تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۹  ، 
شناسه خبر : ۴۸۷۹۹

حسین زحمتکش
امروزه در مسیر «تعریف دین» دو نظریه وجود دارد؛ نظریه اول بر این باور است که تاکنون تعریف متقن و مجاب‌کننده‌اى از دین ارایه نگردیده و در تعریف دین هیچ تعمیم فراگیرى عرضه نشده است، چرا که ملاک در تعریفى جامع و مانع از دین، پذیرش آن از سوى پیروان تمامى ‌ادیان مى‌باشد و همین است که کاوش‌هاى عمده را در این مسیر با نوعى صعوبت روبه‌رو مى‌سازد. درک چنین نکته‌اى با نگاهى به تاریخ پر فصل تعریف‌کنندگان دین به خوبى روشن مى‌گردد، تا آن جا که به قول ویلیام جیمز در کتاب «دین و روان»: «کسانى که به تعریف دین پرداخته‌اند غالباً به این نکته اشاره کرده‌اند که ارایه تعریفى کامل که شامل همه جنبه‌هاى دین باشد، امر مقدورى نیست.»
البته تلاش‌هاى دین‌پژوهان بسیارى که در این عرصه گام نهاده‌اند، شایان ارج است. در تحقیقات اندیشمندان این حوزه گهگاه به نکاتى برمى‌خوریم که با نگره‌اى حداقلى، بخشى از فراخناى مجموعه دین را در برمى‌گیرد؛ از جمله این که «دین به ساحت روحانى و مینوى مربوط است» و یا «دین‌گونه‌اى باور داشت به خداى یکتا یا خدایان متعدد است.» (تقابل میان خداى واحد در آیین یهود، مسیح، اسلام و زردشت گاهانى و خدایان پرشمار در آیین هندو که بالغ بر چند صد هزار الهه مى‌باشد) و یا تعریف مشهور «اُتو» که دین را «امر قدسى» مى‌پنداشت.
همین گستره به ظاهر غیرقابل وصول است که اندیشمندانى چون جان هیک را وا مى‌دارد به جاى یافتن یک ویژگى خاص از میان پدیدارهاى گونه‌گون دین، در جست‌وجوى مجموعه‌اى از شباهت‌هاى خانوادگى در ادیان باشند؛ البته چندان هم نباید امیدوار بود که طریقه جان هیک و همفکران او نیز به سرانجامى ‌قابل اتکا برسد. به دو دلیل تعاریف دین از جنبه ارتدوکسى این حوزه خارج است: ۱ـ تنوع و کثرت ادیان بشرى ۲ـ عدم شمول فراگیر عناصر اشاره شده در تمام تعاریف دین، با در نظر گرفتن باور داشت‌هاى همه ادیان نه فقط یک یا چند دین به خصوص که از گونه‌اى پیوستگى ریشه‌اى یا اتصال تفکرات پسینى برخوردار مى‌باشد.
اما نظریه دوم با تکیه بر محدودیت دایره دین، مى‌گوید دین قابل تعریف است و این مهم تنها با تحقیقات پیوسته و جدى صورت مى‌گیرد. مفسرین ادیان الهى از کسانى هستند که بر این نظریه پا مى‌فشارند. با نگاهى به تعاریف حوزه یاد شده که همواره سعى دارد با نوعى اعتلاى مفهومى ‌و ارزش‌گذارى معنایى با گزاره دین برخورد کند، این نگره به روشنى نمایان مى‌گردد. شهید مطهرى در «تکامل اجتماعى انسان» مى‌نویسد: «دین ایدئولوژى است که تکیه‌اش بر سرشت روحانى انسان، یعنى بر شناساندن انسان است.
بر آگاه کردن انسان به این سرشت و پرورش دادن این جنبه وجود انسان و برقرار کردن تعامل میان دو جنبه وجودى انسان [یعنى:] علوى و سفلى است. عبادت‌ها، رازها، نیازها، خداشناسى‌ها، پرهیز کردن از گناهان، پرهیز کردن از دروغ، از خیانت، از ظلم و ستم، از غیبت. تمام این‌ها گذشته از جنبه‌هاى اجتماعى، یک جنبه انسانى و تربیتى دارد؛ یعنى براى احیا و زنده کردن همان جنبه انسانى است.»
شاید اگر یکى از مهم‌ترین کارکردهاى دین به معناى اعم را در حیات مادى انسان، پشتیبانى از اخلاق بدانیم، این گفته ویل دورانت درست باشد که «دین با دو وسیله از اخلاق پشتیبانى مى‌کند که یکى از آن‌ها اساطیر است و دیگرى محرمات. اساطیر عاملى است که اعتقاد به امور فوق طبیعى را ایجاد مى‌کند و همین اعتقاد سبب مى‌شود که روش‌هاى اخلاقى که اجتماع یا کاهنان آرزومند بقاى آن‌ها هستند، برقرار بماند، چون فرد توقع دارد که به ثواب آسمانى برسد و از عقاب آن در امان باشد، ناچار به قیودى که اجتماع او یا بزرگان این اجتماع بر او تحمیل مى‌کنند، گردن مى‌نهد.»
در این نقطه است که مى‌توان دین را با اخلاق یکى دانست و تعریفى بدیع در راستاى ارتباط تنگاتنگ دین و اخلاق به دست داد. البته یک سنگ شمردن دین و اخلاق در نهایت امر، دین پژوه را به وادى ناکجاآباد رهسپار مى‌گرداند چرا که از یک سو گستره دین در تمامى ‌ابعاد آن بسى وسیع‌تر از ظرف اخلاق است، زیرا جنبه‌هایى از حیات مادى و معنوى آدمیان را در احاطه خود مى‌گیرد که اخلاق را به آن‌ها راهى نیست و اساساً حوزه اخلاق از این محدوده منفک است. تصورات عرفانى و انگاره‌هاى اشراقى تعبیه شده در ادیان الهى و غیرالهى از آن جمله اند. از سوى دیگر برخى گمانه‌زنى‌هاى اخلاقى که در بسیارى از اندیشه‌ها، به خصوص در تفکر فلسفه اخلاق غرب، متهم به نسبیت است، در جاودانه‌هاى دینى جایى ندارد.
بنابراین از این مقوله بیش از این نمى‌توان بهره برد که دین و اخلاق تناسباتى با هم دارند، بدون آن که در فضاى حاکم بر هر یک که مطابق با شرایط و اقتضائات خاصى است، تنفس نمایند. دین از اخلاق پشتیبانى مى‌کند و اخلاق بر «کارکردگرایى دین» که پرسش اساسى در فلسفه نیاز بشر به دین است، صحه مى‌گذارد.
هر چند تعبیر اریک فروم در جایى که مى‌گوید: «هیچ کس نیست که به دینى نیازمند نباشد و حدودى براى جهت‌یابى و موضوعى براى دلبستگى خویش نخواهد» نیاز بشر را به تفرج در فضاى دین و برخوردارى از القائات و بن مایه‌هاى تقدس مآب‌دین، نشان مى‌دهد، همگنان او اما در جهان غرب، به دگم و اطلاقى چنین به بحث نپرداخته‌اند. ویلیام جیمز، از فلاسفه پراگماتیست آمریکا در «دین و روان» مى‌نویسد: هر وضع و حالتى را که مذهب بنامیم، چیزى از وقار و سنگینى و وجه و لطف و محبت و ایثار همراه دارد.» به راستى باید اذعان نمود که این کلام، دین را در حوزه اخلاق و در محدوده‌اى نزدیک به ادیان الهى و ادیان مشابه به تفسیر مى‌نشیند.
با تمام آنچه گفته شد درمى‌یابیم که ارایه تعاریفى که حوزه فزون‌ترى از فراخناى گستره دین را در برگیرد و ناظر بر مجموعه‌اى هر چند اندک از انگاره‌هاى دینى باشد، ضرورى به نظر برسد، بنابراین شاید ما هرگز خویش را بى‌نیاز از برخى تعاریف دین در حوزه دین‌شناسى نیابیم، از این رو است که متفکران عرصه مزبور در اندیشه تعریف دین، پیاپى نظرات گونه‌گون ارایه مى‌کنند. ما نیز بر همین مبنا دین را چنین تعریف مى‌کنیم: «دین نمود یا جلوه ماوراء طبیعت در وجود یا اندیشه‌اى تنزل‌یافته است که عقیده، روح و جسم انسان را به تسخیر خود درمى‌آورد.»
دین جریان یک شهود عرفانى است؛ شهودى که انسان را به وادى کمال و حریم امن الهى رهنمود است. خداوند در قرآن مى‌فرماید: «و من احسن دیناً ممن اسلم وجهه لله و هو محسن.» (کدام دین بهتر از آن است که مردم خود را تسلیم حکم خداوند نموده و هم نیکوکار باشند.) آنچه توجه به آن لازم مى‌باشد، این است که در این آیه هم جنبه فردى دین لحاظ شده است و هم جنبه اجتماعى آن.