دکتر حسین دهشیار
شرایطی که امروزه بر لبنان حاکم است، بازتاب طبیعی واقعیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی حاکم بر کشور است. این شرایط از زمان استقلال این جغرافیا، بستر ضروری برای حیات یافتن را در برابر داشته است. اما بسیاری با نادیده انگاشتن گسلهای متنی گسترده در فراخنای جامعه، بشارتگر ظهور لبنان به عنوان نماد دموکراسی مطلوب در خاورمیانه شدند. در چارچوب این منطق بود که صحبت از «دموکراسی انجمنی» به عنوان گونهای متفاوت از حکومت مردم بر مردم مطرح شد.
برخلاف دموکراسی لیبرال که مبتنی بر اجماع و گردهمآیی بر محور ایدهها و ارزشهای انتزاعی است در دموکراسی انجمنی کاملا معیاری متفاوت منظور میشود. به دنبال استقلال در سال 1943 از قید استعمار فرانسه با توجه به ترکیب جمعیتی، قومی، نژادی و زبانی، پرواضح شد که هیچ امکانی برای حیات بخشیدن به یک دموکراسی نوع غربی وجود ندارد. در عین حال با در نظر گرفتن ماهیت فرهنگی حاکم بر جامعه فرصتی برای شکل دادن به یک چارچوب سیاسی اقتدارگرا وجود نداشت. با در نظر گرفتن این ویژگیها و شرایط حاکم بینالمللی بود که نوع متفاوتی از تکثرگرایی سیاسی پا به عرصه وجود گذاشت. برخلاف تکثرگرایی غربی که ایدهمحور است، تکثرگرایی شکل گرفته در لبنان ماهیت ازلی پیدا کرد. تکثرگرایی قومی به وجود آمد که منجر به پیدایش واژه دموکراسی انجمنی شد. تقسیم قدرت به حساب تعداد جمعیت و تفاوتهای قومی هویت یافت. مسیحیان کاخ ریاست جمهوری را با توجه به برتری عددی در آن مقطع زمانی بر حسب مندرجات قانون اساسی به دست گرفتند. قدرت مقام نخستوزیری به سنیها ارجاع و ریاست مجلس به شیعهها واگذار شد.
تکثرگرایی قومی در دهههای 50 و 60 جواب داد که چرا اولا فضای منطقهای آن را در تعارض با منافع خود نمییافت و ثانیا و شاید از هر علت دیگری مهمتر این بود که گروههای قومی، تقسیمات قدرت را منطبق با نیازهای خود مییافتند. اما به تدریج با آغاز دهه 70، شکنندگی دموکراسی انجمنی مستقر در لبنان به صحنه آمد.
نیاز سوریه به اعمال قدرت در حوزه نفوذ تاریخی خود و به هم خوردن ترکیب جمعیتی به نفع مسلمانان شیعه و برهم خوردن توازن نفری مسلمانان و مسیحیان به طور کلی، ماهیت تصنعی و غیرواقعی دموکراسی مبتنی بر قوممحوری را نشان داد. جنگ داخلی که از 1975 آغاز شد و 15 سال خون و آتش را در لبنان سبب شد، پیامد الزامات منطقهای و گسلهای داخلی بود. هر چند که امروزه جنگ داخلی در لبنان به شکل رسمی وجود ندارد اما عملا جامعهای منسجم و یکپارچه را نظارهگر نیستیم. ترور رفیق حریری، نشان داد که لبنان بیش از آن گسلزده است که بتوان آن را جامعهای مبتنی بر واقعیت ملت ـ دولت قلمداد کرد و بیش از آن تحت نفوذ همسایگان خود است که بتوان ساختار فردی را دارای حاکمیت و استقلال در نظر گرفت. در کنار این واقعیات، وجود 12 اردوگاه فلسطینی در خاک لبنان با ساکنانی بیش از 400 هزار نفر که عملا خارج از حوزه نفوذ حکومت مرکزی زندگی میکنند، ضعف عملیاتی دموکراسی قوممحور را شدیدتر و بارزتر کرده است.
با در نظر گرفتن اینکه حاکمیت فلسطینی در نوار غزه و ساحل غربی از هم گسیخته شده است و نیروهای متعلق به فتح و حماس به عنوان دو نماد حاکمیت با هم در نبرد هستند، اردوگاههای فلسطینی در لبنان آسیبپذیر و در رابطه با نفوذ عوامل آشوبگر جلوه میکنند. خلأ قدرت در حاکمیت فلسطینی در نوار غزه و ساحل غربی، نفوذ فزاینده همسایگان در کشور لبنان و تاثیرگذاری فراوان آنان در ساختار قدرت و ضعف همهجانبه حکومت در اعمال سیاستهای خود، برقراری امنیت، لبنان را به کشوری آشوبزده و فاقد یک هویت ملی تبدیل کرده است.
وجود چنین وضعیتی است که روزنه کافی و علت ضروری را برای دخالت قدرتهای بزرگ نظام بینالمللی فراهم آورده است. فرانسه به عنوان استعمارگر سابق و آمریکا به عنوان قدرت هژمون جهانی و حافظ نظم حاکم، به تلاش برای شکلدهی به معادلات جدید قدرت در لبنان نه براساس چارچوبهای سنتی حیاتبخش دموکراسی انجمنی بلکه بر پایه ارزشهای موردنظر خود به تلاش پرداختهاند. غرب به رهبری آمریکا درصدد است که لبنان را در چارچوب معیارهایی که تامینکننده منافع آنهاست سامان دهد و هویت ببخشد. توفیق در سوق دادن سازمان ملل به تشکیل یک دادگاه بینالمللی برای تحقق در خصوص مرگ رفیق حریری را باید در این رابطه مورد توجه قرار داد. از طریق برقراری دادگاه، تلاش بر این است که حیات سیاسی لبنان به گونهای چینهبندی شود که نفوذ سوریه کاملا از صحنه سیاسی حذف شود.
در عین حال این خواست هست که قدرت گروههای برخوردار شده از قدرت فزونتر در مقام مقایسه با گذشته به مهار گرفته شود. چون غرب درصدد دگرگون ساختن ترکیب سنتی قدرت در لبنان است، نیروهایی که قدرت خود را در خطر یافتهاند پرواضح است که در برابر چنین سیاستی به مبارزه بپردازند. حوادث اخیر در اردوگاههای فلسطینی را باید در این چارچوب یعنی تلاش برای مبارزه با گستردگی حضور غرب بالاخص آمریکا و فرانسه ارزیابی کرد. چون در اردوگاههای فلسطینی بر اثر توافق دهههای گذشته تحت هیچ شرایطی نباید نیروهای نظامی لبنان وارد شوند و به ساماندهی روابط اجتماعی بپردازند.
با در نظر گرفتن اینکه دعوای قدرت بین حماس و فتح وجود دارد، استعداد فزایندهای برای برهم زدن ثبات شکننده بعد از حمله اسرائیل به وجود آمد. تا زمانی که لبنان جایگزینی طبیعی، کارآمد و مورد توافق همگان برای دموکراسی غیرواقعی و تصنعی اجتماعی که در دهههای گذشته تا قبل از جنگ داخلی حاکم بود به وجود نیاورد، باید تداوم آشوبها را در کشور انتظار داشت. جنگ داخلی 15 ساله مرگ تکثرگرایی قوم محور را حیات داد و ترور رفیق حریری نیاز به شکل متفاوتی از حکومت را به گونهای فزاینده جلوهگری میکند. لبنان برخلاف نظر بسیاری عروس خاورمیانه نبود بلکه بانویی بود که فزونترین آزار و اذیتها را در خانه متحمل میشد و لیکن برای حفظ ظاهر آن را بیان نمیکرد. جنگ داخلی 1975 تا 1990 خط بطلانی بر اسطوره دموکراسی انجمنی و مویدی بر این واقعیت بود که تکثرگرایی به ضرورت عقلایی باید ایدهمحور باشد.