دکتر محمود واعظی/ معاون پژوهشهای سیاست خارجی مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام
از آغاز سال جاری میلادی تاکنون، در روسیه بیش از هر زمان دیگری در دوران پس از فروپاشی شوروی، نظامیان به خودنمایی در عرصه سیاست پرداختهاند. جهتگیریهای اخیر روسیه حکایت از تغییراتی نسبت به گذشته دارد. سخنرانی تند پوتین در چهلوسومین اجلاس امنیتی مونیخ، واکنش مقامات روسی به سپر دفاع موشکی آمریکا در اروپایشرقی، تعلیق عضویت روسیه در CFP، اخراج دیپلماتهای انگلیسی در تلافی اقدام انگلیس، رقابت با آمریکا بر سر قطبشمال و اعلام شروع به کار ناوگان هواپیمایی قارهپیمای روسی، همگی نشان از سیاست جدید روسیه در قبال تحولات جهانی دارد. برخی از این تحولات را ـ چه در داخل و چه در خارج ـ به وضعیت جنگ سرد جدید تعبیر میکنند و البته برخی دیگر با این تفکر مخالف هستند. برخی معتقدند این اقدامات، واکنشی به کوششهای آمریکا برای ایجاد تغییرات اساسی در موازنه استراتژیک میان آمریکا و روسیه است. اما آیا این اقدامات میتواند فضای عمومی روابط 2 کشور را به سمت مسابقه تسلیحاتی جدید و تقابل استراتژیک از نوع جنگ سردی آن بکشاند؟
فهم این شرایط و درک نحوه تعاملات روسیه با غرب برای سیاستهای ایران مهم تلقی میشود. از جمله علل اهمیت این امر، همسایگی روسیه با ایران، تأثیر سیاستهای روسیه بر محیط پیرامونی خود از جمله آسیایمرکزی و قفقاز و نقش تعدیلی روسیه در مسئله هستهای ایران است.
سؤال مهم در این زمینه آن است که آیا تحرکات اخیر، به دلیل برخی دغدغههای مقطعی داخلی روسیه به ویژه انتخابات ریاست جمهوری است یا اینکه روسیه در تلاش است تا با بهرهگیری از شرایط، جایگاه خود را ارتقا داده و نقش مؤثرتری در معادلات بینالمللی بازی کند؟ بهعبارت دیگر، آیا تحولات اخیر در سیاستهای روسیه به معنای تغییر راهبرد است یا اینکه فقط تاکتیکها عوض شدهاند؟
نکته مهم آن است که برای ارزیابی سیاستهای خارجی، باید توانمندیهای داخلی دولت را مدنظر قرار داد و سپس به ارزیابی میزان قدرت و تاثیرگذاری سیاست خارجی پرداخت.
سیاست خارجی دوران یلتسین در قبال غرب
پس از فروپاشی شوروی، مدل مطلوب حکومتی روسها، لیبرال دموکراسی بود که در دوران یلتسین بهصورت افسار گسیختهای اجرا شد. در این دوره، راهبرد کلان روسیه مبتنی بر 2 اصل بود:
ـ اعتماد کامل نسبت به نهادهای اقتصادی بینالمللی برای توسعه اقتصادی روسیه
ـ خوشیبینی نسبت به همکاری با غرب در زمینه سیاست خارجی
این سیاستها از زمان پایان جنگ سرد تا اواخر دوران ریاست جمهوری بوریس یلتسین، با فرازونشیب ادامه یافت و روسها بهگونهای ناامیدکننده انتظار داشتند با کنار گذاشتن ایدئولوژی تقابلجویانه مارکسیسم، غرب و بهویژه ایالات متحده آمریکا نیز رویکرد غیردوستانه خود را در قبال آنها رها کرده و در مرحله جدیدی از همکاریهای استراتژیک میان دو طرف آغاز شود. آندره کوزیروف ـ اولین وزیر امور خارجه یلتسین ـ در واقع با چنین پیشفرضی در آغاز سال 1992 کار خود را شروع کرد. لئونید ملچین از نزدیکان او میگوید کوزیروف طرفدار مشارکت راهبردی با غرب و بهویژه ایلات متحده آمریکا بود و معتقد بود دوستی با کشورهای ثروتمند و دموکراتیک از نزدیکی با رژیمهای فقیر استبدادی بهتر است. ملچین اشاره میکند که کوزیروف به وی گفتهاست دموکراسیهای غربی متحدان طبیعی روسیه هستند و او هرگز از این اندیشه دست بر نخواهد داشت.(1)
با این حال، سیاستهای غربگرایانه کوزیروف، فرصت چندانی برای خودنمایی پیدا نکردند. فشارهای داخلی بهسرعت وزیر امور خارجه روسیه را متقاعد ساختند که نمیتواند به این سیاستها ادامه دهد. ملچین وضعیت بهوجود آمده را اینگونه توضیح میدهد:
«در مرحله اول همه راضی بودند. در سال 1991 روحیات ضدآمریکایی مشاهد نمیشود و روسیه به همکاری تنگاتنگ با آمریکا امیدوار بود ولی بعد از گذشت زمان و آشکار شدن مواضع و رفتار آمریکا، نومیدی و شک و تردید پدید آمد؛ چرا آنها با ما این طور رفتار میکنند، چرا فقط قول و وعده میدهند ولی در عمل کمتر کمک میکنند؟ در مجموع، غرب به ما نوعی خطمشی اقتصادی را تحمیل کرده که ما را به انحطاط کشاندهاست. کوزیروف متهم به این شد که روسیه در نتیجه سیاستهای وی، متحدان خود را از دستداده و دیگر نمیتواند در اوضاع جهان نقش تعیینکنندهای داشتهباشد».(2)
کوزیروف اگر چه تا آغاز سال 1996 وزیر امور خارجه باقی ماند اما از سال 1993 تا حدود زیادی تغییر رویه داد. جانشین کوزیروف یعنی یوگنی پریماکف، چهره مشهوری به لحاظ گرایش به اندیشه اوراسیاگرایی بود. پریماکف با شعار جلوگیری از گسترش ناتو به شرق، به وزارت خارجه آمد. در دوران مسئولیت وی ـ چه بهعنوان وزیر امور خارجه و چه بهعنوان نخستوزیر ـ روسیه در 2 موضوع عراق و کوزوو، مواضع متفاوتی نسبت به آمریکا و برخی کشورهای غربی اتخاذ کرد. در بحران کوزوو، روسها حتی تا مرز رویارویی با مخالفان خود نیز پیش رفتند. با این حال، بهرغم انتقاداتی که پریماکف نسبت به غرب داشت، سیاست خارجی روسیه تحت رهبری وی در رابطه با غرب بسیار محتاطانه عمل میکرد. بهگفته ریچارد ساکوا، در خلال بحران کوزوو در سال 1999، ایوانف ـ وزیر امور خارجه دولت پریماکف ـ تمایل داشت ادبیات تندی علیه غرب به کار گیرد، اما هوشیار بود که روسیه را به انزوا نکشاند. روسها در حالی که حمایت خود را از صربها و بهویژه میلوسویچ اعلام میکردند اما رهبری روسیه، آزادی عمل خود را از دست نداد و تنها کمکهای محدودی به میلوسویچ ارائه کرد.(3)
بسیاری از روسها پس از مواجهه با مشکلات فراوانی که بسیاری از آنان بهدلیل رابطه غیرمنطقی با غرب بهوجود آمدهبود، دچار از خود بیگانگی شدند و به همین دلیل با انتخاب پوتین به ریاست جمهوری میخواستند که به هویت روسی و وطنپرستی برگردند. پس از بهقدرت رسیدن پوتین، تغییر نگرش به سمت درون و اتکا بر منابع داخلی به جای نهادهای غربی برای توسعه صورت گرفت.
در مجموع، دوران ریاست جمهوری بوریس یلتسین که با خوشبینی نسبت به غرب آغاز شدهبود، بهدلیل تداوم بحران اقتصادی و بهویژه بحران مالی سال 1988، بحران کوزوو و مهمتر از آن مسئله گسترش ناتو به شرق، با تشدید بدگمانی نسبت به غرب خاتمه یافت.
رویکرد روسیه نسبت به ناتو
از هنگامی که پیمان ورشو منحل شد، یکی از مهمترین دغدغههای امنیتی روسیه، آینده ناتو بود. از نظر روسها، بهطور طبیعی و بر اساس منطق واقعگرایانه حاکم بر شکلگیری پیمانهای نظامی ـ که تعهد مشترک را شرط اساسی ایجاد پیمان و فقدان آن را عامل خاتمه آن میدانند ـ میبایست پیمان ناتو نیز منحل میشد یا اینکه با تغییر مأموریت، بهصورت نهادی سیاسی و فراگیر، سایر دولتهای اروپایی ـ و از جمله روسیه ـ را نیز در بر میگرفت. در مواردی نیز روسها اعلام کردند که حاضرند بهعنوان عضو دارای حق وتو وارد پیمان مذکور شوند.
نگرانی مسکو در مراحل اولیه ـ پس از فروپاشی شوروی ـ نسبت به ناتو کمتر بود و حتی در ساختارهای جدید و فرعی ناتو مانند شورای همکاری آتلانتیک (1992) و برنامه مشارکت برای صلح ناتو (1994) نیز عضو شدند و در جریان بحران بوسنی (95 ـ 1992) مخالفت جدیای با اقدامات آن سازمان نکردند. اما مجموعهای از مسائل بهنگرانی روسها دامن زد و روابط ناتو ـ روسیه را تا سرحد درگیری پیش برد. عملی شدن گسترش ناتو در نتیجه موافقت سران ناتو با عضویت کشورهای چک، مجارستان و لهستان (1997) یکی از عوامل اصلی این تنش بود.
سال 1999 را باید اوج رقابتهای روسیه ـ ناتو دانست چرا که با عضویت رسمی 3 کشور مذکور و درخواست عضویت رسمی 9 کشور دیگر در قالب "طرح اقدام برای عضویت"، انجام عملیات نظامی ناتو در یوگسلاوی و تصویب سند "مفهوم استراتژیک جدید ناتو" که به ناتو اجازه میداد تا فرار از یک اتحادیه دفاعی در قلمرو اعضای خود عمل کند، روسها بهشدت نگران شدند و هرگونه امیدی به پذیرش در نهادهای غربی برای آنها به یأس تبدیل شد. پس از یک دهه تعامل میان روسیه و غرب، مجموعه اسناد استراتژیک روسیه در سال 2000 مورد بازبینی قرار گرفت. در سند جدید مغهوم امنیت ملی، بهوضعیت جدید بینالمللی و تلاش قدرتهای خارجی برای تضعیف نقش مسکو نادیده گرفتن منابع آن اشاره شد و بربقای این کشور بهعنوان یک قدرت بزرگ تأکید بهعمل آمد.
سیاست خارجی روسیه در دوران پوتین
بهطور کلی، سیاست خارجی زمانی میتواند موفق باشد که بر توان و اقتدار داخلی اتکا داشتهباشد و هر بازیگری که خواهان تاثیرگذاری بیشتر در معادلات نظام بینالملل است، باید اقتدار و توان داخلی خود را نیز افزایش دهد. یک سیاست خارجی مقتدر نیازمند اقتدار داخلی است و دولتی که اجزا و نهادهای داخلیاش کارکرد نامناسبی دارد، نمیتواند در صحنه بینالملل به تامین منافع خود اقدام کند. طبیعی است که هر چه نهادهای دولتی در روسیه قدرتمندتر باشند و مردم اعتماد بیشتری به آنها داشتهباشند، روسیه در صحنه بینالمللی نقش مؤثرتری خواهد داشت. البته سیاست خارجی روسیه در شرایط جدید جهانی بر همکاری و رقابت استوار است و الزاما در تقابل با غرب نخواهد بود. هر چه روسیه در داخل به سمت اقتدارگرایی بیشتر به پیش برود، میتوان انتظار داشت که سیاست خارجی روسیه در نظام بینالملل قدرتمندانهتر عمل کند، علت این امر تفاوت در ماهیت و سیاست روسیه نسبت به غرب است.
از طرفی، سیاست خارجی روسیه مبتنی بر عوامل داخلی ثابتی است که میتوان بهعنوان مبنای سیاستهای این کشور درنظر گرفته شود. در همین زمینه باید اشاره کرد که سیاست خارجی روسیه در سالهای اخیر، مبتنی بر نوعی عملگرایی یعنی موازنه بین اهداف سیاست خارجی و منافع و قابلیتهای داخلی تغییر جهت دادهاست. روسیه بر اساس توانمندیها و پیشرفت خود در زمینه ثبات سیاسی و اقتصادی و قابلیتهای که در صحنه داخلی و جهانی دارد، میتواند اهداف خود را تعریف کند. به هر حال، روسیه هر چه در داخل قویتر و با ثباتتر باشد، اهدافش در سیاست خارجی فعالتر خواهد بود.
عنصر ژئوپلیتیک یعنی اتکا بر قابلیتهای روسیه در محیط بینالمللی نیز بر توانمندیهای آن در صحنه بینالمللی خواهد افزود. این امر ناشی از برخورداری از سلاحهای هستهای، عضویت دائم در شورای امنیت و عضویت در برخی از ائتلافهای بزرگ منطقهای نظیر پیمان شانگهای است.
سیاست پوتین بر اساس استراتژی کلانی استوار شدهاست که بتواند اقتدار روسیه را دوباره به آن بازگرداند و هر کس نیز که جانشین وی شود، به ناچار باید این استراتژی کلان را پیگیری کند. روسیه هنگامی اقتدار خود را باز خواهد یافت که شاهد ایجاد سازوکارهای دولتی کارآمد و ایجاد شرایط مساعد بینالمللی باشیم.
در همین راستا، باید اشاره کرد که روسها دیگر خود را صرفا یک قدرت منطقهای نمیدانند بلکه خود را محق میدانند که در مدیریت مسائل جهانی و استراتژیک شرکت داشتهباشند.
در بحث استقرار موشکها، اکثر تحلیلگران معتقدند که قبل از اینکه این مسئله تهدیدی علیه روسیه باشد، نوعی دور زدن روسیه در معادلات بینالمللی است. این بدان معناست که روسها معتقدند قبل از هر اقدامی در منطقه لازم است هماهنگیهای ضروری با آنها صورت گیرد. از طرف دیگر، آمریکا مایل نیست روسیه را در موضوعات مهم بینالمللی شریک خود بداند.
با توجه به موقعیت روسیه، سیاست این کشور در برابر غرب نمیتواند ورود به یک مسابقه تسلیحاتی جدید باشد زیرا این مسئله موجب تنش فراوان و کاهش رشد اقتصادی روسیه خواهد شد.
بههر حال، سیاستهای روسیه در عرصه بینالمللی چند وجهی است و دارای ابعاد مختلفی است؛ از جمله توجه به آسیا بهطور جدی دنبال شده و نیز ارتباط با اروپا و ایجاد فضا و شرایط مساعد برای توسعه اقتصادی از جمله دیگر اهداف سیاستهای کلان روسیه تلقی میشود.
روسها معتقدند دوران نظم پس از جنگ سرد به پایان رسیده و قدرت آمریکا رو به افول نهادهاست و به همین دلیل نظم تکقطبی با مشکلاتی جدی مواجه خواهد بود. بنابراین، جهان بهسمت نظام چندقطبی در حرکت است.
سرگی کاراوانف معتقد است که دنیا به یک سیستم بینالمللی با بازیگران مختلفی تبدیل خواهد شد که در عین حال از وابستگی و همبستگی با یکدیگر برخوردار خواهند بود.
همکاری آمریکا و روسیه پس از حادثه 11 سپتامبر
در آغاز قرن بیستویکم، وقوع 2 رخداد، فضای کلان روابط روسیه و غرب (بهطور عام) و روابط روسیه و آمریکا (بهطور اخص) را دگرگون ساخت. رخداد نخست، ورود ولادیمیر پوتین به عرصه سیاست روسیه بود که با نگاهی متفاوت به روسیه و تواناییهای این کشور بهعنوان رئیسجمهور به کاخ کرمیلین پای گذاشت و رخداد دوم حادثه یازدهم سپتامبر بود که نظم بینالمللی را کاملا متحول کرد. حادثه یازدهم سپتامبر فارغ از تمامی پیامدهای دیگر، هم برای آمریکا و هم برای روسیه، دلیل بهانه قانعکنندهای برای آغاز یک مرحله تازه در روابط فیمابین بود. در نتیجۀ، این رویداد، روسیه بدون احساس نگرانی از حضور نظامی آمریکا در منطقه، کشورهای آسیای مرکزی را در واگذاری پایگاههایی به نیروهای آمریکایی آزاد گذاشت. در آن زمان، بسیاری از تحلیلگران، این اقدام روسیه را معاملهای در جهت حلوفصل بحران چچن تفسیر کردند. از آن پس، مبارزه با تروریسم فصل مشترکی بود که 2 کشور آمریکا و روسیه را بیش از پیش متعهد به همکاری با یکدیگر میساخت.
همکاری مؤثر و مثبت پوتین در جریان تهاجم آمریکا به افغانستان و مبارزه علیه تروریسم و همچنین بهبود وضعیت اقتصادی این کشور، موجب شد که در جریان اجلاس گروه 7 کشور صنعتی در کانادا در ژوئن 2002، روسیه بهعضویت کامل این گروه در آید. در جریان این اجلاس، سران کشورهای صنعتی ضمن موافقت با میزبانی روسیه برای اجلاس سال 2006 (که حاکی از ارتقای وجهه روسیه در میان قدرتهای بزرگ بود)، اعطای یک کمک 20 میلیارد دلاری به روسیه برای از رده خارج کردن سلاحهای کشتارجمعی در جمهوریهای شوروی سابق را تصویب کردند.
برخلاف موضوع تروریسم، مسئله عراق برای روابط آمریکا و روسیه یک بازگشت تلقی میشد؛ بهگونهای که در جریان تهاجم آمریکا به عراق، روابط روسیه و آمریکا به پایینترین مرحله خود طی 10 سال گذشته رسید. این دوره کوتاهمدت، از هنگام مخالفت روسیه (بههمراه آلمان و فرانسه) با قطعنامه پیشنهادی آمریکا و انگلیس برای صدور مجوز حمله به عراق از سوی شورای امنیت سازمان ملل متحد آغاز شد و با تایید و تصویب قطعنامه شورای امنیت در خصوص لغو تحریمهای عراق (قطعنامه 1483) پایان پذیرفت.
رویارویی جدید
تا پیش از آغاز بحران اوکراین در اواخر سال 2004، مخالفتهای روسیه با برخی از سیاستهای غرب و آمریکا، کمتر ابعاد واقعی و عملی بهخود میگرفت و اغلب به نمایشهای نا امیدکنندهای از اعتراضات و مخالفتهای لفظی ختم میشد. بحران اوکراین شاید نخستین عرصهای بود که پس از فروپاشی شوروی، روسها تلاش سازمانیافتهای را در خارج از مرزهای خود برای حفظ منافع ملی روسیه و در مخالفت با غرب دنبال کردند.
پس از بهبود نسبی شرایط اقتصادی و سیاسی در داخل، پوتین در دور دوم ریاست جمهوری خود این فرصت را یافت که بازسازی اقتدار روسیه در خارج از کشور و در عرصههای منطقهای و بینالمللی را در دستور کار خود قرار دهد. در این راستا، افزایش جهانی بهای انرژی از یک سو و توسعه توان صادراتی روسیه از سوی دیگر، اهرمهای تازهای را در اختیار پوتین قرار دادهبود تا در صورت نیاز، بهاعمال فشار بر برخی از کشورهای مصرفکننده انرژی بپردازد. قطع صادرات گاز روسیه به اوکراین و در واقع اروپا در آغاز سال میلادی 2006، نخستین نمایش قدرت روسیه در این عرصه تازه بهشمار میرفت. افزایش بهای جهانی انرژی، همچنین به روسیه این توانایی را بخشید که پس از سالها به بازسازی ساختار نظامی خود بپردازد و صنایع نظامی، مجددا تحقیقات خود را برای تولید سلاحهای پیشرفتهتر و جدیدتر از سر بگیرند.
مجموعه این اقدامات اگر چه در قیاس با توانمندیهای بالقوه روسیه، تحول کیفیای در قدرت این کشور ایجاد نمیکرد اما در غرب و بهویژه در ایالات متحده آمریکا، نگرانیهایی را نسبت به خطر بازگشت روسیه بهوجود آورد. رخدادهای بعدی که اغلب در حیطه مسائل نظامی و استراتژیک بهوقوع پیوستند، حاکی از این بود که آمریکا برنامه سازمانیافتهای برای جلوگیری از قدرت گرفتن روسیه و نقشآفرینی در عرصه بینالمللی طراحی کردهاست.
جرج بوش از هنگامی که در سال 2000 به کاخسفید وارد شد، توسعه دفاع موشکی را بهعنوان یکی از اهداف کلیدی امنیت ملی آمریکا در دستورکار خود قرار داد. افزایش قابل توجه بودجه برنامه دفاع موشکی و زمینهسازی برای خروج یکجانبه آمریکا از پیمان ضدموشکهای بالستیک (ABM) ـ که نهایتاً در ژوئن 2002 بهطور رسمی اعلام گردید ـ از برنامههای اصلی بوش در عرصه دفاعی و نظامی بود.(4) هدف از این برنامهها توانمندسازی آمریکا برای مقابله با تهدیدات موشکی از سوی کشورهای مخالف و حامی تروریسم اعلام شد اما در همان زمان نیز، روسیه نگرانی و اعتراض خود را نسبت به این برنامهها اعلام کرد.
طرح سامانه دفاع موشکی آمریکا و مخالف روسیه
کوشش ایالات متحده آمریکا برای استقرار سامانههای دفاع موشکی در اروپای شرقی نیز در واقع از همان سال 2002 آغاز شد. در این سال، گفتوگوهای غیررسمی با لهستان و جمهوری چک در مورد امکانپذیری استقرار سامانههای دفاع موشکی در این دو کشور انجام شد اما مذاکرات واقعی بر مبنای یک طرح مشخص برای استقرار را دارد در جمهوری چک و سامانه موشکهای رهگیر در لهستان در تابستان 2006 گزارش دادهشد.(5) چنانچه این طرحها در پارلمانهای 2 کشور مورد تصویب قرار بگیرد، ساخت پایگاههای موردنظر در سال 2008 آغاز خواهد شد.
اعلام آغاز مذاکرات رسمی آمریکا و 2 کشور لهستان و جمهوری چک در ژانویه 2007، در واقع آغاز تنشهای جدیدی در روابط آمریکا و روسیه بود که بسیاری از تحلیلگران و سیاستمداران را نگران آغاز مسابقه تسلیحاتی جدید میان 2 کشور میساخت. واکنش روسیه به این طرحها به شیوههای مختلفی به نمایش گذاشته شد. انتقادات تند و بیسابقه پوتین در چهلوسومین کنفرانس امنیتی مونیخ به رفتارهای آمریکا تا حدود زیادی ناشی از شدت نگرانی روسیه نسبت تغییراتی بود که استقرار این سامانهها میتوانست در توازن استراتژیک میان 2 کشور ایجاد کند. پوتین در این کنفرانس که در ماه فوریه و اندکزمانی بعد از آشکار شدن طرح آمریکا برگزار شد، اعلام کرد که طرح توسعه برخی عناصر سامانه دفاع ضدموشکی به اروپا، نهتنها کمکی به ما نمیکند بلکه برای ما آزار دهندهاست؛ «چه کسی به گامهای بعدی در این زمینه که یک مسابقه تسلیحاتی غیرقابل اجتناب است، نیاز دارد؟ من عمیقا تردید دارم که اروپا چنین کاری انجام دهد ».(6) پوتین همچنین در پاسخ به استدلال آمریکا مبنی بر هدفگذاری این سامانهها برای مقابله با کشورهای مخالف و حامی تروریسم اینگونه استدلال میکند که» موشکهای با برد 5 تا 8 هزار کیلومتر که بهطور واقعی اروپا را تهدید کنند، در هیچیک از این کشورهای به اصطلاح مسئلهدار وجود ندارد. در آینده و چشمانداز نزدیک نیز چنین چیزی رخ نخواهد داد و حتی پیشبینی هم نمیشود».(7)
پاسخ پوتین به اقدامات آمریکا تنها به اعتراض و انتقاد لفظی ختم نشد بلکه این پاسخها 3 بعد متفاوت دیگر را نیز در بر گرفتند. اولین پاسخ در قالب یک پیشنهاد ـ یعنی طرح استفاده مشترک از رادار قبله در جمهوری آذربایجان ـ مطرح شد. پوتین با ارائه این پیشنهاد در واقع با یک تیر به 4 نشان زیر میزد:
1- جلوگیری از تحقق برنامه مورد نظر آمریکا که میتوانست موجب تغییر در توازن استراتژیک میان 2 کشور شود.
2- آزمایش میزان واقعی بودن اهداف مطرحشده از سوی آمریکا مبنی بر مقابله با کشورهای حامی تروریسم.
3- تبدیل شدن به شریک استراتژیک آمریکا در صورت پذیرش پیشنهاد روسیه.
4- نشان دادن حس نیت و تعهد روسیه در زمینه بینالمللی.
را دار قبله با قابلیت ردیابی اجسامپروازی بهاندازه یک توپ فوتبال، تمامی منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا را تحت پوشش خود دارد و میتواند شلیک هر موشکی در مناطق وسیعی از آسیا تا اروپا را گزارش کند.
دومین پاسخ پوتین به اقدامات آمریکا، همانگونه که انتظار میرفت، انتقال نگرانی به کشورهای اروپایی بود. پوتین تلاش کرد تا با تهدید به خروج از پیمان نیروهای متعارف اروپا و همچنین اعلام هدفگیری برخی نقاط حساس در خاک اروپا، یک روز پیش از برگزاری اجلاس سران 8 کشور صنعتی در آلمان، کشورهای اروپایی را مقابل آمریکا قرار دهد.
تعلیق عضویت روسیه در پیمان نیروهای متعارف اروپا که در سال 1999 میان کشورهای اروپایی به امضا رسیدهبود، احتمالا مهمترین اقدامی بود که روسها میتوانستند در چهارچوب استراتژی دفاع نامتقارن خود در برابر غرب انجام بدهند. این پیمان در بسیاری از زمینهها از جمله میزان نیروها و حجم و نوع سلاحهای این کشور در مناطق غربی، روسیه را متعهد میکرد.
نهایتا سومین پاسخ روسیه به آمریکا رنگ و لعاب جنگ سردی بیشتری داشت. به پرواز در آوردن مجدد ناوگان هواپیمایی استراتژیک که در درون اتحاد جماهیر شوروی فعالیت مستمری داشتند، آزمایش قویترین بمب متعارف جهان و رونمایی از برخی تولیدات جدید نظامی در ماههای اخیر، به اعتقاد کارشناسان همگی از جمله پیامدهای تغییر فضای روابط استراتژیک میان آمریکا و روسیه است؛ فضایی که حتی سفر غیررسمی پوتین به آمریکا و حضور در ویلای شخصی جورج بوش نیز به تلطیف آن کمک زیادی نکردهاست.
دلایل و فرضیهها
در پاسخ به این پرسش که چرا در ماههای اخیر نمایش قدرت میان آمریکا و روسیه به سمت ابعاد نظامی و سخت گرایش پیدا کرده، فرضیهها و دلایل مختلفی مطرح میشود. در این زمینه 3 فرضیه میتواند مورد تاکید قرار بگیرد که فرضیه نخست توضیحدهنده رفتار آمریکاست و 2 فرضیه دیگر توضیحدهنده رفتار روسیه هستند:
1- تلاش آمریکا برای کسب برتری مطلق در عرصه نظامی
پس از فروپاشی شوروی، روسیه به 3 دلیل همچنان به عنوان یک قدرت بزرگ جهانی در عرصه بینالمللی به ایفای نقش پرداخته است:
اول؛ موقعیت ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیک این کشور.
دوم؛ برخورداری از حق وتو در شورای امنیت و سازمان ملل و
سوم؛ برخورداری از توانمندیهای وسیع نظامی و زرادخانههای سلاحهای هستهای.
طی 15 سال گذشته، موقعیت ژئواستراتژیک روسیه به شیوههای مختلفی ـ از جمله تجزیهطلبی و وقوع انقلابهای رنگین در مناطق تحت نفوذ این کشور ـ از سوی آمریکا و برخی متحدین این کشور مورد تهاجم قرار گرفتهاست. همچنین طی این سالها، توانایی روسیه برای استفاده از حق وتو نیز به روشهای مختلفی از جمله تهدید و تطمیع تحت کنترل قرار گرفتهاست. در این چهارچوب، اقدامات اخیر ایالات متحده آمریکا، در واقع کوششی برای مهار قدرت نظامی روسیه و کسب برتری مطلق در عرصه نظامی بهشمار میآید. چنانچه آمریکا موفق به انجام برنامههای متعدد خود ـ بهویژه در زمینه استقرار سامانههای دفاع موشکی ـ بشود، توانمندیهای روسیه در عرصه موشکی که یکی از مهمترین ابزارهای تهاجمی این کشور بهحساب میآید، کارایی خود را تا حدود زیادی از دست خواهند داد.
2- اهمیت حیاتی حفظ توازن استراتژیک برای روسیه
واکنشهای متقابل روسیه به اقدامات اخیر آمریکا در چند ماه گذشته، در مقایسه با برخی موارد مشابه قبلی، هم بهطور نسبی شدیدتر و هم با عکسالعملهای واقعیتر همراه بودهاست. یکی از مهمترین دلایلی که برای این مسئله ذکر میشود، این است که اقدامات آمریکا ـ همانطور که گفتهشد ـ موقعیت بینالمللی روسیه را نشانه گرفتهاست. روسها بهخوبی به این نکته واقف هستند که کوششهای گام به گام آمریکا، در نهایت توازن استراتژیک را بهطور مطلق به سود این کشور تغییر خواهد داد، بنابراین تلاش میکنند بهطور متقارن یا نامتقارن از تحقق اهداف آمریکا در این زمینه جلوگیری بهعمل آوردند.
3- نمایش قدرت پوتین در پایان دوران ریاست جمهوری و در آستانه انتخابات جدید
با توجه به اینکه کمتر از یک سال به پایان دوران ریاست جمهوری پوتین باقی ماندهاست، تلاشهای آمریکا برای تضعیف استراتژیک روسیه حداقل 2 پیامد منفی میتواند برای شخص ولادیمیر پوتین داشتهباشد. این اقدامات از یک سو میتواند با وجود تمامی موفقیتهای پوتین در بازسازی اعتبار و اقتدار داخلی و خارجی روسیه و تثبیت موقعیت اقتصادی و بینالمللی این کشور، در آخرین سال ریاست جمهوریاش به مثابه یک نقطه منفی در کارنامه 8 ساله وی به ثبت برسد. از سوی دیگر، عدم ارائه یک واکنش مناسب و سستی و ضعف نشاندادن در این زمینه یا بر عکس، واکنش قدرتمندانه نسبت به اقدامات آمریکا، میتواند تأثیر مستقیمی بر کاهش یا افزایش محبوبیت پوتین یا تیم او در آستانه انتخابات ریاست جمهوری داشتهباشد.
نتیجهگیری
امروزه روسیه با چالشهایی جدی مواجه است و همین امر، بازیگری روسیه را در سطح بینالملل محدود میکند. پتانسیل روسیه در سطح سیاسی، اقتصادی و نظامی و صنعتی در حدی است که اگر روسیه بتواند روند دوران پوتین را ـ که مبتنی بر اقتدار داخلی و حفظ جایگاه روسیه در نظام بینالملل است ـ ادامه دهد، خواهد توانست جایگاه واقعی خود را در معادلات بینالمللی باز یابد. اما روشن است که در شرایط فعلی روسیه نخواهد توانست جایگاه مؤثری در صحنه جهانی داشتهباشد.
از طرفی در روسیه یک سیستم مشخص سیاسی حاکم نیست که بتواند روسیه را هدایت کند بلکه این فرد است که در روسیه تعیینکننده است. انتخاب مردم روسیه، اگر با رویکرد توجه به درون و نیز اقتدار روسیه صورت گیرد، این کشور در عرصه بینالمللی موفقتر خواهد کرد، در غیر اینصورت همانند دوران یلتسین شاهد فروپاشی ساختارهای اقتصادی و سیاسی در روسیه خواهیم بود.
احتمال بسیار اندکی وجود دارد که آمریکا و روسیه بخواهند مجددا فضای رقابت تسلیحاتی یا تنشهای دوران جنگ سرد را احیا کنند اما در این مسئله تردیدی وجود ندارد که برای آمریکا، یک قدرت بزرگ نظامی و عین حال دارای حق وتو که اهداف و ارزشهای متفاوتی (و نه الزاما متضادی) را در سطح بینالمللی دنبال میکند، با وجود تمامی روابط دوستانه موجود، در درازمدت قابل تحمل نیست. بههمین دلیل این کشور همواره تلاش خواهد کرد تا حیطه نفوذ و اقتدار و همچنین قدرت مانور روسیه در عرصه بینالمللی را محدودتر کند. در مقابل، روسیه نیز چنانچه بخواهد همچنان متفاوت باقی بماند، باید تلاش کند که نهتنها ابزارهای موجود را از دست ندهد بلکه به مرور زمان بر این تواناییها بیفزاید. چنین وضعیتی با توجه به از بین رفتن دلایل ایدئولوژیک دشمنی میان دو طرف و همچنین نیاز جدی هر 2 کشور به تداوم وضعیت دوستانه موجود، شرایط پیچیدهای را بر روابط 2 کشور حاکم کردهاست.