تاریخ انتشار : ۱۲ آذر ۱۳۸۷ - ۱۱:۳۹  ، 
شناسه خبر : ۴۸۵۶۴

فرید زکریا / سرپرست بخش بین‌الملل هفته‌نامه نیوزویک
مترجم: کاوه شجاعی
جورج بوش علاقه دارد که خود را <رئیس جمهوری دوران جنگ> توصیف کند. و او تصمیمات فراوانی گرفته که به سربازان و نبردهای آنان مربوط بوده است. اما آیا این باعث می شود جورج بوش رئیس جمهوری دوران جنگ باشد؟ از دید خیلی ها جواب سوال مثبت است. بالاخره ما درگیر جنگ هایی در عراق و افغانستان هستیم. اما بیل کلینتون هم دو بار به شبه جزیره بالکان نیرو فرستاد و آمریکا در دوران جورج بوش (پدر) هم وارد پاناما و عراق شد. با این همه هیچکدام از این دو خود را <رئیس جمهوری دوران جنگ> توصیف نمی کردند.
برای یک ابرقدرت، حضور در یک درگیری نظامی چیز عجیبی نیست. از سال 1945 به این طرف تنها رئیس جمهوری که هیچ سربازی را به هیچ نقطه ای از دنیا نفرستاد جیمی کارتر بود. (حتی جان اف کندی هم یک طرف ماجرای خلیج خوک ها بود و <مشاوران> آمریکایی را روانه ویتنام جنوبی کرد.) آمریکا همچنان قدرت مسلط نظامی جهان است پس بحران های محلی باعث درگیر شدن متحدان یا منافع ایالات متحده در آن نقطه از دنیا می شود؛ چیزی شبیه وضعیت بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم. در آن دوران، در اکثر اوقات، نیروهای انگلیسی در گوشه ای از جهان مشغول نبرد بودند. با این همه نه بریتانیا خود را <در جنگ> می دید و نه نخست وزیران بریتانیا خود را <رهبران دوران جنگ> توصیف می کردند. (حتی تونی بلر هم با اینکه سربازان انگلیسی را به شبه جزیره بالکان، سیرالئون، افغانستان و عراق فرستاده خود را نخست وزیر جنگ نخوانده است.)
آمریکا (و پیش از آن بریتانیا) تنها موقعی <در جنگ> قرار گرفته که یک درگیری امنیت بنیادین آمریکا را مورد تهدید قرار داده است - نه منافع یا متحدانش را. و عقل سلیم روسای جمهوری چنین دورانی را <رهبران دوران جنگ> قلمداد می کند. با این تعریف سیاستمدارانی که در جنگ های جهانی اول و دوم در آمریکا و انگلیس بر سر کار بوده اند - ویلسون، لوید جورج، روزولت و چرچیل - رهبر دوران جنگ توصیف می شوند. در آن دوران، کل جامعه مورد تهدید واقع شده بود و این نیازمند پاسخی در مقیاس ملی بود. در هیچ مقیاسی ما در حال حاضر در دوران جنگ به سر نمی بریم و همه ما این را می دانیم. زندگی در آمریکای امروز به طور شگفت انگیزی عادی است، آن هم برای کشوری که سربازانش در دو منطقه جنگی می جنگند. آمریکا ممکن است در جنگ ها حضور داشته باشد، اما آمریکا در جنگ نیست. و حالابه رفتار این <رئیس جمهوری دوران جنگ> آمریکا توجه کنید. بوش اخیرا گفته که در طول سال های اخیر گلف را کنار گذاشته است چون <ورزش کردن در دوران جنگ> یعنی ارسال سیگنال اشتباه برای دیگران. این <ایثار> بوش را با آنچه آمریکایی ها در جریان جنگ جهانی دوم انجام دادند مقایسه کنید. در آن دوران تقریبا تمام مردان سالم آمریکایی به خدمت فراخوانده شدند، غذا جیره بندی شد و کارخانه ها برای تولید تجهیزات نظامی تغییر کاربری دادند. برای مثال بین سال های 1941 تا 1945 حتی اتومبیل - غیر از خودروهای ارتش - در آمریکا تولید نشد. بدون شک عده ای، از جمله بوش، بگویند که ما در جنگ هستیم، آن هم عمیق تر از آن چیزی که فکر می کنید. مجله فورچن، در شماره 23 ژوئن خود از سناتور جان مک کین، نامزد جمهوریخواهان در انتخابات ریاست جمهوری پاییز آینده، پرسید که بزرگ ترین روندی که در بلندمدت اقتصاد آمریکا را تهدید می کند چیست؟ و او به نوشته فورچن 111 ثانیه مکث کرد> و گفت: من فکر می کنم خطرناک ترین و واقعی ترین تهدید که باید علیه آن اقدام کنیم افراط گرایی اسلامی است، این می تواند بر موجودیت ما تاثیر بگذارد.>
مک کین این را می گوید، اما حالاکاملامشخص است که القاعده و فلسفه آن دیگر آن غول چندسری نیست که قبلاتصویر شده بود. القاعده و گروه های نزدیک به آن در طول 7 سال گذشته دچار ریزش هوادار شده اند. توانایی گروه های تروریستی برای انجام یک عملیات بزرگ به شدت کاهش یافته و آنها در طول این سال ها کمک های مالی بسیار کمتری را جمع کرده اند. درست است که هنوز گروه های کوچکی از مردم می توانند خرابی های بزرگ به وجود آورند، اما آیا این حرکت واقعا یک <تهدید وجودی> ایالات متحده یا جهان غرب به حساب می آید؟ نه، چون آنها واقعا ضعیف هستند.
القاعده و آن چند هزار جنگجوی نزدیک به این گروه، کشوری ندارند که از آن به عنوان پایگاه استفاده کنند یا منطقه ای حتی کوچک را در اختیار خود بگیرند. و از آن مهم تر ایدئولوژی آنها عموم مردم را به سمت خود جلب نکرده است. آنها نه فقط با آمریکا، که با اکثریت جهان اسلام می جنگند، در واقع آنها به جان <مدرنیته> افتاده اند.
از سال 2003 به این طرف تعداد زیادی از تحلیلگران نظرشان را در مورد قدرت القاعده تغییر داده اند که استادان دانشگاهی چون بنیامین فریدمن، مارک سجمن و جان موئلر در این زمینه پیشرو هستند. من هم از سال 2004 در مقاله هایم و در کتابم به این مساله اشاره کرده ام. جیمز فالوز هم سپتامبر 2006 در مقاله ای عالی در مجله آتلانتیک نوشت که اگر اصلاجنگی علیه شبه نظامیان اسلام گرا وجود داشته، حالابه پایان رسیده است و شبه نظامیان بازی را باخته اند.
این نوشته ها البته فضای سیاسی را تغییر نمی دهند چون در خلاء سیاسی رها می شوند. راست ها می خواهند به ما بقبولانند که در عصر ترسناکی زندگی می کنیم تا بتوانند یکجانبه گرایی تهاجمی جورج بوش را توجیه کنند. چپ ها هم سعی می کنند مردم را به این باور برسانند که بوش همه چیز را خراب کرده و دنیای به شدت خطرناکی را به ارث گذاشته که افراط گرایان در آن قدرت اصلی به حساب می آیند. اما این روزها، حتی سرپرست سیا هم اذعان می کند که القاعده روزگار خوشی را نمی گذراند. پیتر برگن که در سال 2007 در مجله نیوریپابلیک مقاله <بازگشت القاعده> را نوشت، اخیرا یادداشت <از هم پاشیدگی> را در این مجله منتشر کرد که درباره افول این گروه بود. (جالب اینجاست که هر دو یادداشت روی جلد مجله را به خود اختصاص دادند.) حتی هفته نامه نومحافظه کار <ویکلی استاندارد> هم اعتراف کرد که <دشمن> حالاضعیف تر شده است و البته بوش را مسوول این پیروزی دانست. تروریسم در اکثر کشورها کاهش یافته جز آن دو کشوری که آمریکا به آنجا نیرو فرستاده؛ یعنی عراق و افغانستان.
البته بدون شک دولت بوش به خاطر اقدامات ضدتروریستی اش در این روند سهم دارد. تلاش های دولت پس از یازدهم سپتامبر 2001 و نابودی هسته های تروریستی در آسیا و اروپا، جلوگیری از رسیدن پول به گروه های تروریست و تعقیب شبانه روزی رهبران القاعده توانسته جلوی فعالیت افراط گرایان را تا حد زیادی بگیرد. اما واکنش شما به نوع نگاه شما به دنیا بستگی دارد و دولت بوش هم در مورد تهدید القاعده بزرگنمایی کرده است. نتیجه اینکه ما زیاده روی کرده ایم. بوش و نزدیکانش معتقدند این مشکل یک مشکل نظامی است، اما آنها بخش سیاسی و فرهنگی ماجرا را کاملانادیده گرفته اند. گسترش غیرقابل باور بودجه نظامی، حرکت سریع به سمت جنگ با عراق و اعمال محدودیت های جدید اجازه ورود خارجی ها به خاک آمریکا بخشی از اقدامات اشتباه بوش بود که می تواند هر آمریکایی را به این نتیجه برساند که ما در جنگ هستیم. جان موئلر می نویسد ما در واکنش به پنج مرگ بر اثر حمله تروریستی به کمک ویروس آنتراکس، 5 میلیارد دلار هزینه کردیم. خنده دار نیست؟
در واقع این همان چیزی است که اسامه بن لادن می خواست. او با وجود ضعف کنونی اش، همیشه یک استراتژیست زیرک بوده است. او یک بار در تشریح هدفش از حملات یازدهم سپتامبر گفت که آنها 500 هزار دلار خرج کردند و 500 میلیارد دلار به اقتصاد آمریکا خسارت وارد کردند اما حالاشرایط فرق کرده است. حملات یازدهم سپتامبر حملات بزرگی بودند و اولین در نوع خود به حساب می آمدند. از آن زمان تاکنون حملات موفق تروریستی - در اندونزی، عربستان سعودی، مراکش، ترکیه، اسپانیا و بریتانیا - تاثیرات بسیار کمتری بر اقتصاد جهان گذاشته اند. ما با افراط گرایان اسلام گرا می جنگیم، اما این یک جنگ سرد است، نه جنگی داغ. این یک چالش بلندمدت دوران صلح است. یک رهبر برای مواجهه با این چالش باید راه استفاده نکردن از قدرت نظامی را بلد باشد. شاید داناترین رئیس جمهوری آمریکا در جریان جنگ سرد دوایت آیزنهاور بود که با آرامش و دقت و توازن توانست کار خود را پیش ببرد. دیگران اتحاد جماهیر شوروی را تهدیدی بزرگ به حساب می آوردند اما او اعتقاد داشت ما با آنها در رقابت هستیم. آیزنهاور نپذیرفت که آمریکا با فرانسوی ها به ویتنام یا با انگلیسی ها به سوئز برود. او درخواست های وزارت دفاع برای اختصاص بودجه برای تولید انواع جدیدی از سلاح ها را نپذیرفت و به جای آن بودجه مملکت را صرف ساخت بزرگراه های جدید بین ایالتی کرد و اوضاع اقتصادی را سامان داد. رئیس جمهوری بعدی ایالات متحده هم باید چنین مسائلی را چالش خود بداند. ساکنان کاخ سفید اما عموما بدبینی را ترویج می کنند. قبلامی گفتند روس ها قصد نابودی آمریکا را دارند و حالامی گویند القاعده یا ایران شیوه زندگی ما را مورد تهدید قرار می دهند. در واقع آمریکا کشوری به شدت قدرتمند است و تنها چیزی که می تواند آن را مورد تهدید قرار بدهد ندانم کاری سیاستمدرانش است. شاید بهتر باشد میهمان بعدی کاخ سفید، هر روز که جلوی آینه می ایستد یک جمله را تکرار کند: <ما در جنگ نیستیم.>