تاریخ انتشار : ۲۲ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۴۷۹۹۲
حسین زحمتکش / کارشناس فقه و ادیان تطبیقی اشاره: در بخش نخست این مقاله که سه‌شنبه گذشته با عنوان «جلوه دین در پنداره مارکسیسم» از نظر خوانندگان گذشت، نویسنده به بررسی اندیشه‌های مارکس، هگل و انگلس درباره دین پرداخت. در قسمت پایانی ضمن بررسی اندیشه فویر باخ جایگاه دین در تفکر مادی‌گرایانه غرب مورد کنکاش قرار گرفته و چنین نتیجه‌گیری می‌شود که مارکس در جمع‌بندی خود درباره دین از نقدهای برخی معارضین نظام دینی سلطه‌محور قرون‌وسطی بهره گرفته و اساساً معتقد است که فلسفه انتقادی معارضین و نیز سایر خرده‌گیران حکومت جزمی کلیسا در پایان به بنیان‌های اندیشه روشنفکری غرب منتهی شد که از آن به «اصلاح دین» تعبیر می‌شود. سپس این نگاه به کلیسا تعمیم یافت و به نگاه دین انجامید. به عبارتی‌ «کلیسا» آن هم در قرون وسطی تنها مظهر «دین» نزد اندیشمندان غربی جلوه نمود و هرآنچه کلیسا می‌کرد به نام دین نوشته شد؛ درحالی‌که تعمیم «کلیسا» به «دین» از اساس اشتباه است.

مارکس در نامه‌ای به شوایتزر می‌نویسد؛ با اشاره به گرایش‌های عرفانی هگل، در مقام مقایسه او با فویر باخ می‌گوید: «فویرباخ در مقایسه با هگل هیچ‌چیز نیست، مع‌الوصف بعد از هگل او دوران‌ساز بود؛ زیرا روی نکات مشخصی که از نظر آگاهی مسیحیایی، ناگوار و از نظر پیشرفت انتقاد، مهم بودند، انگشت گذاشت، نکاتی که هگل در سایه‌روشن عرفانی باقی گذاشته بود.»
نکته دیگری که پیرامون فلسفه خداباورانه هگل جالب‌توجه است، برهان‌هایی است که او در باب تثلیث، تجسد و هبوط ارایه می‌دهد و درضمن این استدلالات فلسفی، به تاویلات اشراق‌گونه‌ای دست می‌یازد که با ماتریالیسم ارتدوکسی که بعدها فویرباخ، شاگرد چپ‌را و منتقد او، مروج آن است، سازگار نیست. هگل عصیان آدم و حوا را نخستین مرحله سقوط انسانی می‌داند؛ انسانی که سعی داشت تا رنگ خدایی بگیرد و با نیل به مرتبه الوهیت، به اتحاد و هماهنگی آدمی و روح مطلق صورت واقعی بخشد، ولی سرپیچی او از فرمان خداوند، آبستن هبوط او از مرحله کمال گردید. او در ادامه ضمن اشاره به جایگاه ویژه فلسفه در معرفت و شناخت روح مطلق، فلسفه را دومین گام برای ایجاد هماهنگی می‌پندارد که بشارت اتحادی ناگسستنی با خداوند، برای بشر جداافتاده از حریم یزدان، در کوله خود دارد.
کارل مارکس این اندیشه متعالی را از آسمان به زمین می‌آورد و نخستین گناه انسان را «مالکیت خصوصی» به‌شمار می‌آورد که زوال هماهنگی و همسانی را منجر می‌گردد و باعث می‌شود تا دوره طلایی اشتراک به اتوپیایی در ظاهر دست‌نایافتنی بدل شود. این عصیان جهان‌شمول بشری، موجب بیگانگی انسان از خود و جامعه می‌گردد. او در کتاب «کارالینه شده» می‌نویسد: «هرگونه ازخودبیگانگی‌ای در انسان، از خویشتن و طبیعت، در رابطه‌ای که وی بین خود انسان‌های دیگر و طبیعت مفروض می‌دارد، ظاهر می‌گردد؛ رابطه‌ای که درنتیجه دوری از کمون و اشتراک، انسان را به دام تملک خصوصی می‌اندازد و فاصله او را با خویش و جهان به فراخنای شکافی به وسعت خود و جامعه افزون می‌سازد. زمانی‌که نیروی تولید و رابطه تولید هماهنگ با هم رشد نکنند، تضادی در درون جامعه ایجاد می‌شود که آنتی‌تز تحول جامعه به دوره‌ای دیگر است.
اساساً نیرو و رابطه که دو جنبه فرآیند نیک تولید را شکل می‌دهد، از اهمیتی بنیادین در مارکسیسم برخوردار است. استالین در رساله «ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی» بنا به اهمیت ویژه شیوه تولید است که می‌نگارد: «عاملی که شکل و ساختمان جامعه و ماهیت نظام اجتماعی آن را تعیین می‌کند و سبب می‌شود که جامعه از یک نظام اجتماعی به نظام اجتماعی جدیدی منتقل شود، شیوه تولید است. در این مورد، محیط جغرافیایی و تراکم و تکثیر جمعیت نیز مؤثر است ولی عامل اصلی نیست. انگلس در کتاب «دیالکتیک طبیعت» خاطرنشان می‌کند که تولید شرط اساسی وجود بشر بوده و به جرات می‌توان گفت بشر مولد تولید است. مارکسیسم در اندیشه تولید تا بدانجا ره می‌سپرد که با تاثیرپذیری از فرضیه «ترانسفورمیسم» (قابلیت تبدیل انواع) لامارک و داروین، دو زیست‌شناس برجسته قرن نوزدهم که کاوش های علمی خود را در دو کتاب معتبر «فلسفه حیوان‌شناسی» و «بنیاد انواع» منتشر ساختند، فرآیند تحول میمون و تبدیل آن را به انسان، در ارتباط با تولید واقتضائات آن ملاحظه می‌کند. رویان در «ماتریالیسم تاریخی» می‌نویسد: «انگلس توضیح می‌دهد که چه‌طور در میمون‌ها، اعمال دست و پا از یکدیگر تفکیک و در اثر از بین رفتن جنگل‌ها، عمل پا برای تعقیب شکار، پیوسته صورت کامل‌تری اتخاذ کرده و دیده شده است که میمون‌ها برای حفظ خود از تغییرات جدی به ساختن لانه و یا بهتر بگوییم خانه اقدام کرده‌اند و بالاخره دست میمون‌ها در اثر مرور زمان و گذشتن نسل‌ها و کار و تمرین فراوان به‌‌صورت امروزی درآمده است؛ به‌قسمی که می‌توان گفت: دست نه‌تنها عضو تولید، بلکه محصول تولید است.» هم او پیرامون رابطه تولید و عقیده به معاد ناشی از یک مناسبات به‌خصوص اجتماعی مبنی‌بر تقسیمات طبقاتی و آقایی و بندگی است و به‌قسمی که می‌دانیم خود تقسیم طبقاتی‌، ناشی از یک مرحله تکاملی وسایل تولید می‌باشد؛ یعنی در آخرین تحلیل، عقیده به معاد، نتیجه خصلت تولیدی است.»
مارکسیسم بر همین اساس تاریخ را به پنج دوره کمون اولیه، برده‌داری، فئودالیزم، سرمایه‌داری (کاپیتالیزم یا امپریالیزم) و کمون ثانویه یا سوسیالیزم تقسیم‌بندی می‌کند.
خداناگرایی انسان‌ محور فویرباخ
مطابق با آنچه در بحث پیشین ذکر شد، بازگشت فلسفه مادی مارکس به ماتریالیسم فویرباخ است که از شاگردان چپ هگل بود. فلسفه لودویک فویرباخ از تاثیرگذارترین اندیشه‌ها در ماتریالیسم موردپذیرش مارکس می‌باشد. زمانی‌که مارکس نتوانست ایده‌باوری هگل را به‌عنوان سندی قابل تفسیر در ماتریالیسم بپذیرد و مبادی و اصول آن را در مادی‌نگری انگاره‌های خود سرایت دهد، پس از آگاهی از تفکرات مادی‌نگری انگاره‌های خود سرایت دهد، پس از آگاهی از تفکرات مادی فویرباخ، بنیان‌های فلسفی او را به‌عنوان الگویی سامان‌یافته و سیستماتیک در ماتریالیسم دیالکتیک، در دایره قبول افکار خویش گنجاند. فویرباخ به همراه مولشوت، دیوید اشتراوس، باوئر و عده‌ای دیگر از شاگردان هگل، با بازگشت به دوران جوانی او و اصالت دادن به اصل شکاکیت که درنهایت به خداناباوری و طبیعت‌گرایی انجامید، حلقه هگلیان چپ‌گرا را شکل داد؛ در نقطه تقابل ایسه و سایر شاگردان راست‌گرای هگل که سعی در سازگاری ایده‌باوری مطلق با مسیحیت داشتند. قابل ملاحظه است که ریشه شکاف بین شاگردان هگل را در گونه‌های تفسیری، پیرامون یزدان‌شناسی و دین باید جست‌وجو کرد.
فویرباخ به‌زعم خود، پس از انهدام کارکردهای بنیادین انگاره‌های دینی، «مذهب عاطفی» را جایگزین دین و شریعت ارتدوکسی می‌کند؛ مذهبی که در ارتباط عاطفی و بهره‌مند از جریان عشق میان آدمیان پی‌ریزی می‌گردد.
انگلس در رساله «لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی» در تشریح فلسفه دین فویرباخی می‌نگارد: «بنابر نظریه فویرباخ، مذهب رابطه عاطفی و قلبی انسانی با انسان دیگر است؛ رابطه‌ای که تاکنون حقیقت خود را در انعکاس پندارآمیز واقعیت به‌وسیله یک یا چند خدا که همه انعکاسات پندارآمیزی از خواص انسانی هستند، می‌جست و اکنون بلاواسطه و به‌طور مستقیم، آن را در عشق بین «من» و «تو» می‌یابد. سرانجام مطلب در نزد فویرباخ به اینجا می‌رسد که عشق طبیعی یکی از عالی‌ترین و یا خود عالی‌ترین شکل پیروزی از مذهب نوین است.»
نکته دیگری که پیرامون اندیشه دینی فویرباخ شایان توجه است، بررسی مفهوم «خداناگرایی» او و نیز تحلیل نقاط مشابه آن در تفکرات پیشینی و پسینی جهان غرب می‌باشد. نکته‌ای که به نحو اجمال پیرامون آن سخن می‌رانیم. آندره پیه‌تر در کتاب «مارکس و مارکسیسم»، در مقام مقایسه خداناگرایی مادی‌گرا و خداناگرایی بشرگرا به قرائت فویرباخی می‌نویسد: تمام جذابیت فویرباخ در همین بود که خداناگرایی مبتذل و مادی‌گرا را که به‌نوعی براساس حکومت اشیاء بود، رد کرد و خداناگرایی بشرگرا را که برعکس مبتنی بر حکومت انسان بود، جایگزین آن ساخت. اندیشه خداباورانه فویرباخ از یک جهت عمده با مبانی معرفت‌شناسی اومانیستی که بر محور ارج‌گذاری بر انسان و میزان قراردادن او در جهانی که به‌راستی قلمرو او است، اشتراک دارد و آن محور عمده، اتکا بر نقطه وجودی خویشتن بشر است. کارل راجرز از روانشناسان برجسته اومانیستی، بیش از هر چیز امیالی قوی را در انسان اثبات می‌کند که در راستای «خودشدن»، «خودبرتری» و «خودمتعالی» در حرکتی پایان‌ناپذیر است. البته از همان گام‌های نخستینی که اومانیسم در جولانگاه اندیشه غرب برداشت و آن را در چرخه محوریت اومانیسم و طرد خداوند وانهاد، به‌خصوص در سده‌های هجده و نوزده، اندیشمندانی به‌ظهور رسیدند که آینده مکتب الوهیت‌گرایی انسان (اومانیسم) را به خرد جمعی بشر هشدار می‌دادند؛ چرا که معتقد بودند انسان، انسان است و خدا، خدا. آن‌ها اساساً تمایل بشر را به نشستن در جایگاه خداوند، «تمایلی بیمارگونه و ناهمسان با نظام و تعادل انگاره‌های آدمی» می‌دانستند که نتیجه‌ای جز برهم زدن نظم کیهانی فکر فلسفی بشر و نشاندن غبار امیدهای واهی در مجرای ذهن انتزاعی او ندارد.
اومانیسم در قرن بیستم با الهام از نگاشته‌های ژان‌پل سارتر، بنیان باورهای خود را در جهت نگره اگزیستانسیالیستی به انسان، به تضعیف درآورد و پذیرای جایگاه ویژه وجود در مجموعه باورداشت‌های خود گردید؛ آنجا که اراده آزاد آدمی شکل می‌گیرد. البته این تفکر سرنوشت چندان خوشایندی نمی‌یابد. همین گزینه است که اندیشه اومانیستی این قرن را در همنوایی با سارتر وامی‌دارد تا با بیانی نومیدانه از «به خود وانهادگی» انسان سخن گوید و این گفته هایدگر را که «انسان تنهایی است که به صحرای این جهان پرتاب شده است»، فلسفه اجتناب‌ناپذیر آفرینش بداند.
فویرباخ در گردآوری نگره‌های مادی و انسان‌محور دین آنچنان توفیق می‌یابد که پیروان تفکر وی را به تقدیسی نیک وامی‌دارد. انور خامه‌ای، مارکسیست ایرانی در مقاله‌ای با عنوان «نظریات درباره منشأ دین» در تمجید او می‌نویسد: «اول کسی که به‌طور منظم مساله عدم وجود ریشه منطقی و الهی دین را تحلیل کرد، یک فیلسوف مادی بود به نام فویرباخ.»
اندیشه‌ای که فویرباخ را بیش از هر فکر دیگری، در جمع‌آوری دوایر باورداشت‌های خداناباورانه و انسان‌محورش اثرپذیر کرد، انگاره‌های آگوست کنت، جامعه‌شناس فرانسوی در قرن نوزدهم که به پدر جامعه‌شناسی نوین معروف است، پیرامون «دین انسانیت» بود که در واپسین روزهای عمر، مشاعر او را به جوشش درآورد. کنت بی‌آنکه ضرورت دین را انکار کند، دینی بدیع تشریع نمود که غایت آن پرستش انسان و رسیدن به واحه کمال از این طریق بود.
جولان دین در تفکر مادیت تاریخ
چنان‌که ذکر شد کارل مارکس فلسفه مادی خود را با توجه به انگاره‌های فلسفی فویرباخ تکمیل می‌سازد. او با استفاده از همین اندیشه است که «ماتریالیسم تاریخی» را ابداع می‌کند و گونه‌ای طبیعت‌گروی و مادی‌گرایی را در متن تاریخ به عرض‌اندام وامی‌دارد. بنیان‌های ماتریالیستی مارکس بر همان پایه‌هایی استوار است که فویرباخ بر دیواره مادی‌گرایی نوین خود انبوه‌سازی کرده بود.
مارکس آنجا که از «ازخودبیگانگی انسان» سخن می گوید، همان واژگانی را بر زبان می‌راند که چندی پیش فویرباخ، پیشوای مادی‌گرای او، بر زبان جاری ساخته بود.
اساساً این اندیشه که دین در پیوندی ناگسستنی با «جهل» و «ازخودبیگانگی» است، در دیدگاه پوزیتیویستی کنت پیرامون دین ریشه دارد. کنت پیش از دگرآیینی و گرایش به گونه‌ای عرفان مآبی، نظر به‌خصوصی درباره دین ارایه می‌کرد که با آنچه اسپنسر و شماری دیگر از اندیشمندان غربی، از آن سخن می‌راندند، شباهت محتوایی داشت. او مذهب را زاییده جهل انسان می‌دانست و بر این باور بود که با افزایش دانش بشریت و فزونی بینش‌مندی آدمی، دین ناخودآگاه از روان انسان‌ها رخت برمی‌بندد. وی بر همین اساس تاریخ را به سه دوره اساطیری، متافیزیکی یا مابعدالطبیعی و پوزیتیویسم تقسیم می‌کرد: «دوره نخست دوره آیین فتیشیزم و بت‌پرستی است، دوره دوم، دوره ظهور ادیان ابراهیمی و رواج تعقل فلسفی و متافیزیکی است و درنهایت دوره سوم، دوره بلوغ فکری انسان است و اصلاً مباحث مابعدالطبیعه و شرک و توحید در این دوره جایی ندارد. اسپنسر مطلب را به‌شکل دیگری مطرح می‌کند. او در ابتدا اعتقاد انسان اولیه را به «دوگانگی روح و بدن» بررسی می‌کند و سپس در ادامه بحث می‌افزاید که آن انسان جاهل از باب این‌که در خواب مردگان را می‌دید، تصور می‌کرد که آن‌ها واقعاً موجوداتی هستند که از خارج آمده‌اند، پس به روح معتقد شد. به‌تدریج این تصور را میان تمام اشیاء تعمیم داد و همه آن‌ها را ذی‌روح دانست؛ از این‌رو برای در امان ماندن از شرور طبیعی به مذهب روی آورد. برتراند راسل، فیلسوف خداناگرای معاصر انگلیسی نیز مشابه چنین باورداشتی را در مجموعه اندیشه‌های فلسفی خود در باب دین دارد. اجمالاً او ریشه پیدایش دین را ترس و وحشت آدمیان و ضعف و زبونی حاصل از آن می‌داند.
در ارتباط با این بحث، گذری بر گزیده‌ای از اندیشه‌های زیگموند فروید، روانشناس اتریشی، ما را از پیشبرد سخن یاری می‌رساند. فروید که با ابداع «ناخودآگاه» تحولی در دانش روانشناسی ایجاد کرد، به دین از منظر خاصی می‌نگرد. به‌زعم او دین نتیجه آرزوهای محقق ناشده انسان است که آدمی را وامی‌دارد با ایجاد دین، آمال و امیال خود را که در طبیعت دست‌نایافتنی می‌نماید،‌ به تحقق رساند. بنابراین دین چیزی بیش‌از گرایش انسان به گونه‌ای وهم و خیال‌پردازی و خرافه نیست. بشر خود دین را می‌سازد. او طبیعت را به‌عنوان یک پدر تلقی می‌کند و در پی فرآیند اعطای سیمای انسانی و الوهی به جریان طبیعت، به‌تدریج خدایان را به‌عنوان حامیان خود تصور می‌نماید.
به تعبیر فروید دین نوعی «روان‌پریشی» و «روان‌رنجوری» است. فرد دیندار دچار «وسواس تقدس» است که برپایه پالودن مدام ذات و روح و آرامش بخشیدن به آن، گونه‌ای دغدغه خرافی را به‌نظاره می‌نشیند. در اینجا است که فروید وجود دین را بیهوده قلمداد می‌کند و آن را ابزاری برای ازخودبیگانگی انسان می‌پندارد. او برهمین اساس در رابطه‌ای نزدیک با آنچه پیش از این از مارکس بیان نمودیم، از پذیرش هرگونه رستگاری ماورای طبیعی استنکاف می‌ورزد. به گمان وی روان بشر سرشار از ناکامی‌ها و ناهماهنگی‌ها با جریانات طبیعت است که تسکین همه آن‌ها در این جهان امکان‌پذیر نیست؛ از این‌رو ساختارسازی اتوپیایی خیالی در ذهن و فرارسیدن جریان دلپذیر مداوای آلام و دردهای آدمی در عالمی دیگر از بنیان بیهوده است. فرجام این معنا خود مقدمه‌ای می‌گردد تا دین را از صحنه ذهن، روان و کردار بشر کنار بزند. بحث را پیرامون اندیشه دینی مارکس پی می‌گیریم. مارکس در فرازی از آموزه‌های خود، «انتقاد دینی» را اصلی می‌داند که اکنون ضرورت آن بیشتر به چشم می‌آید؛ چرا که انسان در زیر چرخ کارخانجات غول‌پیکر به فرسودگی گراییده است، کمرش در فشار طاقت‌فرسای سرمایه‌داری و نظام کاپیتالیستی نزدیک به خردشدن است. اکنون زمان آن فرارسیده که منجی کمونیسم، ناله انسان‌های زجرکشیده را که صورت عینی آن در «طبقه پرولتر» (کارگران) و در تفکر پسینی، به‌خصوص در اندیشه‌ لنین، در «طبقه دهقانان» تحقق یافته است، بشنود؛ «طبقه پرولتر هیچ‌چیز از دست‌دادنی ندارد، جز زنجیرهایش.»
مارکس در ابتدا چنین بحث می‌کند که انتقاد دینی، انسان را از اشتباه بیرون می‌آورد تا به‌عنوان انسانی که به خطای خود پی برده و حاکم بر عقل خویش گردیده، بیندیشد، عمل کند، واقعیت خویش را بیافریند و گرد خورشید واقعی؛ یعنی خودش به گردش درآید.
مارکس به تاریخ نگاهی ماده‌باورانه دارد. او اساساً تاریخ را صحنه تضاد طبقاتی می‌پندارد. در دوره کمون اولیه که اشتراکیت وجود داشت و وسایل تولید و روابط تولید باهم یکسان رشد می‌کردند، دین در عرصه جامعه حضور نداشت؛ زمانی‌که جوامع به بلای خانمان‌سوز «مالکیت خصوصی» گرفتار شدند که نخستین نمونه عینی آن در دوره «برده‌داری» به‌ظهور رسید،‌ مذهب نیز به‌تدریج در متن زندگانی انسان‌ها وارد شد و نقشی عمده ایفا نمود. دین در میان طبقه ضعیفان بارور شد تا با کارکردی امیدباورانه و صبرگروانه، آن‌ها را به زیر بال‌وپر گیرد و اندکی از آلام ایشان را تسکین دهد.
مارکس با نگاهی بدبینانه‌تر، به اندیشه‌ای دیگر نیز روی می‌آورد؛ این پنداره تاحدی ارتباط خود را از ماتریالیسم فویرباخی می‌گسلد و بیش‌از پیش به جامعه‌شناسی نزدیک می‌گردد. شاید او طرح این تفکر را به‌منظور پالودن دامان پرولتاریای زجرکشیده از معصیت بزرگ ایجاد مذهب و نیز مهیاسازی این طبقه برای انقلاب علیه سرمایه‌داری و دست‌یابی سریع‌تر به فردوس سوسیالیسم مطرح می‌کند. مارکس در این نظریه براساس فلسفه اقتصادی خویش خود را حامی طبقه ضعیف (پرولتاریا= طبقه کارگران) می‌داند، دین را محصول استثمار اقویا می‌شمارد که به ‌منظور چپاول هر چه بیشتر ضعفا ایجاد گردیده است. این دیدگاه کاملاً در نقطه تقابل فرضیه نیچه قرار دارد که به «اصالت نیرومندی» معتقد است و دین را اندیشه‌ای فرافکن می‌داند که ضعیفان آن را برای پایداری در برابر قدرتمندان به ‌وجود آورده‌اند.
نیچه دین را گونه‌ای خود- ریشخندی و خود- فلج‌سازی می‌پندارد که آزادی و خواست قدرت آدمی را قربانی می‌کند.
پیش ‌از مارکس، عموم مادی‌گرایان بی‌آنکه به روابط اقتصادی توجهی عام داشته باشند،‌ فلسفه ظهور ادیان را جهل و تحیر انسان اولیه نسبت به اسرار و گره‌های ناگشودنی عالم می‌دانستند: انسان ابتدایی زمانی ‌که خود را در برابر قدرت‌های طبیعی ناتوان دید، مذهب را برگزید تا حیرت، ترس و جهل خود را جبران نماید و خویش را با تمسک به نیروهای غیبی ایمن سازد. لیکن مارکس که همواره سعی داشت مظاهر حیات را مولود نظام اقتصادی و تطور وسایل تولید بداند و آن‌ها را در سایه روابط اقتصادی توجیه کند، نتوانست نظریه عموم مادی‌گروان را که رگه‌های اقتصاد در ساختار بنیادین آن حضور نداشت، پذیرد؛ از این‌ رو به اندیشه‌ای که در مباحث پیشین نموده بود، روی آورد.
شاید مارکس در جمع‌بندی دوایر این اندیشه از نقدهای برخی معارضین نظام دینی سلطه‌محور قرون وسطی بهره برده باشد؛ چرا که آن‌ها به‌زعم خود از توطئه‌ای پرده برمی‌داشتند که در آن طبقه روحانیان در ائتلاف با اشراف و حکام، ضمن تسلط بر عامه دین‌باوران و چپاول حقوق مسلم مردم، ایشان را به صبر و انتظار برای ظهور مسیح دعوت می‌کردند و با تقدیس کتاب مقدس (BlBLE)، پرداختن به علوم جدید را عصیان علیه کلیسا و نظام روحانیت می‌دانستند و همواره روزی را بشارت می‌دادند که روز جزا و بررسی حساب پاداش و کیفر بندگان الهی است.
فلسفه انتقادی معارضین و نیز سایر خرده‌گیران حکومت جزمی کلیسا، در پایان به بنیان‌های اندیشه روشنفکری غربی منتهی شد که «اصلاح دینی» (RELlGlOS REFORMATlON) را در رئوس برنامه‌های خود قرار داده بود. این اصلاح باید در ریشه‌های مذهب کلیسایی صورت می‌گرفت که اساسش «پایان دادن به عصر طولانی رژه خدا بر روی زمین» بود. بی‌شک «فرانسیس بیکن» بیش‌ از دیگران در این زمینه توفیق یافت. او با به چالش فراخواندن سنت و ایده‌های جزمی و انتزاعی کلیسای سده‌های میانه، تلاشی جدی برای این جهانی کردن علم مصروف داشت. به ‌زعم او علم و قدرت ناشی از آن، تنها گزینه‌ای بود که می‌توانست بشر را در جای خدا بنشاند و وی را به خدایی بدل کند تا جاودانه گردد. بی‌تردید آرای الهی «ویلیام اوکام» که فلسفه او به تعبیر کاپلستون واپسین نماینده فلسفه قرون وسطی است، تاثیرگذارترین اندیشه در انتقاد از رهبران و روحانیان کلیسا در دوره قرون میانه مسیحیت می‌باشد که زمینه‌پرداز تفکر عرفی‌سازی (سکولاریزم: جدایی دین از زندگی مادی) در جهان غرب گردید. او با چیرگی در اندیشه فلسفی اسکولاستیک (فلسفه مدرسی)، از یک ‌سو خداوند را با «شک» مترادف ساخت و قدرت مطلقه را از او گرفت؛ در نتیجه ایمان جولانگاه بدیهیات گردید که عقل را به آن راهی نیست و تنها مسیر برای وصول به آن کشف و شهود است و بس؛ نظیر آنچه کانت سال‌ها بعد بر زبان آورد. از طرف دیگر عقل اسیر وسوسه‌های خردکننده شک شد که اطلاق و جزم‌اندیشی و دگم‌پرستی را برنمی‌تابید.