پیرمحمد ملازهی
در پی فروپاشی اتحاد شوروی در دهه نود و حادثه ۱۱ سپتامبر که در آن برای اولین بار در تاریخ معاصر آمریکا این کشور با تهاجم خارجی روبهرو شد، محیط امنیتی جهان شاهد دگرگونیهای جدی شده است. با سقوط قطب دوم قدرت جهانی و پایان جنگ سرد که با اعلام انحلال پیمان «ورشو» تکمیل شد، جهانیان خوشبینانه تحولات جهانی را مثبت ارزیابی کردند. اما این خوشبینی چندان دوام نیافت. جورج بوش پدر رئیسجمهور وقت آمریکا با اعلام تکقطبی بودن جهان و رهبری آمریکا، قرن ۲۱ را قرنی آمریکایی توصیف کرد و برای آمریکا رسالتی جهانی قائل شد. رسالتی که از همان آغاز شکل نوینی از امپریالیسم آمریکا را به نمایش گذاشت. امنیت بینالملل اگر در دوران جنگ سرد در سایه وحشت هستهای محدود به مدعیان اصلی جنگ سرد بود در شرایط نوین محیط امنیتی جدیدی را نوید میداد که آمریکا خود را حافظ آن به گونهای میدانست که منافع اعضایش را تضمین کند. با گذشت زمان پذیرش ادعای محوریت آمریکا دشوارتر شد و خیلی از کشورها که میخواستند مستقل بمانند و تحت نفوذ قدرتهای خارجی قرار نگیرند خود را با مشکلات امنیتی جدیدی روبهرو یافتند. تا آن جا که این ذهنیت تقویت شد که جنگ سرد لااقل برای کشورهای کوچکتر خیلی هم بد نبوده است، دست کم این مجال را در اختیار میگذاشته است که قدرت مانور محدودی داشته باشند. در حالی که شرایط نوین جهانی اصولاً مجالی برای هیچ کشوری قائل نیست که بتوانند منافع ملی و استقلال عمل ملی اش را پیگیری کند. به ویژه بعد از آنکه واقعه ۱۱ سپتامبر پیش آمد بهانه کافی در اختیار آمریکا قرار داد که افغانستان را اشغال کند. حادثهای که آمریکا را به قلب آسیا کشانده در آن شرایط دو قدرت مؤثر چین و روسیه ناچار به پذیرش حضور نظامی آمریکا در افغانستان تا آسیای مرکزی شدند. اما واقعیت این است که چنین پذیرشی از سر رضایتمندی نبود بلکه چارهای وجود نداشت آمریکا فرصت تاریخی به دست آورد که طرحهایی را پیگیری کند که از قرن ۱۹ در رقابت قدرتها «هارتلند» وجود داشت. با گذشت زمان آمریکا و ناتو نشان دادند که مهمان موقت آنگونه که روسها فکر میکردهاند نخواهد بود و دهههای زیادی در افغانستان و آسیای مرکزی باقی خواهند ماند. روشن شدن این مطلب چین و روسیه را متوجه امنیت ملی خود کرد. چرا که در اشغال افغانستان و ایجاد پایگاه نظامی روسی در این کشور و کشورهای آسیای مرکزی آنها تنها مبارزه با تروریسم سازمان القاعده یا طالبان افغانستان را نمیدیدند. هدف آمریکا به مراتب فراتر از القاعده و طالبان تصور شد. چین و روسیه خود را از دو طرف تحت فشار امنیتی احساس کردند به ویژه آنکه آمریکا از طرف غرب ناتو را به پیشروی به شرق تشویق کرد. اروپای شرقی از نفوذ سنتی روسها پاکسازی شد و ناتو به طرف حوزه قفقاز و آسیای مرکزی شروع به پیشروی کرد. روسها احساس کردند که از شرق و غرب در محاصره قرار میگیرند. احساسی که چین نیز با اشغال افغانستان و احداث پایگاههای نظامی آمریکا در قرقیزستان و ازبکستان در غرب و انعقاد قرارداد دفاع موشکی بین آمریکا، ژاپن و کره جنوبی به گونهای که تنگه تایوان را نیز شامل شود با روسیه شریک شد. چین نیز از شرق و غرب خود را در محاصره نیروهای آمریکایی یافت.
چین و روسیه را میبایست یا با بیتفاوتی نظارهگر محاصره خود به وسیله آمریکا میشدند یا این که در فکر چارهای برای حفظ امنیت خود برمیآمدند. اکنون نشانههایی وجود دارد که چین و روسیه به طرف نوعی همگرایی امنیتی مشترک گرایش یافتهاند. چارچوب چنین همگرایی را پیمان همکاری شانگهای به دست داده است. همکاری شانگهای که در سال ۱۹۹۶ تحت عنوان شانگهای ؟؟؟؟؟؟؟ شکل گرفت با پیوستن ازبکستان به شانگهای تغییر نام داد هر چند اهداف اولیه که برای شانگهای در نظر گرفته شد بیشتر جنبه اقتصادی داشت ولی به نظر میرسد که به تدریج وجه امنیتیاش در حال پررنگتر شدن است. گمان میرود که در شرایط جدید نیازهای مشترک چین ـ روسیه و کشورهای آسیای مرکزی عضو پیمان همکاری شانگهای را به هم اتصال میدهند. بدین معنا که چین حضور نظامی دائمیآمریکا را در افغانستان و آسیای مرکزی برای آینده وحدت ملی و ارضیاش در ایالت سین کیانگ، جایی که قومیت ایغور در فکر جدایی از چین و تشکیل کشور ترکستان شرقی است زیانبار میداند. روسها بر این باورند که هدف اصلی آمریکا از اشغال افغانستان اجرای سناریو از قبل به دقت تنظیم شده ای است که طبق آن نفوذ روسها در آسیای مرکزی و قفقاز قطع و به جای آن نفوذ آمریکا جایگزین شود. طرحی چند مرحلهای که از قرن ۱۹ تاکنون همواره از طرف دنیای غرب پیگیری شده است و تنها متولیان آن جابهجا شدهاند. در دورهای انگلیس به عنوان قطب مسلط قدرت جهانی آن را پیگیری میکرده است و زمانی دیگر این مسئولیت را آمریکا برعهده میگرفته است. روسها بر این باورند که این طرح لااقل سه مرحله داشته است:
۱ـ مرحله ایجاد سد نفوذ با بهرهگیری از امکانات طبیعی و محیطی
۲ـ مرحله اخراج روسها از سرزمینهای متصرفی
۳ـ مرحله تجزیه قومی فدراسیون روسیه
مرحله اول در پی جنگ جهانی اول با بهرهگیری از امنیتی طبیعی عملی شد. کمربند امنیتی از تنگههای داردانل و بسفر تا کوههای زاگرس و امتداد آن تا کوههای پامیر در افغانستان یک خط دفاع طبیعی با روی کار آوردن رژیمهای همکار در ترکیه کمال آتاتورک، ایران و رضاشاه و افغانستان اماناللهخان شکل گرفت. این کمربند امنیتی در همان حال که چاههای نفت خلیج فارس را از دستبرد روسها محافظت میکرد، منافع نفوذ سیاسی ـ نظامی روسها در منطقه میشد. این مرحله تا دهه ۹۰ و فروپاشی اتحاد شوروی دوام یافت. دومین مرحله با آغاز فروپاشی شوروی آغاز شد و کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز که طی هفتاد سال تحت سلطه کمونیستها بودند هویت جداگانه خود را به دست آوردند. روسها در این مرحله از سرزمین متصرفی دوران پیشروی استعماری شان به طرف شرق اخراج شدند. برنامهریزی برای مرحله سوم آغاز شد. در مرحله سوم قرار است روسها تنها در سرزمینهای تاریخی قومیشان محدود شوند و مناطقی که به لحاظ قومی و مذهبی با روسها از یک جنس هستند آزاد شوند. مهمترین این مناطق از قضا پر مسالهدارترین آنها نیز هستند، مناطق مسلمان نشین نظیر چچن ـ داغستان و اینگوش اینکه مرحله سوم چگونه و در چه زمانی عملی خواهد بود بحث دیگری است اما هدف در هر حال محدود کردن حوزه نفوذ روسها است. آمریکاییها برای آنکه قدرت بلامنازع در قرن ۲۱ باقی بمانند راهی جز تضعیف قدرتهای بالقوه رقیب پیش رو ندارند. چین و روسیه هر دو شرکای قابل اعتمادی نیستند ولی رقیبان بالقوه قدرتمندی خواهند بود بنابراین تجزیه قومی آنها برنامه مطلوبی از نظر آمریکا است.
از چنین زاویهای اگر به گرایش تدریجی هر چند کند شانگهای از همکاری اقتصادی به همکاری نظامی توجه شود میتوان تصور کرد که چین و روسیه هر دو خطر را نزدیک خود یافتهاند. آمریکا در افغانستان و آسیای مرکزی پایگاه دائمی نمیسازد که طالبان و القاعده را از بین ببرد، بلکه طالبان و القاعده پوشش ظاهری و موقتی هستند که دیر یا زود خنثی میشوند. هدف پایگاههای نظامی آمریکا در این بخش حساس در جهان کنترل روسیه، چین، هند و ایران است که رویههای اطمینان بخش ندارند و یا لااقل آمریکا بر این باور است که در آینده شراکت با این کشورها راه به جایی نخواهد برد. پاسخ چین، روسیه، هند، ایران و یا هر کشور دیگری که در محدوده اهداف استراتژیک آمریکا در این منطقه قرار گیرد از دو حالت خارج نخواهد بود:
۱ـ انفعال و پذیرش تدریجی آنچه که از طرف آمریکا تحمیل خواهد شد.
۲ـ تعامل فعال و بازدارنده راستای منافع ملی و جمعی.
گمان میرود که دوران پذیرش تدریجی و اتخاذ سیاست غیرفعال در حال پایان یافتن باشد. همچنین هوجین تائو رئیسجمهور چین قبل از برگزاری اجلاس سران همکاریهای شانگهای در قزاقستان به مسکو رفت و پیمان همکاری استراتژیک برای قرن ۲۱ را با ولادیمیر پوتین رئیسجمهور روسیه امضا کرد. هر چند درباره جزئیات این توافق توضیحی داده نشده است ولی شکی نیست که حفاظت از منافع ملی و جمعی و جلوگیری از تجزیه کشورها و گسترش نفوذ آمریکا در حوزه امنیتی روسیه و چین در محور تمایلات طرفین قرار دارند. به عبارت روشنتر روسیه و چین در همان حال که از تقابل با آمریکا پرهیز میکنند تلاش خواهند کرد سیاستهای بازدارندهای در آسیای مرکزی در پیش بگیرند و از گسترش نفوذ آمریکا جلوگیری نمایند. مایههای اولیه چنین سیاستهایی را همکاریهای شانگهای به دست میدهند. هر چند که دور از ذهن است که همکاریهای شانگهای شکل کاملاً نظامی به خود بگیرد و جایگزین ورشو شود. دوران قطببندیهای متضاد نظامی به نظر میرسد که به سر رسیده است. اما این امر بدین معنا نخواهد بود که چین و روسیه نظارهگر بیتفاوت تحولاتی باشند که به زیانشان در قالبهای گوناگون از توافق تا به راه انداختن انقلابهای رنگین، زرد، مخملین، لاله ی و غیره به اجرا گذاشته میشوند.
اولین نشانههای چنین تعارضی را در حادثه اندیجان در ازبکستان شاهد بودیم. پوتین رئیسجمهور روسیه نارضایتی خود را از حادثه اندیجان همچون سرگرمی ایوانف وزیر دفاعاش به صراحت اعلام کرد و گفت سازمانهای جاسوسی کشورهایی که از آنها نام برده نشد در افغانستان مشغول آموزش، مسلح کردن و اعزام نیروهایی به آسیای مرکزی هستند که مسئولیت حادثه اندیجان را برعهده دارند. پاسخ ژنرال عظیمی سخنگوی ارتش افغانستان که گفت روسها برنامههایی برای دخالت مجدد در افغانستان دارند به قدر کافی گویا و است و نشان میدهد نگرانیهای جدی از شکل گیری مجدد رقابت قدرتها در افغانستان وجود دارد. دولت حامد کرزای به درستی میداند نارضایتی روسها و چینیها از واگذاری پایگاه نظامی به آمریکا عمیقتر از آن است که در ظاهر نشان داده میشود. این پرسش اکنون جدی تر از هر زمانی مطرح است که آیا افغانستان و آسیای مرکزی یک بار دیگر رقابتهای قدرتی بزرگ را شکل خواهند داد؟ مهم تر این که اگر واقعاً چنین رقابتهایی شکل بگیرند جهان شاهد تجدید جنگ سرد در قالبهای جدیدی نخواهد بود؟ واقعیت آن است که در حال حاضر پاسخ روشن و قانعکنندهای برای چنین پرسشهای آزاردهندهای وجود ندارد. آمریکا، روسیه و چین هر کدام به زبانی و با اهدافی خاص چنین احتمالی را رو میکنند و در مواضع اعلامیشان روی توسعه همکاریها و پرهیز از رقابت برای تأمین صلح جهانی دم میزنند ولی آیا واقعاً چنین است و در هیچ گوشهای از ذهن رهبرانشان تجدید جنگ سرد وجود ندارد؟ با ضریب اطمینان قابل قبولی نمیتوان چنین ادعایی کرد. ضرورتهای مشابهی کشورهای مهم دیگری نظیر جمهوری اسلامی ایران و هندوستان را به عنوان ناظر به همکاری شانگهای کشانده است. هندوستان به لحاظ جمعیت و وسعت خاک، بزرگتر از آن است که در عمل به صورت یک تابع از سیاستهای آمریکا در جنوب آسیا درآید. اما هند تجزیه و کوچکتر شده احتمالاً از چنین ظرفیتی برخوردار خواهد بود. اساساً سیاست آمریکا تعامل سازنده با کشورها وسیع و پرجمعیت نیست. چنین سیاستی به دوره گذشته و مرحله اول ذکر شده سیاست غرب در ارتباط با روسیه قرار میگیرد. در آن مقطع زمانی قدرتهای متمرکز در کمربند امنیتی روسها مطلوب بود و چنین نیز شد اما در شرایط کنونی چنین سیاستی مطلوب نیست. هند در این سیاست جدید خود را با پدیدههای مشابهی با چین و روسیه خواهد یافت. همچنانکه ایران نیز ممکن است کشوری بزرگ و چند قومی تصور شود که نیازی برای قدرت گرفتنش احساس نشود.
بنابراین قابل تصور خواهد بود که محور شرق بتواند در پایه نیاز مشترک امنیتی شکل بگیرد. هر چند که ممکن است هنوز زود باشد که چنین نیازی را همه کشورها به صورت یکسان و در یک زمان احساس نمایند. منتها رفتار سیاسی و نظامی آمریکا در افغانستان و آسیای مرکزی، پیشروی ناتو به حوزه قفقاز و آسیای مرکزی، تردیدهای هند از سیاستهای آمریکا در ارتباط با پاکستان، احساس محاصره شدگی چین و روسیه بالاخره این کشورها را با خطرات امنیتی کمابیش یکسانی روبهرو خواهد کرد. خطراتی که اگر واقعبینانه قضاوت کنیم هیچ کدام از این کشورها به تنهایی قادر به مقابله با آنها نخواهند بود. اما به صورت جمعی و منطقیاش از توان مقاومت و اتخاذ تصمیمات بازدارنده برخوردارند. شکلگیری محور شرق میتواند امنیت آسیایی به وجود بیاورد و حتی اگر نتواند چنین هدفی را به فوریت تأمین کند در بازدارندگی آن نباید شک کرد. چین، هندوستان و روسیه سه کشور مهم هستهای هستند این واقعیت را دنیای غرب بهتر از سایرین میداند و درک میکند. انتظار اینکه این کشورها در یک پیمان نظامی نظیر ناتو جمع شوند انتظار زود هنگامی است زیرا که اولاً هیچ کدام از این کشورها در فکر تقابل با آمریکا نیستند، ثانیاً در شرایط کنونی ضرورتی برای سازماندهی چنین اتحادی نظامی احساس نمیشود. منتها در بلند مدت چنین نخواهد بود. به هر میزان که آمریکا پیگیر طرحهای نظامی خود و تحمیل شرایط خاص خود به سایر کشورها باشد گمان میرود که به همان نسبت «محور شرق» موضوعیت بیابد. امنیت آسیا را تنها از طریق همکاری مؤثر و جمعی میتوان تأمین کرد. در غیر این صورت دلیلی وجود نخواهد داشت که آمریکا داوطلبانه از امتیازی که به دست آورده است صرفنظر کند.
در دنیای سیاست هر کدام از بازیگران اصلی و فرعی بازی خاص خود را میکنند و هر کدام با کارتهای خود بازی خواهند کرد این یک امر کاملاً طبیعی و شناخته شده است. مهمتر و حساستر از آن هم هست که سوء تفاهمی درباره آن وجود داشته باشد. منافع امنیتی جمعی کشورهای بزرگ آسیایی ایجاب میکند که در همان حال که تلاش میکنند با آمریکا تعامل سازندهای بیابند و مناسبات خود را با دنیای غرب حفظ نمایند، از گسترش نفوذ آمریکا و ناتو در محیط پیرامونی خود غفلت نکنند. اهداف آمریکا روشنتر از آن بیان شده است که سوءتفاهمیوجود داشته باشد. آمریکا مدعی تنها ابرقدرت جهانی باقی مانده از جنگ سرد است. این ادعا را واقعیتهای متفاوتی توجیه عقلانی کردهاند. لااقل از نظر آمریکا چنین است ولو آنکه دیگران آن را قبول نداشته باشند. نومحافظهکاران حاکم در کاخ سفید برای کاخ خود و آمریکا رسالتی دینی و اخلاقی قائل شدند که طراحی جدیدی در دنیا داشته باشند. نگاهی به اهداف اعلام شده آمریکا در گوشه و کنار جهان به خوبی نشان میدهد که آنها برای خود رسالتی جهانی قائل هستند. البته که در این رسالت باید تردید کرد و منافع استعماری را در پشت شعارهای به ظاهر آزادیخواهانه آن تشخیص داده است. قدرت تمرکزیافته سیاسی، اقتصادی و نظامی در آمریکا به هیچ عنوان دویست میلیارد هزینه تا به امروز را در عراق تحمل نمیکنند که مردم عراق را از شر رژیم دیکتاتوری صدام حسین نجات دهند. بوی نفت در عراق قویتر از احساس آزادی و اخلاق آمریکایی است. در افغانستان و آسیای مرکزی و قفقاز نیز باید بوی نفت برای مشام بوش و شرکای نفتیاش قوی تر باشد. این را روسها بهتر از دیگران میدانند.بنابراین میتوان گفت که امنیت مفهومیگستردهتر از امنیت صرفاً نظامی پیدا کرده است. امنیت اقتصادی، وضعیت فرهنگی، وضعیت سیاسی و... و... و همگی از اهمیتی همسان با امنیت نظامی پیدا کردهاند. امنیت آسیایی را در چنین مفهوم گسترشیافتهای باید نگاه کرد و گفت نگاه روسیه به طرف غرب پاسخ لازم را نیافته است. اکنون زمان نگاه به شرق در عین حال حفظ نگاه به غرب در مسکو محسوس است. پکن نیز در عین حالی که در تعامل با آمریکا منافع اقتصادی و تجاری خاص خود را دارد از نقطه نظر آمریکا شریکی موقتی است و نه شریکی استراتژیک. آمریکا بر این باور است که چین با تهاجم کالاییاش امنیت آمریکا را تهدید میکند. تحول چین از شریک به رقیب در آمریکا جدی است. پکن و مسکو هر دو این واقعیت را درک کردهاند. محور شرق بر چنین بستری شکل خواهد گرفت. دیر یا زود هند نیز خود را با شرایط مشابهی با روسیه و چین خواهد یافت. محور شرق محصول چنین واقعیتهایی است ولو آنکه تا شکلگیری آن نیاز به گذشت زمان بیشتری باشد. سرخوردگی مسکو، پکن و دهلی نو از سیاستهای غرب بالاخره آنها را حول محور شرق متمرکز خواهد کرد. امنیت آسیایی چیزی جز محصول سرخوردگی هند، چین و روسیه معنای دیگری ندارد.