سعید طباطبائی
مقال نخست
سالیان مدیدی است که دو واژه دموکراسی و آزادی در معنای مشترکی به کار میروند. پس از پیدایش اندیشه مدرنیته و شکلگیری این تفکر در بعد سیاسی، رسیدن به آزادی (از هر نوعی) از طریق دموکراسی مسیر شناخته شده است. در واقع فلاسفه علم سیاست در قرون گذشته چنین تبیین کردهاند که آزادی رهاوردی است که از طریق احترام به آزادی دیگران میسر است. و البته احترام به حقوق دیگران را قانون تضمین میکند. بیشک در اندیشه فلاسفه غرب که بنیانگذاران دموکراسی و جمهوریهای مدرن بودهاند؛ آزادی مفهومی نزدیک به عدالت اجتماعی و برابری دارد و چون بالذاته انسانها با هم برابرند پس آزادی آنها به محدودهیی خلاصه میشوند که آزادی دیگران را تهدید نکند و چه ارزشمندتر از دموکراسی که قانون را پی بریزد، قانون را اعمال کند و بر اجرای قانون نظارت کند؛ و بدین ترتیب آزادی فردی را تضمین کند. این اندیشه در روندی چند صد ساله منجر به نزدیکی دو واژه دموکراسی و آزادی شده است. به نحوی که این واژگان گاه حتی به یک مفهوم به کار برده میشوند و یا تفکیکناپذیر به نظر میرسند.
... و اما دموکراسی
دموکراسی ریشه در تفکر هلنی دارد و نمو خود را در یونان و سپس روم میآغازد. در واقع ریشههای دموکراسی را در آریستوکراسی باستانی یونانیان و رومیان میتوان جست. اکثریت فکری- اکثریت زاییده آنهایی است که میتوانند اندیشه خود را به اکثریت تسری دهند- یا همان نخبگان جامعه اراده خود را در این مجالس به جامعه تحمیل میکردند. در یک جامعه دموکرات نیز اندیشه اکثریت به اقلیت اعمال میشود و این اکثریت نیز جز اکثریت فکری جامعه چیزی نیست. پس در واقع در بهترین شرایط به اقلیتی (نخبگان) عنوان اکثریت اطلاق شده است.
اکثریت خاموشاند و نخبگان و گاه شبهنخبگان برای کلیت جامعه برنامهریزی میکنند و تصمیم میگیرند. هر چند هنوز در این شرایط باز هم در یک جامعه دموکرات یک اصل اساسی وجود دارد و آن تضمین آزادی فرد و برابری آحاد جامعه بدون در نظر گرفتن نژاد، قومیت، مذهب، جنس و... در برابر قانون است اما میبینیم که چنین جامعهیی در چالشی دوگانه غرق است. از یک سو خواست اکثریت که باید تحقق یابد و از سوی دیگر کلمهیی که میتوانیم آن را «آزادی» بخوانیم. یعنی بیحصری اختیارات فرد و عدم نیاز به جوابگویی در برابر جامعه یا نماینده آن که قانون باشد. این معادله دومجهولی در جامعه مدرن که بر اندیشه مدرنیستی فراز آمده راهی نمیجوید و مدرنیته نیز به همراه این معادلات اندک اندک به خوابی در گذشته بدل میشود. در این مقال قصد نکردهام که نحوه پیدایش این خواب که حاصل نوزایی عصر سنت بود را تا فراموشیاش در پی دو واژه آزادی و دموکراسی جستوجو کنم حتی سعی ندارم در آن جهان در حال گذار یا مدرنیستی به مداقه آزادی بنشینم بلکه یک سره به سراغ آزادی در آن چه عصر برانگیختگی نیز نمیتوان نامیدش (واژه عصر رسانای این مفهوم و به خصوص بیزمانی نهفته در برانگیختگی نیست اما در عین حال راه دیگری نیز نمییابم) میرویم.
... و اما برانگیختگی
همه چیز از رستاخیزی نامحسوس آغاز شده است. رستاخیزی که نه ساختارها و نه ابزار را نابود کرده؛ و نه انسان را به پیشگاه پروردگار فراخوانده است.
البته اگر به طنز بگوییم که سوژه یا هدف فراخوانده شده شاید زیاد هم به بیراهه نرفته باشیم. اما دیگر نه سوژهیی وجود دارد و نه هدفی. نه صفری موجود است نه یکی. چه نسیانی... تا جایی که تاریخ به ما فرصت فکر کردن میدهد به غایت، نتیجه، سوژه، هدف و مقصد فکر کردهایم اما انگار در این جهان فراخواننده هدف به یکباره غایب شده و درست در همین جاست که آزادی تحقق مییابد. آزادی پنداره دموکراسی بود، اما با غیاب هدف و سوژه در این عصر مبادلات و مواصلات به صرف بودن رسیدهایم. پیامی ارسال میشود، تغییر شکل مییابد، منتشر میشود و دوباره باز میگردد. آزادی دیگر- چون گذشته تاریخی ما- نه هدف است و نه در پندار سوژه. آزادی از غایت فروافتاده و بدین ترتیب محقق شده است.
مقال دوم
در مقال نخست دو واژه دموکراسی و آزادی را در ساحت اندیشه و از سویی در ساحت جامعهشناختی جستوجو کردیم و در نهایت در منظر برانگیختگی به این نکته رسیدیم که آزادی زمانی محقق است که از غایت فروافتاده باشد. اما در این مقال این واژگان را در بستر ادبیات مداقه خواهیم نشست. دموکراسی- هر چند خیلی زودتر و با جنبش رمانتیکها در متن و گسترش صنعت چاپ در حوزه انتشار متن آغاز میشود- بیش از هر جای دیگر در ادبیات خوانندهگرا بروز میکند. بعد از آن که نویسندگان از روایت حادثه دست کشیدند و حادثه به عنوان عنصری در فضای متن مطرح شد که در کنش با خوانده به حصول معنا مبدل میشود ادبیات خوانندهگرا و نظریات متکی بر خوانندهگرایی شکل گرفت. ادبیات، روزگاری داعیهدار روایت آن حادثهیی بود که لاجرم رخ داده است و خواننده به عنوان ناظر صرف به آن نگاه میکند اما با گسترش دموکراسی و همین طور اومانیسم در جوامع انسانی نگاه نویسندگان نیز به خواننده تغییر کرد و او از ناظر به تحلیلگر متن تغییر جایگاه داد. حادثه در این نوع متون در زبان رخ میداد و خواننده به کشف آن در لایههای زبانی متن دست میزد. پیدایش علم نشانهشناسی در کنار شکلگیری نظرات ساختارگرا به خواننده کمک کرد تا بتواند در فضایی دموکرات و مستقل از نویسنده به کشف و شهود معنا دست بزند. حضور مولف در متنبه کمرنگی گرایید و خواننده در متنی که بازی نشانهها بود امکان یافت اندیشههایی را به فراخور حال دریابد. به همراه مفاهیمی چون بینامتنی و پلی فونیک تحقق دموکراسی متن ادبی به اوج خود رسید. حالا ادبیات به خواننده نظر داشت. متن نوشته میشد تا او بازی نشانههارا سامان دهد و از دل نشانههایی که در زمینه روایت شکل گرفتهاند آن چه خود میخواهد را بجوید.
ساختارگرایی و هرمنوتیک روششناسی کشف معنا بودند اما در نهایت به اندیشه امکان حضور همه تاویلها ختم شدند. پس در واقع ادبیاتی که فرمالیسم و ساختارگرایی منشاء نظریهییاش بود طرح دموکراسی تازهیی را میریخت؛ دموکراسی در فضای متن، دموکراسی که نه صرفاً نویسنده که خواننده را هم مدنظر داشت و مهمتر از همه آن که از این مرز فراتر میرفت و خود نشانه و معنا را نیز در برمیگرفت.
دقیقا ما در همین نقطه قرار داریم. اوج هزاره دوم به این نکته شگفتانگیز دموکراسی ادبی ختم شده است. جایی که خواننده و نویسنده و متن، ساختارها و کهن الگوها را در هم شکسته و در فضای تازهیی در ارتباط قرار گرفتهاند. فضای تازهیی که اما هنوز آبشخور در آن انگاره سنتی تحقق معنا (هر چند متکثر) دارد و بر زبانی همچنان متکی است که پاسدار فسونگر اندیشه شبان (اشارهیی همزمان به مرد سیاسی و کتاب مقدس) است. اثر هنوز در چنین فضایی بدلی است از اصل (معنا)- اصلی که هر چند نه در پس متن مخفی شده است که در پس خواندن متن به وسیله خواننده ابداع میشود- اما همچنان متن و روایت آن به کلیتی میاندیشد که در نهایت به استعاره ختم میشود. متن در روند خوانده شدن به استعارهیی بدل میشود به مثابه سخن (به کتاب استعاره زنده اثر پل ریکور مراجعه کنید) و براساس همین دو تعریف (زبان- استعاره) است که ادبیات تا ساحت آزادی و رهایش فاصلهیی همچنان دراز در پیش دارد و بهترین عنوان وضعیت ادبی موجود را دموکراسی (دلایل آن را در مقال نخست بجویید) میتوان نامید.
اما آنچه این متن در جستوجوی آن است و طبعاً در تشریح آن ناکام و مضطرب (آزادی در جهان هولانگیز ارتباطی رخ میدهد، جایی که ارتباط هیچ و همه چیز است و اضطراب نیز شاید جزء لاینفک این جهان باشد) میماند. ادبیات فراخوانده عصر برانگیختگی است. جایی که استعاره به فراموشی سپرده میشود. جایی که متن چه در موقعیت انسجام و چه در موقعیت پاشش اجزا ختم به صوتی از معنا یا تبدیل به استعارهیی نخواهد شد. معنا در لحظه رخ میدهد. یک لحظه پدید میآید و چون توهمی به فراموشی سپرده میشود. باز معنای دیگری پدید میآید و باز بخار میشود. پیدایش معنا در چنین وضعیتی خود به کالای ارتباطی بدل می شود و در سرگیجه ناشی از اتصالات گم میشود. بدین شکل همواره تحقق استعاره نیز با تاخیر مواجه خواهد شد.