در بیاید. پیامدهای بدیهی این چندزیستی نخست عدماعتماد به نفس است، دوم عدماعتماد به جامعه و سپس عدماعتماد به دولت است. ارزیابی شما برای درمان زندگی چندگانه چیست؟
** در کشورهای دیگر مطالعات و مشاهدات خوبی انجام گرفته است و نیازمند میکروسکوپ هم نیست. قبل از اینکه به این مشاهدات بپردازیم رفتاری که دانشآموز ما انجام میدهد را مرور کنیم، ببینیم چه میشود. بارها دیدهاید دانشآموزان وقتی امتحان میدهند، کتابهایشان را پاره میکنند و در جوی آب میاندازند، حتی عدهیی بعد از پایان امتحانات میروند دوش میگیرند تا مدرسه را از خودشان دور کنند. دنیا چراگاه نیست پس باید با چرا شروع کنیم که چرا اینجوری است. در شمال فرانسه از یک دانشآموز میپرسند درباره معلمت حرف بزن، افقی صحبت میکند، یعنی ارتباط از بالا به پایین نیست، این یعنی پویایی ارتباط. او در زبانش نشان میدهد که ارتباطش با معلم مدرسه چگونه است. همین نشان میدهد که در امر آموزش نوعی مشارکت و همآموزی در بیان دانشآموز وجود دارد. این را تجربه کرده است که بر زبان میآورد. در جنوب فرانسه که الجزایریها آنجا هستند، دانشآموز مثل شمال فرانسه درباره معلمش سخن نمیگوید و اگر کمی به او فرصت بدهیم به معلمش ناسزا هم میگوید چون از مدرسه کمی نفرت بر او تحمیل میشود. حالا بیاییم کشور خودمان، آیا بررسی کردهایم چرا دانشآموزان بعد از امتحان کتابهایشان را پاره میکنند؟ شما از یک دانشآموز بپرسید که الگوی تو کیست یا نام چند نفر را بگو، ذهنشان خالی است! آیا اینها علائم خاصی از یک نارسایی نیست؟ شما نگاه کنید ارتباط معلم با دانشآموز چطور است. آیا معلم با دانشآموز ما ارتباط دارد یا تماس؟!
* منظورتان از تمایز ارتباط با تماس چیست؟
** معلم به وسیله کتاب با دانشآموز تماس دارد. چون فقط کلاس درس نیست. معلم باید با دانشآموز همدلی داشته باشد. چرا؟ برای اینکه آنچه در خانواده اتفاق نیفتاده در مدرسه به شکل منظم رخ بدهد. در حقیقت مدرسه این نکته را یاد میدهد که دنیا دلبخواه نیست و نظم دارد. اساساً معنای یادگیری یعنی نظم. آیا به نظر شما مدارس ما مغز اجتماعی تربیت میکند که شاگردانش را به اول و آخر تقسیمبندی میکند؟ آیا این آموزش نظم است؟ به نظر من خیر! این یک آسیبرسانی شخصیتی است.
* علاوه بر اشکالی که شما وارد کردید برخی صاحبنظران از معماری مدارس تا نحوه ارتباط معلم با دانشآموزان، مواد درسی و تفریحات که همه دست به دست هم میدهند که شخصیت شهروندان پیریزی شود، از چنان ناموزونی برخوردار است که به رغم تغییر سیستمهای گوناگون، امکانات و حتی سطح زندگی مردم و زاویه نگاه آنان به سرنوشت خود از مشروطه تاکنون تغییر چندانی نکند. آیا شما هم این مساله را تایید میکنید؟
** بله! فراموش نکنید که ما یک فرهنگ تکپهلوان تختی، تکتولیدی نفت و تکنوازان داریم. این حس همبستگی که در جامعه ما ضروری است در آموزش و پرورش ساخته نمیشود، نیازی که جامعه به شهروند دارد را نمیتوان در کتابدرسی دانشآموزان خلاصه کرد چون در ارتباط با شهروند مهمترین مسالهیی که اتفاق میافتد بینش است. انیشتین جملهیی دارد که میگوید: «اتم را میشود شکافت اما بینش مردم را به سادگی نمیشود تغییر داد.» ما نباید اصولاً سنتگریز باشیم اما یک جاهایی باید سنتشکن و مرزشکن باشیم. نه اینکه محیط آموزش را مانند کنسرو تبدیل به پکیجی کنیم که دستنخورده داده میشود. در این پکیج تماس با دانشجو هست بدون اینکه دانشجو فعالیت و خلاقیت داشته باشد. پیاژه جمله قشنگی دارد. او میگوید: «من موقعی که چیزی به دانشآموز دادم یک چیزی را ازش دریغ کردم که خودش میتوانست به آن برسد.» آیا ما این امکان را فراهم میکنیم که دانشآموز خودش با استدلالورزی، نه اندیشهها را، که اندیشیدن را تجربه کند. اشتباه کند، به مساله نگاه کند، زیر سوال ببرد و حتی یک موضوع را نفی کند و جای آن چیز بهتری بگذارد؟! هرگز! یعنی حقیقت همین است: «زانو بزن.» اقتداری که معلم دارد، کتاب دارد، مدرسه دارد، بدون خدشه باید انتقال پیدا کند. در خانواده که اصولاً مردسالاری است، معمولاً ذهن پیشساخته است. در مدرسه عوض اینکه اینها را بررسی کنند، چه میکنند؟! ما این گرفتاریهای ذهنی را داریم. ذهن است که شخصیت را میسازد.
* این پرسشگری دو ریشه دارد؛ نخست فکر کردن، دوم مسئولیتپذیری.
** آنچه برای جامعه ما خیلی مهم است مسئولیتپذیری است. خودکفایی است. برای این هم یک پیشزمینه لازم است؛ پیشزمینهیی که ما در جامعه کم داریم.
* این پیشزمینه چیست؟
** جراتورزی. شما نگاه کنید این جراتورزی در دانشآموزان آمریکایی خیلی قوی است. میدانید چرا؟ به خاطر اینکه این مساله در آموزش و پرورششان خیلی قوی است.
* یعنی چگونه؟
** به طور مرموزی این درس به دانشآموزان داده میشود. در حالی که دانشآموز ما از روز اول باید توسریخور بار بیاید. ساکت باشد، آرام باشد.
* میتوان همین را به بزرگسالی و رفتار در برابر حکومت و دولت هم تعمیم داد؟!
** ما میگوییم مرجع. مرجع چیست؟ مرجع قدرت است نه منطق؟! هم در خانواده و هم در مدرسه این مساله به بدترین شکل ممکن آموزش داده میشود. مادر بچه را تهدید میکند «به پدرت میگویم» یا معلم هم همین طور. به جای اینکه با دانشآموز وارد بحث شود، با تهدید دعوت به اطاعت میشود. این جزء مسائل تربیتی ماست. یعنی انسانهای ما یکبعدی بزرگ میشوند. ریاضیات یاد میگیرند، حتی المپیک هم میروند اما هوش عاطفیشان، سواد اجتماعیشان در حد خیلی پایینی است یعنی اینکه شخصیت یکپارچهیی که مهارت داشته باشد، هیجانات و احساساتش را با خردورزی، عقلانیت و علم پیش ببرد، نیست.
* این نکته ناظر بر همان فرهنگ تکپهلوان و تکتولید و تکنواز است؟!
** باید تعریف کرد هدف از آموزش و پرورش چیست؟! هدف این است که زیستن را یاد دهد. گام بعدی همزیستی در خانه، مدرسه و جامعه است. همزیستی معنایش این نیست که همه مثل هم بشوند. در همزیستی تفاوتهای فردی خیلی مهم است. خلاقیت آنجاست که بتواند دیگران را با رفتار و عقیده دیگر تحمل کند و در ضمن در آنها چیزهایی را جستوجو کند که در خودش نیست. گام بعدی خودشکوفایی است یعنی فرد با خودباوری بتواند از محدودیتهای ذهنی که وجود دارد پرواز کند. آنقدر پرواز کند که اصلاً بیفتد تا پرواز فکر را یاد بگیرد و برای پرواز هم تنها بالهای قوی لازم نیست. فضایی نیاز است که بتواند آن فضا را بشکند و اوج بگیرد. وقتی معلم این فضا را ایجاد نکرد، این عقاب در سطح مرغخانگی عمل خواهد کرد، چون جوی نیست که او آن را بشکند.
* یکی از مهمترین وجوه رقابت سیاسی در میان ما ایرانیان، نپذیرفتن اصل رقابت مسالمتآمیز است. حتی گاهی اوقات کار به حذف رقیب هم میرسد. آیا این را باید در فرهنگ آموزشی جستوجو کرد؟
** شاگرد اول وقتی شاگرد اول است که به او بگویند نمرهات 20 است اما نمیدهیم تا زمانی که به دانشآموزی که از نظر اقتصادی وضعش مناسب نیست کمک کنی تا سطح او هم ارتقا یابد. آن وقت نه نمره 20 که نمره بالاتری میگیری. اما در مدرسه تیزهوشان ما اتفاقی که افتاده بود، این بود که یک دختر همکلاسش را هل میدهد جلوی ماشین تا خودش شاگرد اول شود یا بعضی دانشآموزان، کتابهای حلمسائل را از کتابخانه مدرسه جمع میکنند تا دیگران دسترسی نداشته باشند مسائل را حل کنند. این دیگر رقابت نیست. حسادت است. شادی من در ناشادی دیگری است. باید این نکته را به طور مرموز آموزش بدهیم که کار منشاء زیبایی است چون اساساً مغز را کار ساخته است و مدرسه کارگاه زندگی است؛ هم کارگاه ذهنی و هم کارگاه بدنی.
* یکی از آثار بدیهی زندگی چندزیستی، رواج ریاکاری است. در چنین شیوهیی فرد ناگزیر است برای بقا و دوام خودش دروغ بگوید و حتی آن را به عنوان یک ارزش در وجودش نهادینه کند، تعبیری که برای زرنگی برخیها به کار میبرند. همین مساله در حوزه مشارکت سیاسی و مشارکت اجتماعی هم مصداق دارد یعنی یک فرد گاه برای دست یازیدن به یک پست و منصب انتخابی و انتصابی ناگزیر است عقایدش را کتمان کند یا نهایتاً به تزویر روی بیاورد. چگونه میتوان با فرهنگ تزویر و ریاکاری مقابله کرد؟
** علت این رفتار این است که سازمانبندی رفتارهای اجتماعی تابعی از محرکهای خاص است. یکی محرک شخصی است و یکی شرایط محیطی. شما میدانید انسانها معمولاً رفتارشان را پیشبینی میکنند و تجربه میکنند. اینها مربوط به جاهایی است که فرد جراتورزی داشته باشد ولی وقتی شرایط به گونهیی است که بازار ترویج داغ است، فرد به بیماری دچار میشود که ما در روانشناسی اسمش را گذاشتهایم «درماندگی آموخته شده.» چرا در زبان فارسی این همه واژههای چاپلوسانه داریم؟ چاکرم، نوکرم، خاک پایم. همه اینها به خاطر این است که فرد بتواند در این فرهنگ نفس بکشد.
یعنی یک الگو وجود دارد. چرا این الگو در جاهای دیگر وجود ندارد؟ چون ژنتیکی نیست، آموزشی است، این الگو فرهنگی است که کمتر از 10 درصد با خودمان به دنیا میآوریم.
* یعنی در فرآیند آموزش، تزویر و ریاکاری در وجود فرد نهادینه میشود؟
** بله!
* اما آموزش رسمی که این مسائل را تبلیغ نمیکند؟
** درست است. ما اسمش را میگذاریم آموزش پنهان چون فرد فضایی برای ابراز وجود شخصی و فکری و اعتماد داشتن برایش وجود ندارد. بنابراین مجبور است برای حفظ موقعیتش تایید کند. چون کسی به او یاد نداده است یعنی آموزش ندیده است که نقد کند. در عوض سفلهپروری کردهایم و طبیعی است در جامعه استبدادزده زبانش و نوشتارش مملو از ادبیات گذشته است. فرهنگسرا را میتوان در دو سال ساخت اما فرهنگ مردم را نمیتوان در 20 سال عوض کرد. به نظرم آموزش و پرورش ایران باید بکوشد روی این تعارض که در زندگی ماست کار کند. درمان این مساله به برنامهریزی نیازمند است. باید از کتابهای درسی شروع شود، از رابطه معلم و دانشآموز، از فضایی که وجود دارد و از رسانهها که کارکرد کمک آموزشی دارند باید شروع شود. اینها دست به دست هم میدهد تا شخصیتی که میخواهد قامت راست کند، خودباوری داشته باشد، جراتورزی کند، ابراز وجود و استدلالورزی کند. این مسائل را ما آموزش نمیدهیم. اما در کشورهای دیگر همه اینها را آموزش میدهند. در مدارس کشورهای دیگر یک بحران فکری که ایجاد میشود آن را تبدیل به فرصت میکنند. برای خلاقیت ذهن کودک آنها بحران را به فرصت تبدیل میکنند و ما فرصتهایمان را به بحران. وقتی تعارضی ایجاد میشود به کودک میگوییم به تو مربوط نیست. در حالی که این بحران فکری یک فرصت است. درد زایمان شخصیت است که ما سرکوبش میکنیم. وقتی شهروندی اضطرابی دارد، نگران است. نادان و کمدان است. این فوقالعاده مهم است که ما این را با دارو و نه با سرکوب و اصطلاحاتی همچون به تو مربوط نیست جواب بدهیم. من همواره گفتهام قرن 21 قرن ایدئولوژی نیست، قرن متدلوژی است یعنی اینکه ما به چه روشی به چه هدفی میرسیم. ما خیلی جاها حتی عقدههای خودمان را به عنوان عقیده تحمیل میکنیم و این فوقالعاده خطرناک است. در تلویزیون آموزش میدهیم «بیخیال». چرا «بیخیالش»؟ زندگی همهاش خیال است. یا در برنامهیی میگوید میزنم تو مخت. مخ برای زدن نیست، برای فکر کردن است. این چه طرز برخورد با مخ است؟! زبان ابزار تنظیم رفتار است. این فاصله را چه کسی آفریده است؟ چرا این گونه است؟ چرا محتوای آموزش در یک ده با مثلاً محلات اعیاننشین تهران هم سطح است؟ میتواند همسطح باشد؟!
* از نگاه شما تربیت شهروندان، فلهیی است نه هوشمندانه و سیستماتیک؟
** تند نرویم، من فکر میکنم هوش هست، شعور نیست. آنچه مهم است شعورمندی نیست.
* در رفتارهای اجتماعی شهروندان هم این مساله قابل تعمیم است؟
** بالاخره نطفهاش، اتم و مولکولش همین است. مدرسه سهمی دارد، صدا و سیما یک سهم و خانواده هم همینطور. بنابراین آنچه مدنظر شماست چندعاملی است.
* در گذشته مباحثی مربوط به تهاجم فرهنگی مطرح میشد. از سویی شما گفتید نباید خوراک فرهنگی را مانند کنسرو تحویل مردم بدهیم. این مساله تهاجم فرهنگی و کنسرو فرهنگی قابل جمع است؟
** اینها همه جمع اضداد و پارادوکس است.
* و با این اضداد میتوان به توسعه امیدوار بود؟
** اساساً معنی توسعه برای من این است: تحریکپذیری، تحلیلمحرک و پاسخ متناسب به تحریک. کشور یا شخص و گروهی که بتواند این مساله را تحلیل کند و پاسخ متناسب را ارائه کند، این فرد، کشور یا گروه توسعهیافته است. کسانی که توسعهیافته هستند در سکوی آینده نشسته، به حال نگاه میکنند.
* ما از سکوی حال به گذشته نگاه میکنیم؟
** ما حرف میزنیم اما سخنی نمیگوییم. تورم زبانی داریم و از زبان سوءاستفاده میکنیم. زبان یعنی فرهنگ. آن وقت این زبان دارد در صدا و سیما کار خودش را میکند. فرهنگ کنسرو نیست. باید روح زمانه را در فرهنگ بدمیم.
* آقای دکتر، این همه درباره مسائل و مشکلات مربوط به رفتارهای ایرانیان سخن گفتیم، شما برای درمان این مسائل چه پیشنهادهایی دارید؟
** باید مدارس را بزرگ و خانهها را کوچک کنیم. باید ارتباط بین خانواده و مدرسه در انتقال دانش و فناوری و تسهیل رفتار علمیتر و محکمتر باشد. بستر فرهنگی باید آماده شود. دیگر پیشنهادهای من در حوزه اصلاح کتابها است. ساختار کتابها باید عوض شود. یکی دیگر از حوزههایی که باید اصلاحات روی آن انجام بشود آموزشدهندگان است. بایستی آموزش دگرگون شود و متدولوژی در آن محور قرار بگیرد. اصل «با چهروش چهچیزی را» باید در ذهن جا بیفتد.
شعار بس است. شعور باید همگانی شود. اگر قرار است در مورد رفتار پژوهشی انجام شود، باید بیطرفانه باشد، اگر امروز جوانی به انحراف میرود، علت طاغوت نیست چون 30 سال است که از طاغوت گذشته است. باید رفتار خودمان را بررسی کنیم که چه کردهایم که این جوان منحرف شده است. دیگر ریشه همه انحرافات در خارج و در طاغوت نیست. همهاش از امپریالیسم نیست. باید بررسی کنیم حتی اگر او توانسته تاثیر بگذارد ما کجا ضعف داشتهایم که او توان اثرگذاری پیدا کرده است.
نکته دیگر اینکه سیستم ذهنی ما قبیلهیی است در حالی که زندگی ما شهروندی است. بنابراین باید برنامهریزی ما طوری باشد که مغز اجتماعی رشد کند.
* آیا این روند به نفع رشد مغز اجتماعی آغاز شده است؟
** متاسفانه همه میخواهند گلیم خودشان را از آب بکشند. متاسفانه آنگونه که ما مشاهده میکنیم فردگرایی – اگر به فرد برسد – خیلی قوی است. بعد شهروند آجر روی آجر گذاشته پول تولید میکند. زمین گران میشود، این فاجعه است. باید کار انسان پیشرفت کند، جامعه از لحاظ تئوری سیستمها اثرگذار و اثرپذیر است. آنچه مهم است داشتن یا بودن است چون وقتی در روزمرگی گیر کردم فکری برای پس فردا ندارم.
* اکنون این گونهایم؟
** بله! متاسفانه در روزمرگی غوطهوریم. «این نیز بگذرد» این حرف مزخرفی است. این نیز نگذرد. چرا ما باید تسلیم سرنوشت شویم؟ ما باید در سکوی آینده بنشینیم و حال را نگاه کنیم تا بتوانیم فردایمان را بسازیم و حل مساله کنیم چون زندگی سراسر حل مساله است. باید ببینیم ما در آینده چیست؟!
* اما ما ترجیح میدهیم صورت مساله را پاک کنیم؟
** بله به مساله بنزین نگاه کنید. 70 میلیون بشر در این کره خاکی به اندازه یک میلیارد چینی بنزین مصرف میکنند. یا جوانان را به خاطر پوشششان تنبیه میکنیم. به جای پوشش ملی برای کوشش ملی در حل مساله چه کردهایم؟! شما نگاه کنید جوانان را به چه شکلی تنبیه میکنند. جوان آفتاب مهتاب ندیده را میبرند بازداشتگاه، کلی اطلاعات میگیرد از خلاف! باید به جوانها عشق ورزیدن را یاد بدهیم. تعلق به خاک را آموزش دهیم نه اینکه چنان رفتار کنیم که این پرسش را مطرح کند که من چرا در این کشور به دنیا آمدهام. برای من مهمتر از هرچیزی غنیسازی فکر انسانها است. عوض اینکه مغزها کینه و نفرت واقعیتگریزی و غفلت را غنیسازی کنند باید از عشق و محبت، از یک انگیزه بنیادی برای ساختن و از همه مهمتر بعد زیباشناسی بهره ببرند. زیبا ببینید چون قشنگ زیبا نیست، زیبایی، حل مساله است. عملکرد مثبت زیبا است. به قول ویکتور هوگو دو گروه میتوانند جهان را تغییر بدهند؛ آنها که رنج میبرند باید چارهیی بیندیشند و آنها که میاندیشند رنج میبرند. روی این اصل ما از چه چیزهایی رنج میبریم که باید تغییرشان بدهیم؟ بینش و بستر فرهنگی باید عوض شود. دانش باید با وجدان اجتماعی باشد. باید با نظر مردم برای مردم جلو برویم.