مازیار خسروی ـ نزهت امیرآبادیان
«بازی تمام شد». این جمله رامحمد الدوری آخرین سفیر صدام در سازمان ملل خطاب به خبرنگارانی که روز 10 آوریل در برابر خانه او در نیویورک جمع شده بودند به زبان آورد و برای خلاصی از شر جماعت سمجی که با پرسشهای خود در مورد اوضاع بغداد و سرنوشت سران رژیم بعث کلافهاش کرده بودند، اضافه کرد: ارتباط من با بغداد مدتهاست که قطع شده، مثل شما برای دریافت اخبار، تلویزیون تماشا میکنم.
3 هفته پیش از این تاریخ، هنگامی که ایرانیان خود را برای برگزاری جشنهای نوروز آماده میکردند نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به بهانه یافتن سلاحهای کشتار جمعی، حمله خود به عراق را آغاز کردند؛ شامگاه 20 مارس سال 2003 میلادی.
در نخستین ساعات آغاز حمله، بیش از هزار موشک کروز به عراق شلیک شد و بغداد در مه سیاه و سنگینی از دود و خاکستر فرو رفت.
به فاصله 48 ساعت، یگانهای زمینی نیروهای ائتلاف از جبهه جنوب و از خاک کویت به عراق سرازیر شدند. مقاومت عراقیها در بندرهای فاو و امالقصر از حد انتظار بالاتر بود. در بصره و ناصریه هم کسی با گل و شیرینی به استقبال مهاجمان نرفت؛ جنگ خانه به خانه در روزهای نخستین بهار...
آن روزها چهره محمد السعید الصحاف، شیپورچی تبلیغاتی رژیم بعث، بیش از هر کس دیگری از شبکههای خبری جهان پخش میشد: سرزمین ما گورستان این اوباش خواهد شد.
چند روز بعد اما، اوضاع به یک باره دگرگون شد. شهرهای کربلا و نجف سقوط کردند و شیعیان به جان آمده از ستم، تنها برای دفاع از اماکن مقدس خود سینه سپر کردند. کسی نگران مجسمهها و عکسهای صدام نبود.
روز سوم آوریل یگانهای پیشرو یکی از لشکرهای پیاده آمریکایی از سمت غرب به بغداد نزدیک و در 10 کیلومتری این شهر مستقر شد. صدای انفجار گلولههای توپ در حومه بغداد شنیده میشد، برای نخستین بار از آغاز جنگ، پایتخت در تاریکی فرو رفت؛ همه چیز به آرامی به پایان خود نزدیک میشد.
روز بعد نیروهای آمریکایی از سقوط فرودگاه بغداد خبر دادند. سعید الصحاف اما همچنان نقش خود را با هنرمندی بازی میکرد. او با یونیفورم زیتونی و موهایی که به سیاهی کلاهش رنگ شده بود، در سالنی که صدای انفجار شنیدن هر صدایی را در آن مشکل میکرد رو به خبرنگاران ایستاده بود؛ «نیروهای ویژه عراق، «مطار الصدام» را پس گرفتند و آمریکاییها به دهکدهای نزدیک فرودگاه فرار کردند...»
گوبلز روزگاری گفته بود، دروغ هرچه بزرگتر باشد باورپذیرتر است.
البته این سخن مربوط به دورانی بود که دوربینهای شبکههای خبری، در هر گوشه و کناری پرسه نمیزدند 2 روز بعد بصره سقوط کرد. سربازان عراقی، دسته دسته یا میگریختند و یا تسلیم میشدند.
روز هفتم آوریل نیروهای آمریکایی وارد کاخهای صدام میشوند؛ جزیرههای فراوانی و تجمل بر ساحل رود دجله، در کنار بغداد فلاکت زده.
چیزی به پایان هزار و یک شب صدام باقی نمانده.
و سرانجام روز داوری نهم آوریل.
آخرین مقاومتها در بغداد پایان میگیرد. مردم، چون مورچگانی که در بهار از سوراخهای زمستانی خود بیرون میآیند، در تمام شهر دیده میشوند. نه از گارد ریاست جمهوری خبری هست نه از فدائیان صدام. هر کس با هر چیزی که دم دست مییابد به جان مجسمههای دیکتاتور افتاده، گروهی دیگر که عقل معاششان بهتر کار میکند برای بیان نفرت خود از قائد اعظم، راه بهتری پیدا میکنند، ساختمانهای دولتی، مرکز خرید، خانهها و حتی بیمارستانها غارت میشود.
موزه بغداد و گنجینه چندهزار سالهاش در اندک زمانی به یغما میرود. فاتحان آمریکایی، فقط نظارهگرند و گهگاهی سرود (wining war-wining peace) را دم میگیرند. شهری که قرار بود استالینگراد حزب بعث باشد، بیشتر به نیشابور بعد از حمله مغول شبیه است.
حالا 3 سال از سقوط بغداد گذشته است. 36 ماهی که میتوان از آن، سریال کمدی ـ اکشن 26 قسمتی از ندانم کاریهای فاتحان ساخت.
شاید به گمان آنها بینالنهرین، زهدان کهنترین تمدنهای بشری، شبیه تپههای هالیوود است. حاکم آمریکایی برای سرزمین رافدین، انحلال ارتش، بازی موش و گربه ای برای یافتن سلاحهای کشتار جمعی و...
پسران صدام کشته شدند، خود او به اتهام ارتکاب جنایت علیه شیعیان و کردها محاکمه میشود و اکنون عراق بهشت تروریستهاست؛ نمایش سر بریدن گروگانها روی صفحه مانیتورها در پایگاههای اینترنتی و شبکههای عربی عادیتر از تصاویر هلهله مردم برای صدام در زمان حکومت اوست.
اکنون هدف انفجارها و محلات تروریستی از نظامیان آمریکایی به مردم عادی و اماکن مقدس تغییر کرده است و اختلاف نظر میان مردان سیاسی، تشکیل دولت در عراق را هر روز به تأخیر میاندازد.
آمریکاییها جنگ را برقآسا بردند. به همان سرعتی که مرد عنکبوتی از دیوار ساختمانی بالا میرود. پیروزی در صلح اما از عهد آمریکاییها بر نمیآید.