تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۴۸۸۵۵

حامد عبدوس

علت نامیدن این گونه تغییرات به انقلاب‌های رنگی آن است که در تمام حالات، یک رنگ یا گل خاص به عنوان نماد توسط مخالفان رژیم حاکم مورد استفاده قرار می‌گرفته است.

آسیای مرکزی و قفقاز و سیاست‌های آمریکا

با فروپاشی «اتحاد جماهیر شوروی» و استقلال جمهوری‌های جدید در آسیای مرکزی، قفقاز و اروپای شرقی، ایالات متحده خود را با وضعیت جدیدی مواجه دید. در اندیشه هیأت حاکمه آمریکا این تفکر پدید آمد که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد، این کشور فرصت و توانایی لازم را برای حضور سیاست خود در کشورهای تازه استقلال‌یافته پیدا کرده است و از این طریق می‌توان در سایر ابعاد نیز به موفقیت‌هایی نایل آمد.

بر این اساس، سیاست‌های ایالات متحده آمریکا در چند مرحله شکل گرفت که در مرحله نخست، به رسمیت شناختن استقلال این کشورها و توسعه نفوذ بود. مرحله دوم، اعطای کمک‌های اقتصادی به دولت‌های تازه شکل گرفته در این منطقه و بازسازی وضعیت اقتصادی آنها و مرحله سوم، توسعه نفوذ سیاسی برای همراه کردن آنها با سیاست خارجی آمریکا در صحنه مناسبات جهانی.

بی‌تردید مهم‌ترین اهداف راهبردی ایالات متحده در منطقه آسیای مرکزی و قفقاز، جلوگیری از سلطه یا اقتدار کامل روسیه بر این کشورهاست و به همین دلیل در بین سال‌های 1991 ـ 93 به دلیل اینکه جمهوری‌های بر جای مانده، وابستگی فراوانی به روسیه داشتند، با روسیه تا جایی که به عنوان مهم‌ترین عضو کشورهای مستقل مشترک‌المنافع شناخته می‌شد. مماشات کرد. در مرحله بعد از 1993 نیز آمریکا وارد سیاست مهار جدید روسیه، پس از فضای شوروی شد.

در کنار روسیه، جمهوری اسلامی ایران نیز جزئی از اهداف آمریکا برای جلوگیری از نفوذ و تأثیر‌گذاری بر منطقه بود. ایالات متحده برای دسترسی به این اهداف، از چند اهرم برای گسترش نفوذ بهره جست. یکی از این اهرم‌ها، دادن وعده‌های اقتصادی و فراهم کردن راه نفوذ شرکتهای آمریکایی و چندملیتی غرب و دیگری ایجاد فضای مناسب در داخل کشورهای منطقه برای تشکیل یک حکومت به سبک غربی بود.

در این خصوص، پس از سفر جیمز بیکر (وزیر امور خارجه دوره اول کلینتون در سال 1993)، کشورهای جدید‌التأسیس از بین دو الگوی «تئوکراتیک» و «سکولار دموکراتیک»، الگوی دوم را تحت فشار ایالات متحده، به عنوان نوع حکومت خود انتخاب کردند، تا از این حکومت‌ها به واسطه وابستگی‌های فرهنگی و سیاسی به غرب، از نفوذ روسیه یا ایران در کشورهایشان جلوگیری کنند. در این راه، آمریکا از دو ترفند تبلیغاتی استفاده کرد:

1. معرفی روسیه به عنوان کشوری ناتوان، برای شکل‌دهی به امور دولتی، حکومتی.

2. ایجاد وحشت از «بنیادگرایی اسلامی» در بین سیاستمداران کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز.

از سوی دیگر، وجود منابع «هیدروکربنی» در منطقه آسیای مرکزی و قفقاز، موجب چالش‌هایی اساسی در سیاست خارجی آمریکا گردید که از لحاظ اقتصادی، توسعه صنعت نفت این کشورها، فرصت‌های سرمایه‌گذاری را جهت تشکل‌های نفتی و ساختمانی آمریکا به وجود آورده و از لحاظ سیاسی، آمریکا توانسته بر منابع مهم انرژی کنترل داشته و موجب تنوع در تأمین نقتش شود و از سوی دیگر، با اعمال محدودیت‌هایی در خصوص انتقال منابع هیدروکربنی از طریق ایران، در پی محدود کردن نقش این کشور و تحکیم نقش ترکیه در منطقه است.

با این حال، به طور کلی می‌توان اهداف ایالات متحده آمریکا در آسیای مرکزی و قفقاز را تا پیش از حادثه 11 سپتامبر (2001) به شکل ذیل عنوان کرد:

1. جلوگیری از ظهور و توسعه‌طلبی ایدئولوژیک و رادیکالی روسیه.

2. ممانعت از گسترش تسلیحات هسته‌ای بر جای مانده از دوران کمونیسم.

3. جلوگیری از رشد اسلام رادیکال ضدغربی در منطقه.

4. تکمیل محاصره ایران.

5. تسلط بر منابع طبیعی منطقه.

6. حمایت از دموکراسی‌خواهی و اقتصاد بازار آزاد.

7. جلوگیری و کنترل جنگ‌های داخلی

وقوع حادثه 11 سپتامبر 2001 چرخش سیاست خارجی ایالات متحده را در پی داشت، این حادثه، کانون توجه ایالات متحده بیشتر بر «اوراسیا» معطوف گردید؛ ولی منطقه اوراسیا با دارا بودن دو سوم جمعیت جهان و منابع سرشار طبیعی و از همه مهم‌تر، وجود شش کشور هسته‌ای جهان، این منطقه را برای ایالات متحده حایز اهمیت ساخته است.

پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر، مسکو با درخواست آمریکا مبنی بر دسترسی نظامیان این کشور به پایگاه‌های شوروی سابق در آسیای مرکزی و قفقاز موافقت کرد. آمریکا از این طریق توانست، چند موافقتنامه نظامی کوتاه با کشورهای قرقیزستان، ازبکستان، تاجیکستان و قزاقستان، برای استقرار نظامیان این کشور و استفاده از پایگاه‌ها و تجهیزات نظامی آنها منعقد کند. این موضوع، گام اول، یعنی حضور نظامی آمریکا بوده و در مرحله بعد بر آن شد تا در مسایل منطقه‌ای نقش‌آفرینی کند و ترتیبات امنیتی را که زمانی دور از ذهن بود، ارتقا بخشد و ساختارهای نظامی و دفاعی کشورهای منطقه را از سیستم شرقی به سیستم غربی مبدل سازد.

باید اذعان داشت که ایالات متحده آمریکا در این مرحله توانست، نظر روسیه و چین را در چارچوب گفتمان مبارزه با تروریسم جلب کند؛ به گونه‌ای که «پوتین» همکاری روسیه با آمریکا را در 5 محور زیر عادی دانست:

1. همکاری اطلاعاتی با آمریکا.

2. استفاده از فضا و حریم هوایی روسیه برای هواپیماهای حامل کمک‌های بشردوستانه.

3. همکاری در آسیای مرکزی و قفقاز برای گشودن فضای هوایی متحدین خود برای پروازهای مشابه.

4. شرکت در عملیات بین‌المللی جست‌وجو و نجات.

5. کمک‌های بشردوستانه نظامی مستقیم به نیروهای اتحاد شمال افغانستان از طرفی نیز دولت «چین» را به دلیل مشکلات جدایی‌طلبی در کنار سیاست‌های خود قرار داد.

از آنجا که آمریکا به دلیل ملاحظات امنیتی، قصد ندارد نقاط حساس و استراتژیک آسیای مرکزی را خالی بگذارد، در پی ایجاد پلورالیسم جغرافیایی، به دلیل ساختارهای بر جای مانده از دوران کمونیسم بود که عدم تغییر این ساختارها در یک دهه گذشته، امکان وقوع بحران‌های اجتماعی را امری اجتناب‌ناپذیر کرده است.

اگرچه روسیه با حضور نظامی آمریکا در آسیای مرکزی کنار آمد؛ ولی نسبت به حضور این کشور در منطقه قفقاز که برای روسیه جنبه حیاتی دارد، چالش‌هایی ایجاد کرد. برخی از این دلایل عبارت است از:

1. وجود بحران‌ها در منطقه قفقاز و خارج از کنترل شدن آنها می‌تواند، موجب از دست رفتن قفقاز شمالی گردد.

2. به دلیل کنترلی که روسیه بر این منطقه داشت، توانسته بود، بر سیاست‌های راهبردی انرژی و سیاست جهانی خطوط لوله نفت و انتقال انرژی تأثیر داشته باشد.

3. به هر حال چنان که گفته شد، هدف ایالات متحده پس از 11 سپتامبر، تسلط بر اوراسیا است، چرا که نظریه «هارتلند مکیندر»، هنوز هم از اهمیت خاص خود برخوردار است. به همین دلیل آمریکا برای حضور در آسیای مرکزی و قفقاز و جلوگیری از شکل‌گیری پیمانها و اتحادیه‌های نظامی، با ترکیبهای متفاوتی از ایران، روسیه، هند، چین و برخی دولت‌های آسیای مرکزی (همانند سازمان شانگهای)، به رویه‌های گوناگون عمل می‌کند و چون امکان دسترسی از شرق و غرب را بر این قلمرو نداشت، قفقاز را دروازه ورود به این منطقه فرض کرد و جمهوری گرجستان در اولین گام قرار گرفت.

تبیین نحوه وقوع انقلاب‌های رنگی

وقوع پدیده تازه‌ای بعنوان انقلاب مخملی، نارنجی، صورتی و... که از آن به انقلاب رنگی تعبیر می‌شود در حوزه جمهوری‌های بجای مانده از اتحاد جماهیر شوروی، دو سؤال مهم را مطرح ساخت:

اول. انقلاب‌های رنگی چیستند و چگونه تکوین و ظهور می‌یابند؟

دوم. آیا امکان وقوع آنها در همین جمهوری‌ها می‌رود یا در سایر مناطق نیز می‌توان منتظر کاربرد آنها بود.

نگارنده در این بخش تلاش دارد تا تصویری علمی از ساختار انقلابهای رنگی ارائه نماید که در شناخت ماهیت این پدیده ما را یاری رساند.

الف. استفاده از دموکراسی برای طراحی انقلاب رنگی

اگرچه پاره‌ای از مؤلفه‌های عامل در شکل‌گیری انقلاب‌های رنگی را می‌توان در قالب سایر گونه‌های مقابله با نظام‌های سیاسی سراغ گرفت و از این منظر انقلاب رنگی شباهت‌هایی با تجربه‌هایی چون مداخله نیروهای خارجی، شورش‌های بومی، اعتراض اپوزیسیون و... می‌یابد؛ اما تحلیل ماهیت کلی این پدیده حکایت از آن دارد که "انقلاب رنگی" تجربه‌ای مستقل و نوین است که در مقام تعریف و تحدید از تجارب پیشین متمایز می‌نماید. بعبارت دیگر باید آن را پدیده‌ای نوین ارزیابی نمود.

جهت درک فلسفه وجودی انقلاب‌های رنگی، لازم می‌آید تا نحوه مواجهه ایدئولوژی لیبرالیسم با سایر ایدئولوژی‌های رقیب را در چشم‌انداز  تاریخی مورد تحلیل قرار دهیم. بر این اساس می‌توان سه دوره اصلی (سه موج عملیاتی) را که در آن معنا و شکل دموکراسی به مثابه یک ابزار قدرت بر ضد سایر نظام‌های سیاسی به کار گرفته شده را از یکدیگر تمییز داد.

موج اول. تحدید دموکراسی

در این دوره لیبرالیسم با عطف توجه به قدرت مردم و تأکید بر ضرورت نقش‌دهی به مردم در تعیین سرنوشت سیاسی‌شان، به نقد نظامی‌ها سیاسی بسته می‌پردازد. نتیجه مفهومی این رویکرد تولید ایده "جمهوریت" می‌باشد که بعنوان شاخصی اصلی برای تمییز دو دسته از حکومت‌های مردمی و غیرمردمی؛ از آن استفاده می‌شود.

در نتیجه طرح این استراتژی از سوی لیبرالیسم (یعنی ارایه شاخص جمهوریت)، شاهد بروز بحران‌های جدیی برای بسیاری از نظام‌های سیاسی "غیرجمهوری" می‌باشیم. برای گذر از این وضعیت و مهار این جریان بحران‌ساز، ایده "جمهوری" بومی شده و گونه‌های متفاوتی از جمهوریت تولید می‌شوند که در اصول شکلی با "جمهوریت" یکسان هستند، اما در ایدئولوژی متفاوت بوده و ضرورتا منطبق با لیبرالیسم نیستند. (مانند جمهوری خلق و جمهوری اسلامی) بدین ترتیب اولین استراتژی عامل لیبرالیسم در قبال سایر نظام‌ها با شکست روبرو می‌شود.

در اقدامی واکنشی از سوی نظریه‌پردازان لیبرالیستی، ایده دموکراسی طراحی می‌گردد که از شکل جمهوریت فراتر رفته و ناظر بر ملاحظات ویژه‌ای چون گردش غیرخشونت‌بار قدرت، اصل نسبیت، و... می‌باشد. بدین ترتیب نظام‌های دموکراتیک در مقابل نظام‌های غیردموکراتیک (که می‌توانند جمهوری یا غیر آن باشند) ظهور می‌کنند.

در این مقطع دمکراسی جنبه انحصاری دارد و سعی می‌شود برای هویت‌سازی، متمایز از سایر نظام‌های دیگر تعریف شود. به همین دلیل است که شاهد "تحدید" قلمرو جغرافیای دموکراسی به حوزه‌ای خاص از کشورها متعلق به تمدن غربی می‌باشیم و از این طریق دموکراسی توسط این بازیگران "مصادره" می‌گردد تا در مقاطع بعدی مورد بهره‌برداری قرار گیرد.

موج دوم. تحمیل دموکراسی

در این مقطع آموزه‌های لیبرالیسم در قالب دموکراسی که جامع اصول شکلی جمهوریت با اصول معرفتی لیبرالیسم بودند، طرح و بعنوان راه کاری جهت نیل به توسعه سیاسی معرفی می‌گردد. بر این اساس بسیاری از جمهوری‌ها بدلیل عدم رعایت شاخص‌های محتوایی چون تساهل، حقوق اقلیت، حقوق اپوزیسیون، و مهمتر از همه امکان تغییر نظام بصورت غیرخشونت‌آمیز، و... "غیرمردم‌سالار" و به تبع آن "غیرتوسعه‌یافته" ارزیابی می‌شوند. توقع اصلی در این دوره آن است که جمهوری‌ها هم باید "دموکراتیک" شوند.

طبیعی بود که پذیرش این "مردم‌سالاری" برای بسیاری از نظام‌ها ـ حتی از میان جمهوری‌ها مشکل می‌نمود و لذا موج تازه‌ای از تغییر و تحول پدیدار می‌شود. بعبارت دیگر تحمیل دموکراسی به ابزار اعمال فشار برای کشورهای لیبرال خواهان اعمال سلطه، تبدیل می‌شود.

در این دوران شاهد دو تحول بزرگ در صحنه سیاست عملی می‌باشیم که میزان اثربخشی این کاربرد دمکراسی را به شدت کاهش می‌دهد.

اولا. برخی از نظام‌های سیاسی ظهور می‌نمایند که قادر به بازسازی دموکراسی شده و لذا مردم‌سالاری‌های بومی را تولید می‌نمایند.

ثانیا. بسیاری از بازیگران (بویژه میراث‌بران شوروی سابق) اقدام به پذیرش الگوی دموکراسی لیبرالی نموده و آن را بعنوان الگوی عملی‌شان می‌پذیرند. این در حالی است که رویکرد سیاست عملی آنها ضرورتا همسو و مطابق با خواست آمریکا بعنوان داعیه‌دار لیبرال دموکراسی نیست.

بعبارت دیگر شاهد افت کارآمدی "دموکراسی" به مثابه ابزاری برای اعمال فشار بر این دسته از نظام‌های سیاسی می‌باشیم. در چنین وضعیتی است که سومین موج با الگوی عملی "انقلاب رنگی" موضوعیت می‌یابد.

موج سوم. تحمل دموکراسی

از آنجا که برخی از بازیگران (که در موج دوم به آنها اشاره شد) با پذیرش یا بومی‌سازی دموکراسی توانستند از زیر فشار استراتژی "تحمیل دموکراسی" آمریکا رهایی یابند؛ در سومین موج استراتژی "سنجش میزان تحمل دموکراسی" آمریکا رهایی یابند؛ در سومین موج استراتژی" سنجش میزان تحمل دموکراسی" به اجراء گذارده می‌شود. غرض از "تحمل دموکراسی" آن است که یک نظام سیاسی که دموکراسی را پذیرفته و یا آن را بومی کرده، تا چه میزان می‌تواند از عهده پذیرش نتایج آن برآید. بدین صورت که نظام سیاسی در مقابل پاره‌ای از درخواست‌های مدیریت شده درون جامعه قرار می‌گیرد که تمکین آنها بسیار دشوار است. در چنین وضعیتی دو حالت متصور است: یا نظام دموکراتیک به درخواست جریان اعتراض مدنی پاسخ مثبت می‌دهد که راه استحاله و زوال آن هموار شده است؛ و یا مقاومت می‌کند که از شکل دموکراتیکش خارج می‌گردد. در واقع "انقلاب رنگی" محصول این دوره از نقش‌آفرینی دموکراسی به مثابه یک ابزار سیاسی برای اعمال فشار به سایر بازیگران است. بعبارت دیگر چنین تلقی می‌شود که استراتژی رقیب با طرح این ایده "غیرفعال" شده و در نتیجه استحاله و یا انقلاب فرهنگی نتیجه‌ای خواهد بود که عاید این بازیگران شده و از درون دچار فروپاشی می‌شوند.

حال با توجه به تحلیل بالا می‌توان "انقلاب رنگی" را چنین تعریف نمود:

"ایجاد تغییر بنیادین درون یک کشور از طریق مدیریت اعتراض مدنی در قالب فرآیند اجرای دموکراسی"

چنان که مشاهده می‌شود، انقلاب رنگی بر یک مفروض بنیادین استوار است و آن این که: مرجعیت دموکراسی پیشاپیش (و طی امواج پیشین) از سوی نظام سیاسی و مردم پذیرفته شده است و لذا ظهور پاره‌ای از پدیده‌ها، قبلا قابل نفی و یا اثبات است. برای مثال "اعتراض مدنی" بدلیل ساختار دموکراتیک پذیرفته شده، قابل تکوین و رشد ارزیابی می‌شود! و یا "سرکوب‌گری" قاطع (که در نظام‌های استبدادی و توتالیتر و یا بسته بصورت ابتدایی به کار گرفته می‌شود) عملا در این نظام‌ها منتفی است. با چنین مفروضاتی است که "انقلاب رنگی" موضوعیت می‌یابد.

در ادامه سیاستهای یاد شده، ایالات متحده آمریکا برای دسترسی به منابع عظیم نفت و گاز آسیایی مرکز و قفقاز و ایجاد پایگاه نظامی در منطقه و فشار بر کشورهایی که با سیاستهای آمریکا در تضاد هستند مانند ایران و روسیه دست به طراحی یکسری تغییرات آرام زد تا بتواند ضمن کاهش نفوذ روسیه در آسیار مرکز و قفقاز و سرنگونی حکومتهای همسو با روسیه یکسری حکومتهای طرفدار خود را روی کار آورد.

این قبیل تغییرات تدریجی که تاکنون در کشورهای باقیمانده از بلوک سابق شرق اتفاق افتاده را به انقلا‌ب‌های رنگی تعبیر می‌کنند. وجه مشترک تمام این تحرکات و تغییرات، حرکات مبارزاتی منفی هستند که عمدتا بر ضد حکومتهایی که خود را متعصب و دیکتاتور نشان داده‌اند، به کار گرفته می‌شود.

علت نامیدن این‌گونه تغییرات به انقلاب‌های رنگی آن است که در تمام حالات، یک رنگ یا گل خاص به عنوان نماد توسط مخالفان رژیم حاکم مورد استفاده قرار می‌گرفته است. تاکنون این حرکات مخالف در صربستان و مونته‌نگر و در سال (2000)، گرجستان (2003)، اوکراین (2004)، و قرقیزستان (2005) رخ نموده است.

در انقلاب‌های رنگی که تاکنون رخ داده است مخالفان به طور کلی از دموکراسی و آزادی دفاع نموده‌اند. همچنین سازمانهای دولتی و NGOها نقش زیادی در مدیریت و رهبری این انقلاب‌ها بازی کرده‌اند.

صربستان:

نخستین نمونه‌ای که برای جنبش‌های غیرخشونت‌آمیز در قرن بیست و یک مطرح می‌کنند جنبش مقاومت یا اوتپور در صربستان علیه حکومت اسلوبودان میلوشویچ است. در سوم مهرماه 1379، انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری صربستان با شرکت احزاب مختلف و زیر ناظران بین‌المللی برگزار شد. نامزد گروه‌های چپ اسلوبودان میلوشویچ و نامزد مخالفان اصلی «ویسلاو کوشتانیتسا» بود. مخالفان میلوشویچ در ائتلاف «مخالفان دموکراتیک صربستان» گردهم آمده بودند که از حمایت گروه‌های دانشجویی و سازمان‌های غیردولتی در داخل و کشورهای اروپایی و آمریکا در خارج برخوردار بودند. سازمان‌های بین‌المللی و سازمان‌های غیردولتی محلی برای شکست میلوشویچ در انتخابات دست در دست هم دادند. احزاب مخالف نامزدهای رقیب را به وحدت فراخوانده و آنها را به نفع نامزدهای مطلوب مجبور به کناره‌گیری کردند و در مورد ریاست جمهوری در مقابل نامزد چپ به اجماع رسیده و کوشتانیتسا را نامزد نهایی خود اعلام کردند. پس از چنین ائتلافی اوتپور با بهرگیری از توان شبکه‌ای خود در انتخابات فعال شد و مردم را به مبارزه با میلوشویچ در پای صندوق رأی فراخواند. دانشجویان با شعارهایی چون «او تمام شد» و «اکنون زمانش است» نقش مهمی در بسیج نیروی جوان برای مشارکت در انتخابات ایفا کردند. رهبران مخالفان با فرماندهان پلیس و ادارات نظامی ملاقات و با هم توافق کردند که در مبارزه انتخاباتی از شیوه‌های مسالمت‌آمیز استفاده کنند. انتخابات در سوم مهرماه 1379 برگزار و پس از 10 روز حزب حاکم نتایج انتخابات را به نفع خود اعلام نمود. جمعیت خشمگین در بلگراد به خیابان‌ها ریخته و علیه دولت به تظاهرات پرداختند. پلیس که ترسیده بود، از مواضع خود عقب نشست و توده جمعیت به همراه بلدورزهای کشاورزی محلی خود ساختمان پارلمان را به محاصره در آوردند. هرچند در این روز برخی درگیری‌ها با پلیس روی داده و در نتیجه آنها یک نفر کشته شد، اما رویکرد غیرخشونت‌آمیز تظاهرات‌کنندگان، اداره پلیس را برای انجام اقدامات خشونت‌آمیز و مقابله با آنها تضعیف کرد. جنبش مقاومت غیرخشونت‌آمیز در طی ماه‌های بعد تشدید و در نهایت به سقوط دولت میلوشویچ منجر شد. 17 مهر همان سال کوشتانیتسا مراسم تحلیف ریاست جمهوری را به جای آورد.

بدین ترتیب نخستین انقلاب غیرخشونت‌آمیز جدید به پیروزی رسید، هر چند فاقد رنگ و نماد مشخص بود.

گرجستان:

انقلاب گل سرخ به انقلاب موفقیت‌آمیز 2003 در کشور گرجستان اشاره می‌کند که در اثر آن حکومت ادوارد شواردنادزه سرنگون شد. این انقلاب بدون خون‌ریزی که شباهت زیادی به حرکت مردم صربستان داشت، از گل سرخ به عنوان نماد اقدام غیرخشونت‌آمیز بهره گرفت و از نظر بسیاری از صاحب‌نظران به نمونه عالی و مشخص انقلابات رنگی تبدیل گردید.

گرجستان یکی از کشورهای تازه استقلال‌یافته در منطقه قفقاز محسوب می‌شود که پس از فروپاشی شوروی بوجود آمد. ادوارد شواردنادزه آخرین وزیر خارجه شوروی از سال 1992، در این کشور حاکم بود و از سال 1995 به عنوان رییس‌جمهور گرجستان حکومت می‌کرد. دولت و خانواده شواردنادزه به فساد گسترده‌ای دامن زدند که به رشد اقتصادی گرجستان ضربات مهلکی وارد ساخت. کشور بسیار فقیر باقی‌ ماند. دو منطقه جدایی‌طلب تحت حمایت روسیه، آبخازیا و اوستیای جنوبی، همچنان بیرون از کنترل دولت تفلیس قرار داشتند و در جمهوری خودمختار آجار یک رهبر شبه‌جدایی‌طلب به نام اسلان آبشیدز حکومت می‌کرد. درست قبل از انتخابات پارلمانی در 2 نوامبر 2003، بحران‌های سیاسی و اقتصادی اجتماعی به اوج خود رسیدند. متحدین سیاسی شواردنادزه، شعار «برای گرجستان جدید» و آبشیدیز شعار (اتحاد دموکراتیک احیای گرجستان» انتخاب کردند. در مقابل احزاب مردمی دیگر از جمله میخائیل ساکاشویلی قرار داشتند که جنبش ملی متحد را تشکیل دادند. انتخابات پارلمانی گرجستان در 2 نوامبر 2003 تحت نظارت ناظران بین‌المللی و محلی برگزار شد. میخائیل سکاشویلی ادعا کرد که او نفر پیروز انتخابات بوده است ـ ادعایی که از سوی منابع مستقل انتخاباتی تأیید شد ـ و دولت گرجستان به ضرر او وارد عمل شده است. ساکاشویلی از مردم گرجستان خواست تا به شیوه غیرخشونت‌آمیز در مقابل اقتدار دولت به نافرمانی مدنی دست بزنند.

احزاب عمده مخالف در پاسخ به این تقاضا متحد شده و خواستار برگزاری مجدد انتخابات شدند. در اواسط نوامبر تظاهرات‌های ضددولتی توده‌ای در خیابان‌های اصلی تفلیس به راه افتادند و به سرعت اغلب شهرهای بزرگ و کوچک گرجستان را فراگرفت. جنبش مقاومت مدنی در سراسر کشور به حرکت درآمد. سازمان جوانان (کافی) که از سوی سوروس حمایت می‌شد به همراه چندین سازمان غیردولتی دیگر در همه حرکت‌های اعتراضی فعال بودند. دولت شواردنادزه از سوی رهبر منطقه خودمختار آجار که در پی جدایی از گرجستان بود حمایت می‌شد و هزاران نفر از حامیان خود را برای حمایت از دولت به تظاهرات در تفلیس فراخواند. تظاهرات مخالفان دولت در 22 دسامبر، روز افتتاح پارلمان جدید که نامشروع تلقی می‌شد، به اوج خود رسید. در همین روز مخالفان به رهبری ساکاشویلی با یک گل سرخ در دست کنترل ساختمان مجلس را در دست گرفته و در سخنرانی رییس‌جمهور، شواردنادزه اختلال ایجاد کردند و به فشار او را از محافظان خود جدا کردند. بعد از آن شواردنادزه اعلام وضع اضطراری کرده و به بسیج نیروها برای حمایت و حفاظت از خود دست زد. اما برخی واحدهای نظامی برجسته از حمایت از دولت امتناع کردند. در صبح روز 23 نوامبر شواردنادزه با رهبران مخالفان ساکاشویلی و زوراب زاوانیا برای بحث در مورد اوضاع بوجود آمده ملاقات کرد. بعد از این دیدار که توسط وزیر خارجه روسیه ایگور ایوانف ترتیب داده شده بود، شواردنادزه استعفای خود را اعلام کرد و بیش از 000/100 نفر از مخالفین به خیابان‌های ریخته و پیروزی خود را جشن گرفتند. رییس مجلس اعلام کرد که تا برگزاری انتخابات ریاست جمهوری رییس‌جمهور اداره کشور را برعهده خواهد داشت و دادگاه عالی نتایج انتخابات پارلمانی را ابطال کرد و بالاخره، در 4 ژانویه 2004، میخائیل ساکاشویلی به ریاست جمهوری گرجستان رسید.