دکتر احمد نقیب‌زاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

زیر ذره‌بین:

روسیه پس از فروپاشی شوروی چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم برای بقای خود نداشت. تنها در این صورت بود که این کشور می‌توانست جامعه از هم گسیخته خود را حفظ و به آینده امیدوار سازد. روسیه جدید اینک به دنبال تامین منافع ملی خود است و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچک‌تر را زیر سلطه خود بگیرد. یکی از مناسب‌ترین این ملت‌ها نیز ملت‌های آسیای مرکزی هستند که در گذشته در زیر چتر شوروی زندگی می‌کردند. از سوی دیگر ورود آمریکا به بازی بزرگ، روس‌ها را از هم‌اکنون به موضع انفعالی کشیده است و آنها به جای توسعه نفوذ به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند.

">

دکتر احمد نقیب‌زاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

زیر ذره‌بین:

روسیه پس از فروپاشی شوروی چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم برای بقای خود نداشت. تنها در این صورت بود که این کشور می‌توانست جامعه از هم گسیخته خود را حفظ و به آینده امیدوار سازد. روسیه جدید اینک به دنبال تامین منافع ملی خود است و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچک‌تر را زیر سلطه خود بگیرد. یکی از مناسب‌ترین این ملت‌ها نیز ملت‌های آسیای مرکزی هستند که در گذشته در زیر چتر شوروی زندگی می‌کردند. از سوی دیگر ورود آمریکا به بازی بزرگ، روس‌ها را از هم‌اکنون به موضع انفعالی کشیده است و آنها به جای توسعه نفوذ به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند.

">

دکتر احمد نقیب‌زاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

زیر ذره‌بین:

روسیه پس از فروپاشی شوروی چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم برای بقای خود نداشت. تنها در این صورت بود که این کشور می‌توانست جامعه از هم گسیخته خود را حفظ و به آینده امیدوار سازد. روسیه جدید اینک به دنبال تامین منافع ملی خود است و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچک‌تر را زیر سلطه خود بگیرد. یکی از مناسب‌ترین این ملت‌ها نیز ملت‌های آسیای مرکزی هستند که در گذشته در زیر چتر شوروی زندگی می‌کردند. از سوی دیگر ورود آمریکا به بازی بزرگ، روس‌ها را از هم‌اکنون به موضع انفعالی کشیده است و آنها به جای توسعه نفوذ به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند.

">

دکتر احمد نقیب‌زاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

زیر ذره‌بین:

روسیه پس از فروپاشی شوروی چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم برای بقای خود نداشت. تنها در این صورت بود که این کشور می‌توانست جامعه از هم گسیخته خود را حفظ و به آینده امیدوار سازد. روسیه جدید اینک به دنبال تامین منافع ملی خود است و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچک‌تر را زیر سلطه خود بگیرد. یکی از مناسب‌ترین این ملت‌ها نیز ملت‌های آسیای مرکزی هستند که در گذشته در زیر چتر شوروی زندگی می‌کردند. از سوی دیگر ورود آمریکا به بازی بزرگ، روس‌ها را از هم‌اکنون به موضع انفعالی کشیده است و آنها به جای توسعه نفوذ به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند.

">

دکتر احمد نقیب‌زاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

زیر ذره‌بین:

روسیه پس از فروپاشی شوروی چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم برای بقای خود نداشت. تنها در این صورت بود که این کشور می‌توانست جامعه از هم گسیخته خود را حفظ و به آینده امیدوار سازد. روسیه جدید اینک به دنبال تامین منافع ملی خود است و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچک‌تر را زیر سلطه خود بگیرد. یکی از مناسب‌ترین این ملت‌ها نیز ملت‌های آسیای مرکزی هستند که در گذشته در زیر چتر شوروی زندگی می‌کردند. از سوی دیگر ورود آمریکا به بازی بزرگ، روس‌ها را از هم‌اکنون به موضع انفعالی کشیده است و آنها به جای توسعه نفوذ به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند.

">

دکتر احمد نقیب‌زاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

زیر ذره‌بین:

روسیه پس از فروپاشی شوروی چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم برای بقای خود نداشت. تنها در این صورت بود که این کشور می‌توانست جامعه از هم گسیخته خود را حفظ و به آینده امیدوار سازد. روسیه جدید اینک به دنبال تامین منافع ملی خود است و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچک‌تر را زیر سلطه خود بگیرد. یکی از مناسب‌ترین این ملت‌ها نیز ملت‌های آسیای مرکزی هستند که در گذشته در زیر چتر شوروی زندگی می‌کردند. از سوی دیگر ورود آمریکا به بازی بزرگ، روس‌ها را از هم‌اکنون به موضع انفعالی کشیده است و آنها به جای توسعه نفوذ به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند.

"> موضع تدافعی
تاریخ انتشار : ۳۱ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۳:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۴۷۶۴۴
ناسیونالیسم روسی و آسیای مرکزی

دکتر احمد نقیب‌زاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

زیر ذره‌بین:

روسیه پس از فروپاشی شوروی چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم برای بقای خود نداشت. تنها در این صورت بود که این کشور می‌توانست جامعه از هم گسیخته خود را حفظ و به آینده امیدوار سازد. روسیه جدید اینک به دنبال تامین منافع ملی خود است و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچک‌تر را زیر سلطه خود بگیرد. یکی از مناسب‌ترین این ملت‌ها نیز ملت‌های آسیای مرکزی هستند که در گذشته در زیر چتر شوروی زندگی می‌کردند. از سوی دیگر ورود آمریکا به بازی بزرگ، روس‌ها را از هم‌اکنون به موضع انفعالی کشیده است و آنها به جای توسعه نفوذ به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند.


ناسیونالیسم در عین آنکه پدیده‌ای قدیمی است و یکی از بسترهای اولیه این نگرش یا احساس، کشور ما ـ ایران ـ است، از قرن نوزدهم به این سو به تعریفی دقیق دست یافت و به برکت آن توانست در کنار ایدئولوژی‌های متعدد دیگر قدعلم کرده و منشأ آثار عینی و ملموس شود که تا به امروز ادامه دارد. اما این ایدئولوژی هم رنگ‌ها و اشکال مختلفی به خود گرفت و به تبع آن، آثار ضد و نقیضی از آن سر زد؛ ناسیونالیسم همگرا برای ملت‌هایی که در چند سرزمین هم پهلو پراکنده‌اند و ناسیونالیسم واگرا که موجب جدایی و تقسیم می‌شود برای کشورهایی که از دو یا چند ملت واقعا جداگانه ترکیب یافته‌اند، از مهمترین اشکال ناسیونالیسم است. اما در تاریخ معاصر جهان، شاهد نوع ویژه‌ای از ناسیونالیسم هستیم که ملت غالب در یک مجموعه چند ملیتی، برای حفظ ویژگی‌های خود و رهایی از بار مسئولیت ملت‌ها یا ملیت‌هایی که آنها را یدک می‌کشیدند، دست رد به سینه این ملت‌های مغلوب زده تا بهتر از گذشته همبستگی و انسجام خود را حفظ کند.

2 مورد از این نوع ناسیونالیسم به عنوان بهترین مثال عبارتند از ترکیه که عرب‌ها و سایر ملت‌های ضمیمه امپراتوری عثمانی را رها و سرزمین را فدای ترک‌تباری کرد و دیگر روسیه که در پایان قرن بیستم دست رد به سینه بسیاری از ملت‌ها و کشورهایی زد که پدران‌شان با خرج هزینه‌های گزاف و صرف نیروهای زیاد، آنها را به گونه‌ای مصنوعی به زیر یک پرچم گردآورده بودند. ناسیونالیسم پیش از آنکه یک ایدئولوژی باشد، نیرویی است که تمام ملت‌های از هم گسیخته و سرگردان را به سوی انسجام سوق می‌دهد. خویش‌باوری و غیریت‌سازی 2 عنصر همگام ناسیونالیسم است که برای کشورهای تازه تولید یافته اکسیر وحدت بخشی به وجود می‌آورد. اینک بررسی ناسیونالیسم خاصی را پیش رو داریم که صحنه تئاتر سیاسی را در منطقه گسترده‌ای از جهان ترسیم کرده و بازی پیچیده‌ای را به وجود آورده است و آن ناسیونالیسم روسی است که در تقابل با ناسیونالیسم ایالات سابق خود قرار گرفته است.

کسانی که در حوزه علوم اجتماعی به تحقیق و پژوهش مشغولند، به دنبال پایه‌های محکمی برای تحلیل‌های خود می‌گردند تا بر اساس آن نظریه‌های واقع‌بینانه‌ای را ارائه دهند. برای مثال مورگنتا، کسب و حفظ قدرت را عامل اصلی در تحلیل‌های سیاسی می‌داند که به رغم انتقادات جدی‌ای که به آن وارد شده است، باز هم از نظریه‌های پیشین که موضوعات انتزاعی‌تری مانند خیر همگانی با همبستگی طبقاتی را مطرح می‌کردند، به واقعیات زندگی سیاسی نزدیک‌تر است. اما آنها که از کلی‌گرایی و انتزاعیات فاصله گرفته و به امور جزئی‌تر و مسلم‌تر روی آورده‌اند به نظریه‌های معتبرتری هم دست یافته‌اند؛ مانند همه عواملی که در وجود یک انسان نهفته است؛ انسان خود را دوست دارد، هوس دارد، از مال و منال خوش‌اش می‌آید، دارای احساس و هیجان است و...

امپراتوری روسیه‌ای شوروی دقیقا بر مبانی غیر واقعی‌ای مانند وحدت طبقه کارگر، سوسیالیسم به عنوان مرحله‌ای پیشرفته از تاریخ و در یک کلام ایدئولوژی مارکسیسم تکیه زده بود که علت اصلی سقوط و انحلال آن هم بود.

استالین فرایند روسی‌سازی (به رغم گرجی بودن خودش) را به اجرا گذاشته بود و هزاران هزار انسان را برای رسیدن به آن به دیار نیستی فرستاده بود، در حالی که سولژنتسین ـ متفکر ناراضی و منتقد شوروی ـ در نامه خود به رهبران کرملین به درستی یادآور شده بود که آنچه شوروی را به جنگ جهانی دوم به پیروزی رساند، احساسات ملی و مذهبی مردم بود و به ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم. اما با توجه به اینکه نهادینگی و سیاست‌های نهادینه شده، به شدت محافظه‌کار و به دنبال حفظ وضع موجودند، اندیشه‌های غلط لنین همچنان در لابه‌لای این نهادها، سدی در برابر تحول و دیدن واقعیات ایجاد کرده بود و کسی گوش‌اش بدهکار حرف‌های سولژنتسین نبود. گورباچف که خود رئیس نظام امنیتی شوروی بود و واقعیات ملموس و عریان را در اختیار داشت، متوجه ناکارکردی نظام شوروی شد. اصلاحات او نقطه شروع یک دگرگونی ژرف بود که نتیجه آن جدا کردن روسیه از کشورها و ملت‌هایی بود که هنوز با وجود گذشت 70 سال کار بی‌وقفه برای مستحیل ساختن آنها در قالب یک ملت، هویت‌های خود را حفظ کرده بودند. کمونیسم در روسیه، کفاره تاخیر در ورود به عصر مدرن بود که همه ملت‌ها و کشورهای نظیر آن مجبور به پرداخت آن هستند.

روسیه جدید چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم نداشت تا به برکت آن جامعه از هم گسیخته این کشور را حفظ و به آینده امیدوار سازد. ناسیونالسیم برعکس کمونیسم، ریشه در جان افراد دارد. انسان در درجه اول خودش را دوست دارد، بعد خانواده خود، سپس شهر و روستای خود را تا به پایان خط یعنی ملت خود برسد. روسیه اینک سبک‌بارتر از گذشته، تمام توان خود را به منافع ملی خود معطوف می‌دارد و این منافع در صورتی بهتر تحقق می‌یابد که ملت‌های کوچکتر را زیر سلطه خود بگیرد. به این ترتیب کشورهای تازه به استقلال رسیده‌ای که پیش از این یکی از ایالات شوروی محسوب می‌شدند، مسئولیت اداره خود را به گردن می‌گیرند. اما در همان حال قراردادهایی را با روسیه منعقد می‌کنند که برآورنده مقاصد و منافع روسیه است. در واقع روسیه آنها را رها نکرده بلکه روابط تازه‌ای که متضمن سود بیشتری برای روسیه باشد را به آنها تحمیل کرده است.

در نقطه مقابل، کشورهای تازه به استقلال رسیده هم چاره‌ای جز توسل به ناسیونالیسم ندارند تا بتوانند به عناصر لازمه حیات سیاسی یعنی هویت ملی، جامعه‌پذیری سیاسی و غیریت‌سازی دست یابند. معمولا در چنین شرایطی، فرآیند غیریت‌سازی بیش از همه متوجه کشور مادر می‌شود. اگر در آسیای میانه چنین نشد، علتش در فقدان مبارزه برای استقلال بود. نگاه کنید به پاکستان که زمانی جزئی از خاک هند بود و امروز هند را بزرگ‌ترین دشمن خود می‌داند و بنگلادش که زمانی جزئی از پاکستان بود و امروز پاکستان را بزرگترین دشمن خود می‌نامد. در عین حال در مورد آسیای میانه باید گفت هر چه از تاریخ استقلال این کشورها فاصله می‌گیریم، تعارض بین آنها و روسیه هم گسترش می‌یابد. ایده پدیده اجتناب‌ناپذیر، از الزام به حاکمیت ملی سرچشمه می‌گیرد که هیچ دولتی را از آن گریزی نیست.

بسیار بوده‌اند کشورهایی که از نظر مردم می‌توانستند با هم ترکیب شده و کشور و ملت واحدی را هم به وجود آورند اما به محض تشکیل دولت در یک سرزمین، فرایند جداسازی و خصومت با کشور مادر به سرعت پیش رفته است. برای مثال اتریشی‌ها که در سال 1919 با فرار امپراتور و جدایی مجارستان، برای مدت زمان اندکی بی‌سرپرست و بی‌دولت بودند، از صمیم قلب حاضر به ادغام در کشور آلمان بودند اما به مجرد تشکیل دولت در این سرزمین که انحصار حاکمیت را در دست داشت، رؤیای ادغام آلمان و اتریش برای همیشه از بین رفت و وقتی هیتلر در سال 1934 در پی این ادغام بود، با اعتراض محکم دولت اتریش و سایر دول روبه‌رو شد. با این حال این کار را در سال 1938 به زور انجام داد و اتریش را ضمیمه آلمان ساخت.

حال باید دید ناسیونالیسم روس در برابر ناسیونالیسم‌های آسیای میانه با چه واکنشی روبه‌رو می‌شود و چه چیزهایی به دست می‌آورد. اولین اقدام روسیه در دوران طفولیت دولت‌های آسیای میانه، تشکیل جامعه مشترک‌المنافع کشورهای مستقل بود که می‌بایست جانشین «کومکن» دوران شوروی شود. دوران کوتاه حکومت یلتسین با سوءتفاهم‌های زیادی بین روسیه و دولت‌های آسیای میانه همراه بود که دقیقا از ناسیونالیسم روس سرچشمه می‌گرفت. نگاه از بالا به این کشورها در رفتار روس‌ها آشکار بود.

اصطلاح «خارجی نزدیک» که سمبل این نگاه بود، در قالب حق روسیه در نظارت بر جهت‌گیری‌های ژئوپلیتیک کشورهای آسیای میانه تعریف می‌شد. روس‌ها به سرعت متوجه عاملی شدند که می‌توانست بسیار نگرا‌ن‌کننده باشد. مسئله این نبود که این کشورها کمتر مستقل باشند یا بیشتر، بلکه روس‌ها می‌بایست مواظب خیز آمریکا و اروپا به سوی این منطقه باشند. بر همین اساس، مسائل اقتصادی و نظارت و کنترل بر مرزها جای خود را به نگرانی‌های ژئواستراتژیک داد. اینکه ترکمنستان در نشست‌های جامعه کشورهای مستقل غایب می‌شد یا ازبکستان از نشست‌های میثاق امنیت دسته جمعی رویگردان بود و قزاقستان در مورد تقسیم آب‌های دریای مازندران ترشرویی می‌کرد، دیگر مسئله اصلی برای روس‌ها نبود؛ مسئله اصلی این بود که جای روس‌ها را چه کشوری پر خواهد کرد؟ در پاسخ به این سؤال روس‌ها فرصت اندکی داشتند تا جای پای خود را مستحکم کنند.

پاشنه آشیل همه این کشورها نبود یک ارتش ملی و در نتیجه نیاز آنها به روس‌ها در کنترل مرزها و گاه در مقابله با مخالفان رژیم و رؤسای جمهور این کشورها بود. حضور نیروهای نظامی روسیه تنها عاملی بود که امکان نظارت بر این کشورها را فراهم می‌ساخت وگرنه از نظر اقتصادی، وضع روس‌ها بدتر از آن بود که بخواهند به نیازهای این منطقه توجه کنند. آنچه لازم بود تا ناسیونالیسم این جوامع در برابر ناسیونالیسم روسی قد علم کرده و حاکمیت ملی این کشورها را تقویت کند، در دوره یلتسین فراهم آمد تا در دوره پوتین عمل‌گرا، به نوعی موازنه بین روس‌ها و کشورهای آسیای میانه و حضور کمرنگ آمریکا برسیم. در اینجا شاهد شروع یک بازی پیچیده هستیم که از یک سو 3 قدرت جهانی ـ یعنی آمریکا، چین و روسیه ـ در آن مشارکت دارند و از سوی دیگر کشورهای منطقه مانند ایران، ترکیه و در مرحله پایین‌تر عربستان و پاکستان که هر کدام اهداف خاص خود را دنبال کرده و به جز ایران، بقیه از حمایت یکی از قدرت‌های جهانی هم برخوردارند. در واقع حضور آمریکا در افغانستان و ورود آرام آن به سایر کشورها مانند ازبکستان و قرقیزستان که گاه به بهانه نبرد علیه تروریسم و اسلام‌گرایی و گاه به بهانه تثبیت اوضاع افغانستان صورت می‌گیرد، بازی رویارویی ناسیونالیست‌ها را به بازی ژئواستراتژیک تبدیل کرده است.

گرچه برای مدتی آمریکایی‌ها وزنه حضور خود را در منطقه به غرب دریای مازندران سنگین‌تر کرده‌اند ولی نباید هیچ شکی در مورد اهداف درازمدت آنها رواداشت زیرا روس‌ها را می‌توان در آسیای میانه با کمترین هزینه از رؤیای یک امپراتوری جدید بازداشت. به دلیل اهمیت بازی در این نقطه از جهان، هر یک از قدرت‌های بزرگ در پی تحقق اهداف استراتژیک خود هستند و در این میان وضعیت روسیه روزبه‌روز حالتی تدافعی به خود می‌گیرد. هم‌اکنون روس‌ها از 3 برگ برنده برخوردارند؛ یکی روابط دو یا چند جانبه با کشورهای این منطقه است. چنانکه گفته آمد، روسیه از سال 1991 به این سو توانسته است در پناه شبکه‌ای از سازمان‌های بین‌المللی خود را به عنوان بازیگر گریزناپذیر این منطقه بقبولاند. این روابط بیشتر جنبه اقتصادی و تجاری دارد. برگ برندۀ دیگر جنبه نظامی دارد. ضعف نظامی کشورهای آسیای میانه آنها را به روسیه وابسته کرده است. در جاهایی که ارتش روسیه به هر دلیل ملموسی وارد شده است، حاضر به ترک آنجا نیست. در تاجیکستان نیروهای نظامی روسیه وارد شدند تا به جنگ داخلی پایان دهند و امروز با گذشت 7 سال هنوز در آنجا هستند. قرارداد ایجاد یک پایگاه نظامی در قرقیزستان در سال 2003 هم نشانگر اهمیتی است که روس‌ها به حضور نظامی خود در این منطقه می‌دهند. سومین برگ هم جنبه فرهنگی دارد. در هر صورت 70 سال سلطه روس‌ها و الفبای سیریلیک و آشنایی مردم با ادبیات روسیه، خود نکته‌ای است که روسیه در آن از انحصار ویژه‌ای برخوردار است. در این مصاف به نظر می‌رسد که روس‌ها خطر آمریکا را از خطر چین بدتر می‌دانند و به همین دلیل شاهد شکل‌گیری سازمان همکاری‌های شانگهای هستیم که در سال 1996 پیمان آن بین چین و روسیه از یک طرف و 3 کشور مهم آسیای میانه یعنی تاجیکستان، قرقیزستان و قزاقستان از سوی دیگر، منعقد شد و از سال 2001 ازبکستان هم به آن پیوست و ممکن است روزی ایران هم به آن بپیوندد.

اما نکته مهم این است که در برابر اقدامات روسیه و جایگاهی که به برکت همسایگی آن با آسیای میانه از آن برخوردار است، آمریکا هم توانمندی‌های خاص خود را دارد و به نظر ما در درازمدت وزنه به طرف آمریکا سنگین خواهد شد. توانمندی‌های آمریکا، به قدرت اقتصادی و نظامی این کشور مربوط می‌شود. در برابر برگ‌های برنده روسیه هم، آمریکا دست به اقداماتی می‌زند که دست‌کم با روس‌ها به نوعی موازنه برسند. پایگاه نظامی ماناس در قرقیزستان، مانور نظامی با تاجیکستان به بهانه آماده‌سازی این کشور برای مقابله با تروریست‌ها و نظایر آن، انحصار روسیه را به چالش می‌کشد. گسترش دنیای مک‌ها و جین‌ها که برای جوانان امروز در همه جای دنیا از جاذبه بالایی برخوردار است از یک سو و مشکلات اقتصادی روسیه که قادر به هماوردی با آمریکا نیست از سوی دیگر و بالاخره استفاده آمریکا از ترکیه برای جواب دادن به نیازهای مردم این منطقه، نقشه‌های درازمدت آمریکا را تشکیل می‌دهند. سیاست اقتصادی ـ فرهنگی آمریکا که بر ابژه‌های فرهنگی مانند کاست، نوار، سی‌دی و غیره استوار است به سرعت روسیه را عقب خواهد راند. در چنین وضعیتی سایه پیمان شانگهای بیشتر جنبه نمادین داشته و در برابر منطق سرمایه‌داری عاقب‌الامر فلج شود. چنین است که ما بر این باوریم که به رغم ورود آرام آمریکا، روس‌ها از همین الان موضعی تدافعی گرفته و بیشتر به فکر حفظ دستاوردهای خود هستند ـ که آن هم میراث گذشتگان است ـ تا تهاجم. اقدامات آمریکا در اروپای شرقی نظیر ایجاد پایگاه‌های موشکی، گسترش ناتو و قراردادهای دوجانبه، چنانچه با اقدامات مشابهی در آسیای میانه همراه باشد، چنان روسیه را در تنگنا قرار خواهد داد که به کلی از فکر قدرت جهانی شدن باز مانده و به یک قدرت منطقه‌ای رضایت دهد. بازی با کارت دیگران مثل آنچه این روزها به آن مشغولند و از مسئله هسته‌ای ایران برای چانه‌زنی استفاده می‌کنند، چندان داوم نیاورده و لقمه دندان‌گیری نصیب آنها نخواهد کرد.