آنچه ما اکنون بهعنوان «نواندیشی دینی» در ایران و جهان اسلام (عرب و غیرعرب) میشناسیم، از منظر تاریخی، متاخر است و برآمده از آشنایی و مواجهه مسلمانان با تمدن و استعمار اروپایی و غربی است. بهطور کلی تمام جریانهای فکری ـ سیاسی وابسته بهعنوان عام «جنبشهای اسلامی معاصر» در 200 سال اخیر، پس از مواجهه مسلمانان با مغربزمین بهویژه سیمای بیرونی آن یعنی استعمار پدید آمدهاند. جریانهایی چون احیاگری، اصلاحگری، روشنفکری دینی، نواندیشی دینی، سنتگرایی، بنیادگرایی و... (که گاه از جهاتی همپوشانی هم دارند)، محصول یک تجربهای است که در پی مواجهه مسلمانان با تجدد و تمدن و سیمای سلطهگری غربیان در شرق و شمال آفریقا پدید آمده و بهتدریج در سراسر جوامع اسلامی گسترش یافته و نقشآفرین شدهاند.
در مقام توضیح این مدعا میتوان گفت که در سده نوزدهم میلادی (سیزدهم هجری)، مسلمانان با غربیان در جوامع خود آشنا شدند و این آشنایی نیز نخست با چهره مهاجم و استعماری اروپاییها بود و آنگاه بهتدریج وجوه دیگر تمدن و تجدد غربی را شامل شد. استعمار و سلطهگریهای کشورهای پیشرفته اروپایی در شرق و شمال آفریقا و خاورمیانه از مدتها قبل (حتی از سده هفدهم میلادی) آغاز شدهبود، اما در سده نوزدهم تقریبا تمام بلاد مسلمانان یا مستقیما تحتسلطه و اشغال قدرتهای بزرگ استعماری (چون بریتانیا و فرانسه) قرار داشتند (مانند کشورهای اسلامی شمال آفریقا و شبهقاره هند) یا عملا در قلمرو نفوذ غربیان بودند (مانند مرکز خلافت عثمانی و ایران). ایران هرگز بهطور رسمی مستعمره نشد اما عثمانی، که رسما و عملا حدود پنج سده مظهر وحدت و اقتدار مسلمانان جهان بود، از سده نوزدهم سست و ناتوان شد و بهتدریج بخشهای دورتر آن تجزیه شد و «بیمار پیر اروپا» لقب گرفت و سرانجام در اوایل سده بیستم میلادی (سال 1924) رسما فرو پاشید و میراث آن تجزیه شد و هر گوشهای از آن سهم مستعمراتی یکی از دو قدرت مسلط غربی (بریتانیا و فرانسه) شد و بدینترتیب مسلمانان حتی به ظاهر و نمادین اقتدار خود را از دست دادند و یکسره مغلوب حاکمیت قدرتمند رقیب دیرین یعنی غرب مسیحی شدند. به اجماع پژوهشگران قرن سیزدهم هجری، از جهات مختلف تمدنی منحطترین قرن تاریخ اسلام است. درست در متن یک چنین وضعیتی مسلمانان با غرب مهاجم، متجاوز و پیروز آشنا شدند.
اما عکسالعمل مسلمانان در برابر این تهاجم و سلطه متفاوت بود. بخش عمدهای از مسلمانان بهدلیل عدم آگاهی به وضعیت خود و رقیب یا از سر نومیدی و اضطرار، بیتفاوت ماندند و عملا بهشرایط جدید و چیرگی حریف رضایت دادند، اما کسانی نیز کوشیدند در اشکال مختلف راهحلهایی ارائه دهند و گره از کار فروبسته مسلمانان مجذوب یا مرعوب یا بیتفاوت بگشایند. در یک طبقهبندی کلان میتوان گفت که سه راهحل اساسی پیشنهاد شد: 1- پذیرفتن بیچون و چرای تمدن و تجدد و حتی استعمار غربی (ولو موقت) و رسیدن به پیشرفت و ترقی (پیشرفت به معنای قرن نوزدهمی آن) در علم و صنعت و فرهنگ و سیاست 2- مقاومت فرهنگی یا سیاسی و نظامی تمامعیار در برابر چیرگی فرهنگی، سیاسی و نظامی غربی 3- مقاومت سیاسی و در صورت لزوم نظامی در برابر استعمار اما اخذ علوم و فنون غربی و بهطور کلی ابعاد مفید و مثبت تمدن و فرهنگ پیشرفته و جدید اروپایی. گروه اول و دوم، گرچه در نهایت و در مقام ارائه راهحل در برابر هم قرار داشتند و همدیگر را نفی میکردند، اما در مبانی و غربشناسی شباهتهایی نیز داشتند و آن این بود که هر دو دسته غرب را یکپارچه میدید و بهطور خاص بین «تمدن» و «استعمار» تفاوت مهمی نمیدید و در واقع نوعی نگاه سیاه- سفیدی نسبت به مجموعه تحولات جدید یا دستاوردهای نوین غربی و نیز دین و سنت دینی و میراث تمدنی خودی داشتند. البته در فرجام کار نسخه متفاوتی میپیچیدند، اولی سنت را به سود تمدن جدید غربی کنار میگذاشت و پدیده استعمار را یا طبیعی میشمرد یا چندان اهمیتی برای آن در بدتر شدن وضعیت مسلمانان یا شرقیان قائل نبود و دومی، از خیر تمدن و پیشرفت غربی به سود سنت، میراث، دین و شریعت چشم میپوشید؛ این گروه غالبا حتی نهتنها استعمار بلکه هر نوع پیشرفت به سبک غربی و فرنگی را مخرب و مضر برای مسلمانان میشمرد. اما گروه سوم، هم در مبانی غربشناسی و هم در رویکرد خود به سنت و میراث و لاجرم هم در جمعبندی و ارائه راهحل برای خروج از بنبست انحطاط و عقبماندگی با دو گروه پیشین متفاوت و متمایز بود. اینان نه غرب و تمدن آن را یکپارچه و غیرقابل تفکیک میدانستند و نه شرق را دارای میراث کاملا قابل دفاع میدیدند و نه دین اسلام و شریعت تاریخی آن را یکسره کارآمد و قابل دفاع یا از آن سو کاملا مرده و بیثمر و غیرقابل نوسازی و بازسازی میشمردند و از اینرو به راهحل متفاوتی رسیدند و آن عبارت بود از راهحل انتخاب و گزینش در دو قلمرو سنت خودی و تجدد فرنگی و غربی. این سه رویکرد، سه جریان فعال و اثرگذار اسلامی یا مسلمانی را در جوامع اسلامی پدید آورد:
1- جریان غربگرایی (که البته شکل افراطی آن غربزدگی بود) 2- بنیادگرایی مبتنی بر سنتگرایی (و نه البته لزوما و در تمام موارد سنتی) و 3- نوگرایی و نواندیشی اسلامی. در یک پژوهش عمیق و گسترده و مبتنی بر افکار و رفتار پیروان و حامیان سه جریان یاد شده در طول 200 سال اخیر و ارائه یک تحلیل مقایسهای بین آنها آشکار خواهد شد که این سه جریان تفاوتها و در پارهای موارد تعارضات بنیادینی با هم دارند و مسلمانان در صورت انتخاب و گزینش هر یک از آنها و عمل به راهحل پیشنهادیشان به سرنوشتی کاملا متفاوت خواهند رسید و آیندهشان متناسب با انتخاب پیشینشان خواهد بود. این جریانها (و نیز جریانهای فرعی درونی آنها) تقریبا در تمام مفاهیم بنیادین مانند دین، سنت، شریعت، حکومت، دموکراسی، آزادی، حقوقبشر، قانون، تجدد، تمدن، غرب، استعمار، تکنولوژی، هنر و ادبیات مدرن، علوم و فنون و در یک جمله تمام مفاهیم برآمده از سنت و مدرنیته اختلافنظر دارند.
در اینجا به تناسب موضوع نگارش این یادداشت، فقط در مورد جریان سوم، به اشاره میگویم که این نحله از دو جریان پیشین متاخر است و عمر آن را میتوان از ظهور سیدجمالالدین و برخی آموزههای او دانست. چرا که از منظر تاریخی، در آغاز بیداری و مواجهه با غربیان نوعی شیفتگی در میان برخی از نخبگان فرهنگی و سیاسی نسبت به غرب پدید آمده (از باب نمونه میتوان به سیداحمدخان در هند و فتحعلی آخوندزاده در ایران اشاره کرد) و آنان مسلمانان را نظرا و عملا به تقلید و پیروی از غرب تشویق کردند و آنگاه (و البته تا حدودی همزمان) سنتگرایان بنیادگرا، که غرب را یکسره منشاء فساد و در تعارض با دیانت، استقلال و عزت خود میدیدند و در مقام دفاع از خود و احیای دین و شریعت تنها راه نجات را مقاومت و جهاد با غرب سیاسی و فرهنگی و نظامی میدانستند، هم در برابر غرب و هم در برابر شیفتگان و مقلدان غرب و گاه همکار استعمارگران دست به مقاومت زدند و جهاد بیامانی را در سراسر جهان اسلام، از تمامی آفریقا گرفته تا هند و ایران و آسیایمرکزی و خاورمیانه، آغاز کردند که هنوز هم ادامه دارد. اما تقریبا پس از یکصدسال، سیدجمال نخستین جرقه نواندیشی را زد و در پی آن اقبال در هند بنیادگذار حرکت و نهضت فکری- سیاسی جدید اسلامی شد. این جریان در واقع، با این تحلیل و نیاز پدید آمد که دو راهحل پیشین، بهرغم اینکه سخنان حقی هم دارند، با شکست مواجه شده و در صورت پیروزی کامل پروژه آنها باز متضمن نجات مسلمانان نیست. این جریان را میتوان جریان «اصلاح دینی» خواند که بهنظر میرسد نامی جامعتر و عامتر از هر عنوانی دیگر (مانند احیاگری، نوگرایی، پروتستانیسم اسلامی، روشنفکری دینی و...) باشد. پروژه اصلاح دینی در یک عبارت کوتاه عبارت است از «اصلاح و تحول اندیشه معطوف به تغییر اجتماعی». باید افزود که اصلاح دینی نیز یک طیف است و در درون خود از تنوع برخوردار است اما از منظری میتوان دو جریان را در درون آن تشخیص داد: 1- جریان رفرمیستی و 2- جریان رادیکالی. البته رفرم به معنای اصلاحگری روبنایی در ساختمان موجود فکر دینی موجود است و رادیکالیسم به معنای باور به بازسازی ساختمان معرفتی اسلامی رایج است. اگر مقایسهای بین فیالمثل اقبال با سیداحمدخان در هند یا اقبال و شریعتی با بازرگان و مطهری در ایران صورت بگیرد، آشکار میشود که سیداحمدخان، بازرگان و مطهری در شمار نوگرایان رفرمیست قرار میگیرند و اقبال و شریعتی از بانیان و مدافعان نظریه «بازسازی». اقبال میگفت: «اکنون وقت آن رسیدهاست که در کل دستگاه مسلمانیمان تجدیدنظر کنیم.» و او کتاب «بازسازی اندیشه دینی» را نوشت، اما متفکرانی چون سیداحمدخان، عبده، بازرگان و مطهری و حتی سروش، حداقل آشکار و پیگیر، مدافع چنین اندیشه و پروژهای نیستند. گفتنی است که آنچه گفته شد در مقام توصیف است و نه تجویز و لذا تهی از داوری است.
گزارشی که ارائه شد، مربوط به جهان اسلام است و میتوان این سه جریان را در تمام سرزمینهای اسلامی بهمثابه اشکال مختلف واکنش دوبرابر کنش غربی مشاهده کرد. گرچه در هند مقاومت منفی و حتی مقاومت نظامی از سده هجدهم آغاز شد و نوگرایی غربگرایانه بعد ظاهر شد، اما در کشورهای عربی غربگرایی تا حدودی مقدم بر جنبشهای حاد سیاسی - نظامی بنیادگرایانه است. بهویژه در کشورهای اسلامی مصر، سوریه، لبنان و فلسطین، حضور اثرگذار اقلیتهای دینی، مسیحی و یهودی، که به دلایل فکری و دینی و سوابق تاریخی، از دیرباز تحتتاثیر فرهنگ و آداب غربی بودند، در رواج اندیشهها و آداب نوین اروپایی در میان مسلمانان و نخبگان عرب نقش داشتند. کسانی چون یعقوب صنوع و شبلی شمیل و نجیب عازوری در نوگرایی روشنفکرانه برخی مسلمانان اثر گذاشتند. عبده و کواکبی و حتی رهبران سیاسی ناسیونالیست عرب چون مصطفی کامل و عرابی پاشا و دیگران تحتتاثیر این فضای فکری و سیاسی قرار داشتند. اینکه مصر پیشگام جنش نوگرایی و اصلاح دینی در جهان اسلام است، بهدلایل مختلف بازمیگردد. یکی از آنها نخستین رویارویی یا آشنایی مصریان با غرب از طریق اشغال این کشور به وسیله ناپلئون در اواخر سده هجدهم (1798) است و دیگر، همان حضور فعال فکری و اجتماعی مسیحیان، یهودیان و قبطیان در مصر و برخی دیگر از کشورهای اسلامی است.
با توجه به نکات یاد شدهاست که میتوان گفت تجارب مختلف چگونگی آشنایی مسلمانان با غربیان متمدن یا استعمارگر در سرزمینهای مختلف اسلامی در تقدم و تاخر جریانهای متنوع و کثیرالاضلاع جنبش اسلامی تا حدودی متفاوت است، اما در ماهیت و محتوای فکری و تحلیلی و ارائه راهحلها برای خروج از معضل عقبماندگی تفاوت قابل ذکری دیدهنمیشود. در ایران، اسلام سیاسی که بعدها تبدیل به بنیادگرایی شد، تقریبا بر نهضت غربگرایی مقدم است و البته دلیل آن رخداد مهم جنگهای طولانی ایران و روس (1228- 1218 هجریقمری و 1243- 1241 هجریقمری) و مشارکت اضطراری و فعال علما و مجتهدان شیعه ایران و عراق در این جنگها بودهاست. اما از همان زمان به بعد نوگرایی و نوسازی با الهام از الگوهای غربی در اموری چون سلاح و ارتش، دانش و علوم، بهداشت و درمان، صنعت و تکنولوژی، سیاست و مدنیت، ادب و ادبیات و... آغاز شد. گام بعدی اسلام سیاسی، جریان نهضت تنباکو و باز شرکت فعال علما و تاجران بود که در اوایل سده چهاردهم هجری (1308) رخ داد. اما اندکی پس از آن و پس از کشته شدن ناصرالدین شاه، نهضت نواندیشی و اصلاح دینی به معنای کنونی آن با شدت آغاز شد و در جریان مشروطیت حضور قدرتمند خود را نشان داد. به هرحال در طول یک سده غربگرایی، بنیادگرایی و اصلاح دینی یا همان نواندیشی اسلامی در کنار هم و البته گاه در همکاری با هم، رشد کردهاند و به اکنون رسیدهاند.
در عینحال میتوان به چند عامل و تفاوت در جریان روشنفکران و نواندیشان ایران و جهان عرب اشاره کرد: 1- نواندیشان عرب زودتر با دو رویه غرب یعنی تمدن و استعمار آشنا شدند و همین تقدم آشنایی سبب شد که آنان هم در شناخت ابعاد مختلف غرب پیشاهنگ باشند و هم در این شناخت عینیتر و تجربیتر از ما ایرانیان داشتهباشند که هیچگاه مستعمره نشدیم و حضور نظامیان بیگانه و اشغال کشور را تجربه نکردیم. در استمرار همین پدیده، باید به ماجرای فلسطین و اسرائیل و اشغال یک سرزمین عربی ـ اسلامی بهوسیله یک گروه یهودی ـ صهیونی با طراحی و حمایت بیدریغ غربیان اشاره کرد که هنوز نیز پایان نیافتهاست. این تجربه تلخ تقریبا 200 ساله، چگونگی شکلگیری نگاه به غرب و چگونگی مقابله با غربیان را بهگونهای سامان دادهاست که با نگاه ما ایرانیان متفاوت است. در آن سامان نگاه تند و رادیکال بر ضدغرب که امروز تحتعنوان بنیادگرایی اسلامی از آن یاد میشود، غلبه پیدا کردهاست و در اینجا نگاه نوگرایانه و نواندیشانه و در مجموع اعتدالی و اصلاحگرانه را تقویت کردهاست. یکی از عوامل قوت روزافزون سنتپرستی و بنیادگرایی در جهان عرب و حتی هند و آسیای مرکزی، همین مطلب است. اما جریان رادیکال بنیادگرایی و دشمنی تعلق با غرب در ایران، البته در قیاس با کشورهای عربی، ضعیف است و در سطح جامعه ایران در اقلیت قرار دارد.
2- عامل دوم همان حضور قدرتمند اقلیتهای مسیحی و یهودی و اقدام دینی دیگر در کشورهای عربی است که گفته شد. در واقع فرهنگ غربی از طریق نمایندگان و مروجان فرهنگی و فکری بسیاری از مسیحیان (بهطور خاص) به نوگرایی و گرایش به مدرنیته و دستاوردهای نظری و عملی آن کمک کرد. البته باید افزود که نمیتوان انکار کرد که حضور مستقیم غربیان در سرزمینهای عربی ـ اسلامی، بستر مناسبی برای نفوذ و رواج افکار مدرن غرب در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی شمرده میشد.
3- عامل سوم مسئله مهم زبان است. اعراب بهدلیل ارتباط مستقیمتر با جهان غربی و غربیان، همزبانهای اروپایی را زودتر و گستردهتر از ما ایرانیان فرا گرفتند و هم زبان عربی را تقویت کرده و به غربیان شناساندند. همین پیوند و ارتباط زبانی، از یک سو فرهنگ غربی را رواج داد و از سوی دیگر زبان و فرهنگ و ادب عربی را در تعامل با فرهنگ غربی قدرتمند ساخت و به تعامل اسلام و عرب با غرب و تمدن یاری رساند. از این نظر نیز ما ایرانیان دچار تاخر هستیم و هنوز هم، حتی در سطح روشنفکران دینی ما، مشکل اساسی زبان وجود دارد. از اینرو نهضت ترجمه دوسویه در میان نویسندگان و نواندیشان عرب با غرب از یکصدسال قبل آغاز شد و اکنون نیز ادامه دارد ولی در ایران هنوز نمیتوان از نهضت ترجمه، بهویژه از فارسی به فرنگی، سخن گفت.
4 و 5: مسئله مذهب و ملیت دو عامل دیگر است که تا حدودی بین نواندیشان ایرانی و عربی را متفاوت میکند. ایران از همان آغاز جذب خلافت عربی - اسلامی نشد و به دلایلی که اکنون جای شرح آن نیست، زبان فارسی خویش را حفظ کرد و تکامل بخشید و بهتدریج استقلال فرهنگی خود را به دست آورد و با ظهور صفویه و رسمی شدن مذهب شیعه به استقلال سیاسی و مذهبیاش نیز دست یافت. با گذشت زمان، ایران شیعی از امپراتوری عثمانی – عربی - اسلامی دورتر شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، از جهات سیاسی و رسمی بر دوری افزوده شد. گرچه نواندیشان ایرانی شیعی با نواندیشان سنی عربی و غیرعربی تفاوت چندانی ندارند چرا که برای هر دو گروه اسلام در کلیت خود اهمیت دارد و فرقهگرایی حتی مذموم است، اما در عینحال میراث ملی و هویت تاریخی ایرانی و نیز مبانی کلامی و فقهی و عرفانی شیعی از جهاتی نواندیشان ایرانی را با همتایان سنی خود متفاوت میکند. یکی از تفاوتها در مبانی و مصالح بازسازی اندیشه دین است و اینکه در کنار قرآن و سنت نبوی سنت امامان شیعی نیز معتبرند یا در حوزه فکر سیاسی مسئله نظام خلافت سنی و امامت شیعی چه نقشی دارند. البته با پذیرفتن دموکراسی و نفی تئوکراسی به وسیله نواندیشان سنی و شیعی تا حدودی این مقولات بلاموضوع شدهاند. به هرحال نکته قابل توجه و مهم این است که گرچه نواندیش دینی در ایران در قیاس با جهان عرب متاخر است و در آغاز از آن اثر پذیرفته است، اما قراین نشان میدهد که این جریان در ایران قدرتمندتر و اثرگذارتر است. یکی از دلایل آن میراثداری فرهنگ غنی ایرانی است و دیگر میراثداری فرهنگ و معارف فلسفی و علوم عقلی شیعی است و از عوامل مهم دیگر تجربه انقلاب ایران و زیستن 30 ساله در جمهوریاسلامی بهمثابه یک تجربه در جهان جدید است. اهل سنت از این سه میراث محرومند و بههمین دلیل (و البته دلایل دیگر) جریان رادیکال و افراطی بنیادگرایی در جهان عرب و جماعت نیرومند است و جریان اصلاح دینی را تحتالشعاع قرار دادهاست.
و اما باید گفت که متاسفانه تعامل و ارتباط فکری و فرهنگی جدی و اثرگذاری بین نواندیشان ایرانی و عربی وجود ندارد. روزگاری عالمان و نوگرایان ایرانی و شیعی از طریق مطالعه مطبوعات و کتابهای عربی یا ترجمه شده به زبان عربی، هم با اندیشههای غربی آشنا میشدند و هم از تحولات فکر اسلامی عربی آگاه میشدند و البته عکس آن نیز اتفاق میافتد. از حدود 70 سال قبل بسیاری از متون، منابع و آثار فکری و دینی عربی به فارسی ترجمه شده و در تحولات فکری و سیاسی ایرانیان اثر گذاشت، اما در 30 سال اخیر این ارتباط بهحداقل رسیدهاست. دلیل اصلی آن، چالشهای سیاسی حکومت ایران با حکومتهای عربی در این سالهاست. این امر حتی در سفرها و رفتوآمدها از دوسو نیز مانع ایجاد کردهاست. اکنون ما از تحولات فکری عربی یا هندی و پاکستانی چندان آگاه نیستیم. نهضت ترجمه کند است. رفتوآمد تقریبا متوقف است. گفتوگو و مذاکره مستقیم تقریبا وجود ندارد. این درحالی است که آشنایی و شناخت دو جریان نواندیشی ایرانی و غیرایرانی یک ضرورت است چرا که همگان یک پروژه کلی را پیش میبرند و غایت القصوای آنان یکی است و آن تغییر احوال مسلمانان از طریق تغییر در افکار و فرهنگ و جامعه است. هر دو گروه میتوانند تجارب اجتماعی و تاریخی خود را به دیگری انتقال دهند و مواضع همدیگر را تکمیل یا تصحیح کنند. به گمان من اندیشههای فلسفی و غربشناسی فلسفی و علمی در جهان غرب قدرتمندتر است و این میتواند برای نواندیشان ایرانی مفید و آموزنده باشد و در مقابل تجارب برآمده از انقلاب ایران و میراث ایرانی ـ شیعی و نظریهپردازیهای متفکران ایرانی (حتی متفکران غیرمذهبی) میتواند برای متفکران عرب و جاهای دیگر بسیار مفید و شنیدنی باشد. چرا که بهنظر میرسد هنوز اکثر متفکران مدرن مسلمان غیرایرانی با واقعیتهای یک نظام دینی چندان آشنا نیستند و لذا یا از آن سوی بام میافتند و هر نوع پیوند دینی و سیاست را انکار میکنند و به دامن سکولاریسم افراطی و حتی فلسفه سقوط میکنند یا بهنوعی (بهویژه متفکران سنتگرا) به اشکال مختلف آتش بنیادگرایی را شعلهور میکنند و بهویژه با غربستیزی نامعقول و افراطی آتش افراطیون بنیادگرا را تیزتر میکنند. به هرحال متفکران مسلمان ایرانی و غیرایرانی در یک مسیر گام برمیدارند و آهنگ یک سرزمین دارند و تعامل فکری و علمی آنها به سود خودشان و جوامع اسلامی خواهد بود.