تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۴۹۰۵۸

دکتر محمدحسن خانی/عضو هیئت علمی ‌و استاد روابط بین‌الملل دانشکده علوم سیاسی دانشگاه امام صادق(ع)
سازمان‌ها و پیمان‌های منطقه‌ای در زمره پدیده‌هایی محسوب می‌شوند که در نیمۀ دوم قرن بیستم به عنوان بازیگران جدید در عرصۀ نظام بین‌الملل ظاهر شدند. این بازیگران جدید در فاصله دهه‌های پنجاه تا نود میلادی به عنوان ‌یکی از مکانیسم‌های تحقق همگرایی منطقه‌ای در مناطق و حوزه‌های مختلف جغرافیایی تأسیس شده و به تدریج بسط و گسترش ‌یافتند. بسیاری از این موارد همچون جامعۀ زغال و پولاد در اروپا با پشت سر گذاشتن دوران پر فراز و نشیبی و با کامیابی بی‌نظیری به پدیده‌ای همچون اتحادیۀ اروپا تبدیل گشتند و برخی نیز هیچگاه نتوانستند به یک مجموعۀ مؤثر و کارآمد برای نیل به اهداف بنیانگذاران خود تبدیل شوند.
هم زمان با تلاش‌های کشورهای اروپایی برای حرکت به سوی همگرایی منطقه‌ای کشورهای دیگر در بسیاری از دیگر نقاط جهان نیز سعی بلیغی در حرکت به سوی همگرایی و ایجاد سازمان‌ها و پیمان‌های منطقه‌ای با ماهیت و کارکرد اقتصادی، سیاسی و نظامی ‌نمودند که به جز موارد انگشت‌شماری از جمله 2 ASEAN در آسیای جنوب شرقی سایر موارد با ناکامی مواجه گردیدند.
به دنبال فروپاشی اتحادیۀ جماهیر شوروی تلاش‌های متعددی برای حرکت به سوی همگرایی منطقه‌ای در منطقۀ آسیای مرکزی صورت گرفت که مهمترین آن‌ها در قالب دو سازمان 3 OSCE و ۴ ECO شکل گرفت. سازمان OSCE که از دهۀ هفتاد و به طور مشخص از سال 1975 با نگاه معطوف به شرقِ کشورهای اروپای غربی در کنار آمریکا و کانادا تحت عنوان کنفرانس همکاری و امنیت در اروپا پایه‌گذاری شده بود تمرکز خود را بر روی همسان‌سازی کشورهای اروپای شرقی و جمهوری‌های سابق اتحاد جماهیر شوروی و هماهنگ ساختن آن‌ها با بستر کلی تحولات سیاسی، اجتماعی و امنیتی در اروپای غربی قرار داده بود.
سازمان OSCE به‌یمن کمک‌های دست و دلبازانۀ کشورهای اروپای غربی و در پرتوی حمایت‌های همه جانبۀ اعضای مهم و تأثیرگذار خود از جمله ایالات متحدۀ آمریکا توانست در دهۀ 90 گام‌های اساسی و مهمی‌را در راستای ایجاد زمینه‌های همگرایی میان کشورهای منطقه بردارد اما به دلیل سوءظن برخی از دولت‌های منطقه و به ویژه نگاه نه چندان مثبت روس‌ها و نیز جای نداشتن برخی بازیگران تأثیرگذار منطقه در آن نتوانست ‌یک ساز و کار جامع و فراگیر برای منطقه محسوب شود.
سازمان ECO اما داستانی متفاوت و سرنوشتی غم‌انگیزتر داشت. این سازمان گرچه از لحاظ واقعیت‌های جغرافیایی و ملاحظات ژئوپلیتیک به طور پتانسیل می‌توانست به عنوان ‌یک سازمان جامع و فراگیر از اسلام‌آباد تا آنکارا و از تهران تا دو شنبه را در خود جای دهد ولی با این وجود به دلیل اختلافات عمیق و تفاوت‌های آشکاری که میان اعضای آن وجود داشت هیچ‌گاه نتوانست پتانسیل‌های مثبت خود را به فعلیت برساند و حوزه فعالیت‌های آن به برگزاری اجلاس تشریفاتی وزرای خارجه و سران و تشکیل‌یک دبیرخانه محدود ماند.
با عنایت به نکاتی که در بالا ذکر شد و با توجه به ضعف‌ها و کاستی‌های دو پیمان OSCE و ECO، کشورهای منطقه چشم به ظهور جایگزینی جدید در منطقه دوخته بودند که این بار با فرصت شناسی و موقعیت سنجی مناسب چینی‌ها و نظر مساعد روس‌ها در آوریل 1996 هستۀ اولیۀ این جایگزین جدید در شانگهای بنا نهاده شد.
این نهاد جدید که چینی‌ها در تولد و رشد آن نقش عمده‌ای ایفا نمودند پنج سال بعد در ژوئن 2001 تحت عنوان سازمان همکاری شانگهای ۵ و با عضویت شش کشور چین، روسیه، قزاقستان، تاجیکستان، قرقیزستان، و ازبکستان پا به عرصه وجود نهاد. به نظر می‌رسد ‌یکی از دلایل عمده برای کامیابی نسبی، این واقعیت باشد که سازمان همکاری شانگهای برای همۀ اعضای اصلی و بنیان گذار و نیز برای اعضای آیندۀ خود حرف تازه‌ای برای گفتن و کارکرد ملموس و مطلوبی برای ارائه داشته و دارد.
از منظر پکن سازمان همکاری شانگهای اگر بتواند با معماری چینی‌ها دهۀ اول حیات خود را با کامیابی نسبی سپری نماید می‌تواند سنگ بنای ‌یک نظم جدید منطقه‌ای تلقی شود که به طور همزمان هم دغدغه‌های چین را منعکس می‌سازد و هم برای کشورهای منطقه می‌تواند مثبت، مطلوب، کارآمد و جذاب ظاهر گردد. اقتصاد شکوفای چین با نرخ رشد حیرت‌انگیزش می‌تواند به مثابه موتور محرکه‌ای برای توسعه و دگرگونی اقتصادی بسیاری از کشورهای عضو سازمان محسوب شود.
این فاکتور اقتصادی برای چین نیز البته فرصت‌های بی‌بدیلی نظیر دسترسی چین به منابع انرژی منطقه را به همراه خواهدداشت. از لحاظ امنیتی نیز سازمان همکاری‌های شانگهای می‌تواند منعکس کنندۀ دغدغه‌های امنیتی چین در کنار بازیگرانی چون روسیه و قزاقستان باشد.
پیوستن کشورهایی نظیر ایران و هند به این سازمان آشکارا می‌تواند به معنای تشکیل‌یک جبهۀ جدید سیاسی ـ امنیتی در منطقه در مقابل جبهۀ مشترک اروپای غربی و ایالات متحدۀ آمریکا تلقی شود. نگاهی به مواضع اتخاذ شده از سوی سازمان شانگهای در قبال حضور نظامی ‌ایالات متحدۀ آمریکا در منطقه و درخواست صریح اعضای آن از آمریکا برای ترک منطقه دلیل آشکار و روشنی بر مدعای فوق‌الذکر است.
با این همه و علیرغم همۀ زمینه‌های مثبت ذکر شده برای ایفای نقش مؤثر و فعال توسط سازمان همکاری شانگهای، این سازمان چالش‌های گوناگونی را در پیش روی دارد که می‌توان آن‌ها را در دو دستۀ منطقه‌ای و فرا منطقه‌ای تقسیم‌بندی نمود. چنین به نظر می‌رسد که مهمترین چالش پیش روی سازمان همکاری شانگهای در سطح فرا منطقه‌ای و بین‌المللی ماهیتی سیاسی ـ امنیتی دارد که از سوی بازیگران عمدۀ نظام بین‌الملل اعم از کشورها و ‌یا دیگر سازمان‌ها و پیمان‌های مشابه متوجه آن است.
کشورهای اروپای غربی در کنار ایالات متحدۀ آمریکا در زمرۀ بازیگرانی هستند که به دلایل متعددی بیشترین ناخرسندی را از تشکیل این سازمان و موقعیت آن خواهند داشت. در کنار این دولت‌ها، سازمان‌ها و پیمان‌هایی نظیر اتحادیۀ اروپا، سازمان همکاری و امنیت اروپا و ناتو نیز به دلایلی که ریشه در فلسفۀ وجودی، کارکردهای تعریف شده و ساختار تشکیلاتی آنها دارد، سازمان شانگهای را‌یک رقیب جدی ارزیابی کرده و آن را به چالش خواهند کشید.
و بالاخره در خصوص چالش‌های منطقه‌ای و درونی که می‌تواند کارآیی و موقعیت سازمان همکاری شانگهای را زیر سؤال برده و در سایه‌ای از ابهام قرار دهد می‌توان به مواردی نظیر سابقۀ ناامیدکننده تاریخی و تجربۀ ناموفق همگرایی در منطقه، رقابت میان پکن و مسکو برای ایفای نقش برتر در سازمان، اهداف و اولویت‌های متفاوت و بعضاُ متعارض برخی از اعضاء، و نیز فقدان و ناکارآمدی سیستم‌ها و زیرساخت‌های مورد نیاز برای شکل‌گیری‌یک سازمان و پیمان منطقه‌ای فعال و پویا در کشورهای عضو اشاره کرد.
تنها در پرتو فائق آمدن بر این مشکلات و چالش‌هاست که می‌توان دورنمایی روشن و آینده‌ای درخشان را برای سازمان همکاری شانگهای ترسیم نمود و برای نیل به این هدف سال‌های نیمۀ دوم دهۀ اول از قرن بیست و یکم سال‌های حیاتی و سرنوشت سازی برای این سازمان است.