تاریخ انتشار : ۰۴ آبان ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۴۹۲۰۳
مجید عباسی اشلقی اشاره: هر اندازه کشورها از توان بالاتر و جایگاه مطلوب‌تری از لحاظ اقتصادی، سیاسی و نظامی در نظام بین‌الملل برخوردار باشند، حساسیت بیشتری نسبت به منافع ملی خود دارند. در مقابل، واحدهای ضعیف و یا مجموعه‌هایی که از تمرکز و انسجام داخلی لازم برخوردار نیستند، توانایی کمتری در بسط و توسعه و کسب منافع ملی دارند و غالبا تحت تاثیر منافع قدرتهای بزرگ عمل می‌کنند. اما قدرتهای بزرگ از دیپلماسی و رفتار سیاسی متفاوتی نسبت به دیگر واحدها برای تامین منافع ملی خود برخوردارند؛ زیرا حوزه منافع حیاتی و اصلی بازیگرانی که از قدرت و اهداف فراگیرتری برخوردارند، گسترده‌تر از بازیگران کوچک است. بر این اساس، اگر هرگونه دگرگونی در اجزای نظام بین‌الملل به وجود آید، قدرتهای بزرگ به گونه محسوس‌تری تحت تاثیر قرار خواهند گرفت و واکنش عینی‌تری را صورت خواهند داد. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد، یکی از ویژگی‌های سیاست بین‌المللی آمریکا این است که ایالات متحده خود را یگانه ابرقدرت دنیا می‌پندارد که قادر به اعمال قدرت و استیلا بر امور جهان است. بر اساس این شرایط جدید با وجود این که در داخل آمریکا عقاید مختلفی درباره یک استراتژی منسجم وجود دارد، سران کشور به این عقیده واحد رسیده‌اند که ایالات متحده باید در پی هژمونی جهانی و تاسیس یک سیستم تک قطبی با محوریت قدرت اقتصادی و برتری نظامی باشد.

حادثه تروریستی 11 سپتامبر یکی از نقاط عطف در سیاست خارجی ایالات متحده است. پس از این حادثه رفتار خارجی آمریکا کاملا شکل ماجراجویانه‌ای به خود گرفت و نظامیان آمریکا از این طریق درصدد نمایش قدرت و مزیت بی‌مانند خود برآمدند. 11 سپتامبر جدول دشمنان خارجی آمریکا را به کلی تغییر داد. در گزارش سال 1969 سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) روسیه تهدید اول و چین تهدید دوم تلقی می‌شدند. در این جدول، کره شمالی تهدید سوم و ایران تهدید چهارم بودند و عراق پس از حمله آمریکا تهدید جدی تلقی نمی‌شد. هر چند پس از فروپاشی شوروی بخصوص از نظر جمهوریخواهان، روسیه وجهه خطرناک گذشته خود را از دست داده و آمریکاییان روسیه را خطری جدی در آینده نمی‌دانند؛ اما کنترل این کشور همواره در دستور کار سیاستمداران آمریکا قرار داشته است. برای مثال، تا قبل از حادثه 11 سپتامبر موضع آمریکا درباره چچن انتقاد صریح از روسیه بود؛ اما پس از‌ آن و در یک تغییر موضع آشکار ایالات متحده از اقدامات روسیه در چچن حمایت کرد. در مورد جمهوریخوهان تا قبل از 11 سپتامبر تهدید چین را جدی‌تر تلقی می‌کردند و مقامات این کشور معتقد بودند که چین رقیب آمریکا در آسیا و در کنار کره شمالی بر هم زننده ثبات است. اما پس از 11 سپتامبر اولویت تهدید چین تغییر کرد و روسیه نیز در کنار آمریکا قرار گرفت. پس از این حادثه جورج بوش، رئیس‌جمهور آمریکا در نطق مهمی ایران، عراق و کره شمالی را به عنوان محور شرارت (Axis of Evill) و دشمنان و تهدیدات اصلی آمریکا در جهان اعلام کرد. آمریکا موضعش را در خصوص برخورد روسیه در چچن تغییر داد و اعلام کرد که بن‌لادن در ایجاد و تقویت جنش چچن نقش داشته است و به این شکل از روسیه در چچن حمایت کرد. نگرش ایالات متحده نسبت به چین نیز به صورت شفاف‌تری تغییر کرد. مطالعه سفر آخر بوش به چین حکایت از آن دارد که آمریکا حتی اگر چین را تهدیدی در سده بیست‌ و یکم بداند، مایل است آن را از طریق دیپلماسی خنثی کند. براساس آن طرز تلقی چین در چارچوب ساختار آسیایی قرار می‌گیرد و نه یک خطر جهانی.
آنچه که ذکر شد، حاکی از این است که از نظر آمریکا تهدیدات روسیه و چین فوریت خود را از دست داده‌اند و جای آنها را تهدید تروریسم گرفته است. آمریکاییان تا قبل از واقعه 11 سپتامبر به هیچ‌وجه آمادگی تحمل کشته‌ شدن فرزندانشان در جنگ با خارجیان را نداشتند. در واقع پس از جنگ ویتنام یکی از دغدغه‌های دولت آمریکا آن بود که در عملیات برون‌مرزی تلفات نداشته باشد. واقعه 11 سپتامبر فرصتی بی‌نظیر برای دولت آمریکا فراهم کرد؛ زیرا برای نخستین بار مردم آمریکا حمایت بی‌دریغ خود را برای جنگ با دشمنان تعریف شده از سوی دولت آمریکا ابراز داشتند و نشان دادند که آماده‌اند تا هزینه این تهاجم را پذیرا باشند. این فرصت بی‌نظیر مهمترین دغدغه دولت آمریکا را برای عملیات تهاجمی برون‌مرزی حداقل برای مدتی از بین برد. دغدغه‌ای که این دولت را در برابر گروگانگیری، هواپیماربایی و ترور حتی طی دهه بعد از فروپاشی شوروی نیز عاجر می‌‌کرد و این دولت را به باج‌ دادن به تروریست‌ها وادار می‌کرد. تا پیش از این واقعه برخورد با تروریسم از وضعیت خاصی برخوردار بود؛ زیرا تروریست‌ها در خاک آمریکا دست به عملیات نمی‌زدند؛ اما اکنون این معادله تغییر کرده است، یعنی به تعبیری دیگر آمریکا می‌تواند در مقابل حمله به خانه خود به موطن تروریست‌ها حمله کند و از اصل مداخله پیشگیرانه (Preventive Intervention) استفاده کند. گرچه نظرات مختلفی راجع به مداخله پیشگیرانه در صورت وجود تهدید تروریستی مشروع است. این تحول، نظامی‌سازی سیستماتیک منازعات را به دنبال دارد و عواقب وخیمی را برای دولتهای کوچکتر در برخواهد داشت. در این خصوص دولت ‌آمریکا 2 راه پیش‌روی خواهد داشت:
الف- راه چندجانبه Multilateral: با رجوع به فصل هفتم منشور ملل متحد ملاحظه می‌شود که توسل به زور از جانب شورای امنیت برای حفظ صلح و امنیت بین‌المللی مجاز شمرده شده است. تا سال 1990 استفاده از فصل هفتم منشور بسیار نادر بود؛ زیرا وجود نظام 2 قطبی از توسل به زور در مواردی که منافع یکی از قطبها مطرح بود؛ جلوگیری می‌کرد. این موضوع به هنگام بروز نخستین جنگ با عراق (1991) دوباره مطرح شد و از آن زمان و در این خصوص شورای امنیت سازمان ملل متحد اقداماتی در جهت حفظ صلح و امنیت بین‌المللی در عراق، سومالی، رواندا، بوسنی و هرزگوین و هائیتی انجام داده است.
ب- راه یکجانبه Unilateral: در این خصوص، هیچ حیطه‌ای از مسائل بین‌المللی از حوزه یکجانبه‌گرایی آمریکا خارج نیست و هرگاه منافع ملی ایالات ‌متحده اقتضا کند این کشور برای تامین امنیت و منافع ملی خویش به اقدام یکجانبه و پیشگیرانه دست خواهد زد و حتی اگر در این باره، سازمان‌های بین‌المللی نیز با این کشور همراهی نکنند، آمریکا به عنون قدرت برتر و هژمون نظام بین‌الملل به تنهایی اقدام خواهد کرد، نظیر آنچه در عراق به وقوع پیوست.
این نظامی‌سازی با تغییرات مهمی در دکترین و استراتژی نظامی آمریکا همراه است . پس از فروپاشی اتحاد شوروی و بویژه پس از حملات 11 سپتامبر ایالات متحده دشمنان جدیدی را برای خود در نظر گرفته است که همانا دولتهای شیطانی به عبارت بهتر محورهای شیطانی هستند. در این خصوص، 2 هدف در بطن استراتژی آمریکا نهفته است:
الف- تصاحب منابع انرژی‌زا.
ب- کنترل کامل‌تر مناطق حیاتی و استراتژیک جهان و تثبیت هژمونی.
به نظر می‌رسد که اولویت کنونی دولت آمریکا توجه بیشتر به منطقه خاورمیانه و کشورهای عربی و مسلمان است که طبق معیارهای ایدئولوژیک بینادگرایانی که بر واشنگتن حکومت می‌کنند به عنوان سرکش‌ترین کشورها محسوب می‌شوند. این در حالی است که این کشورها عظیم‌ترین منابع نفت و گاز جهان را برای قرنی که در آغازین سالهای آن قرار داریم و در اختیار دارند. ایالات ‌متحده با حضور در منطقه خاورمیانه ضمن تسلط و بهره‌برداری از منابع عظیم نفت منطقه، امنیت اسرائیل را نیز تأمین خواهد کرد. همچنین با در کنترل داشتن کشورهایی نظیر افغانستان و عراق به مرزهای امنیتی چین، روسیه و ایران نزدیک‌تر می‌شود و بر مناطق استراتژیک آسیای مرکزی و قفقاز و خاورمیانه کنترل بیشتری پیدا خواهد کرد.
دیپلماسی‌ برتری‌جویانه آمریکا در قرن بیست‌ویکم
استراتژی جهانی آمریکا در دوران نوین (قرن بیست‌ و یکم) به طور مشخص شامل 3 قسمت است:
1- تکمیل نظام اقتصادی و ساز و کار امنیتی چند سطحی در جهان قبل از سال 2015 و لذا ایالات ‌متحده تلاش می‌کند. برتری قدرت و نقش رهبری خود را در نظام چند قطبی کنونی حفظ کند و می‌کوشد جامعه بین‌المللی، مرکب از ملتهای دموکراتیک ایجاد کند.
2- تاکید بر مسائل جهانی و اصرار بر داشتن نقش مهم در امور جهانی، در جهت ادامه سیاست توسعه‌طلبانه و رهبری جهانی.
3- قرار گرفتن در بهترین موقعیت بهره‌برداری از ساختار استراتژیک اقیانوس آرام، اطلس، خلیج‌فارس، مناطق استراتژیک خاورمیانه، آسیای مرکزی و قفقاز.
در این جهت، شخصیت‌های مهمی نظیر جورج بوش بارها به طور علنی اظهار کرده‌اند که مهمترین موضوع برای آمریکا به وجود آوردن جایگاهی به عنوان رهبر جهان است. در همان حال، مقامات پنتاگون و سیا در گزارش‌های مختلفی بر تاکید بر استراتژی فرا-قرنی آمریکا به این موضوع پرداخته‌اند که چگونه می‌توان موقعیت برتر ایالات‌ متحده را حفظ کرد.
بر این اساس، جهان به 3 گروه تقسیم شده است: متحدان روسیه و چین، کشورهای یاغی و سرکش. بر همین مبنا ایالات متحده خواستار اعمال سیاست خارجی متفاوتی با هر یک از گروههای مذکور شده است.
الف- متحدان: فرض بر این است که متحدان منافع مشترکی با ایالات متحده دارند و شالوده حفظ امنیت جهانی می‌باشند. بنابراین، اولویت ایالات متحده تقویت روابط با این گروه است تا بتواند از این طریق امور جهانی را به دست گیرد.
ب- روسیه و چین: درباره روابط با این 2 کشور، ایالات متحده با اتکا به اصول رهبری در تلاش است. در عین نزدیکی به این دو قدرت، در برابر آنها خود را محافظت کند. بر این اساس، ایالات متحده باید از طریق اقدامات مختلف مسالمت‌آمیز و گاه غیر مسالمت‌آمیز و شدید مراقب این 2 کشور باشد. این اقدامات عبارتند از: سست کردن موقعیت و جایگاه از تکامل تدریجی چین که هدف آن کوشش در جهت گسترش قرن آمریکایی است.
ج- کشورهای یاغی: ایالات متحده می‌کوشد با استفاده از نظریه جدید نظم نوین و با ایجاد نظریه‌های توطئه به خلق دشمنان خیالی بپردازد و لذا یک مرکزیت بین‌المللی در قرن بیست ‌و یکم حول محور خود به وجود آورد.
برای این مدل هژمونی جدید 2 مشخصه قابل ذکر است:
1- تاسیس هژمونی تکنولوژیک
2- تاسیس هژمونی سیستمی
با عنایت به نکات فوق به دو نقطه نظر می‌رسیم:
الف- با توجه به این که ارتباطات بین‌المللی بسرعت گسترش یافته و روند جهانی شدن غیر قابل بازگشت است باید رهبریتی در جهان وجود داشته باشد تا جهان را از بلایا محافظت کند.
ب- روند جهانی شدن ایالات متحده را امیدوار کرده که تنها امریکا توانایی و ظرفیت لازم برای به عهده گرفتن نقش رهبری جهان را داراست.
آمریکا با دارا بودن بهترین وضعیت سیاسی، اقتصادی و امنیتی درجهان اینک از طریق اشاعه سیستم لیبرال دموکراسی و با نفوذ اقتصادی و فرهنگی، نقش رهبری جهان را به عهده گرفته است. این کشور به بهانه تضمین ارزش‌های دموکراتیک سیاست‌های داخلی اقتصادی و فرهنگی خود را با کمک تاکتیک‌های منعطف و غیر منعطف به جامعه جهانی تحمیل می‌کند.
ایالات متحده برای 2 موضوع که خود آن را حکومت قانون برجهان و سیاست‌های دموکراتیک می‌نامد، تلاش می‌کند دیگر کشورها را وادار نماید تا نقش مدیریت و کنترل کننده امور بین‌المللی را برای آمریکا به رسمیت بشناسند. از این رو، تلاش آمریکا در این جهت است تا قبل از این که هر کشور یا بلوکی جایگاه آن را به عنوان یک ابرقدرت به چالش بکشد، دیگر کشورها را در یک هژمونی منعطف ترکیب کند.