آفریقا در چند سال گذشته همواره صحنه هجوم استعماری قدرتهای خارجی بوده و هر یک از این قدرتها به نحوی تلاش کردهاند، در این قاره ثروتمند نفوذ داشته، جایگاهی برای خود کسب نمایند.
زمانی که اروپاییها پس از رنسانس توانستند مقدمات تعرض به مناطق دیگر را فراهم نمایند و اکتشافات جدید را شروع کنند؛ آفریقا یکی از مناطقی بود که شاید تمام نقاط آن مورد دستاندازی واقع گردید. شماری از مردم بیگناه و بیدفاع آفریقا در پرتو تجارت بوده و به آمریکا انتقال داده شدند و گروهی دیگر مورد استثمار در کشور خود قرار گرفتند. در این دوران منافع آفریقا به تاراج رفت و فرهنگ سیاسی و دانش عمومی کماکان در سطح ابتدایی نگهداشته شد تا اسباب سلطه بهتر فراهم گردد.
با شروع جنگ جهانی اول و بیداری ملتها، کمکم مقدمات برچیده شدن دوران استعمار به شکل کلاسیک در جهان فراهم شد. لیکن، از آنجا که آفریقا از نظر فرهنگی و شناخت سیاسی از دیگر نقاط جهان عقب تر بود این مهم تا بعد از پایان جنگ جهانی دوم به تعویق افتاد. در دهه 50، در حالی که استعمار در اکثر نقاط جهان رخت بربسته بود، جنبشهای ضداستعماری و استقلالطلبانه تازه، در آفریقا رشد و نمو یافت. از دهه 50 به بعد نحوه نفوذ و نقش قدرتهای قدیم بزرگ در آفریقا تغییر کرد. برخی قدرتها درصدد ادامه اعمال نفوذ و سلطه خود به شکل قدیم بر آمدند و مصرانه روابط استعماری را دنبال میکردند. برخی دیگر از قدرتها با درک صحیح از زمان و موقعیتها، روش استعماری به شکل کلاسیک را از دستور کار خود خارج نموده درصدد جذب منافع آفریقا از طریق استعمار نو (نئوکلنیالیسم) بر آمدند. لذا، به کسب استقلال این کشورها ظاهرا کمک مینمودند.
دسته دیگر قدرتهای بزرگ، از موج دیگری در آفریقا که در جهت مقابل موج استعماری و استثماری غرب بود پیروزی میکردند؛ شوروی سابق و چین و دیگر کشورهای بلوک شرق از صاحبان موج اخیر بودند که فلسفه تفکر خود را از مارکسیسم و مبارزات آزادیخواهی میگرفتند. شورویها اگر چه پس از جنگ جهانی اول و با پیروزی انقلاب صاحب این تفکر بودند؛ لیکن تا جنگ دوم از یک سو درگیر مسائل داخلی و تقویت بنیه خود بودند و از سوی دیگر اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آفریقا مساعد حرکاتی جدی بر علیه استعمار و استثمار نبود. لذا با پایان یافتن جنگ جهانی دوم، شوروی که به عنوان قدرت دوم جهانی پا به عرصه وجود گذاشته بود در آفریقا به ایفای نقش پرداخت و بلوک شرق را نیز به دنبال خود وارد این عرصه نمود.
چین پس از پیروزی انقلاب در اول اکتبر 1949، به عنوان یک نیروی تازه نفس وارد صحنه آفریقا گردید. اگر چه چین و شوروی هر دو از ایدئولوژی مارکسیسم پیروی کردند، اما در سیاست خارجی و از جمله در صحنه آفریقا عملکردهای مختلفی داشتند. چین پس از دو قرن تسلط استعمار بر سرنوشت خود و متاثر از 30 سال مبارزه استقلال طلبانه و آزادیخواهانه، در مقایسه با اتحاد شوروی، نگرشی صادقانه و مبارزات ملل محروم آفریقا داشت. حال آنکه شوروی نه تنها طعم تلخ دوران استعمار و مبارزات استقلال طلبانه را نچسبیده بود؛ بلکه با عوض شدن نسل دوران انقلاب 1917 و ورود به دوران بازی قدرت با آمریکا، اهداف دیگری برای این کشور در آفریقا مطرح شده بود.
بدین ترتیب در این دوران سه دسته قدرت بزرگ در آفریقا فعالیت و نفوذ داشتند: دسته اول قدرتهایی که قصد نهایی آنها، استعمار و استثمار آفریقا بود، کشورهای اروپایی غربی و آمریکا از این نمونه بودند.
دسته دوم شوروی و بلوک شرق، به نام مبارزه با استعمار و امپریالیسم به کشورهای آفریقایی کمک میکردند، ولی در نهایت با هدف جذب این کشورها، در بلوک خود تلاش میکردند. در عین حال منابع و ثروت کشورهای آفریقایی جذب شده به بلوک سوسیالیسم و کمونیسم مستقیما به کشور مادر یعنی شوروی انتقال مییافت. از این رو کشورهای دسته دوم اگر چه به نام مبارزه با استعمار وارد صحنه آفریقا میشدند اما نتیجهای که برای مردم آفریقا در بر داشت، مشابه نتیجه دسته اول بود.
دسته سوم چین و برخی کشورهای در حال توسعه بودند که توانایی و انگیزه کمک به مردم آفریقا را به منظور رهایی از بند استعمار اجرا کرده بودند؛ ولی در این راه عاری از انگیزه غارت منابع و ثروت مردم محروم آفریقا بودند. به هر حال، بیش از 50 سال است که آفریقا صحنه مبارزه این سه دسته قدرت میباشد. اگر چه کشورهای دسته اول تونستهاند بخش عظیمی از ثروت آفریقا را به تاراج ببرند، ولیکن کشورهای دسته سوم و تا حدودی دسته دوم توانستهاند اولا به کسب استقلال این ملل کمک نمایند و ثانیا به پیشرفت و توسعه آنان مساعدت کنند.
جمهوری اسلامی ایران از بدو پیروزی انقلاب اسلامی (1979) وارد صحنه آفریقا گردیده و خواستار ایفای نقشی فعال در زمینه فرهنگی و اقتصادی بوده است. به این امید که از این طریق بتواند به استقلال و توسعه کشورهای آفریقایی کمک کند و ملل مستضعف آفریقا را بر سرنوشت خود حاکم گرداند، در نتیجه به برخی از آرمانهای جهانی اسلام جامه عمل پوشانده شود.
چند سال پیش در جریان کمکهای جهاد سازندگی به کشورهای آفریقایی مشاهده گردید که این کمکها متنوع، متعدد و براساس برآوردهای اولیه انجام گرفته است. در همان زمان در وزارت امور خارجه کمیتهای مسئول کمکهای مالی و غذایی به آفریقای سیاه شده بود که برحسب مورد، محمولههایی برای گرسنگان آفریقا میفرستاد. از سوی دیگر مسئولان کشورهای آفریقایی در سفرهای خود به ایران با ذکر تنگناها و مشکلات فزاینده خود، درخواست نفت رایگان، کمک بلاعوض، وام و یا اعتبار داشتند. در بازدیدهای مقامات جمهوری اسلامی ایران از کشورهای آفریقایی نیز بر حسب مورد، قولهایی نسبت به کمک به این کشورها داده میشد که مشخص نبود در کدام قسمت از برنامهریزی کلی کمک جمهوری اسلامی ایران برای آفریقا قرار داشت.
آنچه که به یقین، میتوان گفت این است که جمهوری اسلامی ایران براساس اهداف اسلامی و احساس وظیفه در قبال ملل مستضعف آفریقا خواستار نوعی اقدام مثبت و سازنده میباشد. ولی پرسش اساسی این است که چنانچه جمهوری اسلامی ایران بخواهد و بتواند بخشی از انرژی انسانی و مادی چگونه و در کجا بایستی هزینه شود تا اولا نتایج آن کاملا اقتصادی (حتی در زمینه صرف انرژی معنوی) و حداکثر بهره را در برداشته باشد؟
بیشک نگاه به تجارب دیگران زمینهساز بهرهگیری هر چه بیشتر از این ظرفیتهاست و در این مسیر الگوی چین یک تجربه موفق به شمار میآید. انقلاب چین در میان انقلابهای معروف جهان نزدیکترین نوع به انقلاب اسلامی ایران بوده است. زیرا انقلابی ایدئولوژیک و بر علیه سلطه خارجی و استبداد داخلی بود. اگر چه ایدئولوژی دو انقلاب از نظر ماهیت تفاوت داشتند، لیکن اولا پیروی چین از مارکیسیم در چارچوب افکار چینی بوده و هست، ثانیا برخی از جنبههای دو ایدئولوژی نظیر حمایت از محرومان جهان و استقرار عدالت، شباهت بسیاری به هم دارند. لذا هر دو در نگرش به آفریقا عموما از اصولی کلی، تبعیت میکنند.
همچنین، دو انقلاب اعتقاد به صدور ارزشهای معنوی با توجه به تفاوتهای ماهوی ایدئولوژیک خود به آفریقا داشتهاند، چین دارای بیش از دو دهه تجربه در این زمینه است. در زمینه کمکهای اقتصادی و علمی به آفریقا، چین راههای پرپیچ و خم را در 45 سال گذشته طی نموده که حاوی تجاربی ارزشمند بوده و میلیاردها دلار صرف اخذ آنها شده است. این تجارب و دستاوردها میتوانند برای جمهوری اسلامی ایران بسیار مفید باشند.
بر این اساس میتوان برنامهریزی بهتری را برای ایفای نقش جمهوری اسلامی ایران در آفریقا و به تبع نحوه تخصیص کمکها به این قاره عرضه نمود. البته روشن است که اهداف و اصول سیاست خارجی چین و ایران بر هم منطبق نیستند؛ ولی از آنجا که آفریقا برای کارشناسان ایرانی با توجه به عوامل دخیل و بافت پیچیده فرهنگی این قاره محیطی نسبتا ناشناخته بوده است لذا، تعمیق در راهکارها و تاکتیکها بسیار درسآموز خواهد بود.